تحقیق و مقاله و ... تا درد دل
Invited محمد to the group "+18." http://line.me/R/ti/g/Mj68GV1GBB

نگارش در تاريخ جمعه چهاردهم آذر 1393 توسط محمد فهیمی |
Invited محمد to the group "+18." http://line.me/R/ti/g/Mj68GV1GBB

نگارش در تاريخ جمعه چهاردهم آذر 1393 توسط محمد فهیمی |
این روزها، آنچه که بیشتر در رسانه های مجازی انتشار پیدا کرده، یکی مسئله فرزاد جمشیدی است و دیگری تصویری که ادعا می شود آیت الله جنتی در آن در حال دست بوسی فرح پهلوی می باشد ! با گزاره اولی ما را کاری نیست و اصولا به ما ربطی ندارد ، لیکن در گزاره دومی چون مشاهده شد دشمنان ما که همواره موجبات شادی و سرورمان را فراهم می سازند دوباره دست بر همان ادعای سابق نهاده و یکی از روحانیون حاضر در این عکس را آیت الله جنتی دبیر شورای نگهبان و امام جمعه موقت تهران تشخیص داده و در بوق و کرنا کرده اند که روحانیون همه شان این طور هستند لازم دیدم اشاره ای به تصویر بنمایم که اصولا مربوط به چه چیزی است.

موضوع روحانیون درباری، موضوع تازه و جدیدی نیست که این آقایان تصور کرده اند اتم شکافته اند [!] از همان قرون اولیه اسلامی روحانیون درباری و فقهای وابسته به حکومت بوده اند که آرا و فتاوای خویش را بر اساس میل و راهبردی که حکومت تشخیص می داد ارائه می کردند و مردم نیز چاره ای جز پیروی نداشتند. از جمله این روحانیون درباری حسن بصری است که مکتب کلامی معتزله از شاگرد او واصل بن عطاء سرچشمه گرفت و خود او نیز وابسته به دربار سلاطین اموی خصوصا در عصر معاویه و یزید بن معاویه علیهم لعنت الله بود که بنی امیه از حسن بصری برای تطهیر وجهه حکومت خود استفاده می کردند و الخ ... دیگر روحانی درباری در زمان امام باقر علیه السلام بود. شخصیتی با نام عطاء بن ابی ریاح که بنی امیه مواجب بگیرانی را به درون مردم می فرستادند که القا کنند هیچ فتوای درستی جز فتوای ابن ابی ریاح وجود ندارد و فقط فتوای اوست که می تواند درست و مبتنی بر اصول اسلام باشد [!] دیگر روحانی وابسته به دربار مالک بن انس بود ! همان کسی که امروز عده ای زیر علم فقه نافقه او [!] در حال سینه زنی هستند ! در دربار اموی و عباسی بسیار رفت و آمد داشت. می شود گفت به نوعی مالیخولیا نیز دچار بود! زیرا گاهی فتوا بر خلاف خواسته حکومت می داد، فردا زیر شکنجه رأی خود را تغییر می داد و حتی به دستور هارون الرشید موظف شد کتابی بنویسد که هیچ صحبتی از امیرالمؤمنین علی علیه السلام در آن نباشد و او هم از هیچ دشمنی و لجاجتی در آن کتاب - بنام « الموطأ » - کم نگذاشت. مع الوصف در دوره های مختلف تاریخی ، روحانیون درباری زیادی بوده اند که همواره طبق خواست و میل حاکم و سیاست حکومت وقت رأی و فتوا می داده اند.

از روحانیون درباری معاصر نیز می توان به شاخص ترین آنها ، یعنی سید حسن امامی اشاره کرد که آبا و اجدادش روحانی، و از زمان صفویه بصورت تام در همکاری با حکومت و رژیم وقت بوده اند. روحانیون درباری زیادی در زمان پهلوی اول و دوم در خدمت حکومت بودند که برخی از آنها پیش از انقلاب اسلامی مُـردند و برخی نیز پس از انقلاب. چندی از آنها نیز پس از انقلاب خلع لباس شدند و برخی نیز توبه کردند و در همان لباس باقی ماندند ! امام خمینی رحمة الله علیه نیز در برخی سخنرانی های خویش به این مسئله روحانیون درباری - پیش و پس از انقلاب - اشارات متفاوتی داشته اند. در تصویر زیر عده ای از روحانیون درباری را مشاهده می کنید.




این روحانیون درباری در واقع همان کسانی بودند که حکم اعدام و تیرباران انقلابیون را صادر می نمودند. قسمتی از سخنان سید حسن امامی در دعا برای پهلوی اول و دوم را در سند زیر مشاهده می فرمایید !!



تصویری که این روزها سر و صدا راه انداخته، تصویر ذیل است.






برخی مدعی گشته اند کسی که در حال بوسیدن دست فرح پهلوی در این تصویر است ، آیت الله جنتی از فقهای شورای نگهبان و دبیر این ارگان است !! برخی از دوستان ناآگاه و جاهل نیز خواسته یا ناخواسته به این شایعه دامن زده و آن را در فضاهای مختلف مجازی نشر داده اند ! پاسخ حقیر این است؛ اولا کسی که در این تصویر در حال دست بوسی می باشد آیت الله جنتی نیست و شخصی است به نام اکبر نخعی که پیش از انقلاب همراه با سید حسن امامی از کشور خارج شد و در همان گورستان غرب هم با حضرت عزرائیل دیدار کرد ! ثانیا این تصویر مربوط به روز افتتاح آرامگاه مادربزرگ پهلوی در شهر لاهیجان (از شهرهای استان گیلان) می باشد و هیچ ارتباطی با اصفهان و قم که بترتیب زادگاه و محل تحصیل و فعالیت های سیاسی و اجتماعی آیت الله جنتی بوده است ندارد. ثالثا کدام عقل سلیمی باور می کند یک فردی را سه بار بخاطر اقدام بر علیه سیاست های ناصواب حکومت دستگیر و روانه زندان کنند و حتی به شهر دیگری تبعید نمایند (اسدآبادِ همدان، بمدت سه سال) سپس از این سو برای دست بوسی و افتتاح آرامگاه مادربزرگ همسر پادشاه از وی دعوت بعمل بیاورند ؟ رابعا فرح سفرهای متعددی به گیلان و شهرهای مختلف آن داشت که در چند بار سفرش به لاهیجان یکبار را به افتتاح این آرامگاه - که الان به مرکز خوشنویسی تبدیل شده و اثری از آرامگاه نیست ! - اختصاص داد و طبق اسناد تاریخی حضور وی در لاهیجان برای افتتاح آرامگاه مادربزرگش مربوط به سال 55 می باشد ! یعنی سالی که انقلاب در اواسط خودش قرار داشت و مقدمه را تمام کرده بود !! آیا در این سال ها شخصیتی مانند آیت الله جنتی که عضو جامعه روحانیت مبارز و از شاگردان برجسته آیت الله بروجردی، آیت الله کوه کمره ای و حضرت امام بود می توانست در چنین مجلس و محفلی حضور یابد ؟ در بحبوحه درگیری ها و جریانات مختلفی که در آن زمان برای به پیروزی رسیدن انقلاب رخ می داد حضور یک روحانی مبارز که از سوی ساواک تحت تعقیب بود و حتی بارها در کیش، رفسنجان، اصفهان و شهرهای مختلف دیگر تحت تعقیب و پیگیری برای مجازات قرار گرفته بود چه توجیه عقلانی و منطقی می تواند داشته باشد ؟ خامسا اگر آیت الله جنتی جزو روحانیون درباری بوده است حداقل باید یک سند آشکارا و واضح که به درستی درباری بودن ایشان را تایید کند و ایضا از سوی یک دستگاه امنیتی مانند ساواک و سازمان های اطلاعاتی و جاسوسی دیگر ارائه گشته باشد ، موجود و قابل دسترسی باشد کما اینکه برای درباری و جاسوس بودن شخصی مانند شریعتمداری مدرک مستند بسیار زیاد است !!

به هر روی امیدوارم برخی دوستان ما که در دام چنین شبهه هایی گاهی اوقات حسابی گیر می کنند ، چشمان خود را به روی حقایق کمی باز نمایند و البته مطالعه ای در تاریخ انقلاب و سابقه مبارزات انقلابیون شاخص داشته باشند، « و این برای شما بهتر است اگر بدانید » ...

نگارش در تاريخ پنجشنبه نوزدهم تیر 1393 توسط محمد فهیمی |
نگارش در تاريخ پنجشنبه نوزدهم تیر 1393 توسط محمد فهیمی |
حضرت خدیجه اولین همسر پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله و سلم و اولین زنی که اسلام آورد و مادر فاطمه زهرا که از زنان مشهور تاجر عرب و حجاز به شمار می رفت. پدرش خویلد بن اسد و مادرش فاطمه (دختر زائدة بن اصم بن….) که سلسله آنها از "لوی" با پیغمبر اکرم و سایر هاشمیان، مشترک می شود. خدیجه از طرف پدر با رسول خدا، عموزاده و نسب هر دو به "قصی بن کلاب" می رسد. او از خانواده های اصیل و اشراف مکه است. تولد او نیز در مکه و چندین سال قبل از «عام الفیل» بوده است. حضرت خدیجه قبل از ازدواج با رسول خدا، ۲ بار شوهر کرده بود که هر دو از دنیا رفته بودند او از شوهر دوم خود ("ابوهالة بن ….تمیمی" ) فرزندی داشت که نامش "هند" بود که از همین جهت به او لقب "ام هند" دادند. عده ای از علمای بزرگ معتقدند که خدیجه قبلا ازدواجی نکرده بود و فرزندان منتسب به او، مربوط به خواهرش است.
ادامه مطلب...
نگارش در تاريخ سه شنبه هفدهم تیر 1393 توسط محمد فهیمی |
نگاه نکن عزیز


ادامه مطلب...
نگارش در تاريخ پنجشنبه دوازدهم تیر 1393 توسط محمد فهیمی |
ميرزا محمد علي، متخلص به صائب، از معروفترين شاعران عهد صفويه است. تاريخ تولدش معلوم نيست، و محل تولد او را بعضي در تبريز و بسياري در اصفهان دانسته‏اند؛ اما خاندان او مسلماً تبريزي بوده‏اند.


ادامه مطلب...
نگارش در تاريخ سه شنبه دهم تیر 1393 توسط محمد فهیمی |

آسترونم، پروفسور دکتر ادنان اکتان، صحیح بودن آغاز رمضان درترکیه بیان کردند. اما باز هم مثل همیشه اختلاف نظر بین علمای کشورهای اسلامی در این باره پیش خواهد آمد.

دلیل این اختلاف نظر هم مانند موارد دیگر، بی دقتی نسبت به قرآن و سنت است. قرآن، مسئله تقویم را به کارشناسان امور محول کرده است. خداوند متعال در این باره چنین می فرماید:

الشَّمْسُ وَالْقَمَرُ بِحُسْبَانٍ [1]

خورشيد و ماه بر حسابى [روان]اند

خورشيد و ماه بر حسابى [روان]اندهُوَ الَّذِي جَعَلَ الشَّمْسَ ضِيَاء وَالْقَمَرَ نُورًا وَقَدَّرَهُ مَنَازِلَ لِتَعْلَمُواْ عَدَدَ السِّنِينَ وَالْحِسَابَ مَا خَلَقَ اللّهُ ذَلِكَ إِلاَّ بِالْحَقِّ يُفَصِّلُ الآيَاتِ لِقَوْمٍ يَعْلَمُونَ [2]

اوست كسى كه خورشيد را روشنايى بخشيد و ماه را تابان كرد و براى آن منزلهايى معين كرد تا شماره سالها و حساب را بدانيد خدا اينها را جز به حق نيافريده است نشانه‏ها[ى خود] را براى گروهى كه مى‏دانند به روشنى بيان مى‏كند

بخشی از پرتوهایی خورشید به به ماه می تابد، و آن بخشی از ماه است که ما آن را روشن می بینیم. ما با نگاه کردن به آن محاسبات خود را انجام می دهیم. آیه در این مورد از این قرار است:

وَالْقَمَرَ قَدَّرْنَاهُ مَنَازِلَ حَتَّى عَادَ كَالْعُرْجُونِ الْقَدِيمِ [3]

و براى ماه منزلهايى معين كرده‏ايم تا چون شاخك خشك خوشه خرما برگردد

خداوند به پیامبر دستور داده که چنین بفرمایند:

وَأَنِ احْكُم بَيْنَهُم بِمَآ أَنزَلَ اللّهُ وَلاَ تَتَّبِعْ أَهْوَاءهُمْ وَاحْذَرْهُمْ أَن يَفْتِنُوكَ عَن بَعْضِ مَا أَنزَلَ اللّهُ إِلَيْكَ فَإِن تَوَلَّوْاْ فَاعْلَمْ أَنَّمَا يُرِيدُ اللّهُ أَن يُصِيبَهُم بِبَعْضِ ذُنُوبِهِمْ وَإِنَّ كَثِيرًا مِّنَ النَّاسِ لَفَاسِقُونَ [4]

و ميان آنان به موجب آنچه خدا نازل كرده داورى كن و از هواهايشان پيروى مكن و از آنان برحذر باش مبادا تو را در بخشى از آنچه خدا بر تو نازل كرده به فتنه دراندازند پس اگر پشت كردند بدان كه خدا مى‏خواهد آنان را فقط به [سزاى] پاره‏اى از گناهانشان برساند و در حقيقت بسيارى از مردم نافرمانند

لذا در این مورد پیامبر نمی تواند نظری مخالف قرآن داشته باشد. اما چون متخصص این امور پیش ایشان نبوده چنین فرموده اند:

“ما جماعت بی سوادی هستیم، نمی نویسیم و محاسبه نمی کنیم.” وبعد  ده انگشت دو دستش را باز کرده و دو بار این طور این طور گفته و دفعه سوم یک انگشت شست خود را جمع کرده  اینطور کردند. (این به 29 روز بودن برخی از ماهای رمضان اشاره دارد.) بعد دوباره انگشتان دست خود را با زکرده و سه بار اینطور اینطور کرده اند.(این هم به 30 روز بودن برخی از ماههای رمضان اشاره دارد.)[5]

همچنین می فرمایند:

“هلال ماه را که دیدید روزه را شروع کنید، هلال را دیدید روزه را تمام کنید، اگر هوا ابری بود و هلال را رویت نکردید، ماه را سی روزه تمام کنید.[6]

در دنیای امروزی دانشمندان قادر به محاسبۀ حرکات خورشید هستند. سازمان دیانت ترکیه در کنفرانس “رویت هلال” که در سال 1978 برگذار شد تصمیم به رویت هلال با چشم غیر مسلح بعد از غروب خورشید را نشانگر آغاز ماه جدید پذیرفتند، و در جاهای دیگر جهان هم همین را می توان ملاک قرار داد. این تصمیم گرفته شده با قرآن و سنت مطابقت دارد.

چون در آن زمان متخصص محاسبه این امور وجود نداشته، رویت هلال ماه را با چشم غیر مسلح امر فرمودند. (اما امروزه که علم اختر شناسی و آسترونومی پیشرفت کرده لزومی ندارد حتما با چشم غیر مسلح دیده شود. چرا که در قرآن ملاک شروع و پایان رمضان محاسبه است.) این واقعیت و آیات راجع به این موضوع را نمی توان نادیده گرفت، نادیده گرفتن علم اختر شناسی و آسترونومی سبب می شود که آغاز و پایان ماهها را مانند اوقات نماز حساب کرد. آن وقت همانگونه که وقتی در آنکارا وقت افطار است، نمی توان در استانبول روزه را باز کرد، با هلالی که در آنکارا رویت می شود نمی توان در استانبول عید کرد. چون این قابل قبول نمی باشد، بسیاری از علما، رویت هلال د رزمانهی مختلف در مکانهای مختلف را معیار قرار نمی دهند. هلال ماه در هر جا که اول رویت شده باشد آن را معیار قرار می دهند. با تمام این اوصاف ادامه دادن به این اختلافات دلیل محق و قابل قبولی ندارد. بهتر است که مکه را به عنوان “ام القرا” قرار داد و آنجا محاسبه ماه رمضان و دیگر ماه ها انجام شده به کل دنیا اعلام شود.

 


[1]   سوره رحمان 55/5Y

[2]  سوره یونس 10/5

[3] یاسین36/39

[4]  سوره مائده5/49؛

[5]  مسلم 1080/15

[6]  مسلم 1081/18-19؛

 

نگارش در تاريخ یکشنبه هشتم تیر 1393 توسط محمد فهیمی |

گاهی اگر با ماه صحبت کرده باشی / پیشش اگر از ما شکایت کرده باشی

حتی اگر بی آنکه مشتاقان بدانند / یک شب نمازی را امامت کرده باشی

یا در لباس ناشناسی در شب قدر / از خود حدیثی را روایت کرده باشی

پس مرمکهای نگاه ما عقیم ا ند / تو حاضری بی آنکه غیبت کرده باشی . . .

ولادت امام زمان (عج) مبارک

نگارش در تاريخ جمعه بیست و سوم خرداد 1393 توسط محمد فهیمی |

 

                                                                                                                                                             

حضرت علي اكبر (ع) فرزند ابي عبدالله الحسين(ع) بنا به روايتي در يازدهم شعبان،سال43 قمري در مدينه منوره ديده به جهان گشود. پدر گرامي اش امام حسين بن علي بن ابي طالب (ع) و مادر محترمه اش ليلي بنت ابي مرّه بن عروه بن مسعود ثقفي است.او از طايفه خوش نام و شريف بني هاشم بود . و به بزرگاني چون پيامبر اسلام(ص)، حضرت فاطمه زهرا(س)، امير مؤمنان علي بن ابي طالب(ع) و امام حسين (ع) نسبت دارد.
ابوالفرج اصفهاني از مغيره روايت كرد: روزي معاويه بن ابي سفيان به اطرافيان و هم نشينان خود گفت: به نظر شما سزاوارترين و شايسته ترين فرد امت به امر خلافت كيست؟ اطرافيان گفتند: جز تو كسي را سزاوارتر به امر خلافت نمي شناسيم! معاويه گفت: اين چنين نيست.
بلكه سزاوارترين فرد براي خلافت، علي بن الحسين(ع)است كه جدّش رسول خدا(ص) مي باشد و در وي شجاعت و دليري بني هاشم، سخاوت بني اميه و فخر و فخامت ثفيف تبلور يافته  است.
نقل است روزي علي اكبر(ع) به نزد والي مدينه رفته  و از طرف پدر بزرگوارشان پيغامي را خطاب به او ميبرد، در آخر والي مدينه از علي اكبرسئوال كرد نام تو چيست؟ فرمود: علي سئوال نمود نام برادرت؟ فرمود: علي آن شخص عصباني شد، و چند بار گفت: علي، علي، علي، « ما يُريدُ اَبُوك؟ » پدرت چه مي خواهد، همه اش نام فرزندان را علي مي گذارد، اين پيغام را علي اكبر(ع) نزد اباعبدالله الحسين (ع) برد، ايشان فرمود : والله اگر پروردگار دهها فرزند پسر به  من عنايت كند نام همه ي آنها را علي مي گذارم و اگر دهها فرزند دختر به من عطا، نمايد نام همه ي آنها را نيز فاطمه مي گذارم. 
 درباره شخصيت علي اكبر(ع) گفته شد، كه وي جواني خوش چهره، زيبا، خوش زبان و دلير بود و از جهت سيرت و خلق و خوي و صباحت رخسار، شبيه ترين مردم به پيامبر اكرم(ص) بود و شجاعت و رزمندگي را از جدش علي ابن ابي طالب (ع) به ارث برده و جامع كمالات، محامد و محاسن بود. در روايتي به نقل از شيخ جعفر شوشتري در كتاب خصائص الحسينيه آمده است: اباعبدالله الحسين هنگامي كه علي اكبر را به ميدان مي فرستاد، به لشگر خطاب كرد و فرمود:« يا قوم، هولاءِ  قد برز عليهم غلام، اَشبهُ الناس خَلقاً و خُلقاً و منطقاً برسول الله....... اي قوم، شما شاهد باشيد، پسري را به ميدان مي فرستم، كه شبيه ترين مردم از نظر خلق و خوي و منطق به رسول الله (ص) است بدانيد هر زمان ما دلمان براي رسول الله(ص) تنگ مي شد نگاه به وجه اين پسر مي كرديم.
بنا به نقل ابوالفرج اصفهاني، آن حضرت درعصر خلافت عثمان بن عفان (سومين خليفه راشدين) ديده به جهان گشود.اين قول مبتني بر اين است كه وي به هنگام شهادت بيست و پنج ساله بود. در برخي روايات هم سن ايشان را 28 ساله ذكر كرده اند، وي در مكتب جدش امام علي بن ابي طالب (ع) و در دامن مهرانگيز  پدرش امام حسين(ع) در مدينه و كوفه تربيت و رشد و كمال يافت.
امام حسين (ع) در تربيت وي و آموزش  قرآن ومعارف اسلامي و اطلاعات سياسي و اجتماعي به آن جناب تلاش بليغي به عمل آورد و از وي يك انسان كامل و نمونه ساخت و شگفتي همگان، از جمله دشمنانشان را بر انگيخت.
به هر روي علي اكبر(ع) در ماجراي عاشورا حضور فعال داشت و در تمام حالات در كنار پدرش امام حسين(ع)بود و با دشمنانش به سختي مبارزه مي كرد. شيخ جعفر شوشتري در خصائص نقل مي كند: هنگامي كه اباعبد الله الحسين عليه السلام در كاروان خود حركت به سمت كربلا مي كرد، حالتي به حضرت(ع) دست داد بنام نوميه و در آن حالت مكاشفه اي براي حضرت(ع) رخ داد، از آن حالت كه خارج شد استرجاع كرد: و فرمود: «انا لله و انا اليه راجعون » علي اكبر(ع) در كنار پدر بود، و مي دانست امام بيهوده كلامي را به زبان نمي راند، سئوال نمود، پدرجان چرا استرجاع فرمودي؟: حضرت بلادرنگ فرمود: الان ديدم اين كاروان مي رود به سمت قتلگاه و مرگ درانتظار ماست، علي اكبر(ع) سئوال نمود: پدر جان مگر ما بر حق نيستيم؟ حضرت فرمود: آري ما بر حق هستيم. علي اكبر (ع) عرضه داشت: پس از مرگ باكي نداريم،
گفتني است، با اين كه حضرت علي اكبر(ع) به سه طايفه معروف عرب پيوند و خويشاوندي داشته است، با اين حال در روز عاشورا و به هنگام نبرد با سپاهيان يزيد، هيچ اشاره اي به انتسابش به بني اميه و ثفيف نكرد، بلكه هاشمي بدون و انتساب به اهل بيت(ع) را افتخار خويش دانست و در رجزي چنين سرود:

أنا عَلي بن الحسين بن عَلي نحن  بيت الله آولي يا لنبيّ

أضربكَم با لسّيف حتّي يَنثني ضَربَ غُلامٍ هاشميّ عَلَويّ

وَ لا يَزالُ الْيَومَ اَحْمي عَن أبي تَاللهِ لا يَحكُمُ فينا ابنُ الدّعي

وي نخستين شهيد بني هاشم در روز عاشورا بود و در زيارت شهداي معروفه نيز آمده است:السَّلامُ عليكَ يا اوّل قتيل مِن نَسل خَيْر سليل. علي اكبر(ع) درنبرد روز عاشورا دويست تن از سپاه عمر سعد را در دو مرحله به هلاكت رسانيد و سرانجاممرّه بن منقذ عبدي بر فرق مباركش ضربتي زد و او را به شدت زخمي نمود. آن گاه ساير دشمنان، جرأت و جسارت پيدا كرده  و به آن حضرت هجوم آوردند و وي را آماج تيغ شمشير و نوك نيزه ها نمودند و مظلومانه به شهادتش رسانيدند.
امام حسين(ع) در شهادتش بسيار اندوهناك و متأثر گرديد و در فراقش فراوان گريست و هنگامي كه سر خونين اش را در بغل گرفت، فرمود:ولدي علي عَلَي الدّنيا بعدك العفا (فرزندم علي ،ديگر بعد از تو اف بر اين دنيا
در مورد سنّ شريف وي به هنگام شهادت، اختلاف است. برخي مي گويند هجده ساله، برخي مي گويند نوزده ساله  و عده اي هم مي گويند بيست و پنج ساله بود.اما از اين كه وي از امام زين العابدين(ع)، فرزند ديگر امام حسين(ع) بزرگتر يا كوچك تر بود، اتفاقي ميان مورخان و سيره نگاران نيست. روايتي از امام زين العابدين(ع) نقل شده كه دلالت دارد بر اين كه وي از جهت سن كوچك تر از علي اكبر(ع) بود. آن حضرت فرمود:
كان لي اخ يقال له عليّ اكبر منّي قتله الناس ...
مقبره حضرت علي اكبر عليه السلام  در كربلاي معلي پايين پاي اباعبدالله الحسين عليه السلام است و در سلام زيارت عاشورا منظور از وعلي علي ابن الحسين ، آقا علي اكبر عليه السلام مي باشد.

