صفهاي نماز جماعت بسته شده بود و همه آماده شنيدن اذان بودند. مردي با چهره نگران در حالي كه سرش را پايين انداخته بود،در كنار پيامبر كه جلو صفها نشسته بود . به زمين نشست .خجالت مي كشيد به چهره پيامبر نگاه كند. پيامبر با مهرباني نگاهي به او كرد و آماده شنيذن حرفهاي او شد .

مرد به آهستگي و با صداي لرزان گفت:«اي رسول خدا،من گناهي كرده ام. من گناهي كرده ام كه ...»

پيامبر ديگر به حرفه هاي آن مرد گوش نداد و نگاهش را از او برداشت و بر خواست تا نماز را شروع كند مرد فكر كرد كه بي موقع مزاحم پيامبر شده است . به خاطر همين با شرمندگي بلند شد و به صف هاي نماز گزاران پيوست تا بعد از نماز به حضور پيامبر برسد پيامبر مثل هميشه اقمه نماز را با آرامش خواصي گفت و نماز را شروع كرد .همين كه نماز تمام شد . مرد به سرعت و قبل از اينكه كسي به حضور پيامبر برسد پيش پيامبر رفت و دو زانو كنار پيامبر نشست پيامبر به چهره آن مرد نگاهي كرد و مرد همان طوري كه سرش پايين بود گفت:«يا رسول الله عرض كردم كه گناهي كردم ...من...»

پيامبر با مهرباني پرسيد:« اگر اكنون با ما نماز نخواندي ؟»

 مرد جواب داد:« بله يا رسول الله»

 پيامبر پرسيد :«مگر به خوبي وضو نگرفتي؟»

مرد جواب داد :«بله يا رسول الله»

پيامبر به آرامي گفت:«پس نمازي كه خواندي   كفاره گناه تو بود.»

مرد ناگهان احساس كرد كه با آن سخن پيامبر روح بيقرارش آرام گرفت. نماز گناه او را شسته بود