منبع: http://www.aviny.com

 
نگارش در تاريخ دوشنبه نوزدهم خرداد 1393 توسط محمد فهیمی |
السلام ای سجده ی نورانی سجاده ها

 

السلام ای هم قبیله با دل افتاده ها

 

السلام ای رنج دیده در زمین کربلا

 

السلام ای دل بریده از همه دلداده ها

 

ولادت امام زین العابدین (ع) بر شما مبارک

نگارش در تاريخ دوشنبه دوازدهم خرداد 1393 توسط محمد فهیمی |
امشب شب میلاد علمدار حسین است

میلاد علمدار وفادار حسین است

گر بود علی محرم اسرار محمد

عباس علی محرم اسرار حسین است

میلاد حضرت عباس(ع) مبارک باد

نگارش در تاريخ یکشنبه یازدهم خرداد 1393 توسط محمد فهیمی |
امشب زمین و آسمان گردیده پر شور و شعف

امشب تمام عرشیان بهر زیارت بسته صف

امشب که عیدی میدهد بر عاشقان شاه نجف

امشب تو هم مستی کن و دل را بری کن از اسف

زیرا به دنیا آمده مظهر عزت و شرف

میلاد نور عالمین، امام حسین (ع) مبارک

نگارش در تاريخ شنبه دهم خرداد 1393 توسط محمد فهیمی |
تولاد امام محمد باقر برهمگان مبارک

 

حضرت باقر (ع) در سال 57 هجرى در شهر «مدينه» چشم به جهان گشود. او هنگام وفات پدر خود امام زين العابدين (ع) كه در سال 94 رخ داد، سى و نه سال داشت. نام او «محمد» و كنيه‏اش «ابوجعفر» است و «باقر» و «باقر العلوم» لقب او مى‏باشد/

مادر حضرت «ام عبدالله» دختر امام حسن مجتبى (ع) و از اين جهت نخستين كسى بود كه هم از نظر پدر و هم از نظر مادر فاطمى و علوى بوده است.

امام باقر در سال 114 هجرى در شهر مدينه درگذشت و در قبرستان معروف بقيع، كنار قبر پدر و جدش، به خاك سپده شد. دوران امامت آن حضرت هيجده سال بود/


خلفاى معاصر حضرت‏
پيشواى پنجم در دوران امامت دوران خود با زمامداران و خلفاى ياد شده در زير معاصر بود:

1- وليد بن عبدالملك (86-96)

2- سليمان بن عبدالملك (96-99)

3- عمر بن عبدالعزيز (99-101)

4- يزيد بن عبدالملك (101-105)

5- هشام بن عبدالملك (105-125)

اين خلفا، به استثناى عمر بن عبدالعزيز- كه شخصى نسبتا دادگر و نسبت به خاندان پيامبر (ص) علاقه‏مند بود- همگى در ستمگرى و استبداد و خودكامگى دست كمى از نياكان خود نداشتند و مخصوصاً نسبت به پيشواى پنجم همواره سختگيرى مى‏كردند.


پايه گذار نهضت بزرگ علمى
پيشواى پنجم طى مدت امامت خود، در همان شرائط نامساعد، به نشر و اشاعه حقايق و معارف الهى پرداخت و مشكلات علمى را تشريح نمود و جنبش علمى دامنه دارى به وجود آورد كه مقدمات تاسيس يك «دانشگاه بزرگ اسلامى» را كه در دوران امامت فرزند گراميش «امام صادق ع» به اوج عظمت رسيد، پى ريزى كرد/

امام پنجم در علم، زهد، عظمت و فضيلت سرآمد همه بزرگان بنى هاشم بود و مقام بزرگ علمى و اخلاقى او مورد تصديق دوست و دشمن بود. به قدرى روايات و احاديث، در زمينه مسائل و احكام اسلامى، تفسير، تاريخ اسلام، و انواع علوم، از ان حضرت به يادگار مانده است كه تا آن روز از هيچ يك از فرزندان امام حسن و امام حسين (ع) به جا نمانده بود.(1)

رجال و شخصيتهاى بزرگ علمى آن روز، و نيز عده‏اى از ياران پيامبر (ص) كه هنوز درحال حيات بودند، از محضر آن حضرت استفاده مى‏كردند/

«جابر بن يزيد جعفى» و «كيسان سجستانى» (از تابعين) و فقهائى مانند: «ابن مبارك»، «زهرى»، «اوزاعى»، «ابوحنيفه»، «مالك»، «شافعى»، «زياد بن منذرنهدى» از آثار علمى او بهره‏مند شده سخنان آن حضرت را، بى واسطه و گاه با چند واسطه، نقل نموده‏اند.

كتب و مولفات دانشمندان و مورخان اهل تسنن مانند: طبرى، بلاذرى، سلامى، خطيب بغدادى، ابونعيم اصفهانى، و كتبى مانند: موطا مالك، سنن ابى داود، مسند ابى حنيفه، مسند مروزى، تفسير نقاش، تفسير زمخشرى، و دهها نظير اينها، كه از مهمترين كتب جهان تسنن است، پر از سخنان پرمغز پيشواى پنجم است و همه جا جمله: «قال محمد بن على» و يا «قال محمد الباقر» به چشم مى‏خورد. (2)

كتب شيعه نيز در زمينه‏هاى مختلف سرشار از سخنان و احاديث حضرت باقر (ع) است و هر كس كوچكترين آشنايى با اين كتابها داشته باشد، اين معنا را تصديق مى‏كند/


امام باقر (ع) از نظر دانشمندان
آوازه علوم و دانشهاى امام باقر ع چنان اقطار اسلامى را پر كرده بود كه لقب «باقر العلوم» (گشاينده دريچه‏هاى دانش و شكافنده مشكلات علوم) به خود گرفته بود.

«ابن حجر هيتمى» مى‏نويسد:

محمد باقر به اندازه‏اى گنجهاى پنهان معارف و دانشها را آشكار ساخته، حقايق احكام و حكمتها و لطايف دانشها را بيان نموده كه جز بر عناصر بى بصيرت يا بد سيرت پوشيده نيست و از همينجاست كه وى را شكافنده و جامع علوم، و برافرازنده پرچم دانش خوانده‏اند. (3)

«عبدالله بن عطأ» كه يكى از شخصيتهاى برجسته و دانشمندان بزرگ عصر امام بود، مى‏گويد:

«من هرگز دانشمندان اسلام را در هيچ محفل و مجمعى به اندازه محفل محمد بن على (ع) از نظر علمى حقير و كوچك نديدم. من «حكم بن عتيبه» را كه در علم و فقه مشهور آفاق بود، ديدم كه در خدمت محمد باقر مانند كودكى در برابر استاد عاليمقام، زانوى ادب بر زمين زده شيفته و مجذوب كلام و شخصيت او گرديده بود.(4)

امام باقر ع در سخنان خود،اغلب به آيات قرآن مجيد استناد نموده از كلام خدا شاهد مى‏آورد و مى‏فرمود: «هر مطلبى گفتم، از من بپرسيد كه در كجاى قرآن است تا آيه مربوط به آن موضوع را معرفى كنم».(5)


شاگرادان مكتب امام باقر (ع)
حضرت باقر ع شاگردان برجسته‏اى در زمينه‏هاى فقه وحديث و تفسير و ديگر علوم اسلامى تربيت كرد كه هر كدام وزنه علمى بزرگى به شمار مى‏رفت. شخصيتهاى بزرگى همچون: محمد بن مسلم، زراره‏بن اعين، ابو بصير، بريد بن معاويه عجلى، جابربن يزيد، حمران بن اعين، و هشام بن سالم از تربيت يافتگان مكتب آن حضرتند/

پيشواى ششم مى‏فرمود: «مكتب ما و احاديث پدرم را چهار نفر زنده كردند، اين چهار نفر عبارتند از: زراره، ابوبصير، محمد بن مسلم و بريد بن معاويه عجلى. اگر اينها نبودند كسى از تعاليم دين و مكتب پيامبر بهره‏اى نمى‏يافت. اين چند نفر حافظان دين بودند. آنان، از ميان شيعيان زمان ما، نخستين كسانى بودند كه با مكتب ما آشنا شدند و در روز رستاخيز نيز پيش از ديگران به ما خواهند پيوست.»(6)

شاگردان مكتب امام باقر (ع) سرآمد فقها و محدثان زمان بودند و در ميدان رقابت علمى بر فقها و قضات غير شيعى برترى داشتند/

شكافنده علوم و گشاينده درهاى دانش

آثار درخشان علمى پيشواى پنجم و شاگردان برجسته‏اى كه مكتب بزرگ وى تحويل جامعه اسلامى داد، پيشگويى پيامبر اسلام (ص) را عينيت بخشد. راوى اين پيشگويى «جابر بن عبدالله انصارى» شخصيت معروف صدر اسلام است/

جابر كه يكى از ياران بزرگ پيامبر اسلام (ص) و از علاقه‏مندان خاص خاندان نبوت است، مى‏گويد:

روزى پيامبر اسلام (ص) به من فرمود: «بعد از من شخصى از خاندان مرا خواهى ديد كه اسمش اسم من و قيافه‏اش شبيه قيافه من خواهد بود. او درهاى دانش را به روى مردم خواهد گشود»/

پيامبر اسلام (ص) هنگامى كه پيشگويى را فرمود كه هنوز حضرت باقر (ع) چشم به جهان نگشوده بود/

سالها از اين جريان گذشت، زمان پيشواى چهارم رسيد. روزى جابر از كوچه‏هاى مدينه عبور مى‏كرد، چشمش به حضرت باقر افتاد. وقتى دقت كرد، ديد نشانه هايى كه پيامبر (ص) فرموده بود، عينا در او هست/

پرسيد اسم تو چيست ؟

گفت: اسم من محمد بن على بن الحسين است.

جابر بوسه بر پيشانى او زد و گفت: جدت پيامبر به وسيله من به تو سلام رساند!

جابر از آن تاريخ، به پاس احترام پيامبر (ص) و به نشانه عظمت امام باقر (ع) هر روز دوبار به ديدار آن حضرت مى‏رفت، او در مسجد پيامبر ميان انبوه جمعيت مى‏نشست (و در پاسخ بعضى از مغرضين كه از كار وى خرده‏گيرى مى‏كردند) پيشگويى پيامبراسلام را نقل مى‏كرد.


يك نكته‏
در اينجا تذكر اين نكته لازم است كه جريان ديدار جابر با امام باقر (ع) و ابلاغ سلام پيامبر به آن حضرت، ضمن روايات مختلف و مضمونهاى مشابه در كتابهاى: رجال كشى، كشف الغمه، امالى صدوق، امالى شيخ طوسى، اختصاص مفيد و امثال اينها نقل شده است/

اين روايات از دو نظر متناقض به نظر مى‏رسند:

نخست: از اين جهت كه طبق مفاد بعضى از آنها، جابر امام باقر (ع) را در يكى از كوچه‏هاى مدينه ديده است، و طبق بعضى ديگر، در خانه امام چهارم، و مطابق دسته سوم، حضرت باقر نزد جابر رفته و در آن‏جا، جابر حضرت را شناخته است/

دوم: در بعضى از اين روايات، تصريح شده است كه جابر در آن هنگام نابينا شده بود، ولى در برخى ديگر آمده است كه جابر با دقت قيافه امام پننجم را نگاه و وارسى كرد. بديهى است كه اين موضوع با نابينايى جابر سازگار نيست.

در پاسخ تناقض نخست بايد گفت كه، در يك نظر دقيق، منافاتى ميان اين احاديث نيست، زيرا قرائن نشان مى‏دهد كه جابر روى اخلاص و ارادت خاصى كه به خاندان پيامبر داشت، پيشگويى و ابلاغ سلام پيامبر را تكرار مى‏كرد و مى‏خواست از اين طريق عظمت امام باقر (ع) بهتر روشن گردد، بنابراين چه اشكالى دارد كه اين جريان چند بار و در محلها و مناسبتهاى مختلف تكرار شده باشد؟

اما در پاسخ تناقض دوم اين است كه شايد آن دسته از روايات كه حاكى از ديدن و نگاه كردن جابر است، مربوط به قبل از نابينايى او بوده است چنانكه شيخ مفيد از امام باقر (ع) نقل مى‏كند كه حضرت فرمود: نزد جابر بن عبدلله انصارى رفتم و به او سلام كردم. جواب سلام مرا داد و پرسيد: كى هستى؟ و اين بعد از نابينايى او بود...(7)نظير اين حديث را سبط ابن جوزى نيز نقل كرده است. (8)


اوضاع و شرائط سياسى و اجتماعى
گفتيم كه امام باقر (ع) با پنج تن از خلفاى اموى معاصر بود. اينك ويژگيهاى هر يك از آنها را در امر حكومت و اداره جامعه مورد بررسى قرار مى‏دهيم تا روشن شود كه امام باقر (ع) در چه شرائط اجتماعى و سياسى زندگى مى‏كرده است؟


وليد بن عبدالملك
وليد بن عبدالملك نخسيتن خليفه معاصر امام پنجم بود و چون پيرامون ويژگيهاى او ضمن زندگينامه امام سجاد توضيح داديم، در اينجا فقط اضافه مى‏كنيم كه:

دوران خلافت وليد: دوره فتح و پيروزى مسلمانان در نبرد با كفار بود. در زمان او قلمرو دولت اموى از شرق و غرب وسعت يافت. وليد در نتيجه آرامشى كه در عصر وى بر كشور حكمفرما بود، توانست دنباله فتوحاتى را كه در عصر خلفاى سابق انجام يافته بود،بگيرد. به همين جهت قلمرو حكومت وى از طرف شرق و غرب توسعه يافت و بخشهايى از هند، و نيز كابل و كاشمر و طوس و مناطق مختلف و وسيع ديگر، به كشور پهناور اسلامى پيوست و دامنه فتوحات او تا اندلس امتداد يافت و قشون امپراتورى اندلس از نيروهاى تحت فرماندهى «موسى بن نصير»، فرمانده سپاه اسلام، شكست خوردند و اين كشور به دست مسلمانان افتاد.(9)


سليمان بن عبدالملك
دوران خلافت «سليمان بن عبدالملك» كوتاه مدت بود، به طورى كه مدت سه سال بيشتر طول نكشيد. (10) سليمان در آغاز خلافت، از خود نرمش نشان داد و به محض رسيدن به قدرت، درهاى زندانهاى عراق را گشود و هزاران نفر زندانى بيگناه را كه حجاج بن يوسف در بند اسارت و حبس كشيده بود، آزاد ساخت و عمال و ماموران ماليات حجاج را از كار بركنار كرد و بسيارى از برنامه‏هاى ظالمانه او را لغو نمود/


آتش انتقامجويى‏
اقدام سليمان در آزاد ساختن زندانيان بيگناه عراق دولت مستعجل بود، او بعداً اين روش خود را عوض كرد و روى حسابهاى شخصى و تحت تاثير احساسات انتقامجويانه، دست به ظلم و جنايت آلود. او با انگيزه تعصبات قبيلگى، افراد قبايل «مضرى» را زير فشار قرار داد و از رقباى آنان يعنى قبايل يمنى (قحطانى) پشتيبانى كرد.(11)نيز عده‏اى از سرداران سپاه و رجال بزرگ را به قتل رسانيد، و «موسى بن نصير» و «طارق بن زياد»، دو قهرمان دلير و فاتح اندلس، را مورد بيمهرى قرار داده طرد كرد.(12)

مولف كتاب «تاريخ سياسى اسلام» مى‏نويسد:

«سليمان درباره واليان خود، نظريات خصوصى اعمال مى‏كرد: بعضى را مورد توجه قرار مى‏داد و براى از ميان بردن بعضى ديگر نقشه مى‏كشيد. از جمله كسانى كه سليمان با آنها دشمنى داشت «محمد بن قاسم» والى «هند»، «قتبيه بن مسلم» والى «ماورأ النهر» و «موسى بن نصير» والى اندلس بود». (13)و اين دشمنيها همه از انگيزه‏هاى شخصى و رقابتهاى قبيلگى سرچشمه مى‏گرفت كه متاسفانه فرصت توضيح بيشتر در اين زمينه در اينجا نيست.


فساد دربار خلافت‏
سليمان بن عبدالملك مردى فوق العاده حريص، پرخوار، شكمباره، خوشگذران، و تجمل پرست بود. او به اندازه چند نفر عادى غذا مى‏خورد! و سفرهاى وى هميشه رنگين و اشرافى بود. او لباسهاى پر زرق و برق و گرانقيمت و گلدوزى شده مى‏پوشيد و در اين باره به قدرى افراط مى‏كرد كه اجازه نمى‏داد خدمتگزاران و حتى ماموارن آبدار خانه دربار خلافت نيز با لباس عادى نزد او بروند، بلكه آنان مجبور بودند هنگام شرفيابى! لباس گلدوزى شده و رنگين بپوشند! تجمل پرستى دربار خلافت كم كم به ساير شهرها سرايت كرد و پوشيدن اين گونه لباسها در يمن و كوفه و اسكندريه نيز در ميان مردم معمول گرديد.(14)


عمر بن عبدالعزيز
با آن‏كه طبق وصيت «عبدالملك بن مروان» (پدر سليمان) وليعهد سليمان، برادرش «يزيد بن عبدالملك» بود، اما هنگامى كه سليمان بيمار شد و دانست مرگ او فرا رسيده، به عللى عمر بن عبدالعزيز را براى جانشينى خود تعيين كرد/

پس از مرگ سليمان، هنگامى كه خلافت عمربن عبدالعزيز در مسجد اعلام شد، حاضران از اين انتخاب استقبال نموده با وى بيعت كردند.(15)

عمر بن عبدالعزيز كه مواجه با وضع پريشان توده‏ها و شاهد امواج خشم و تنفر شديد مردم از دستگاه خلافت بنى اميه بود، از آغاز كار، در مقام دلجويى از محرومان و ستمديدگان برآمد و طى بخشنامه‏اى به استانداران و نمايندگان حكومت مركزى در ايالات مختلف چنين نوشت:

«مردم دچار فشار و سختى و دستخوش ظلم و ستم گشته‏اند و آيين الهى در ميان آنها وارونه اجرا شده است. زمامداران و فرمانروايان ستمگر گذشته، با مقررات و بدعتهايى كه اجرا نموده‏اند، كمتر در صدد اجراى حق و رفتار ملايم و عمل نيك بوده و جان مردم را به لب رسانده‏اند. اينك بايد گذشته‏ها جبران گردد و اين گونه اعمال متوقف شود/

از اين پس هر كس عازم حج باشد،بايد مقررى او را از بيت المال زودتر بپردازيد تا رهسپار سفر شود، هيچ يك از شما حق نداريد پيش از مشاوره با من، كسى را كيفر كنيد، دست كسى را ببريد يا احدى را به دار بياويزيد.»(16)


مبارزه با فساد و تبعيض
علاوه بر اين، عمر بن عبدالعزيز پس از استقرار حكومت خود، اسبها و مركبهاى دربار خلافت را به مزايده علنى گذاشت و پول آنها را به صندوق بيت المال ريخت و به همسر خود «فاطمه»، دختر عبدالملك، دستور داد تمام جواهرات و اموال و هداياى گرانبهايى را كه پدر و برادرش از بيت المال به اوبخشيده بودند، به بيت المال برگرداند اگر دل از آن‏ها بر نمى‏كند، خانه او را ترك گويد. فاطمه اطاعت كرده تمام جواهرات و زيور آلاتى را كه متعلق به بيت المال بود، تحويل داد.(17)

عمر بن عبدالعزيز نه تنها همسر خود را با قانون عدل و داد آشنا كرد و حق مردم را از او گرفت، بلكه تمام اموال و دارايى و مستغلات و لباسهاى گرانبهاى سليمان بن عبدالملك را فروخت و پول آنها را كه بالغ بر بيست و چهار هزار دينار شده بود، به بيت المال برگردانيد.(18)

عمر بن عبدالعزيز كه اصلاحات اجتماعى و مبارزه با فساد را بدين گونه از خانه خود و دستگاه خليفه قبلى شروع كرده بود، شعاع مبارزه را وسعت داد و بنى اميه و عموزادگان خود را به پاى حساب كشيد و به آنها فرمان داد كه اموال عمومى را كه تصاحب كرده‏اند، به بيت المال پس بدهند. او با قاطعيت تمام، كليه اموالى را كه بنى اميه بزور از مردم گرفته بودند، از آنها باز ستاند و به صاحبان آنها تحويل داد و دست امويان را تا حد زيادى از مال و جان مردم كوتاه كرد.(19)

اين موضوع بر بنى اميه گران آمد و بر ضد عمر بن عبدالعزيز تحريكاتى نمودند. در همين زمينه عده‏اى از نزديكان با او ديدار كرده گفتند: آيا نمى‏ترسى كه قومت بر ضد تو شوريده حكومت تو را واژگون سازند؟

عمر گفت: من غير از حساب روز قيامت، از هيچ چيز ديگر نمى‏ترسم، (آيا مرا از كودتا مى‏ترسانيد؟!)(20)


سب على ع ممنوع!
چنانكه ديديم عمر بن عبدالعزيز- در قياس با ديگر خلفاى اموى - مردى نسبتا دادگر بود و هر چند به خاطر عدم امضاى حكومت او از سوى جانشينان معصوم پيامبر، وى نيز از جرگه طاغوتيان شمرده مى‏شود، اما به هر حال با بسيارى از مظالم اسلاف خويش در افتاد و حكومتش خالى از خدمت نبود. اما در ميان اين خدمات، مهمترين خدمت او به اسلام بلكه به انسانيت، كه در كارنامه حكومت و زندگى او درخشش خاصى دارد، از ميان برداشتن بدعت سبّ امير مومنان (ع) است. او با اين اقدام خود يك بدعت ننگين ريشه دار 69 ساله را از ميان برداشت و خدمت بزرگى به شيعيان بلكه به جهان انسانيت انجام داد/

اين بدعت، ميراث شوم معاويه بود، معاويه كه پس از شهادت امير مومنان (ع) (در سال 40 هجرى) كاملا بر اوضاع مسلط شده بود، تصميم گرفت با ايجاد تبليغات و شعارهاى مخالف، على (ع) را به صورت منفورترين مرد عالم اسلام!! معرفى كند. او براى اين كار، از يك سو، دوستداران و پيروان امير مومنان (ع) را زير فشار قرار داد و با زور شمشير و سرنيزه از نقل فضايل و مناقب امير مومنان (ع) بشدت جلوگيرى كرد و اجازه نداد حتى يك حديث، يك حكايت، و يا يك شعر در مدح على (ع) نقل و گفته شود/

و از طرف ديگر، براى آن‏كه چهره درخشان على (ع) را وارونه جلوه دهد، محدثان و جيره خواران دستگاه حكومت اموى را وادار نمود احاديثى بر ضد على (ع) جعل كنند! و از اين رهگذر احاديث بيشمارى جعل شد و در ميان مردم شايع گرديد!

معاويه به اين هم اكتفا نكرد، بلكه دستور داد در سراسر كشور پنهاور اسلامى در روزهاى جمعه بر فراز منابر، لعن و دشنام على (ع) را ضميمه خطبه كنند!

اين بدعت شوم، رايج و عملى گرديد و در افكار عمومى اثر بخشيد و به صورت امر ريشه دارى در آمد به طورى كه كودكان با كينه على (ع) بزرگ شدند و بزرگترها با احساسات ضد على (ع) از دنيا رفتند!

بعد از معاويه، خلفاى ديگر اموى نيز اين روش را دامه دادند و اين بدعت تا اواخر سده اول هجرى كه عمر بن عبدالعزيز به خلافت رسيد، ادامه داشت.(21)


شعاع تاثير يك آموزگار
در اينجا جاى اين سوال باقى است كه انگيزه «عمر بن عبدالعزيز» از اين كار چه بود و چه عاملى باعث شد كه در ميان خلفاى اموى، تنها او به اين اقدام بزرگ دست بزند؟

پاسخ اين سوال اين است كه دو حادثه بظاهر كوچك در دوران كودكى عمر بن عبدالعزيز اتفاق افتاد كه مسير فكر او را كه تحت تاثير افكار عمومى قرار گرفته بود، تغيير داد و بشدت دگرگون ساخت. در واقع از آن روز بود كه اين حادثه بزرگ زمان خلافت اوپايه ريزى شد/

حادثه نخست زمانى رخ داد كه وى نزد استاد خود «عبيدالله» كه مردى خداشناس و با ايمان و آگاه بود، تحصيل مى‏كرد. يك روز عمر با ساير كودكان همسال خود كه از بنى اميه و منسوبين آنان بودند، بازى مى‏كرد. كودكان، در حالى كه سرگرم بازى بودند، طبق معمول به هر بهانه كوچك على (ع) را لعن مى‏كردند. عمر نيز در عالم كودكى با آن‏ها همصدا مى‏شد. اتفاقاً در همان هنگام آموزگار وى كه از كنار آنها مى‏گذشت، شنيد كه شاگردش نيز مثل ساير كودكان، على (ع) را لعن مى‏كند. استاد فرزانه چيزى نگفت و به مسجد رفت. هنگام درس شد و عمر براى فراگرفتن درس، به مسجد رفت. استاد تا او را ديد، مشغول نماز شد. عمر مدتى نشست و منتظر شد تا استاد از نماز فارغ شود، اما استاد نماز را بيش از حد معمول طول داد. شاگرد خردسال احساس كرد كه استاد از او رنجيده است و نماز بهانه است. آموزگار، پس از فراغت از نماز، نگاه خشم آلودى به وى افكنده گفت:

- از كجا مى‏دانى كه خداوند پس از آنكه از اهل «بدر» و «بيعت رضوان» راضى شده بود، بر آنها غضب كرده و آن‏ها را مستحق لعن شده‏اند؟(22)

- من چيزى در اين باره نشينده‏ام.

- پس به چه علت على (ع) را لعن مى‏كنى؟

- از عمل خود عذر مى‏خواهم و در پيشگاه الهى توبه مى‏كنم وقول مى‏دهم كه ديگر اين عمل را تكرار نكنم/

سخنان منطقى و موثر استاد، كار خود را كرد و او را سخت تحت تاثير قرار داد. پسر عبدالعزيز از آن روز تصميم گرفت ديگر نام على (ع) را به زشتى نبرد. اما باز در كوچه و بازار و هنگام بازى با كودكان، همه جا مى‏شنيد مردم بى پروا على (ع) را لعن مى‏كنند تا آنكه حادثه دوم اتفاق افتاد و او را در تصميم خود استوار ساخت/


اعتراف بزرگ
حادثه از اين قرار بود كه پدر عمر از طرف حكومت مركزى شام، حاكم مدينه بود و در روزهاى جمعه طبق معمول، ضمن خطبه نماز جمعه، على (ع) را لعن مى‏كرد و خطبه را با سب آن حضرت به پايان مى‏رسانيد/

روزى پسرش عمر به وى گفت:

- پدر! تو هر وقت خطبه مى‏خوانى، در هر موضوعى كه وارد بحث مى‏شوى داد سخن مى‏دهى و با كمال فصاحت و بلاغت از عهده بيان مطلب بر مى‏آيى، ولى همينكه نوبت به لعن على مى‏رسد، زبانت يك نوع لكنت پيدا مى‏كند، علت اين امر چيست؟

- فرزندم! آيا تو متوجه اين مطلب شده‏اى؟

- بلى پدر!

- فرزندم! اين مردم كه پيرامون ما جمع شده‏اند و پاى منبر ما مى‏نشينند، اگر آن‏چه من از فضايل على (ع) مى‏دانم بدانند، از اطراف ما پراكنده شده دنبال فرزندان او خواهند رفت!

عمر بن عبدالعزيز كه هنوز سخنان استاد در گوشش طنين انداز بود، چون اين اعتراف را از پدر خود شنيد، سخت تكان خورد و با خود عهد كرد كه اگر روزى به قدرت برسد، اين بدعت را از ميان بردارد. لذا به مجرد آنكه در سال 99 هجرى به خلافت رسيد، به آرزوى ديرينه خود جامه عمل پوشانيد و طى بخشنامه‏اى دستور داد كه در منابر به جاى لعن على (ع) آيه: «انّ اللّه يأمر بالعدل و الاحسان و ايتأ ذى القربى و ينهى عن الفحشأ و المنكر و البغى يعظكم لعلكم تذكرون (23)تلاوت شود. اين اقدام با استقبال مردم روبرو شد و شعرا و گويندگان اين عمل را مورد ستايش قرار دادند.(24)


باز گرداندن فدك به فرزندان حضرت فاطمه (ع)
اقدام بزرگ ديگرى كه عمر بن عبدالعزيز در جهت رفع ظلم از ساحت خاندان پيامبر (ص) به عمل آورد، بازگرداندن فدك به فرزندان حضرت فاطمه (س)، دختر گرامى پيامبر اسلام (ص) بود/

فدك در تاريخ اسلام داستان تلخ و پرماجرايى دارد كه جاى بحث آن در اينجا نيست، اما بطور اجمال، سيرتاريخى آن از اين قرار است كه پيامبر، آن را در زمان حيات خود به دخترش فاطمه (س) بخشيد و پس از رحلت پيامبر (ص) ابوبكر، بزور آن را از فاطمه زهرا گرفت و جز اموال دولتى اعلام كرد و از آن زمان به وسيله خلفاى وقت، دست به دست مى‏گشت تا آن‏كه معاويه در زمان حكومت خود، آن را به مروان بخشيد، مروان نيز به پسرش «عبدالعزيز» اهدأ كرد، پس از مرگ عبدالعزيز فدك به فرزندش عمر بن عبدالعزيز منتقل گرديد. عمر بن عبدالعزيز، آن را به فرزندان حضرت فاطمه تحويل داد و گفت: فدك مال آنها است و بنى اميه حقى در آن ندارد. ولى متاسفانه پس از مرگ او، كه يزيد بن عبدالملك به خلافت رسيد، مجددا فدك را از سادات فاطمى پس گرفت و تيول بنى اميه قرار داد! (25)

«صدوق» در كتاب «الخصال» نقل مى‏كند كه عمر بن عبدالعزيز فدك را در جريان سفر به مدينه در ديدارى كه با حضرت باقر (ع) داشت، به او مسترد كرد.(26)

گويا با توجه به اين گونه خدمات عمر در رفع برخى مظالم از خاندان پيامبر (ص) بود كه امام باقر (ع) مى‏فرمود:

«عمر بن عبدالعزيز نجيب دودمان بنى اميه است...»(27)

حكومت عمر بن عبدالعزيز، در حدود دو سال، طول كشيد، گفته‏اند بنى اميه او را مسموم كردند و به هلاكت رساندند.(28)


ممنوعيت نوشتن حديث‏
به دنبال انحرافهاى عميقى كه پس از رحلت پيامبر (ص) در جامعه اسلامى به وقوع پيوست، حادثه اسف‏انگيز ديگرى نيز رخ داد كه آثار شوم و زيانبار آن مدتها بر جهان اسلام سنگينى مى‏كرد و آن عبارت از جلوگيرى از نقل و نوشتن و تدوين «حديث» بود/

با آنكه حديث و گفتار پيامبر (ص) بعد از قرآن مجيد در درجه دوم اهميت قرار گرفته است و پس از كتاب آسمانى بزرگترين منبع فرهنگ اسلامى به شمار مى‏رود، و اصولاً اين دو، از هم قابل تفكيك نمى‏باشند، خليفه اول و دوم به مخالفت با نقل وتدوين حديث برخاستند و به بهانه‏هاى پوچ و بى اساس، و در واقع با انگيزه‏هاى سياسى از هر گونه فعاليت مسلمانان در زمينه نقل و كتابت حديث بشدت جلوگيرى نمودند/

ابوبكر گفت: از رسول خدا چيزى نقل نكنيد و اگر كسى از شما درباره مسئله‏اى پرسيد، بگوييد كتاب خدا (قرآن) در ميان ما و شما است، حلالش را حلال و حرامش را حرام بشماريد.(29)

خليفه دوم براى جلوگيرى از نوشتن احاديث پيامبر (ص) طى بخشنامه‏اى به تمام مناطق اسلامى نوشت: «هر كس حديثى از پيامبر (ص) نوشته، بايد آن را از بين ببرد».(30)

وى تنها به صدور اين بخشنامه اكتفا نكرد، بلكه به تمام ياران پيامبر (ص) و حافظان حديث اكيداً هشدار داد كه از نقل و كتابت حديث خوددارى كنند!

«قرظه بن كعب»، يكى از ياران مشهور پيامبر، مى‏گويد: هنگامى كه عمر ما را به سوى عراق روانه مى‏كرد، خود مقدارى با ما راه آمد و گفت: آيا مى‏دانيد چرا شما را بدرقه كردم؟ گفتيم: لابد خليفه براى احترام ما كه ياران پيامبريم، قدم رنجه كرده‏اند! گفت: گذشته از احترام شما، براى اين جهت شما را بدرقه نمودم كه مطلبى را به شما توصيه كنم تا به پاس پياده روى و بدرقه‏ام آن را انجام دهيد/

آنگاه افزود: شما به منطقه‏اى مى‏رويد كه مردم آنجا، با زمزمه تلاوت قرآن، فضاى مسجد و محفل خود را پر كرده‏اند، توصيه من به شما اين است كه آن‏ها را به حال خود واگذاريد و مردم را با احاديث، مشغول نسازيد و با نقل حديث، از خواندن قرآن باز نداريد، قرآن را پيراسته از هر سخن و حديثى براى مردم بخوانيد و از پيامبر (ص) كمتر حديث به ميان آوريد، من نيز در اين كار با شما همكارى خواهم كرد!

وقتى كه «قرظه» به محل ماموريت خود وارد شد، به او گفتند: براى ما حديث نقل كن. وى جواب داد: خليفه ما را از نقل حديث باز داشته است. (31)

عمر در دوران خلافتش يك بار تصميم گرفت كه احاديث پيامبر را بنويسد، آنگاه به منظور تظاهر به آزادى، موضوع را با مردم در ميان نهاد و پس از يك ماه انديشيدن، راه چاره را يافت و به مردم اعلام كرد: «امتهاى گذشته را به ياد آوردم كه با نوشتن بعضى كتابها و توجه زياد به آنها از كتاب آسمانى خود باز ماندند، لذا من هرگز كتاب خدا (قران) را با چيزى درهم نمى‏آميزم»(32)

خليفه در اين باره تنها به سفارش و تاكيد اكتفا نمى‏كرد، بلكه هر كس را كه اقدام به نقل حديثى مى‏نمود. بشدت مجازات مى‏كرد، چنانكه روزى به «ابن مسعود» و «ابودردأ» و «ابوذر»، كه هر سه از شخصيتهاى بزرگ صدر اسلام بودند، گفت: اين حديث‏ها چيست كه از پيامبر (ص) نقل مى‏كنيد؟ و آنگاه آن‏ها را زندانى كرد، اين سه تن تا هنگام مرگ عمر در زندان به سر مى‏بردند! (33)

اين گونه كيفرها و سختگيريها باعث شد كه ساير مسلمانان نيز جرأت نقل و كتابت حديث را نداشته باشند/


زيان جبران ناپذير
اين محدوديتها باعث شد كه احاديث نبوى در سينه حافظان حديث بماند و مسلمانان از اين منبع بزرگ فرهنگ اسلامى مدتها محروم گردند، به حدى كه «شعبى» مى‏گويد: «يك سال با پسر عمر همنشين بودم، از وى براى نمونه حتى يك حديث از پيامبر نشنيده‏ام!» (34)

و «سائب بن يزيد» مى‏گويد: از مدينه تا مكه با «سعد بن مالك» همسفر بودم، در طول سفر حتى يك حديث از پيامبر ص نقل نكرد!»(35)

اين ممنوعيت چنان اثر شومى در جامعه به جا گذاشت كه «عبدالله بن عمر» با آنكه به دستور پيامبر احاديث آن حضرت را ضبط كرده بود، بر اثر بخشنامه خليفه، آنچنان كتاب خود را پنهان ساخت كه هرگز در كتب حديث نامى از كتاب وى به چشم نمى‏خورد!

ناگفته پيداست زيانهايى كه از اين ممنوعيت متوجه اسلام گرديد، قابل جبران نبود، زيرا كتابت احاديث پيامبر (ص) قريب صد سال متروك گشت و آن كلمات بلند در ميان مسلمانان مورد مذاكره قرار نگرفت/

از همه بدتر آن‏كه عده‏اى مزدور و دورغ پرداز، از اين فرصت استفاده نموده مطالب دروغ و بى اساس را به نفع حكومتها و زمامداران وقت به صورت حديث جعل كردند ؛ زيرا وقتى مدرك منحصر به حافظه‏ها و شنيدن از افراد گرديد، طبعا همه كس مى‏توانست همه گونه ادعايى بنمايد، چون نه كتابى در كار بود، نه دفترى و نه حسابى! پيدااست كه در چنين شرائطى، دهها ابوهريره به وجود آمده براى بهره برداريهاى نامشروع، خود را محدث واقعى جا مى‏زدند!

اين وضع تا اواخر قرن اول هجرى، يعنى تا زمان خلافت «عمر بن عبدالعزيز» (99-101)، ادامه يافت. عمر بن عبدالعزيز با يك اقدام شجاعانه اين بدعت شوم را از ميان برداشت و مردم را به نقل و تدوين حديث تشويق كرد. او طى بخشنامه‏اى، به منظور ترغيب و تشويق دانشمندان و راويان به اين كار، چنين نوشت:

«انظروا حديث رسول الله فاكتبوه فانى خفت دروس العلم و ذهاب اهله»: (احاديث پيامبر را جمع آورى كرده بنويسيد، زيرا بيم آن دارم كه دانشمندان و اهل حديث از دنيا بروند و چراغ علم خاموش گردد)/

بنا به نقل «بخارى»، عمر بن عبدالعزيز نامه‏اى مشابه مضمون فوق از شام به «ابى بكر بن حزم»، كه از طرف وى حاكم مدينه بود، نوشت.(36)

ولى اين آغاز كار بود و مدتها لازم بود تا يك قرن عقب افتادگى جبران گردد و احاديث پيامبر (ص) احيا شود و آنچه در حافظه‏ها بود، طبعاً آميخته به برخى تحريفهاى عمدى يا سهوى، روى كاغذ بيابد/

از آنجا كه دوران خلافت عمر بن عبدالعزيز كوتاه بود، اين برنامه بسرعت پيشرفت نكرد، زيرا پس از او «يزيد بن عبدالملك» و «هشام بن عبدالملك» زمام امور را در دست گرفتند و چيزى كه در حكومت آنها مطرح نبود، دلسوزى به حال اسلام و مسلمانان بود/

بعضى نوشته‏اند: نخستين كسى كه به امر عمر بن عبدالعزيز احاديث را جمع كرد، محمد بن مسلم بن شهاب زهرى بود.(37)

البته بايد توجه داشت كه گر چه از زمان عمر بن عبدالعزيز نقل وكتابت حديث آزاد شد، اما از يك طرف احاديث مجعول دوران فترت كتابت حديث وارد مجموعه‏هاى حديثى شد و از طرف ديگر محدثان رسمى و طرفدار حكومت از نقل احاديثى كه به نحوى به نفع اهل بيت و شيعه تمام مى‏شد خوددارى كرده آنها را كتمان نمودند/


توجهات بى اساس
دراينجا سوالى پيش مى‏آيد و آن اين است كه علت ممنوعيت نقل و ضبط حديث چه بود و خليفه دوم به چه مجوزى چنين بخشنامه‏اى را صادر كرد؟ در صورتى كه همه مى‏دانيم احاديث (گفتار پيامبر) مانند قرآن حجت بوده و پيروى از آن بر همه مسلمانان واجب است و قران درباره كليه مطالبى كه پيامبر (ص) مى‏فرمود (اعم از قرآن كه گفتار خدا است و حديث كه الفاظ آن از خود پيامبر (ص) ولى مفاد آن مربوط به جهان وحى مى‏باشد) مى‏فرمايد: «هرگز پيامبر (ص) در گفتار خود از روى هوى و هوس سخن نمى‏گويد و هر چه بگويد، طبق وحى الهى است» (38)

از اين گذشته خداوند صراحتاً سخنان و دستورهاى پيامبر را براى مسلمانان حجت قرار داده و فرموده است «و آنچه را پيامبر براى شما آورده بگيريد و اجرا كنيد و از آنچه نهى كرده خوددارى كنيد». (39)

«عبدالله بن عمر»از پيامبر (ص) نقل مى‏كند كه حضرت با اشاره به دو لب خود به من فرمود:«اى فرزند عمر سوگند به خدايى كه جانم در دست اوست جز حق چيزى از ميان اين دو، بيرون نمى‏آيد، آنچه مى‏گويم بنويس».(40)

آيا با اهميتى كه احاديث پيامبر (ص) دارد و از راههاى مهم و مطمئن آشنايى مردم با حقيقت اسلام به شمار مى‏رود، شايسته بودكه خليفه دوم براى جلوگيرى از نوشتن احاديث پيامبر (ص) به تمام مناطق اسلامى بخشنامه كرده بنويسد:«هر كس حديثى از پيامبر (ص) نوشته، بايد از بين ببرد»؟! آيا اين بخشنامه با روح اسلام، كه همواره طرفدار توسعه و گسترش علم و دانش است، سازگار است؟!

در پاسخ اين سوال، طرفداران دستگاه خلافت به دست و پا افتاده، براى اقدام خليفه از پيش خود فلسفه‏اى تراشيده و ادعا مى‏كنند كه ابوبكر گفت: علت جلوگيرى از نقل احاديث پيامبر (ص) اين است كه احاديث، با آيات قران مجيد آميخته نشود (!)(41)

اين عذر به قدرى بى اساس است كه احتياج به پاسخ ندارد، زيرا روزى كه پيامبر اكرم بدرود زندگى گفت، تمام آيات و سوره‏هاى قرآن مضبوط و معين شده بود و نويسندگان وحى و قاريان قرآن با حافظه‏هاى قوى خود تمام قرآن را حفظ كرده بودند و آيات و سوره‏هاى قرآن چنان معين و مشخص شده بود كه احدى نمى‏توانست حرفى را از قران بردارد يا حرفى را بر آن اضافه كند. آيا با اين وضع، نوشتن احاديث لطمه‏اى بر قرآن وارد مى‏ساخت؟! بعلاوه، قرآن مجيد ازنظر فصاحت، بلاغت، روانى و سلاست، جذابيت و تركيب و جمله بندى طورى است كه هيچ كلام و نوشته‏اى به آن شباهت ندارد و هيچ كلامى، گرچه از نظر فصاحت به عاليترين درجه برسد، قابل اشتباه با قرآن نيست/

سخنان امير مومنان (ع) در نهج البلاغه و خطبه‏هاى خود پيامبر (ص) از نظر فصاحت و سلاست و شيرينى در اوج فصاحت و بلاغت قرار دارد ولى هرگز قابل اشتباه با قرآن نيست و آياتى كه امير مومنان (ع) ضمن خطبه‏هاى خود آورده، مانند گوهر درخشانى، در لابلاى سخنان على (ع) مى‏درخشد و هر خواننده‏اى كه با تركيب كلام عرب آشنا باشد، در نخستين برخورد ميان اين دو فرق مى‏گذارد/


انگيزه سياسى
قرائن شهادت مى‏دهد كه صدور اين بخشنامه انگيزه سياسى داشته و منظور اين بوده است كه در پرتو ان، امتياز بزرگى را كه آن روزها نصيب امير مومنان (ع) شده بود، از بين ببرند؛ زيرا امير مومنان (ع) هنگامى كه پيامبر (ص) در قيد حيات بود، كتابهايى تاليف نموده بود كه در آنها احاديث پيامبر (ص) و حقايقى راكه از آن حضرت در ابواب مختلف آموخته بود، گردآورى بود/


آيا پيامبر (ص) از كتابت حديث نهى فرموده بود؟
تاسف اورتر اين است كه برخى از محدثان، نهى از كتابت حديث را به پيامبر اسلام (ص) نسبت داده مى‏گويند: آن حضرت فرموده است: چيزى از طرف من جز قرآن ننويسيد و هركس چيزى از جز قرآن نوشته بايد آن را از بين ببرد.(42)

قرائنى شهادت مى‏دهد كه اين مطلب بى اساس است، زيرا:

اولا امير مومنان (ع)، شاگرد ممتاز مكتب پيامبر، احاديث فراوانى از آن حضرت ضبط كرده بود و نوشته‏هاى او دست به دست در ميان ائمه (ع) مى‏گشت و اگر پيامبر (ص) از نوشتن احاديث نهى مى‏كرد، هرگز على (ع) با فرمان او مخالفت نمى‏نمود/

ثانيا، نامه‏هاى مختلفى در مسائل گوناگون، در احكام و فرائض و مرافعات و سياسات، در زمان خود آن حضرت نوشته شده و محدثان و تاريخ نويسان با اسناد و مدارك متقن، متن آنها را ضبط كرده‏اند. تعداد انگشت شمارى از اين نامه‏ها مربوط به دعوت به اصل اسلام است، ولى بسيارى از آنها پيرامون فصل خصومتها و تعيين حدود و كيفرهاى اسلامى و بيان احكام و فرائض نگارش يافته است ؛ بنابراين چگونه مى‏توان باور نمود كه پيامبر (ص) از يك طرف از نوشتن غير قرآن نهى نمايد، و از طرف ديگر 300 نامه، كه 216 عدد از آن‏ها اكنون با تمام خصوصيات در دسترس ماست، در برابر ديدگانش نوشته شود و با مخالفت او روبرو نگردد؟!


شيعه پايه گذار تدوين حديث
خوشبختانه شيعيان از همان دوران حيات پيامبر اسلام در اين زمينه كوششهاى فراوانى به عمل آوردند و به پيروى از امير مومنان (ع) در نقل و ضبط و تدوين حديث پيشگام شدند و آثار گرانبها و مجموعه‏هاى ارزنده‏اى از اخبار و احاديث از خود به يادگار گذاشتند.

على (ع) نخستين كسى بود كه احاديث رسول خدا را جمع آورى كرد. پيامبر اسلام احاديثى را املا كرد و على (ع) آنها رانوشت و به صورت يك كتاب تدوين شده در آورد. اين كتاب پس از على ع در اختيار ائمه ع بود تا آنكه به امام باقر (ع) منتقل گرديد. روزى «حكم بن عتيبه» آن را نزد امام باقر (ع) ديد. وى در مسئله‏اى با حضرت باقر(ع) اختلاف نظر پيداكرده بود، حضرت آن كتاب را به وى نشان داده حديث مربوط به مسئله مورد اختلاف را در آن ارائه كرد و فرمود: اين، خط على (ع) و املاى رسول خدا است.(43)

از اين گذشته، امير مومنان (ع) كتاب ديگرى پيرامون «ديات» تدوين كرده بود كه «صحيفه» ناميده مى‏شد و آن را (به صورت طومار) به شمشير خود مى‏بست.

از آن حضرت نقل شده است كه فرمود: «نزد ما كتابى نيست كه آن را بخوانيم، جز كتاب خدا و اين صحيفه». مطالب صحيفه شامل حكم شرعى زخمها و جراحات بوده است.(44)

گفتار امير مومنان (ع) درباره صحيفه، بروشنى نشان مى‏دهد كه در آن زمان هيچ كتاب ديگرى غير از قرآن نوشته بوده است و على (ع) نخستين تدوين كننده حديث و فقه است. سيوطى، على (ع) و فرزندش حسن (ع) را جز طرفداران كتابت حديث مى‏شمارد.(45)

اگر جامعه تسنن بر اثر بدعت نهى از نوشتن حديث، صد سال يا بيشتر، احاديث اسلامى را ضبط نكردند، خوشبختانه جامعه تشيع در اين راه پيشقدم شدند، زيرا در زمان خود پيامبر (ص) غير از على (ع) «ابو رافع» يكى از ياران آن حضرت كه از دوستداران على (ع) نيز بود، كتابى به نام «السنن و الاحكام والقضايا» نوشت (46)و احكام و سنن مخصوص در ابواب مختلف اسلام را مثل نماز و روزه و زكات و حج و مرافعات گرد آورد و اگر ما اين كتاب را نخستين كتاب حديث بدانيم كه توسط صحابه تدوين شده، مى‏توانيم آن را نخستين كتاب فقهى از اين نوع نيز بشماريم. (47)

ابورافع هنگامى اين كتاب را نوشت كه كتابت حديث و گفتار پيامبر (ص) از نظر دستگاه خلافت، جرم بزرگى به شمار مى‏رفت/

پس از ابورافع، نويسندگان شيعه در همان دوران فترت كتابت حديث، به ضبط و نوشتن احاديث اسلامى پرداختند و از اين طريق سخنان پيشوايان خودرا از دستبرد تحريف و ديگر آفات زمان حفظ نمودند. اين برنامه از زمان امير مومنان (ع) تا زمان پيشواى پنجم ادامه داشت و در زمان حضرت باقر (ع) پيشرفت درخشانى پيدا كرد، به طورى كه هنگام صدور دستور عمر بن عبدالعزيز مبنى بر جمع آورى و تدوين حديث، هر كدام از ياران و شاگردان برجسته پيشواى پنجم، هزاران حديث را در حفظ داشتند. (48)

«محمد بن مسلم»، از شخصيتهاى بزرگ شيعه و راويان بسيار بلند پايه و با فضيلت، نمونه بارزى از شاگردان برجسته پيشواى پنجم در فقه و حديث است. او اهل كوفه بود و طى چهار سال اقامت در شهر مدينه، پيوسته به محضر امام باقر (ع) و بعد از او به خدمت امام صادق (ع) شرفياب مى‏شد و از محضر آن دوپيشواى بزرگ بهره‏ها مى‏اندوخت. وى مى‏گويد:

هر موضوعى كه به نظرم مى‏رسيد، از امام باقر ع مى‏پرسيدم و جواب مى‏شنيدم، به طورى كه سى هزار حديث از امام پنجم و شانزده حديث از امام صادق (ع) فرا گرفتم.(49)

محمد بن مسلم كتابى بنام «اربعمأْ مسئله» (چهار صد مسئله) تاليف كرده بود كه گويا پاسخ چهار صد مسئله‏اى باشد كه از پيشواى پنجم و ششم شنيده بود. (50)

يكى ديگر از تربيت يافتنگان مكتب امام باقر (ع) «جابر بن يزيد جعفى» است. او نيز اهل كوفه بود و براى استفاده از محضر امام باقر (ع) به شهر مدينه هجرت كرد و در پرتو استفاده از مكتب پرفيض پيشواى پنجم، به مرابت عالى علمى نائل گرديد. جابر، با استفاده از علوم و دانشهاى سرشار پيشواى پنجم كتب و آثار متعددى از خود با يادگار گذاشت كه شاهد ديگرى بر توجه شيعيان به مسئله تدوين حديث و جمع آورى معارف اسلامى است. كتب جابر به قرار زيراست:

1- كتاب تفسير/

2-كتاب نوادر/

3- كتاب فضائل/

4-كتاب جمل /

5- كتاب صفين.

6- كتاب نهروان.

7- كتاب مقتل امير المومنين (ع) .

8-كتاب مقتل الحسين (ع) . (51)


يزيد بن عبدالملك
پس از مرگ «عمر بن عبدالعزيز»، «يزيد بن عبدالملك» روى كار آمد. يزيد مردى عياش و خوش گذران و لاابالى بود و به هيچ وجه به اصول اخلاقى و دينى پايبند نبود، از اينرو ايام خلافت او يكى از سياهترين و تاريكترين ادوار حكومت بنى اميه به شمار مى‏رود. در زمان حكومت وى هيچ فتح و پيروزى و هيچ حادثه درخشانى در جامعه اسلامى اتفاق نيفتاد/

او كه در زمان خلافت عمر بن عبدالعزيز وليعهد بود، چهره حقيقى و ماهيت خود را در وراى ظاهر فريبنده و قيافه مقبولى پوشانده و از اين رهگذر افكار عمومى را به سوى خود جلب كرده بود. به همين جهت خلافت او نخست با استقبال مردم روبرو شد، خاصه آنكه وى در نخستين روزهاى زمامدارى اعلام كرد كه برنامه خليفه پيشين را ادامه خواهد داد/

اين وعده براى مردم كه طعم شيرين اجراى حق و عدالت را در زمان عمر بن عبدالعزيز (ولو به طور نسبى و در مدتى كوتاه) چشيده بودند، نويد اميد بخشى بود، ولى طولى نكشيد كه اين انتظار مبدل به ياس و نوميدى گرديد زيرا پس از آنكه چند صباحى از زمامدارى وى گذشت، برنامه عوض شد و وعده‏هاى همه پوچ از آب در آمد!


شهادت دروغين
يزيد براى آنكه سرپوشى بر اعمال نارواى خود بگذارد، و براى آن‏كه خود را از هر گونه گناه و انحرافى تبرئه كند، با تمهيداتى، چهل نفر از رجال و پيرمردان را وادار نمود تا به مصونيت او از گناه و عصيان شهادت بدهند، اين عده شهادت دادند كه هيچ گونه حساب و عذابى متوجه خلفا نيست! (52)

البته شهادت اين عده به اين سادگى نبود، بلكه گوشه‏اى از سياستهاى مزورانه بنى اميه به منظور تثبيت حكومت خود به شمار مى‏رفت، زيرا بنى اميه براى تامين مقاصد سياسى خود، يك جمعيت فكرى مانند «مرجئه»(53)به وجود آورده بودند كه فعاليت فكرى آنها وسيله‏اى براى تثبيت پايه‏هاى حكومت اموى زير پوشش دين بود/

اين گونه جمعيتها، كه به استخدام حكومت اموى در آمده بودند، با يك سلسله تفسيرها و توجيهات دينى، اعمال ضد اسلامى زمامداران اموى را توجيه مى‏كردند!

«ابن قتيبه دينورى» مى‏نويسد:

«يزيد ابتدأاً به خاطر اخلاق فريبنده خود، در ميان قريش محبوبيت داشت و اگر پس از رسيدن به خلافت، طبق روش عمر بن عبدالعزيز رفتار مى‏كرد، مردم از او شكايت نمى‏كردند؛ ولى وى برخلاف انتظار همه، پس از رسيدن به قدرت، بكلى تغيير روش داد و عيناً رفتار نامطلوب برادرش وليد را در پيش گرفت. رفتار او موج نفرت مسلمانان را بر ضد او برانگيخت، به طورى كه مردم تصميم گرفتند او را از خلافت بركنار سازند. يزيد به اندازه‏اى به حقوق و خواسته‏هاى مردم بى اعتنا بود كه حتى گروهى از قريش وعده‏اى از بنى اميه نيز به اعمال او اعتراض كردند/

يزيد، به جاى آنكه به انتقادهاى مردم گوش داد. و در روش خود تجديد نظر نمايد، بر خشونت و سختگيرى خود افزود و عده‏اى از اشراف قريش و بزرگان بنى اميه را به اخلال در نظم عمومى و شورش و كودتا متهم كرد و به عموى خود «محمد بن مروان»، دستور داد آنها را بازداشت نموده به زندان افكند. اين عده قريب دو سال در زندان ماندند، آنگاه محمد آنها را به وسيله زهر مسموم نمود و همه را به قتل رسانيد!

يزيد غير از اين عده، تعداد سى نفر از رجال قريش را دستگير كرد و پس از آنكه مبالغ زيادى جريمه از آنان گرفت و اموال و دارايى و مستغلاتشان را مصادره نمود، آنان را مورد آزار و شكنجه سخت قرار داد و از هستى ساقط كرد، به طورى كه افراد مزبور در گوشه و كنار شام و ساير نقاط پراكنده شده با فقر و تنگدستى به سر مى‏بردند.يزيد به اين هم اكتفا نكرد، بلكه دستور داد تمام كسانى را كه با آنان تماس داشتند، به اتهام همكارى با شورشيان و مخالفان حكومت، به دار كشيدند»! (54)


ساز و آواز و قمار
خلفاى پيشين بنى اميه در اوقات فراغت خويش به اخبار جنگها و داستانهاى شجاعان قديم عرب و قصائد شعرا گوش مى‏دادند، ولى در زمان خلفاى بعدى و از آن جمله «يزيد بن عبدالملك» ساز و آواز جاى قصائد و اشعار را گرفت و در بزمهاى شبانه دربار خلافت، به جاى قصائد حماسى شعرا و داستانهاى جنگى، ساز و آواز رايج گرديد/


هشام بن عبدالملك
هشام مردى بخيل، خشن، جسور، ستمگر، بيرحم و سخنور بود. (55)او در جمع آورى ثروت و عمران و آبادى مى‏كوشيد و در زمان خلافتش بعضى از صنايع دستى رونق يافت ؛ لكن از آن‏جا كه وى شخصى بى عاطفه و سختگير بود، در دوران حكومت او، زندگى برمردم سخت شد و احساسات و عواطف انسانى در جامعه روبه زوال رفت و رسم نيكوكارى و تعاون برچيده شد، به طورى كه هيچ كس نسبت به ديگرى دلسوزى و كمك نمى‏كرد! (56)


نفوذ عناصر فاسد و منحرف
«سيد امير على»، مورخ و دانشمند معروف، وضع اجتماعى - سياسى آن روز جامعه اسلامى را بخوبى ترسيم نموده اخلاق و رفتار هشام را به نحو روشنى تشريح مى‏كند:

«با مرگ يزيد دوم، خلافت به برادرش هشام رسيد؛ لكن خلافت او زمانى استقرار يافت كه آشوبها و نهضتهاى داخلى را سركوب نمود و آتش جنگهاى خارجى را خاموش ساخت، زيرا در آن زمان، از طرف شمال، قبايل تركمن خزر به دولت مركزى فشاروارد مى‏آوردند، و درشرق، رهبران عباسى مخفيانه سرگرم فراهم ساختن مقدمات براى درهم شكستن پايه‏هاى حكومت اموى بودند. در داخل كشور نيز آتش خشم و كينه خوارج، كه مردمى دلير و سلحشور بودند، شعله ور شده بود/

در اين كشمكش‏ها، بهترين جوانان عرب، يا در جنگهاى داخلى كشته شدند و يا قربانى سياست بدبينى و حسادت دربار فاسد خلافت گشتند، زيرا در اثر اطمينان كوركورانه‏اى كه خليفه قبلى از وزرا و درباريان خود داشت، حكومت و قدرت به دست افراد خود خواه و ناشايستى افتاده بود كه مردم را به خاطر عجر و ناتوانى خود و سؤ اداره كشور متنفر ساخته بودند/

البته رجال بزرگ و چهره‏هاى درخشان انگشت شمارى بودند كه با كمال همت و دلسوزى نسبت به دين و آيين در ميان مردم سست و كم فروغ شده و در ميان درباريان و عوامل وابسته به حكومت رو به زوال بود، زيرا آنان عموماً عناصرى بودند كه جز تامين منافع خود، هيچ هدفى نداشتند/

در آن عصر خطير، جامعه اسلامى نيازمند بازوى توانايى بود كه كشتى متزلزل حكومت را از غرق شدن نجات بدهد، از اينرو طبعاً هشام به مزايا و خصوصياتى نيازمند بود كه بتواند در پرتو آن، با دشواريها و مشكلاتى كه جامعه اسلامى را از هر طرف احاطه كرده بود، مقابله كند/

در اينكه هشام بهتر از خليفه قبلى (يزيد) بود شكى نيست، زيرا در زمان هشام دربار خلافت از عناصر ناپاك تصفيه شد، وقار و سنگينى جايگزين سبكسرى و بوالهوسى گرديد، و جامعه از وجود افراد طفيلى كه سربار جامعه بودند پيراسته گشت/

ولى سختگيرى بيش از اندازه هشام، به سرحد خشونت رسيد و صرفه جوييهاى وى جنبه بخل يافت و بعضى از كمبودهاى اخلاقى و انسانى وى اوضاع را بدتر كرد، زيرا او فردى كوتاه فكر و مستبد و شكاك و بدبين بود، از اينرو، به هيچ كس اعتماد نمى‏كرد، بلكه براى خنثى كردن توطئه‏هايى كه بر ضد او چيده مى‏شد، به عمليات مكارانه و جاسوسى متوسل مى‏شد و از انجا كه آدم زود باورى بود،با يك بدگويى و سؤ ظن بهترين رجال كشور را از بين مى‏برد. اين بدبينى افراطى باعث شد كه عزل و نصب متوالى و بيش از حد فرمانروايان و حكام شهرستانها، نتايج فوق العاده به بار آورد».(57)


امام باقر (ع) در شام
يكى از حوادث مهم زندگى پرافتخار پيشواى پنجم، مسافرت آن حضرت به شام مى‏باشد.

هشام بن عبدالملك، كه يكى از خلفاى معاصر امام باقر (ع) بود، هميشه از محبوبيت و موقعيت فوق العاده امام باقر بيمناك بود و چون مى‏دانست پيروان پيشواى پنجم، آن حضرت را امام مى‏دانند، همواره تلاش مى‏كرد مانع گسترش نفوذ معنوى و افزايش پيروان آن حضرت گردد/

در يكى از سالها كه امام باقر (ع) همراه فرزند گرامى خود «جعفر بن محمد(ع) » به زيارت خانه خدا مشرف شده بود، هشام نيز عازم حج شد. در ايام حج، حضرت صادق (ع) در مجمعى از مسلمانان سخنانى در فضيلت و امامت اهل بيت (ع) بيان فرمود كه بلافاصله توسط ماموران به گوش هشام رسيد. هشام، كه پيوسته وجود امام باقر (ع) را خطرى براى حكومت خود تلقى مى‏كرد، از اين سخن بشدت تكان خورد، ولى - شايد بنا به ملاحظاتى - در اثناى مراسم حج متعرض امام (ع) و فرزند آن حضرت نشد، لكن به محض آنكه به پايتخت خود (دمشق) بازگشت به حاكم مدينه دستور داد امام باقر (ع) و فرزندش جعفر بن محمد را روانه شام كند/

امام ناگزير همراه فرزند ارجمند خود مدينه را ترك گفته وارد دمشق شد. هشام براى اينكه عظمت ظاهرى خود را به رخ امام بكشد، و ضمنا به خيال خود از مقام آن حضرت بكاهد، سه روز اجازه ملاقات نداد! شايد هم در اين سه روز در اين فكر بود كه چگونه با امام (ع) روبرو شود و چه طرحى بريزد كه از موقعيت و مقام امام (ع) در انظار مردم كاسته شود؟!


مسابقه تيراندازى
البته اگر دربار حكومت هشام كانون پرورش علما و دانشمندان و مجمع سخندانان بود امكان داشت دانشمندان برجسته را دعوت نموده مجلس بحث و مناظره تشكيل بدهد؛ ولى از آنجا كه دربار خلافت اغلب زمامداران اموى-و از آن جمله هشام - از وجود چنين دانشمندانى خالى بود و شعرا و داستانسرايان و مديحه گويان جاى رجال علم را گرفته بودند، هشام به فكر تشكيل چنين مجلسى نيفتاد،زيرا بخوبى مى‏دانست اگر از راه مبارزه و مناظره علمى وارد شود هيچ يك از درباريان او از عهده مناظره با امام باقر (ع) برنخواهند آمد و از اين جهت تصميم گرفت از راه ديگرى وارد شود كه به نظرش پيروزى او مسلم بود/

آرى با كمال تعجب هشام تصميم گرفت يك مسابقه تيراندازى! ترتيب داده امام (ع) را در آن مسابقه شركت بدهد تا بلكه به واسطه شكست در مسابقه، امام در نظر مردم كوچك جلوه كند! به همين جهت پيش از ورود امام (ع) به قصر خلافت، عده‏اى از درباريان را واداشت نشانه‏اى نصب كرده مشغول تيراندازى گردند. امام باقر (ع) وارد مجلس شد و اندكى نشست. ناگهان هشام رو به امام كرد و چنين گفت: آيا مايليد در مسابقه تيراندازى شركت نماييد؟ حضرت فرمود: من ديگر پير شده‏ام و وقت تيراندازيم گذشته است، مرا معذور دار. هشام كه خيال مى‏كرد فرصت خوبى به دست آورده و امام باقر (ع) را در دو قدمى شكست قرار داده است، اصرار و پافشارى كرد كه تير و كمان خود را به آن حضرت بدهد. امام (ع) دست برد و كمان را گرفت و تيرى در چله كمان نهاد و نشانه‏گيرى كرد و تير را درست به قلب هدف زد! آنگاه تير دوم را به كمان گذاشت و رها كرد و اين بار تير در چوبه تير قبلى نشست و آن را شكافت! تير سوم نيز به تير دوم اصابت كرد و به همين ترتيب نه تير پرتاب نمود كه هر كدام به چوبه تير قبلى خورد!

اين عمل شگفت‏انگيز، حاضران را بشدت تحت تاثير قرار داده و اعجاب و تحسين همه را برانگيخت. هشام كه حسابهايش غلط از آب در آمده و نقشه‏اش نقش بر آب شده بود، سخت تحت تاثير قرار گرفت و بى اختيار گفت: آفرين بر تو اى اباجعفر! تو سرآمد تيراندازان عرب و عجم هستى، چگونه مى‏گفتى پير شده‏ام؟! آنگاه سر به زير افكند و لحظه‏اى به فكر فرو رفت. سپس امام باقر (ع) و فرزند عاليقدرش را در جايگاه مخصوص كنار خود جاى داد و فوق العاده تجليل و احترام كرد و رو به امام كرده گفت: قريش از پرتو وجود تو شايسته سرورى بر عرب و عجم است، اين تيراندازى را چه كسى به تو ياد داده است و در چه مدتى آن را فراگرفته‏اى؟

حضرت فرمود: مى‏دانى كه اهل مدينه به اين كار عادت دارند، من نيز در ايام جوانى مدتى به اين كار سرگرم بودم ولى بعد آن را رها كردم، امروز چون تو اصرار كردى ناگزير پذيرفتم.

هشام گفت: آيا جعفر (حضرت صادق) نيز مانند تو در تيراندازى مهارت دارد؟ امام فرمود: ما خاندان، «كمال دين» و «اتمام نعمت» را كه در آيه «اليوم اكملت لكم دينكم» (58)آمده (امامت و ولايت) از يكديگر به ارث مى‏بريم و هرگز زمين از چنين افرادى (حجت) خالى نمى‏ماند.(59)


مناظره با اسقف مسيحيان
گرچه دربار هشام براى ابراز عظمت علمى پيشواى پنجم محيط مساعدى نبود، ولى از حسن اتفاق، پيش از آنكه پيشواى پنجم شهر دمشق را ترك گويد، فرصت بسيار مناصبى پيش آمد كه امام براى بيدار ساختن افكار مردم و معرفى عظمت و مقام علمى خود بخوبى از آن استفاده نمود و افكار عمومى شام را منقلب ساخت. ماجرا از اين قرار بود: هشام دستاويز مهمى براى جسارت بيشتر به پيشگاه امام پنجم (ع) در دست نداشت، ناگزير با مراجعت آن حضر به مدينه موافقت كرد. هنگامى كه امام (ع) همراه فرزند گرامى خود از قصر خلافت خارج شدند، در انتهاى ميدان مقابل قصر با جمعيت انبوهى روبرو گرديد كه همه نشسته بودند. امام از وضع آنان و علت اجتماعشان جويا شد. گفتند: اينها كشيشان و راهبان مسيحى هستند كه در مجمع بزرگ ساليانه خود گردآمده‏اند و طبق برنامه همه ساله منتظر اسقف بزرگ مى‏باشند تا مشكلات علمى خود را از او بپرسند. امام (ع) به ميان جمعيت تشريف برده و به طور ناشناس در ان مجمع بزرگ شركت فرمود. اين خبر فوراً به هشام گزارش داده شد. هشام افرادى را مامور كرد تا در انجمن مزبور شركت نموده از نزديك ناظر جريان باشند/

طولى نكشيد اسقف بزرگ كه فوق العاده پير و سالخورده بود، وارد شد و با شكوه و احترام فروان، در صدر مجلس قرار گرفت. آن‏گاه نگاهى به جمعيت انداخت، و چون سيماى امام باقر (ع) توجه وى را به خود جلب نمود، رو به امام كرد و پرسيد:

- از ما مسيحيان هستيد يا از مسلمانان؟

- از مسلمانان.

- از دانشمندان آنان هستيد يا افراد نادان؟

- از افراد نادان نيستم!

- اول من سوال كنم يا شمامى پرسيد؟

- اگر مايليد شما سوال كنيد/

- به چه دليل شما مسلمانان ادعا مى‏كنيد كه اهل بهشت غذا مى‏خورند و مى‏آشامند ولى مدفوعى ندارند؟ آيا براى اين موضوع، نمونه و نظير روشنى در اين جهان وجود دارد؟

- بلى، نمونه روشن آن در اين جهان جنين است كه در رحم مادر تغذيه مى‏كند ولى مدفوعى ندارد!

- عجب! پس شما گفتيد از دانشمندان نيستيد؟!

- من چنين نگفتم، بلكه گفتم از نادانان نيستم!

- سوال ديگرى دارم/

- بفرماييد/

- به چه دليل عقيده داريد كه ميوه‏ها و نعمتهاى بهشتى كم نمى‏شود و هر چه از آنها مصرف شود، باز به حال خود باقى بوده كاهش پيدا نمى‏كنند؟ آيا نمونه روشنى از پديده‏هاى اين جهان را مى‏توان براى اين موضوع ذكر كرد؟

- آرى، نمونه روشن آن در عالم محسوسات آتش است. شما اگر از شعله چراغى صدها چراغ روشن كنيد، شعله چراغ اول به جاى خود باقى است و از ان به هيچ وجه كاسته نمى‏شود!$

...اسقف هر سوال و مشكلى به نظرش مى‏رسيد، همه را پرسيد و جواب قانع كننده شنيد و چون خود را عاجز يافت، بشدت ناراحت و عصبانى شد و گفت: «مردم! دانشمند والا مقامى را كه مراتب اطلاعات و معلومات مذهبى او از من بيشتر است، به اينجا آورده‏ايد تا مرا رسوا سازد و مسلمانان بدانند پيشوايان آنان از ما برتر وبهترند؟! به خدا سوگند ديگر با شما سخن نخواهم گفت و اگر تا سال ديگر زنده ماندم، مرا در ميان خود نخواهيد ديد!» اين را گفت و از جا برخاست و بيرون رفت!


اتهام ناجوانمردانه
اين جريان بسرعت درشهر دمشق پيچيد و موجى از شادى و هيجان درمحيط شام به وجود آورد. هشام، به جاى آن‏كه از پيروزى افتخارآميز علمى امام باقر (ع) بر بيگانگان خوشحال گردد، بيش از پيش از نفوذ معنوى امام (ع) بيمناك شد و ضمن ظاهر سازى و ارسال هديه براى آن حضرت پيغام داد كه حتماً همان روز دمشق را ترك گويد! نيز بر اثر خشمى كه به علت پيروزى علمى امام (ع) به وى دست داده بود، كوشش كرد درخشش علمى و اجتماعى ايشان را با حربه زنگ زده تهمت از بين ببرد و رهبر عاليقدر اسلام را متهم به گرايش به مسيحيت نمايد! لذا با كمال ناجوانمردى به برخى از فرمانداران خود (مانند فرماندار شهر مدين) چنين نوشت:

«محمد بن على، پسر ابوتراب، همراه فرزندش نزد من آمده بود، وقتى آنان را به مدينه بازگرداندم، نزد كشيشان رفتند و با گرايش به نصرانيت!! به مسيحيان تقرب جستند. ولى من به خاطر خويشاوندى اى كه با من دارند، از كيفر آنان چشم پوشيدم! وقتى كه اين دو نفر به شهر شما رسيدند، به مردم اعلام كنيد كه من از آنان بيزارم»!

ولى تلاشهاى مذبوحانه هشام براى پوشاندن حقيقت به جايى نرسيد و مردم شهر مزبور كه ابتدأاً تحت تاثير تبليغات هشام قرار گرفته بودند، در اثر احتجاجها و نشانه‏هاى امامت كه از آن حضرت ديده شد، به عظمت و مقام واقعى پيشواى پنجم پى بردند، و بدين ترتيب سفرى كه شروع آن با اجبار و تهديد بود، به يكى از سفرهاى ثمربخش و آموزنده تبديل شد! (60)


مناظرات امام باقر ع
در دوران امامت حضرت باقر (ع) فرقه‏هاى مذهبى و گروههاى سياسى و مذهبى متعددى مانند: معتزله، خوارج و مرجئه فعاليت داشتند و امام باقر (ع) همچون سدى استوار در برابر نفوذ عقائد باطل آنان ايستادگى مى‏نمود و طى مناظراتى كه با سران اين گروهها داشت، پايگاههاى فكرى و عقيدتى آنان را در هم مى‏كوبيد و بى پايگى عقائدشان رابا دلائلى روشن ثابت مى‏كرد. در اينجا به عنوان نمونه گفتگوى آن حضرت را با «نافع بن ازرق»،يكى از سران خوارج، از نظر خوانندگان مى‏گذرانيم :

روزى «نافع» به حضور امام رسيد و مسائلى از حرام و حلال پرسيد. امام به سوالات وى پاسخ داد و ضمن گفتگو فرمود:

به اين مارقين (از دين خارج شدگان) بگو: چرا جدايى از امير مومنان (ع) را حلال شمرديد، در صورتى كه قبلا خون خويش را در كنار او و در راه اطاعت از او نثار مى‏كرديد و يارى اورا موجب نزديكى به خدا مى‏دانستيد؟!

امام افزود: آنان خواهند گفت كه او را در دين خدا حكم قرار داد. به آنان بگو: خداوند در شريعت پيامبر خود در دو مورد دو نفر را حكم قرار داده است؛ يكى در مورد اختلاف ميان زن و شوهر است كه مى‏فرمايد:

«و اگر از جدايى و شكاف ميان آن‏ها بيم داشته باشيد، داورى از خانواده شوهر و داورى از خانواده زن انتخاب كنيد (تا به كار آنان رسيدگى كنند) اگر اين دو داور تصميم به اصلاح داشته باشند،خداوند كمك به توافق آنها مى‏كند (زيرا) خداوند دانا و آگاه است».(61)

ديگرى داورى «سعد بن معاذ» است كه پيامبر اسلام او را ميان خود و قبيله يهودى «بنى قريظه» حكم قرار داد، و او هم طبق حكم خدا نظر داد. آن‏گاه امام افزود: آيا نمى‏دانيد كه امير مومنان حكميت را به اين شرط پذيرفت كه دو داور بر اساس حكم قرآن داورى كنند و از از حدود قرآن تجاوز نكنند و شرط كرد كه اگر بر خلاف قران راى بدهند، مردود خواهد بود؟ وقتى كه به امير مومنان گفتند: داورى كه خود تعيين كردى بر ضرر تو نظر داد، فرمود: من او را داور قرار ندادم، بلكه كتاب خدا را داور قرار دادم. پس چگونه مارقين حكميت قرآن و مردود بودن خلاف قران را گمراهى مى‏شمارند، اما بدعت و بهتان خود را گمراهى به حساب نمى‏آورند؟!

«نافع بن ازرق» با شنيدن اين بيانات گفت: به خدا سوگند اين سخنان را نه شنيده بودم و نه به ذهنم خطور كرده بود، حق همين است ان شأ الله!(62)


زندگينامه امام پنجم امام محمد باقر (ع) 2


حضرت امام محمد باقر ( ع )نام مبارك امام پنجم محمد بود .

لقب آن حضرت باقر يا باقرالعلوم است ,بدين جهت كه : درياى دانش را شكافت و اسرار علوم را آشكارا ساخت .

القاب ديگرى مانند شاكر و صابر و هادى نيز براى آن حضرت ذكر كردهاند كه هريك بازگوينده صفتى از صفات آن امام بزرگوار بوده است .

كنيه امام ابوجعفر بود .

مادرش فاطمه دختر امام حسن مجتبى ( ع )است .

بنابراين نسبت آن حضرت از طرف مادر به سبط اكبر حضرت امام حسن ( ع )و از سوى پدر به امام حسين ( ع ) ميرسيد .

پدرش حضرت سيدالساجدين , امام زين العابدين , على بن الحسين ( ع ) است .

تولد حضرت باقر ( ع ) در روز جمعه سوم ماه صفر سال 57 هجرى در مدينه جانگداز كربلا همراه پدر و در كنار جدش حضرت سيدالشهداء كودكى بود كه به چهارمين بهار زندگيش نزديك ميشد .

دوران امامت امام محمد باقر ( ع ) از سال 95 هجرى كه سال درگذشت امام زين العابدين ( ع ) است آغاز شد و تا سال 114 ه . يعنى مدت 19 سال و چند ماه ادامه داشته است .

در دوره امامت امام محمد باقر ( ع ) و فرزندش امام جعفرصادق ( ع ) مسائلى مانند انقراض امويان و بر سر كار آمدن عباسيان و پيدا شدن مشاجرات سياسى و ظهور سرداران و مدعيانى مانند ابوسلمه خلال و ابومسلم خراسانى و ديگران مطرح است , ترجمه كتابهاى فلسفى و مجادلات كلامى در اين دوره پيش ميآيد , و عدهاى از مشايخ صوفيه و زاهدان و قلندران وابسته به دستگاه خلافت پيدا ميشوند .

قاضيها و متكلمانى به دلخواه مقامات رسمى و صاحب قدرتان پديدميآيند و فقه و قضاء و عقايد و كلام و اخلاق را - بر طبق مصالح مراكز قدرت خلافت شرح و تفسير مينمايد , و تعليمات قرآنى - به ويژه مسأ له امامت و ولايت را , كه پس از واقعه عاشورا و حماسه كربلا , افكار بسيارى از حق طلبان را به حقانيت آل على ( ع ) متوجه كرده بود , و پرده از چهره زشت ستمكاران اموى ودين به دنيا فروشان برگرفته بود , به انحراف ميكشاندند و احاديث نبوى را دربوته فراموشى قرار ميدادند .

برخى نيز احاديثى به نفع دستگاه حاكم جعل كرده ويا مشغول جعل بودند و يا آنها را به سود ستمكاران غاصب خلافت دگرگون مينمودند .

اينها عواملى بود بسيار خطرناك كه بايد حافظان و نگهبانان دين در برابر آنهابايستند .

بدين جهت امام محمد باقر ( ع ) و پس از وى امام جعفر صادق ( ع )از موقعيت مساعد روزگار سياسى , براى نشر تعليمات اصيل اسلامى و معارف حقه بهره جستند , و دانشگاه تشيع و علوم اسلامى را پايهريزى نمودند .

زيرا اين امامان بزرگوار و بعد شاگردانشان وارثان و نگهبانان حقيقى تعليمات پيامبر( ص ) و ناموس و قانون عدالت بودند , و ميبايست به تربيت شاگردانى عالم و عامل و يارانى شايسته و فداكار دست يازند , و فقه آل محمد ( ص ) را جمع و تدوين و تدريس كنند .

به همين جهت محضر امام باقر ( ع ) مركز علماء ودانشمندان و راويان حديث و خطيبان و شاعران بنام بود .

در مكتب تربيتى امام باقر ( ع ) علم و فضيلت به مردم آموخته ميشد .

ابوجعفر امام محمد باقر ( ع )متولى صدقات حضرت رسول ( ص ) و اميرالمؤمنين ( ع ) و پدر و جد خود بود واين صدقات را بر بنى هاشم و مساكين و نيازمندان تقسيم ميكرد , و اداره آنهارا از جهت مالى به عهده داشت .

امام باقر ( ع ) داراى خصال ستوده و مؤدب به آداب اسلامى بود .

سيرت و صورتش ستوده بود .

پيوسته لباس تميز و نوميپوشيد .

در كمال وقار و شكوه حركت ميفرمود .

از آن حضرت ميپرسيدند : جدت لباس كهنه و كم ارزش ميپوشيد , تو چرا لباس فاخر بر تن ميكنى ؟ پاسخ ميداد : مقتضاى تقواى جدم و فرماندارى آن روز , كه محرومان و فقرا و تهيدستان زيادبودند , چنان بود .

من اگر آن لباس بپوشم در اين انقلاب افكار , نميتوانم تعظيم شعائر دين كنم .

امام پنجم ( ع ) بسيار گشادهرو و با مؤمنان و دوستان خويش برخورد بود .

با همه اصحاب مصافحه ميكرد و ديگران را نيز بدين كار تشويق ميفرمود .

در ضمن سخنانش ميفرمود : مصافحه كردن كدورتهاى درونى را از بين ميبرد و گناهان دوطرف - همچون برگ درختان در فصل خزان - ميريزد .

امام باقر ( ع ) در صدقات و بخشش و آداب اسلامى مانند دستگيرى از نيازمندان و تشييع جنازه مؤمنين وعيادت از بيماران و رعايت ادب و آداب و سنن دينى , كمال مواظبت را داشت .

ميخواست سنتهاى جدش رسول الله ( ص ) را عملا در بين مردم زنده كند و مكارم اخلاقى را به مردم تعليم نمايد .

در روزهاى گرم براى رسيدگى به مزارع و نخلستانها بيرون ميرفت , و باكارگران و كشاورزان بيل ميزد و زمين را براى كشت آماده ميساخت .

آنچه ازمحصول كشاورزى - كه با عرق جبين و كد يمين - به دست ميآورد در راه خدا انفاق ميفرمود .

بامداد كه براى اداى نماز به مسجد جدش رسول الله ( ص ) ميرفت , پس از گزاردن فريضه , مردم گرداگردش جمع ميشدند و از انوار دانش و فضيلت اوبهرهمند ميگشتند .

مدت بيست سال معاويه در شام و كارگزارانش در مرزهاى ديگر اسلامى درواژگون جلوه دادن حقايق اسلامى - با زور و زر و تزوير و اجير كردن عالمان خودفروخته - كوشش بسيار كردند .

ناچار حضرت سجاد ( ع ) و فرزند ارجمندش امام محمد باقر ( ع ) پس از واقعه جانگداز كربلا و ستمهاى بيسابقه آل ابوسفيان , كه مردم به حقانيت اهل بيت عصمت ( ع ) توجه كردند , در اصلاح عقايد مردم به ويژه در مسأ له امامت و رهبرى , كه تنها شايسته امام معصوم است , سعى بليغ كردندو معارف حقه اسلامى را - در جهات مختلف - به مردم تعليم دادند ; تا كار نشر فقه و احكام اسلام به جايى رسيد كه فرزند گرامى آن امام , حضرت امام جعفر صادق ( ع ) دانشگاهى با چهار هزار شاگرد پايهگذارى نمود , و احاديث و تعليمات اسلامى را در اكناف و اطراف جهان آن روز اسلام انتشار داد .

امام سجاد ( ع )با زبان دعا و مناجات و يادآورى از مظالم اموى و امر به معروف و نهى از منكرو امام باقر ( ع ) با تشكيل حلقههاى درس , زمينه اين امر مهم را فراهم نمود ومسائل لازم دينى را براى مردم روشن فرمود .

رسول اكرم اسلام ( ص ) در پرتو چشم واقع بين و با روشن بينى وحى الهى وظايفى را كه فرزندان و اهل بيت گرامياش در آينده انجام خواهند داد و نقشى را كه در شناخت و شناساندن معارف حقه به عهده خواهند داشت , ضمن احاديثى كه از آن حضرت روايت شده , تعيين فرموده است .

چنان كه در اين حديث آمده است : روزى جابر بن عبدالله انصارى كه در آخر عمر دو چشم جهان بينش تاريك شده بود به محضر حضرت سجاد ( ع ) شرفياب شد .

صداى كودكى را شنيد , پرسيد كيستى ؟ گفت من محمد بن على بن الحسينم , جابر گفت : نزديك بيا , سپس دست او راگرفت و بوسيد و عرض كرد : روزى خدمت جدت رسول خدا ( ص ) بودم .

فرمود : شايد زنده بمانى و محمدبن على بن الحسين كه يكى از اولاد من است ملاقات كنى .

سلام من را به او برسان و بگو : خدا به تو نور حكمت دهد .

علم و دين را نشر بده .

امام پنجم هم به امر جدش قيام كرد و در تمام مدت عمر به نشر علم و معارف دينى و تعليم حقايق قرآنى و احاديث نبوى ( ص ) پرداخت .

اين جابر بن عبدالله انصارى همان كسى است كه در نخستين سال بعد از شهادت حضرت امام حسين ( ع ) به همراهى عطيه كه مانند جابر از بزرگان و عالمان باتقوا و از مفسران بود , در اربعين حسينى به كربلا آمد و غسل كرد , و در حالى كه عطيه دستش را گرفته بود در كنار قبر مطهر حضرت سيدالشهداء آمد و زيارت آن سرور شهيدان را انجام داد .

بارى , امام باقر عليه السلام منبع انوار حكمت و معدن احكام الهى بود .

نام نامى آن حضرت با دهها و صدها حديث و روايت وكلمات قصار و اندرزهايى همراه است , كه به ويژه در 19 سال امامت براى ارشاد مستعدان و دانش اندوزان و شاگردان شايسته خود بيان فرموده است .

بنا به رواياتى كه نقل شده است , در هيچ مكتب و محضرى دانشمندان خاضعتر و خاشعتر ازمحضر محمد بن على ( ع ) نبودهاند .

در زمان اميرالمؤمنين على ( ع ) گوئيا , مقام علم و ارزش دانش هنوز -چنان كه بايد - بر مردم روشن نبود , گويا مسلمانان هنوز قدم از تنگناى حيات مادى بيرون ننهاده و از زلال دانش علوى جامى ننوشيده بودند , و در كنار درياى بيكران وجود على ( ع ) تشنه لب بودند و جز عدهاى معدود قدر چونان گوهرى رانميدانستند .

بيجهت نبود كه مولاى متقيان بارها ميفرمود : سلونى قبل از تفقدونى پيش از آنكه من را از دست بدهيد از من بپرسيد .

و بارها ميگفت : من به راههاى آسمان از راههاى زمين آشناترم .

ولى كو آن گوهرشناسى كه قدر گوهر وجودعلى را بداند ؟ اما به تدريج , به ويژه در زمان امام محمد باقر ( ع ) مردم كم كم لذت علوم اهل بيت و معارف اسلامى را درك ميكردند , و مانند تشنه لبى كه سالها از لذات آب گوارا محروم مانده و يا قدر آن را ندانسته باشد , زلال گواراى دانش امام باقر ( ع ) را دريافتند و تسليم مقام علمى امام ( ع ) شدند , و به قول يكى از مورخان : مسلمانان در اين هنگام از ميدان جنگ و لشكر كشى متوجه فتح دروازههاى علم و فرهنگ شدند .

امام باقر ( ع ) نيز چون زمينه قيام بالسيف ( قيام مسلحانه ) در آن زمان - به علت خفقان فراوان و كمبودحماسه آفرينان - فراهم نبود , از اين رو , نشر معارف اسلام و فعاليت علمى راو هم مبارزه عقيدتى و معنوى با سازمان حكومت اموى را , از اين طريق مناسبترميديد , و چون حقوق اسلام هنوز يك دوره كامل و مفصل تدريس نشده بود , به فعاليتهاى ثمر بخش علمى در اين زمينه پرداخت .

اما بدين خاطر كه نفس شخصيت امام و سير تعليمات او - در ابعاد و مرزهاى مختلف - بر ضرر حكومت بود , مورد اذيت و ايذاء دستگاه قرار ميگرفت .

در عين حال امام هيچگاه از اهميت تكليفى شورش ( عليه دستگاه ) غافل نبود , و از راه ديگرى نيز آن را دامن ميزد : و آن راه , تجليل و تأ ييد برادر شورشياش زيد بن على بن الحسين بود .

رواياتى در دست است كه وضع امام محمد باقر ( ع ) كه خود - در روزگارش - مرزبان بزرگ فكرى و فرهنگى بوده و نقش مهمى در نشر اخلاق و فلسفه اصيل اسلامى و جهان بينى خاص قرآن , و تنظيم مبانى فقهى و تربيت شاگردانى مانند امام شافعى و تدوين مكتب داشته , موضع انقلابى برادرش زيد را نيز تأ ييدميكرده است چنانكه نقل شده امام محمد باقر ( ع ) ميفرمود : خداوندا پشت من را به زيد محكم كن .

و نيز نقل شده است كه روزى زيد بر امام باقر ( ع ) وارد شد , چون امام ( ع ) زيد بن على را ديد , اين آيه را تلاوت كرد : يا ايها الذين آمنوا كونوا قوامين بالقسط شهداء لله .

يعنى : اى مؤمنان , بر پاى دارندگان عدالت باشيد و گواهان , خداى را .

آنگاه فرمود : انت و الله يا زيد من اهل ذلك , اى زيد , به خدا سوگندتو نمونه عمل به اين آيهاى .

ميدانيم كه زيد برادر امام محمد باقر ( ع ) كه تحت تأ ثير تعليمات ائمه ( ع ) براى اقامه عدل و دين قيام كرد .

سرانجام عليه هشام به عبدالملك اموى ,در سال ( 120 يا 122 ) زمان امامت امام جعفر صادق ( ع ) خروج كرد و دستگاه جبار , ناجوانمردانه او را به قتل رساند .

بدن مقدس زيد را سالها بر دار كردند و سپس سوزانيدند .

و چنانكه تاريخ مينويسد : گرچه نهضت زيد نيز به نتيجهاى نينجاميد و قيامهاى ديگرى نيز كه در اين دوره به وجود آمد , از جهت ظاهرى به نتايجى نرسيد , ولى اين قيامها و اقدامها در تاريخ تشيع موجب تحرك و بيدارى و بروز فرهنگ شهادت عليه دستگاه جور به شمار آمده و خون پاك شيعه را درجوشش و غليان نگهداشته و خط شهادت را تا زمان ما در تاريخ شيعه ادامه داده است .

امام باقر ( ع ) و امام صادق ( ع ) گرچه به ظاهر به اين قيامها دست نيازيدند , كه زمينه را مساعد نميديدند , ولى در هر فرصت و موقعيت به تصحيح نظر جامعه درباره حكومت و تعليم و نشر اصول اسلام و روشن كردن افكار , كه نوعى ديگر از مبارزه است , دست زدند .

چه در اين دوره , حكومت اموى رو به زوال بود و فتنه عباسيان دامنگير آنان شده بود , از اين رو بهترين فرصت براى نشرافكار زنده و تربيت شاگردان و آزادگان و ترسيم خط درست حكومت , پيش آمده بود و در حقيقت مبارزه سياسى به شكل پايهريزى و تدوين اصول مكتب - كه امرى بسيار ضرورى بود - پيش آمد .

اما چنان كه اشاره شد , دستگاه خلافت آنجا كه پاى مصالح حكومتى پيش ميآمدو احساس ميكردند امام ( ع ) نقاب از چهره ظالمانه دستگاه برميگيرد و خط صحيح را در شناخت امام معصوم ( ع ) و امامت كه دنباله خط رسالت و بالاخره حكومت الله است تعليم ميدهد , تكان ميخوردند و دست به ايذاء و آزار وشكنجه امام ( ع ) ميزدند و گاه به زجر و حبس و تبعيد ... براى شناخت اين امر , به بيان اين واقعه كه در تاريخ ياد شده است ميپردازيم : در يكى از سالها كه هشام بن عبدالملك , خليفه اموى , به حج ميآيد , جعفر بن محمد , امام صادق , در خدمت پدر خود , امام محمد باقر , نيز به حج ميرفتند .

روزى در مكه , حضرت صادق , در مجمع عمومى سخنرانى ميكند و در آن سخنرانى تأ كيد بر سر مسأ له پيشوايى و امامت و اينكه پيشوايان بر حق و خليفههاى خدا در زمين ايشانند نه ديگران , و اينكه سعادت اجتماعى و رستگارى در پيروى از ايشان است و بيعت با ايشان و ... نه ديگران .

اين سخنان كه در بحبوحه قدرت هشام گفته ميشود , آن هم در مكه در موسم حج , طنينى بزرگ مييابد و به گوش هشام ميرسد .

هشام در مكه جرأ ت نميكند و به مصلحت خود نميبيند كه متعرض آنان شود .

اما چون به دمشق ميرسد , مأ مور به مدينه ميفرستد و از فرماندارمدينه ميخواهد كه امام باقر ( ع ) و فرزندش را به دمشق روانه كرد , و چنين ميشود .

حضرت صادق ( ع ) ميفرمايد : چون وارد دمشق شديم , روز چهارم ما را به مجلس خود طلبيد .

هنگامى كه به مجلس او درآمديم , هشام بر تخت پادشاهى خويش نشسته و لشكر و سپاهيان خود را در سلاح كامل غرق ساخته بود , و در دو صف دربرابر خود نگاه داشته بود .

نيز دستور داده بود تا آماج خانهاى ( جاهايى كه درآن نشانه براى تيراندازى ميگذارند ) در برابر او نصب كرده بودند , و بزرگان اطرافيان او مشغول مسابقه تيراندازى بودند .

هنگامى كه وارد حياط قصر او شديم , پدرم در پيش ميرفت و من از عقب او ميرفتم , چون نزديك رسيديم , به پدرم گفته : شما هم همراه اينان تير بيندازيد پدرم گفت : من پير شدهام .

اكنون اين كار از من ساخته نيست اگر من را معاف دارى بهتر است .

هشام قسم ياد كرد : به حق خداوندى كه ما را به دين خود و پيغمبر خود گرامى داشت , تورا معاف نميدارم .

آنگاه به يكى از بزرگان بنى اميه امر كرد كه تير و كمان خود را به او ( يعنى امام باقر - ع - ) بده تا او نيز در مسابقه شركت كند .

پدرم كمان را از آن مرد بگرفت و يك تير نير بگرفت و در زه گذاشت و به قوت بكشيد و بر ميان نشانه زد .

سپس تير ديگر بگرفت و بر فاق تير اول زد ... تاآنكه نه تير پياپى افكند .

هشام از ديدن اين چگونگى خشمگين گشت و گفت : نيك تير انداختى اى ابوجعفر , تو ماهرترين عرب و عجمى در تيراندازى .

چراميگفتى من بر اين كار قادر نيستم ؟ ...

بگو : اين تيراندازى را چه كسى به توياد داده است .

پدرم فرمود : ميدانى كه در ميان اهل مدينه , اين فن شايع است .

من در جوانى چندى تمرين اين كار كردهام .

سپس امام صادق ( ع ) اشاره ميفرمايد كه : هشام از مجموع ماجرا غضبناك گشت و عازم قتل پدرم شد .

در همان محفل هشام بر سر مقام رهبرى و خلافت اسلامى با امام باقر ( ع ) سخن ميگويد .

امام باقر درباره رهبرى رهبران بر حق و چگونگى اداره اجتماع اسلامى و اينكه رهبر يك اجتماع اسلامى بايد چگونه باشد , سخن ميگويد .

اينها همه هشام را - كه فاقد آن صفات بوده است و غاصب آن مقام -بيش از پيش ناراحت ميكند .

بعضى نوشتهاند كه : امام باقر را در دمشق به زندان افكند .

و چون به او خبر ميدهند كه زندانيان دمشق مريد و معتقد به امام ( ع ) شدهاند , امام را رها ميكند و به شتاب روانه مدينه مينمايد .

و پيكى سريع , پيش از حركت امام از دمشق , ميفرستد تا در آباديها و شهرهاى سر راه همه جا عليه آنان ( امام باقر و امام صادق ع ) تبليغ كنند تا بدين گونه ,مردم با آنان تماس نگيرند و تحت تأ ثير گفتار و رفتارشان واقع نشوند .

با اين وصف امام ( ع ) در اين سفر , از تماس با مردم - حتى مسيحيان - و روشن كردن آنان غفلت نميورزد .

جالب توجه و قابل دقت و يادگيرى است كه امام محمد باقر ( ع ) وصيت ميكند به فرزندش امام جعفر صادق ( ع ) كه مقدارى از مال او را وقف كند , تاپس از مرگش , تا ده سال در ايام حج و در منى محل اجتماع حاجيها براى سنگ انداختن به شيطان ( رمى جمرات ) و قربانى كردن براى او محفل عزا اقامه كنند .

توجه به موضوع و تعيين مكان , اهميت بسيار دارد .

به گفته صاحب الغدير -زنده ياد علامه امينى - اين وصيت براى آن است كه اجتماع بزرگ اسلامى , در آن مكان مقدس با پيشواى حق و رهبر دين آشنا شود و راه ارشاد در پيش گيرد , واز ديگران ببرد و به اين پيشوايان بپيوندد , و اين نهايت حرص بر هدايت مردم است و نجات دادن آنها از چنگال ستم و گمراهى .

شهادت امام باقر ( ع )
حضرت امام محمد باقر ( ع ) 19 سال و ده ماه پس از شهادت پدر بزرگوارش حضرت امام زين العابدين ( ع ) زندگى كرد و در تمام اين مدت به انجام دادن وظايف خطير امامت , نشر و تبليغ فرهنگ اسلامى , تعليم شاگردان , رهبرى اصحاب و مردم , اجرا كردن سنتهاى جد بزرگوارش در ميان خلق , متوجه كردن دستگاه غاصب حكومت به خط صحيح رهبرى و راه نمودن به مردم در جهت شناخت رهبر واقعى و امام معصوم , كه تنها خليفه راستين خدا و رسول ( ص ) در زمين است , پرداخت و لحظهاى از اين وظيفه غفلت نفرمود .

سرانجام در هفتم ذيحجه سال 114 هجرى در سن 57 سالگى در مدينه به وسيله هشام مسموم شد و چشم از جهان فروبست .

پيكر مقدسش را در قبرستان بقيع - كنارپدر بزرگوارش - به خاك سپردند .

زنان و فرزندان
فرزندان آن حضرت را هفت نفر نوشتهاند : ابوعبدالله جعفر بن محمد الصادق ( ع ) و عبدالله كه مادرشان ام فروه دختر قاسم بن محمد بن ابى بكر بود .

ابراهيم و عبيدالله كه از ام حكيم بودند و هر دو در زمان حيات پدر بزرگوارشان وفات كردند .

على و زينب و ام سلمه كه از ام ولد بودند .

نگارش در تاريخ چهارشنبه دهم اردیبهشت 1393 توسط محمد فهیمی |


حضرت آية الله العظمى حاج شيخ يوسف صانعى، در سال 1316 ش، در خانواده اى روحانى در روستاى نيك آباد اصفهان ولادت يافتند. جدّ ايشان آية الله حاج ملاّيوسف، از علماى پرهيزكار و وارسته زمان خود بودند. ايشان در فلسفه، از شاگردان ميرزا جهانگيرخان و در فقه، از شاگردان آية الله العظمى ميرزا حبيب الله رشتى بودند. آن بزرگوار به ميرزاى شيرازى بزرگ، رهبر نهضت تنباكو، دلبستگى فراوان داشته و از مروّجان وى بوده است. ايشان از آزادمنشى قابل وصفى برخوردار بودند و همواره در مقابل خوانين و زورمداران آن زمان، ايستادگى مى كردند.
پدرشان مرحوم حجة الاسلام آقاى شيخ محمدعلى صانعى نيز عالمى وارسته و روحانى زاهد و پرهيزكارى بودند و همواره ايشان را به فراگيرى علوم حوزوى فرا مى خواندند.
اين گونه بود كه معظّم له، در سال 1325 ش، وارد حوزه علميه اصفهان شدند و پس از گذراندن دروس مقدمات و كسب فيض از محضر علماى آن حوزه، در سال 1330 ش، براى ادامه تحصيل، رهسپار حوزه علميه قم شدند. استعداد زياد و جدّيت فراوان ايشان، باعث شد كه از همان زمان، در زمره طلاّب موفّق و مورد توجّه و علاقه بزرگان حوزه در آن زمان قرار گيرند. ايشان در امتحانات سطوح عالى حوزه در سال 1334 ش، رتبه اول را احراز نمودند و مورد تشويق مرحوم آية الله العظمى بروجردى(قدس سره) قرار گرفتند.

از همين سال بود كه با توجّه به ويژگيهاى منحصر به فرد درس خارجِ حضرت امام خمينى سلام الله عليه، در آن شركت نموده، توانستند با نبوغ و جدّيت خود، تا سال 1342 به طور مستمر از حوزه درس اصول و فقه و مبانى مُتقن حضرت امام بهره برده، در زمره شاگردان برجسته ايشان قرار گيرند. حضور فعّال در درس خارج امام سلام الله عليه طى ساليان دراز و ممارست فراوان نسبت به فراگيرى مبانى و تحقيقات آن بزرگوار، اِشراف ايشان را بر ديدگاه هاى فقهى و اصولى امام را به درجه اى رساند كه به تعبير خودشان، در حدّ شعور مبانى بود و از حدّ صِرف دانستن، بالاتر.
آية الله العظمى صانعى با سعى و اهتمام و توفيق الهى توانستند در 22 سالگى به مرحله اجتهاد دست يابند.

ايشان علاوه بر سالها تلمّذ در حوزه درس حضرت امام، از محضر اساتيد بزرگى چون: آية الله العظمى بروجردى، آية الله العظمى محقّق داماد و آية الله العظمى اراكى ـ رحمهم الله ـ نيز بهره برده اند و از سال 1354، رسماً تدريس خارج فقه را با كتاب زكات در مدرسه حقّانى (شهيدين) شروع نمودند و تقريرات آن درس به قلم دو تن از شاگردانشان، موجود است.

جمع كثيرى از طلاّب و فضلا، با شروع درس خارج فقه ايشان، توانستند از حوزه درس معظّم له استفاده كنند كه اينك بسيارى از آنان، جزو محقّقان و پژوهشگران ارزنده حوزه اند و برخى نيز در حدّ اجتهاد هستند كه در حوزه هاى علميه اشتغال داشته اند و يا در اداره نظام جمهورى اسلامى، ايفاى وظيفه مى كنند.
عنايت حضرت امام خمينى(قدس سره) و مسئوليتهاى اجرايى
حضور مستمر و موفّق آية الله العظمى صانعى در سالهاى طولانى در درس امام و جدّيت ايشان در درك و فراگيرى مبانى و تحقيقات امام و مراوده طولانى با آن بزرگوار، موجب شناخت ويژه حضرت امام خمينى نسبت به ايشان و بذل عنايتهاى خاص شد.

اين عنايتهاى پدرانه، براندوخته هاى علمى، اخلاقى و سياسى شاگرد برجسته اى چون آية الله صانعى افزود و توانست ديدگاه هاى فقهى، سياسى و اجتماعى روشنى را براى معظّم له به دنبال آورد، تا آن جا كه رهبر كبير انقلاب اسلامى ايران، در مورّخ 1/12/1358، در حالى كه تنها حدود يك سال از پيروزى انقلاب شكوهمند اسلامى مى گذشت، با دقّت و آگاهى كامل و هوشيارى فراوان نسبت به همه جوانب و شايستگيهاى مورد نياز، يكى از مهم ترين مسئوليتهاى علمى و اجرايى كشور را به شاگرد برجسته و يار هميشگى خود (آية الله شيخ يوسف صانعى) سپرد و وظيفه خطير عضويت در شوراى نگهبان را به ايشان واگذار كرد.

در حكم امام سلام الله عليه خطاب به ايشان، آمده است:

« بنا بر اصل نود و يكم قانون اساسى جمهورى اسلامى كه به منظور پاسدارى از احكام اسلام و قانون اساسى از نظر عدم مغايرت مصوّبات مجلس شوراى اسلامى با آنها، شورايى به نام شوراى نگهبان تشكيل مى شود كه انتخاب شش نفر از فقهاى عادل و آگاه به مقتضيات زمان و مسائل روز از اين شورا به عهده اين جانب مى باشد، لذا جناب عالى را به عنوان يكى از شش فقيه، به عضويت شوراى نگهبان منصوب مى نمايم. از خداوند متعال، موفقيّت هر چه بيشتر شما را اميدوارم.»

انتصاب معظّم له در شوراى نگهبان، اولين حكم رسمى و مسئوليت اجرايى ايشان از سوى حضرت امام خمينى بود و همان گونه كه در حكم مشخّص شده است، از ديدگاه سكّاندار كشتى بزرگ انقلاب، ايشان از همان ماههاى اوليه پيروزى انقلاب، فقيهى شايسته، عادل و آشنا به همه شرايط و اوضاع و احوال انقلاب، مسائل روز و مورد نياز جامعه انقلابى و مردم مسلمان ايران بوده است.

آية الله العظمى صانعى، پس از حدود سه سال تلاش بى وقفه در اين مسئوليت خطير، در مورّخ 19/10/1361 از آن شورا كناره گيرى كرد.

به جهت عنايت خاصّ امام به ايشان، در همان تاريخ 19/10/1361، حضرت امام در ديدار با رئيس ديوان عالى كشور و قضات شوراى عالى قضايى و شعب ديوان عالى كشور، بياناتى ايراد نمودند و در ضمن آن فرمودند:

«من از شوراى عالى قضايى كه بود، تشكّر مى كنم. اينها دو سه سال زحمت كشيدند، رنج بردند و خدمت كردند و براى مقامى هم نيامده بودند. آنها از بزرگانِ روحانيون هستند. آنها هم از محلّ مورد امنشان آمدند در محيطى كه زحمتش زياد و رنج و كارش زياد و مسئوليتش پيش خدا زياد بود. حال براى يك مرد روحانى با روحيات اسلامى، مطرح نيست كه رئيس ديوان عالى كشور شود يا دادستان كلّ كشور و يا كار ديگرى انجام دهد... و حالا ما مى خواهيم اين رنج را به گردن آقاى آقا شيخ يوسف صانعى به عنوان دادستان كل [بگذاريم‍‍] و معرّفى كنم به آقايان; و من آقاى صانعى را مثل يك فرزند بزرگ كرده ام. آقاى صانعى وقتى كه سالهاى طولانى در مباحثاتى كه ما داشتيم تشريف مى آوردند، ايشان، بالخصوص مى آمدند با من صحبت مى كردند و من حظّ مى بردم از معلومات ايشان و ايشان، يك نفر آدم برجسته اى در بين روحانيون است و مرد عالمى است.»


بدين ترتيب، ايشان با تلاش بى شائبه و كوشش مستمر در يك دوره چند ساله، سرانجام از سمت خود استعفا دادند. به دنبال استعفاى معظّم له، حضرت امام خمينى در مورّخ 16/4/1364 طى بياناتى چنين فرمودند:

«از رفتن آقاى صانعى، متاسّف و متاثّرم. اميدوارم ايشان در هر كجا كه باشند، فرد مؤثّرى باشند. از زحمات و كوششهاى ايشان، تشكّر و قدردانى مى كنم. من ايشان را سالهاى طولانى است كه مى شناسم. او مردى عالم، متعهّد و فعّال است.»

همچنين امام خمينى، چندى بعد در تاريخ 18/4/1364 در جمع اعضاى ديوان عالى كشور و مسئولان قوّه قضاييه، مطالبى را ايراد فرمودند كه در بخشى از آن چنين آمده است:

« ... مسئله دادستانى كه همه مى دانيد از امور بسيار مشكل و حسّاس است و آقاى صانعى كه مردى فاضل و عالم است و سالها او را از نزديك مى شناسم و او را عنصرى فعّال و خوب مى دانم، تا به حال اين سمت را داشتند كه از زحمات ايشان تشكّر مى كنم.»

البته معظّم له، مسئوليتهاى اجرايى ديگرى نيز داشته اند كه بعضى از آنها عبارت اند از: نماينده حضرت امام خمينى(قدس سره) در شوراى عالى بازسازى مناطق جنگى،
عضويت در اولين دوره مجلس خبرگان رهبرى به عنوان نماينده منتخب مردم تهران در انتخابات مورّخ 19/9/1361 با كسب بيش از دو ميليون رأى.


فعّاليتها و مبارزات سياسى
اغلب مبارزات سياسى و فعّاليتهاى انقلابى ايشان در قبل از پيروزى انقلاب اسلامى، تلاش در ابعاد فرهنگى و تبليغاتى بوده است. اين تلاشهاى ظلم ستيزانه، از طريق تبليغ، سخنرانى، حضور در تظاهرات و راهپيماييها و صدور اعلاميه و بيانيه هاى سياسى انجام مى گرفت.

بر اساس آنچه در جلد سوم كتاب اسناد انقلاب اسلامى منتشر شده است، نام و امضاى آية الله العظمى صانعى، در ذيل حدود سى اعلاميه سياسى و انقلابى به ثبت رسيده است كه اولين آن، نامه اى است كه پس از انتقال حضرت امام خمينى از تركيه به نجف اشرف، از سوى علماى قم، خطاب به رهبر كبير انقلاب نوشته شده است. تاريخ انتشار اين نامه مهر ماه 1344 است. همچنين آخرين بيانيه اى كه نام و امضاى ايشان و ديگر همراهان انقلاب در ذيل آن مى درخشد، اعلاميه اى است كه در مخالفت با دولت بختيار، در تاريخ 17/10/1357 صادر شده است.

البته بديهى است كه تمامى اعلاميه هاى آن دوران، در كتاب مزبور نيامده است. مهم ترين بيانيه شديداللحن علماى قم در قبل از انقلاب، درباره «خلع يد شاه از حكومت» است كه به تأييد جمعى از فضلا و مدرّسان حوزه علميه قم رسيده است و نام و امضاى آية الله صانعى نيز در ذيل آن به چشم مى خورد.

موضوع اعلاميه مذكور، همچون ساير بيانيه هاى سياسى آن دوران، بسيار حسّاس، خطرناك و به گونه اى بود كه تنها انقلابيان واقعى و ياوران شجاع حضرت امام خمينى، جسارت امضاى آن را داشتند; چه اينكه بسيارى از آن اعلاميه ها، از ديدگاه حكومت پهلوى، جرمى نابخشودنى و مستوجب قتل بود. شايد ترس از همين عواقب خطرناك موجب گرديد تا امضاى افراد معدودى از علما در ذيل اعلاميه «خلع شاه از حكومت» قرار گيرد.

سردمداران حكومت پهلوى، براى جلوگيرى از رشد فزاينده انقلاب اسلامى، همواره مى كوشيدند تا مسئله مرجعيّت امام خمينى را خدشه دار جلوه دهند و از آن طريق، در اذهان عمومى نسبت به صلاحيت علمى، سياسى و مذهبى معظّم له خللى وارد كنند. از اين رو، جمعى از علما و فضلاى حوزه هاى علميه، از جمله حضرت آية الله صانعى، بخشى از تلاش سياسى و علمى خود را در خنثا كردن اين توطئه حكومت پهلوى قرار دادند و در جهت تثبيت مرجعيّت امام خمينى، فعّاليت مى كردند.


حوزه تدريس
 آية الله صانعى، در طول ساليان متمادى، علاوه بر فعّاليتهاى متفاوت ديگر، اهتمام زيادى به تدريس در حوزه علميه داشتند، به طورى كه هم زمان با يك دوره هيجده ساله تبليغ كه هر هفته از قم به تهران مسافرت مى كردند، روزانه، سه جلسه تدريس در قم داشتند:
تدريس كتاب مكاسب در مسجد امام حسن عسكرى(عليه السلام);
تدريس كفاية الأصول و خارج فقه در مدرسه حقّانى.

معظّم له، اغلب كتابهاى دوره مقدّمات و سطح را تدريس كرده اند. علاوه بر آن، علاقه و تبحّر ايشان در تدريس از يك سو، و درخواست طلاّب از سوى ديگر، موجب شده تا برخى از كتابها را به دفعات متعدد تدريس كنند، به طورى كه كتاب گرانسنگ و محقّقانه كفاية الأصول را پانزده دوره تدريس كرده اند.

ايشان پس از حدود هشت سال، در حالى كه همچنان به تدريس برخى از كتب دوره سطح اشتغال داشتند، در سال 1352 تدريس دوره خارجِ اصول را در مدرسه علميه حقّانى شروع كردند و پس از گذشت 22 سال، در سال 1373 آن را به پايان رساندند.

آشنايى حضرت آية الله العظمى صانعى با مبانى اصولى و فقهى حضرت امام خمينى(قدس سره) و اِشراف كامل بر آنها به دليل سالها تلمّذ و تمحّض در محضر آن بزرگوار، ويژگى خاصّى به درس خارج ايشان در حوزه داده است.

استاد كه حدود 25 سال است به تدريس درس خارج فقه مشغول هستند، محور درس را تحريرالوسيله حضرت امام خمينى قرار داده و همواره، علاوه بر تشريح و ارزيابى ديگر مبانى فقهى، عنايت ويژه اى به بررسى مبانى امام(قدس سره)دارند و اين، براى حوزه جاى بسى تأسّى دارد و باارزش است.

روشن بينى و نگاه نقّادانه معظّم له، همراه با تعظيم و تكريم بسيار نسبت به سَلَف صالح و شيوه فقهى حوزه ها، و نيز ديدگاه ها و مبانى متين و راهگشاى استاد ـ دام ظلّه ـ در درس، براى صدها طلبه و روحانى فاضلى كه در درس ايشان حضور مى يابند، نكات ارزنده و راهگشايى را بويژه در حلّ معضلات اجتماعى و ارائه تصويرى روشن از فقه به همراه دارد.

ديدگاه هاى اجتماعى روشن، منطقى و راهگشا و توجّه به واقعيّات جامعه و عرف، همراه با اِشراف لازم بر سلوكهاى پذيرفته شده در فقه، دقّتهاى ارزشمند در فقه الحديث و عنايت خاص به ارزيابى صحّت و سقم اسناد روايات و توجّه خاص به آراى فقهاى اصحاب، از جمله ويژگيهاى درس ايشان است. علاوه بر داير بودن حوزه درس عمومى، به صورت منظّم و مستمر، جمع ديگرى از فضلاى حوزه نيز از حضور استاد استفاده مى كنند.

چند سالى است كه ايشان فقط به تدريس فقه مى پردازند و تاكنون، موفّق به تدريس كتابهاى زكات، خمس، حج، قضا، حدود، ديات، نكاح، طلاق، ارث و قصاص شده اند و اينك كتاب شهادات را تدريس مى فرمايند. علاوه بر اين، بخشى از كتاب وقف، صلاتِ مسافر، منجزّات مريض، تقيّه، لاضرر، حجر، مسائل مستحدثه و برخى مسائل ديگر را نيز به بحث گذارده اند كه بعضى از آنها در حال تدوين است.

توصيه استاد معظّم به فضلاى حوزه در پذيرفتن مسئوليتهاى مهم انقلاب و نظام، و نيز عنايت به حركت فقهى، اخلاقى و انقلابى حوزه، باعث شده است تا شاگردان، به مناسبتهاى مختلف، افزون بر توشه هاى ارزشمند فقهى، اصولى و رجالى، خود را فراروى مسئوليتهاى عظيم اجتماعى و سياسى ببينند. تعظيم ايشان نسبت به فقه در درس و تكريم تلاشهاى عميق و گسترده فقهاى گذشته از يك سو، و ارزيابى عالمانه ايشان نسبت به ادلّه، بويژه آيات و روايات از سوى ديگر، باعث مى شود كه باور ارزشمند شاگردان نسبت به فقه بى نظير شيعه و فقهاى عالى قدر آن، عمق يابد و از جانب ديگر، موجب شده تا حسّ شجاعت ارزيابى اقوال گذشتگان و نيز اعتقاد به راهگشايى فقه در بين شاگردان، تقويت شود.

انس با مردم، شناخت دقيق روابط اجتماعى و عرف، آگاهى از نيازهاى اجتماعى و واقعيّات روز، درك عميق مبانى جامع و مُتقن امام راحل(قدس سره)، در كنار حفظ اكيد موازين و چارچوبهاى فقهى و اهتمام به ادلّه متقن شرعى، علاوه بر دستاوردهاى ارزشمندى كه در مقام افتا دارد، افقهاى تازه اى را به روى شاگردان مى گشايد و اين احساس را در آنان تقويت مى كند كه فقه استوار شيعه، بر چه مبانى روشن و مستحكمى تكيه دارد و همواره زنده و راهگشاست; چنان كه تشويق مستمرّ شاگردان خوش استعداد توسط ايشان، سبب دلْ گرمى و شكوفايى استعداد آنان مى شود.


حوزه افتا

سختگيرى استاد معظّم در تتبّع و تحقيق، و دقّت زياد بويژه در فقه الحديث، موجب آن نشده است كه در مقام افتا سختگير باشند; چرا كه در فهم آيات و روايات و مبانى استنباط، توجّه ويژه اى به اصل و قاعده سهولت دارند و اين فرموده مرحوم صاحب جواهر را به جناب شيخ انصارى، همواره مورد توجّه قرار داده اند كه «از احتياط هاى خود بكاه; زيرا دين اسلام، شريعت آسان است».

معظّم له، علاوه بر طرح عمومى مسائل فقهى مورد نظر و بررسى آنها در جمع زيادى از طلاّب و فضلا كه هر روز در بيت ايشان حضور مى يابند، با تشكيل گروه استفتا، از تبادل نظر و همكارى آنان نيز برخوردارند.

كتبى كه از حضرت استاد تاكنون چاپ شده، عبارت اند از:
رساله توضيح المسائل،
مناسك حج،
مجمـع المسائل (دو جلد)،
منتخب الأحكام،
استفتائات پزشكى،
مصباح المقلّدين،
احكام بانوان،
كتاب الطلاق.

همچنين ايشان حاشيه هايى بر تحريرالوسيلة و عروة الوثقى به زبان عربى نگاشته اند. تأليفات و آثار ديگر ايشان عبارت است از:
تقريرات درس خارج حضرت امام خمينى،
رساله اى در قاعده فراغ و تجاوز،
رساله اى در تقيّه،
رساله لاضرر.

با توجّه به مراجعات و سؤالهاى بسيارى كه از ايشان مى شود، تاكنون به چندين هزار استفتا پاسخ داده اند و آنچه درباره كتاب مجمع المسائل ايشان قابل توجّه است، اينكه شيوه پاسخگويى معظّم له در كتاب مزبور، به سبك مرجع عظيم الشان و فقيه بزرگوار، ميرزاى قمى(قدس سره)است، به گونه اى كه علاوه بر فتواى مورد نظر، در برخى موارد، به دلايل و مستندات فقهى آن فتوا اشاره شده است كه از نظر آموزشى و علمى، براى پژوهشگران علوم حوزوى و نيز فقه پژوهان، بسيار مفيد و قابل توجّه است.

ايشان با همه تكريم و تعظيمى كه نسبت به فقهاى عظام و آراى اصحاب، بويژه آراى مشهور دارند و همواره حوزه ها، بويژه شاگردان خود را به شناخت بهتر و تعظيم فراوان نسبت به فقهاى اصحاب فرا مى خوانند و با خضوع تمام، از آنان با عظمت ياد كرده، آراى آنان را مى ستايند; امّا حريّت و سعه انديشه فقهى ايشان، و توجّه ويژه به ادلّه و به استناد مبانى مُتقنى كه در اصول و بويژه در فقه دارند، باعث شده است كه فتاوا و نظريات ابتكارى زيادى را در حوزه عمل مكلّف و مقلّدان ارائه فرمايند.

اين فتاوا كه همگى در چارچوب اصول و ملاكهاى فقهى حوزه هاى فقه صادر شده، در بسيارى موارد، توانسته است راهگشاى معضلات و مشكلات مكلّف در حوزه عمل فردى و اجتماعى باشد. براى آشنايان به مبانى و ادلّه، رجوع به تفصيل مباحث و مستندات فتاواى مذكور، مى تواند سرمايه ارزشمندى در تلقّى بهتر و دقيق تر ادلّه و نيز پاسخگويى به نيازهاى فقهى جامعه باشد كه موارد زير از جمله آنهاست:

1. ايشان درباره ولايت فقيه مى فرمايد: بر مبناى ولايت فقيه، هر مجتهدى كه جامع شرايط باشد، منصوب براى ولايت است و نسبت به مردم، مشروعيت اجرا در مصالح عامّه ـ كه اسلام حكم خاصّى نداردـ ، منحصراً با مردم و نظـر اكثريت و توده آنان است و مشروعيّت، منوط به آرا و رضايت آنان به طور كلّى و يا از طريق اكثريت است و دستور اجراى آن به طور مستقيم يا غيرمستقيم، با ولىّ فقيه است.

2. درباره بلوغ دختران، معظّم له، موثّقه عمّار ساباطى كه شرط سنّى را سيزده سال قمرى مى داند، ترجيح داده، مى فرمايد: در صورت عدم احراز ساير علايم بلوغ كه نصوص و فتاوا متعرّض آنهاست، دختران در اين سن (سيزده سالگى) به تكليف مى رسند.

3. درباره قضاوت زنان فرموده اند: ذكوريت در قضاوت، خصوصيّت ندارد و حجّت شرعى بر خصوصيّت هم نداريم و كسى كه ولايت بر قضا دارد، مى تواند آنان را براى قضا (مخصوصاً در امور مربوط به زنان و حقوق خانوادگى) منصوب نمايد، و اين به خاطر حجيّت اطلاق ادلّه قضا بر عموميت و شمول است; و همچنان كه مردان از قِبل ائمّه معصوم(عليهم السلام) مجاز در تصدّى قضا هستند، زنان هم از قِبل آنها مجازند، مخصوصاً نسبت به شئون زنان و حقوق آنها.

4. در مورد ولايت بر صغير و اموال او، با نبودن پدر، نظر معظّم له اين است كه مادر، قيّم قهرى است و مشمول ادلّه احسان و معروف و خير و برّ است و ولايت بر صغير، بيش از برّ و احسان، چيز ديگرى نيست و به حكم آيه شريفه: «وَ اُولُوا الاَْرْحامِ بَعْضُهُمْ اَوْلى بِبَعْض»،< 1> مادر بر پدربزرگ، اولويت دارد، و با نبود مادر، پدربزرگ، قيّم فرزند است.

5. ايشان در باب تفاوت ديه زن و مرد مى فرمايد: ديه زن و مرد، مساوى است و اين حكم، مستفاد از اطلاق ادلّه ديه است، و دليل معتبرى بر تقييد نداريم.

6. در مورد كثيرالسفر مى فرمايد: كسانى كه مرتباً قبل از ده روز، يك سفر چهار فرسخى بروند (چه در رابطه با شغل يا غير شغل) و ده روز در يك جا نمانند، كثيرالسفرند، و اگر افراد براى زيارت هم مسافرت كنند، نمازشان تمام و روزه آنان صحيح است.

7. درباره موسيقى، نظر معظّم له چنين است كه حرمت موسيقى و غِنا، حرمت محتوايى است و هر صوت و غنا و موسيقى اى كه در آن، ترويج بى بند و بارى و بى عفّتى و به انحراف كشيدن انسانها نباشد و چهره اسلام را بد نشان ندهد، حرام نيست.

8. ايشان در مورد كفّار مى فرمايد: اظهر طهارت آنان، همانند طهارت مسلمانان است. گرچه كفّار حربى كه بر سرِ اسلام و اعتقاد مسلمانان با آنان مى جنگند (نه به سبب جهات ديگر) و معاند دينى هستند (همانند اندكى از بقيّه كفّار كه با يقين به حقّانيت اسلام، باز منكر آن هستند)، محكوم به نجاست اند.

9. درباره ربا فرموده اند: حكم تحريم ربا كه در آيات و روايات آمده و به آن اشاره شده، مختصّ به رباى استهلاكى است نه رباى استنتاجى.

10. معظّم له، قائل به عموميّت قصاص است براى قتل هر انسانى كه خونش در حكومت اسلامى محترم است، بدون تفاوت از حيث مسلمان و كافر بودن قاتل و مقتول. قصاص، حياتى است براى صاحبان خِرَد: «وَلَكُمْ فِى الْقِصاصِ حَياةٌ يا اُولِى الاَْلْبابِ»< 2> و اين نظريه، مستند است به اطلاقات و عمومات قصاص و برخى از اخبار مسئله كه حجّت است.

11. ايشان در مورد ولايت و حاكميت و مرجعيّت و بقيّه شئون فقيه، ذكوريّت را شرط نمى دانند و مناط را همان فقه و تقوا مى دانند. ايشان مدّعى است كه در حقوق اسلامى، همچنان كه تبعيض نژادى نيست و سفيد و سياه برابرند، تبعيض جنسيّتى و ملّيتى نيز وجود ندارد.

همچنين معظّم له، نظريات ديگرى دارند كه گوياى عدم تبعيض است و تفاصيل اين مباحث را از كتب و رسائل عمليّه ايشان، مخصوصاً كتاب منتخب الأحكام مى توان يافت.


برخى سجاياى اخلاقى، اجتماعى
 ايشان ارادت خالصانه و عميق و در عين حال، آشكار معظّم له به خاندان عصمت و طهارت، بويژه ساحت مقدّس حضرت فاطمه ـ صلوات الله عليهم اجمعين ـ همواره براى اساتيد، فضلا، شاگردان، مراجعان و عموم طبقاتى كه به حضور ايشان مى رسند، شايان توجه است.
تواضع ايشان نسبت به مردم، بويژه روحانيان معظّم و اهل علم در حدّ خضوع، تكريم و احترام طلاّب و دانشجويان، تجليل از اساتيد و فضلا و تأكيد بر لزوم حفظ شئون و احترام بزرگان حوزه، از ويژگيهاى مشهود معظّم له است.

علاقه صادقانه، همراه با سوز و شفقتى كه نسبت به عموم جامعه، بويژه مردم دردمند و گرفتار دارند; ارادت همراه با تكريمى كه نسبت به ايثارگران، خانواده هاى شهدا و جانبازان دارند و نيز توجّهى كه به طبقات مستضعف جامعه دارند و خود، دردها و ناملايمات آنان را تا عمق جان درك نموده و تجربه كرده اند; سادگى بيت ايشان، ساده زيستى و احتياط زياد در استفاده از وجوه شرعى، همه باعث شده است كه بسيارى از طلاّب و فضلا و طبقات مختلف جامعه، به راحتى بتوانند با ايشان رابطه مستقيم داشته باشند و مسائل مورد نظرشان را مطرح كنند. اينها و آنچه پيشتر گفته شد، نه تنها استاد معظّم را از توجّه مسئولانه نسبت به انقلاب و نظام جمهورى اسلامى و لزوم حفظ و تقويت آن، و نيز موضعگيرى درباره مسائل جهان اسلام و دخالت در فعّاليتهاى سياسى و اجتماعى و توجّه دادن به مصالح عالى اسلام و انقلاب و نظام و همراهى و همكارى براى فائق آمدن انقلاب و نظام بر مشكلاتْ، باز نداشته، بلكه مؤيّدى بر آن شده است.
نظريات فقهى، سياسى و اجتماعى ايشان، يادآور اين كلام امام خمينى سلام الله عليه است كه «انبيا شغلشان سياست است و ديانت، همان سياستى است كه مردم را از اينجا حركت مى دهد و به تمام چيزهايى كه به صلاح ملّت و مردم است، هدايت مى كند».
معظّم له، رابطه مرجعيّت و سياست را نشأت گرفته از روح فرهنگ و تعاليم دين و شريعت مى داند.

از درگاه خداوند ـ عزّوجل ـ ، سلامت و عزّت بيشتر اين فقيه بزرگوار را آرزو مى كنيم و اميدواريم در سايه نظام جمهورى اسلامى و به بركت انفاس قدسى امام راحل(قدس سره)، حوزه هاى علوم اسلامى و جامعه اسلامى، همواره از چنين فقهايى برخوردار باشند.


منبع: سايت شخصي آيت الله صانعي

ادامه مطلب...
نگارش در تاريخ شنبه ششم اردیبهشت 1393 توسط محمد فهیمی |

پدر آن تیشه که بر خاک تو زد دست اجل

 

تیشه‌ای بود که شد باعث ویرانی من

یوسفت نام نهادند و به گرگت دادند

 

مرگ، گرگ تو شد، ای یوسف کنعانی من

مه گردون ادب بودی و در خاک شدی

 

خاک، زندان تو گشت، ای مه زندانی من

از ندانستن من، دزد قضا آگه بود

 

چو تو را برد، بخندید به نادانی من

آن که در زیر زمین، داد سر و سامانت

 

کاش میخورد غم بی‌سر و سامانی من

بسر خاک تو رفتم، خط پاکش خواندم

 

آه از این خط که نوشتند به پیشانی من

رفتی و روز مرا تیره تر از شب کردی

 

بی تو در ظلمتم، ای دیده‌ی نورانی من

بی تو اشک و غم و حسرت همه مهمان منند

 

قدمی رنجه کن از مهر، به مهمانی من

صفحه‌ی روی ز انظار، نهان میدارم

 

تا نخوانند بر این صفحه، پریشانی من

دهر، بسیار چو من سربگریبان دیده است

 

چه تفاوت کندش، سر به گریبانی من

عضو جمعیت حق گشتی و دیگر نخوری

 

غم تنهائی و مهجوری و حیرانی من

گل و ریحان کدامین چمنت بنمودند

 

که شکستی قفس، ای مرغ گلستانی من

من که قدر گهر پاک تو میدانستم

 

ز چه مفقود شدی، ای گهر کانی من

من که آب تو ز سرچشمه‌ی دل میدادم

 

آب و رنگت چه شد، ای لاله‌ی نعمانی من

من یکی مرغ غزلخوان تو بودم، چه فتاد

 

که دگر گوش نداری به نوا خوانی من

گنج خود خواندیم و رفتی و بگذاشتیم

 

ای عجب، بعد تو با کیست نگهبانی من!


ادامه مطلب...
نگارش در تاريخ سه شنبه بیست و ششم فروردین 1393 توسط محمد فهیمی |
بگذار تا بگریم چون ابر در بهاران                 کز دل ناله خیزد وقت وصال یاران
ادامه مطلب...
نگارش در تاريخ شنبه بیست و سوم فروردین 1393 توسط محمد فهیمی |
کسی نخونه
ادامه مطلب...
نگارش در تاريخ چهارشنبه بیستم فروردین 1393 توسط محمد فهیمی |

خیام:
بر چهره ی گل نسیم نوروز خوش است
بر طرف چمن روی دلفروز خوش است
از دی که گذشت هر چه گویی خوش نیست
خوش باش ومگوزدی که امروزخوش است

 

 

احمد شاملو:
سالی
نوروز
بی‌چلچله بی‌بنفشه می‌آید،
‌جنبش ِ سرد ِ برگ ِ نارنج بر آب
بی گردش ِ مُرغانه‌ی رنگین بر آینه
سالی
نوروز
بی‌گندم ِ سبز و سفره می‌آید،
بی‌پیغام ِ خموش ِ ماهی از تُنگ ِ بلور
بی‌رقص ِ عفیف ِ شعله در مردنگی.
سالی
نوروز
همراه به درکوبی مردانی
سنگینی‌ بار ِ سال‌هاشان بر دوش:
تا لاله‌ی سوخته به یاد آرد باز
نام ِ ممنوع‌اش را
وتاقچه گناه
دیگربار
با احساس ِ کتاب‌های ممنوع
تقدیس شود.
در معبر ِ قتل ِ عام
شمع‌های خاطره افروخته خواهد شد.
دروازه‌های بسته
به ناگاه
فراز خواهدشد
دستان اشتیاق از دریچه ها دراز خواهد شد
لبان فراموشی به خنده باز خواهدشد
وبهار
درمعبری از غریو
تاشهر
خسته
پیش باز خواهدشد
سالی
آری
بی گاهان
نوروز
چنین آغاز خواهدشد

 

م.ن :
مژده ای دل که دگرباره بهار آمده است
خوش خرامیده و با حسن و وقار آمده است
به تو ای باد صبا می دهمت پیغامی
این پیامی است که از دوست به یار آمده است
شاد باشید در این عید و در این سال جدید
آرزویی است که از دوست به یار آمده است

 

سپیده رحیمی:
عید نوروز
عید نوروز می ‏رسد از راه
شادی از روی خانه می‏بارد
پدرم با چه دقتی دارد
بوته ‏های بنفشه می‏کارد
مادر مهربان من از صبح
شستشو کرده هر چه را بوده
پرده را شسته ، شیشه را شسته
نیست در خانه ، ذره‏ای دوده
تازه وقت غروب هم مادر
خسته ، اما برای شادی ما
می‏نشیند لباس می‏دوزد
تا بپوشیم روز عید آن را

 

ناصرخسرو:
چند گویی که چو هنگام بهار آید
گل بیارید و بادام به بار آید
روی بستان را چون چهره ی دلبندان
از شکوفه رخ و از سبزه عذار آید
این چنین بیهوده ای نیز مگو با من
که مرا از سخن بیهوده عار آید
شصت بار آمد نوروز مرا مهمان
جز همان نیست اگر ششصد بار آید
هر که را شست ستمگر فلک آرایش
باغ آراسته او را به چه کار آید ؟
سوی من خواب و خیال است جمال او
گر به چشم تو همی نقش و نگار آید

 

غلام حسین عمرانی:
خوشا طلیعه نوروز
خوشا بهار که پیغام آشتی با اوست
نظر کنید که هنگام آشتی با اوست
خوشا طلیعه نوروز خانگی یاران
خوشا طلیعه که فرجام آشتی با اوست
حدیث باد به گوش درخت اگر گفتی
به هوش باش که خود نام آشتی با اوست
شکوفه بر سر پیمان خویش می‏مانَد
و جشن ساده ایام آشتی با اوست
به رسم گل نچشیدی اگر حرامت باد
شراب وصل که انجام آشتی با اوست
میان عهد تو و من اگر خلاف افتد
خوشا نسیم که اعلام آشتی با اوست

 

مشفق کاشانی:
بهار آمد ، بهار من نیامد
گل آمد گُلعذار من نیامد
برآوردند سر از شاخ ، گل ‏ها
گلی بر شاخسار من نیامد
چراغ لاله روشن شد به صحرا
چراغ شام تار من نیامد
جهان در انتظار آمد به پایان
به پایان انتظار من نیامد

 

ملیحه آقاجانی:
دوباره آمد از راه
بهار سبز و زیبا
جوانه زد درختان
در ده کوچک ما
پروانه ‏های رنگی
می‏رقصند روی گل ها
در دشت و در بیابان
در باغ های زیبا
مادربزرگ خوبم
دوباره سفره چیده
هفت سین سفره گوید
که سال نو رسیده

بهار وقتی که از پنجره سرک می کشد

بی آن که بخواهی یاد بنفشه و یاس و اقاقی دارد

کاش زودتر رسد آن روز ؛ که شمیم بهار را

از پیراهن یوسف سفر کرده بشنویم

در انتظار نوروزگار ؛ نوروز مبارک

نگارش در تاريخ جمعه یکم فروردین 1393 توسط محمد فهیمی |
دلم شکسته تر از شیشه های شهر شماست        شکسته باد آن که این چنینمان می خواست


ادامه مطلب...
نگارش در تاريخ شنبه دهم اسفند 1392 توسط محمد فهیمی |
به ترکه میگن تحصیل کردی؟

میگه نه ولی تادلت بخواد!

محصل کردم!.

 

نگارش در تاريخ سه شنبه هشتم بهمن 1392 توسط محمد فهیمی |

روز عیدست امروز بران تدبیرم            که دهم حاصل سی روزه و ساغر گیرم

نگارش در تاريخ چهارشنبه نهم شهریور 1390 توسط محمد فهیمی |

پدرم روضه رضوان به دو گندوم بفروخت          من چرا ملک جهان را به جویی نفروشم

نگارش در تاريخ چهارشنبه دوم شهریور 1390 توسط محمد فهیمی |

شهید عباس بابایی، بزرگ مردی كه در مكتب شهادت پرورش یافت مجاهدی كه زهد و تقوایش بسان دریایی خروشان بود و هر لحظه از زندگانیش موج ها در برداشت. مرد وارسته ای كه سراسر وجودش عشق و از خودگذشتگی و كرامت بود، رزمنده ای كه دلاور میدان جنگ بود و مبارزی سترگ با نفس اماره ی خویش. از آن زمان كه خود را شناخت كوشید تا جز در جهت خشنودی حق تعالی گام برندارد. به راستی او گمنام، اما آشنای همه بود. از آن روستاییِ ساده دل، تا آن خلبان دلیر و بی باك. شهید بابایی در سال 1329، در شهرستان قزوین دیده به جهان گشود. دوره ی ابتدایی و متوسطه را در همان شهر به تحصیل پرداخت و در سال 1348، به دانشكده خلبانی نیروی هوایی راه یافت و پس از گذراندن دوره آموزش مقدماتی برای تكمیل دوره به آمریكا اعزام شد. شهید بابایی در سال 1349، برای گذراندن دوره خلبانی به آمریكا رفت. طبق مقررات دانشكده می بایست به مدت دو ماه با یكی از دانشجویان آمریكایی هم اتاق می شد. آمریكایی ها، در ظاهر، هدف از این برنامه را پیشرفت دانشجویان در روند فراگیری زبان انگلیسی عنوان می كردند، اما واقعیت چیز دیگری بود. چون عباس در همان شرایط تمام واجبات دینی خود را انجام می داد، از بی بند و باری موجود در جامعه آمریكا بیزار بود. هم اتاقی او در گزارشی كه از ویژگی ها و روحیات عباس نوشته، یادآور می شود كه بابایی فردی منزوی و در برخوردها، نسبت به آداب و هنجارهای اجتماعی بی تفاوت است. از رفتار او بر می آید كه نسبت به فرهنگ غرب دارای موضع منفی می باشد و شدیداً به فرهنگ سنتی ایران پای بند است. همچنین اشاره كرده كه او به گوشه ای می رود و با خودش حرف می زند، كه منظور او نماز و دعا خواندن عباس بوده است. خود وی ماجرای فارغ التحصیلی از دانشكده خلبانی آمریكا را چنین تعریف كرده است: «دوره خلبانی ما در آمریكا تمام شده بود، اما به خاطر گزارشاتی كه در پرونده خدمتم درج شده بود، تكلیفم روشن نبود و به من گواهینامه نمی دادند، تا این كه روزی به دفتر مسئول دانشكده، كه یك ژنرال آمریكایی بود، احضار شدم. به اتاقش رفتم و احترام گذاشتم. او از من خواست كه بنشینم. پرونده من در جلو او، روی میز بود، ژنرال آخرین فردی بود كه می بایستی نسبت به قبول و یا رد شدنم اظهار نظر می كرد. او پرسش هایی كرد كه من پاسخش را دادم . از سوال های ژنرال بر می آمد كه نظر خوشی نسبت به من ندارد. این ملاقات ارتباط مستقیمی با آبرو و حیثیت من داشت، زیرا احساس می كردم كه رنج دوسال دوری از خانواده و شوق برنامه هایی كه برای زندگی آینده ام در دل داشتم، همه در یك لحظه در حال محو و نابودی است و باید دست خالی و بدون دریافت گواهینامه خلبانی به ایران برگردم. در همین فكر بودم كه در اتاق به صدا در آمد و شخصی اجازه خواست تا داخل شود. او ضمن احترام، از ژنرال خواست تا برای كار مهمی به خارج از اتاق برود با رفتن ژنرال، من لحظاتی را در اتاق تنها ماندم. به ساعتم نگاه كردم، وقت نماز ظهر بود. با خود گفتم، كاش در اینجا نبودم و می توانستم نماز را اول وقت بخوانم. انتظارم برای آمدن ژنرال طولانی شد. گفتم كه هیچ كار مهمی بالاتر از نماز نیست، همین جا نماز را می خوانم. ان شاءالله تا نمازم تمام شود، او نخواهد آمد. به گوشه ای از اتاق رفتم و روزنامه ای را كه همراه داشتم به زمین انداختم و مشغول نماز شدم. در حال خواندن نماز بودم كه متوجه شدم ژنرال وارد اتاق شده است. با خود گفتم چه كنم؟ نماز را ادامه بدهم یا بشكنم؟ بالاخره گفتم، نمازم را ادامه می دهم، هر چه خدا بخواهد همان خواهد شد. سرانجام نماز را تمام كردم و در حالی كه بر روی صندلی می نشستم از ژنرال معذرت خواهی كردم. ژنرال پس از چند لحظه سكوت نگاه معناداری به من كرد و گفت: چه می كردی؟ گفتم: عبادت می كردم. گفت: بیشتر توضیح بده. گفتم: در دین ما دستور بر این است كه در ساعت های معین از شبانه روز باید با خداوند به نیایش بپردازیم و در این ساعات زمان آن فرا رسیده بود، من هم از نبودن شما در اتاق استفاده كردم و این واجب دینی را انجام دادم. ژنرال با توضیحات من سری تكان داد و گفت: همه این مطالبی كه در پرونده تو آمده مثل این كه راجع به همین كارهاست . این طور نیست؟ پاسخ دادم: آری همین طور است. او لبخندی زد. از نوع نگاهش پیدا بود كه از صداقت و پای بندی من به سنت و فرهنگ و رنگ نباختنم در برابر تجدد جامعه آمریكا خوشش آمده است. با چهره ای بشاش خود نویس را از جیبش بیرون آورد و پرونده ام را امضا كرد. سپس با حالتی احترام آمیز از جا برخاست و دستش را به سوی من دراز كرد و گفت: به شما تبریك می گویم. شما قبول شدید . برای شما آرزوی موفقیت دارم. من هم متقابلاً از او تشكر كردم. احترام گذاشتم و از اتاق خارج شدم. آن روز به اولین محل خلوتی كه رسیدم به پاس این نعمت بزرگی كه خداوند به من عطا كرده بود، دو ركعت نماز شكر خواندم.» با ورود هواپیماهای پیشرفته اف – 14 به نیروی هوایی، شهید بابایی كه جزء خلبان های تیزهوش و ماهر در پرواز با هواپیمای شكاری اف – 5 بود، به همراه تعداد دیگری از همكاران برای پرواز با هواپیمای اف–14 انتخاب و به پایگاه هوایی اصفهان منتقل شد. با اوج گیری مبارزات علیه نظام ستمشاهی، بابایی به عنوان یكی از پرسنل انقلابی نیروی هوایی، در جمع دیگر افراد متعهد ارتش به میدان مبارزه وارد شد. پس از پیروزی انقلاب اسلامی، وی گذشته از انجام وظایف روزمره، بعنوان سرپرست انجمن اسلامی پایگاه، به پاسداری از دستاوردهای پرشكوه انقلاب اسلامی پرداخت. شهید بابایی با دارا بودن تعهد، ایمان، تخصص و مدیریت اسلامی چنان درخشید كه شایستگی فرماندهی وی محرز و در تاریخ 7/5/1360، فرماندهی پایگاه هشتم هوایی بر عهده ی او گذاشته شد. به هنگام فرماندهی پایگاه با استفاده از امكانات موجود آن، به عمران و آبادانی روستاهای مستضعف نشین حومه پایگاه و شهر اصفهان پرداخت و با تامین آب آشامیدنی و بهداشتی، برق و احداث حمام و دیگر ملزومات بهداشتی و آموزشی در این روستا، گذشته از تقویت خط سازندگی انقلاب اسلامی، در روند هر چه مردمی كردن ارتش و پیوند هر چه بیشتر ارتش با مردم خدمات شایان توجهی را انجام داد. بابایی، با كفایت، لیاقت و تعهد بی پایانی كه در زمان تصدی فرماندهی پایگاه اصفهان از خود نشان داد، در تاریخ 9/9/1362 با ارتقاء به درجه سرهنگی به سمت معاون عملیات نیروی هوایی منصوب و به تهران منتقل گردید. او با روحیه شهادت طلبی به همراه شجاعت و ایثاری كه در طول سال ها، در جبهه های نور و شرف به نمایش گذاشت، صفحات نوین و زرینی به تاریخ دفاع مقدس و نیروهای هوایی ارتش نگاشت و با بیش از 3000 ساعت پرواز با انواع هواپیماهای جنگنده، قسمت اعظم وقت خویش را در پرواز های عملیاتی و یا قرارگاه ها و جبهه های جنگ در غرب و جنوب كشور سپری كرد و به همین ترتیب چهره آشنای «بسیجیان» و یار وفادار فرماندهان قرارگاه های عملیاتی بود و تنها از سال 1364 تا هنگام شهادت، بیش از 60 مأموریت جنگی را با موفقیت كامل به انجام رسانید. شهید برای پیشرفت سریع عملیات ها و حسن انجام امور، تنها به نظارت اكتفا نمی كرد، بلكه شخصاً پیشگام می شد و در جمیع مأموریت های جنگی طراحی شده، برای آگاهی از مشكلات و خطرات احتمالی، اولین خلبان بود كه شركت می كرد. سرلشكر بابایی به علت لیاقت و رشادت هایی كه در دفاع از نظام، سركوبی و دفع تجاوزات دشمنان از خود بروز داد، در تاریخ 8/2/1366، به درجه سرتیپی مفتخر گردید. تیمسار بابایی معاون عملیات نیروی هوایی ارتش جمهوری اسلامی ایران به هنگام بازگشت از یك مأموریت برون مرزی، هدف گلوله ضد هوایی قرار گرفت و به شهادت رسید. تیمسار عباس بابایی صبح روز پانزدهم مرداد ماه روز عید قربان همراه یكی از خلبانان نیروی هوایی (سرهنگ نادری) به منظور شناسایی منطقه و تعیین راه كار اجرای عملیات، با یك فروند هواپیمای آموزشی اف–5 از پایگاه هوایی تبریز به پرواز درآمد و وارد آسمان عراق شد. تیمسار بابایی پس از انجام دادن مأموریت، به هنگام بازگشت، در آسمان خطوط مرزی، هدف گلوله های تیربار ضد هوایی قرار گرفت و از ناحیه سر مجروح شد و بلافاصله به شهادت رسید. یكی از راویان مركز مطالعات و تحقیقات جنگ درباره این واقعه نوشته است:«به دنبال اصابت گلوله به هواپیمای تیمسار بابایی و اختلالی كه در ارتباط هواپیما و پایگاه تبریز به وجود آمد، پایگاه مزبور به رابط هوایی سپاه اعلام كرد كه یك فروند هواپیمای خودی در منطقه مرزی سقوط كرد برای كمك به یافتن خلبان و لاشه آن هر چه سریعتر اقدام نمایید. مدت كوتاهی از اعلام این موضوع نگذشته بود كه فرد مذكور مجدداً تماس گرفت و در حالی كه گریه امانش نمی داد گفت: هواپیمای مورد نظر توسط خلبان به زمین نشست، ولی یك از سرنشینان آن به علت اصابت تیر در داخل كابین به شهادت رسیده است.» راوی در مورد بازتاب شهادت تیمسار بابایی در جمع برادران سپاه نوشته است: «برخی از فرماندهان ارشد سپاه در جلسه ای مشغول بررسی عملیات بودند كه تلفنی خبر شهادت تیمسار بابایی به اطلاع برادر رحیم رسید . با شنیدن این خبر، جلسه تعطیل شد و اشك در چشمان حاضرین به خصوص آنان كه آشنایی بیشتری با شهید بابایی داشتند ، حلقه زد.» نقل شده كه وی چند روز قبل از شهادت در پاسخ پافشاری های بیش از حد دوستانش جهت عزیمت به مراسم حج گفته بود: «تا عید قربان خودم را به شما می رسانم.» بابایی در هنگام شهادت 37 سال داشت، او اسوه ای بود كه از كودكی تا واپسین لحظات عمر گرانقدرش همواره با فداكاری و ایثار زندگی كرد و سرانجام نیز در روز عید قربان، به آروزی بزرگ خود كه مقام شهادت بود نائل گردید و نام پرآوازه اش در تاریخ پرا فتخار ایران جاودانه شد.

نگارش در تاريخ شنبه هجدهم تیر 1390 توسط محمد فهیمی |

لئوناردو داوينچي موقع كشيدن تابلو "شام آخر" دچار مشكل بزرگي شد: مي بايست "نيكي" را به شكل عيسي" و "بدي" را به شكل "يهودا" يكي از ياران عيسي كه هنگام شام تصميم گرفت به او خيانت كند، تصوير مي كرد. كار را نيمه تمام رها كرد تا مدل‌هاي آرماني‌اش را پيدا كند.

روزي در يك مراسم همسرايي, تصوير كامل مسيح را در چهره يكي از جوانان همسرا يافت. جوان را به كارگاهش دعوت كرد و از چهره اش اتودها و طرح‌هايي برداشت. سه سال گذشت. تابلو شام آخر تقريباً تمام شده بود ؛ اما داوينچي هنوز براي يهودا مدل مناسبي پيدا نكرده بود.

كاردينال مسئول كليسا كم كم به او فشار مي آورد كه نقاشي ديواري را زودتر تمام كند. نقاش پس از روزها جست و جو , جوان شكسته و ژنده پوش مستي را در جوي آبي يافت. به زحمت از دستيارانش خواست او را تا كليسا بياورند , چون ديگر فرصتي بري طرح برداشتن از او نداشت. گدا را كه درست نمي فهميد چه خبر است به كليسا آوردند، دستياران سرپا نگه‌اش داشتند و در همان وضع داوينچي از خطوط بي تقوايي، گناه و خودپرستي كه به خوبي بر آن چهره نقش بسته بودند، نسخه برداري كرد.

وقتي كارش تمام شد گدا، كه ديگر مستي كمي از سرش پريده بود، چشمهايش را باز كرد و نقاشي پيش رويش را ديد، و با آميزه اي از شگفتي و اندوه گفت: "من اين تابلو را قبلاً ديده ام!" داوينچي شگفت زده پرسيد: كي؟! گدا گفت: سه سال قبل، پيش از آنكه همه چيزم را از دست بدهم. موقعي كه در يك گروه همسرايي آواز مي خواندم , زندگي پر از رويايي داشتم، هنرمندي از من دعوت كرد تا مدل نقاشي چهره عيسي بشوم...!!!
نگارش در تاريخ یکشنبه بیست و نهم اسفند 1389 توسط محمد فهیمی |


[تصویر: 36403504.jpg]

آرم شبکه دقیقا قسمت پایین این آرم می باشد.
[تصویر: 68460984.gif]

مطلب زیر توضیحی است که در سایت شبکه یک در مورد آرم درج شده است.
تعریف
شبکه یک ، شبکه رسمی و ملی سیمای جمهوری اسلامی ایران است که بیشترین میزان پخش آن اختصاص به موضوعات اجتماعی ، اطلاعات عمومی و سیاسی دارد و با رویکردهای اصلی اطلاعاتی و ارشادی برا ی عموم مخاطبین (به ویژه بزرگسالان ) در قالب ساختارهای مختلف برنامه پخش می کند .
تعریف و مشخصات نشان شبکه یک سیما
نشان شبکه یک سیما بخشی از نشان رسمی «سازمان صدا و سیمای جمهوری اسلامی ایران» است که از سال های 75-1374در پخش شبکه به عنوان علامت یا نماد تصویری شبکه معرفی شد. نشان از دو شکل مربع، در بخش بیرونی و دایره در بخش درونی تشکیل شده است.
مربع: نمادی از چار چوب و تشکیلات بوده و هنگامی که بر یک رأس خود قرار گیرد حالتی پویا پیدا کرده و در اینجا به عنوان «کادر و چار چوبی برای ارائه تصویر» در نظر گرفته می شود.
دایره: در عین حالی که به عنوان نمادی از کرۀ زمین بیانگر نگاهی جهان شمول در رسانۀ ملی است، نمادی از «چشم و دیدن» نیز به شمار می رود. دو شکل در تقابل با یکدیگر از یک ارتباط منطقی برخوردار بوده و هماهنگی خوبی بین فضای تاریک روشن نشانه وجود دارد. جدا از این، کلیت نشان به نوعی تداعی کننده «چشم» به عنوان وسیله ارتباطی مخاطب با رسانه است. این نشان در برگ ها و اوراق اداری سازمانی در وله ها و میان برنامه ها و همچنین به عنوان نشانۀ شبکه در گوشه کادر تلویزیون مورد استفاده قرار می گیرد. رنگ آرم شبکه رنگ آبی فیروزه ای (سبز ایرانی) است که در کاشیکاری و معماری ایران کاربرد فراوان داشته و از دیدگاه نمادی نیز این رنگ معرف تمدن و فرهنگ اصیل و غنی ایرانی اسلامی است.
با اولین نگاه می توان دید که این آرم نماد چشم در مثلث می باشد. اگر قرار بود نماد کشورهای اسلامی باشد، می بایست، آرم در یک مربع یا دو مربع روی هم قرار میداشت. چندی پیش نیز یک تیزر تبلیغاتی در شبکه یک پخش می شد که فردی را نشان می داد با آرم شبکه یک بروی چشم سمت چپش.
من به دنبال این فکر کمی در اینترنت جستجو کردم و به مطلب زیر برخوردم.

نماد فراماسونری در صدا و سیما
به تازگی با اتفاق جالبی که در این شبکه رخ داده است، دارم مطمئن می شوم که فراماسونری نه تنها در کشور ما بلکه در صدا و سیمای ما نیز نفوذ کرده است.
به گزارش خبرنگار رهوا سید حسین انتظام از فعالان رسانه ای در جدید ترین پست بلاگ خود نوشت : از سال ها قبل، آرم شبکه خبر فکر من رو به خود مشغول کرده بود. چون این آرم یک جورایی شبیه به چشم است و تک چشم نیز یکی از نمادهای فراماسونری می باشد.
ولی همیشه با خودم می گفتم حتما تصادفی است و در صدا و سیمای جمهوری اسلامی در این موارد حسابی مراقبت به عمل می آید.
اگر همین الان تلویزیون خود را روشن کنید و شبکه خبر را بزنید در گوشه پایین و سمت چپ صفحه آرم این شبکه را که بسیار شبیه چشم است مشاهده می کنید. جالب تر از آن اینکه بعد از مدتی سه مثلث که پشت سر یکدیگر قرار دارند و مرتب در حال دور زدن می باشند در یک لحظه، شکلی مانند هرم و چشمی در بالای آن به وجود می آورند.
البته می توان خیلی خوش بین بود و این طور برداشت کرد که آرم شبکه خبر به طور اتفاقی شبیه چشم شده است و به طور اتفاقی تر شکل مثلث که مانند هرم است دور این آرم می چرخد و البته به طور خیلی خیلی اتفاقی تر این مثلث ها تعدادشان سه عدد می باشد (مانند اهرام ثلاثه مصر) !!!....

البته به نظر من در مورد شبکه خبر، این مطلب نمی تواند صادق باشد. ولی توجه شما را به آرم شبکه آموزش جلب می کنم.
[تصویر: 19845718.gif]

البته این آرم دیگر تغییر کرده است.

 

البته مهمتر از شبکه آموزش، شبکه های استانی می باشد.
[تصویر: 77342935.jpg]

همانطور که می بینید در بسیاری از آرم ها، نماد فراماسون ها دیده می شود.
من که فکر نمی کنم همه اینها اتفاقی باشد.

برای نمونه آرم شبکه خبر بشکل چشم طراحی شده ، ضمن این که کلمه "خبر" رو هم نشون میده .

اما این به خودی خود هیچ مشکلی نداره .

آیا تا به حال به گوشه سمت چپ پایین تصاویر شبکه خبر توجه کردید؟

آرم این شبکه در همین قسمت به نمایش در میاد . ضمن این که هر چند ثانیه چند مثلث از سمت چپ نشان شبکه به سمت بالا حرکت میکنن به سمت بالا و به سمت پایین راست میرن .

آیا به این نکته توجه کردید که در لحظه ای که راس مثلث بزرگتر به بالاترین نقطه میرسه ، قسمتی از نشان شبکه که به شکل چشم طراحی شده دقیقاً در وسط مثلث قرار میگیره؟ 

در واقع به این صورت :

.

تصویر دقیق تر :

 

اما انیمیشن های شبکه خبر یک مورد دیگه هم دارن!

وقتی خبرهای کوتاه و یا خبر های تصویری پخش میشن ، در لحظه ی تغییر تصویر مربوط به خبر قبلی و پخش تصویر خبر جدید یک تصویر از سمت چپ به راست حرکت میکنه .

اگردقت کرده باشید این تصویر هم از چند مثلث تشکیل شده . اما این بار از چشم خبری نیست ، بلکه مثلثها توسط خطی که از وسط تصویر میگذرن به دو سمت تقسیم شدن . در واقع تشکیل مثلث با راس جدا دادن .

تصویر دقیق تر :


در آخر متذکر می شویم که بیان کردن این مطالب همه از روی احتمال است و ما از روی یقین نمی توانیم بگوییم که این شبکه ها ارتباط مستقیمی با فراماسونری دارند و از تمامی دوستان خواهش می کنیم که زود تصمیم نگیرند. 


نگارش در تاريخ یکشنبه بیست و دوم اسفند 1389 توسط محمد فهیمی |

در روزگارى که بستنى با شکلات به گرانى امروز نبود، پسر ١٠ ساله‌اى وارد قهوه فروشى هتلى شد و پشت ميزى نشست. خدمتکار براى سفارش گرفتن سراغش رفت. 
  - پسر پرسيد: بستنى با شکلات چند است؟ 
  - خدمتکار گفت: ٥٠ سنت
پسر کوچک دستش را در جيبش کرد، تمام پول خردهايش را در آورد و شمرد. بعد پرسيد:
- بستنى خالى چند است؟
خدمتکار با توجه به اين که تمام ميزها پر شده بود و عده‌اى بيرون قهوه فروشى منتظر خالى شدن ميز ايستاده بودند، با بی‌حوصلگى گفت:
- ٣٥ سنت
- پسر دوباره سکه‌هايش را شمرد و گفت:
- براى من يک بستنى بياوريد.
خدمتکار يک بستنى آورد و صورت‌حساب را نيز روى ميز گذاشت و رفت. پسر بستنى را تمام کرد، صورت‌حساب را برداشت و پولش را به صندوق‌دار پرداخت کرد و رفت. هنگامى که خدمتکار براى تميز کردن ميز رفت، گريه‌اش گرفت. پسر بچه روى ميز در کنار بشقاب خالى، ١٥ سنت براى او انعام گذاشته بود.
 

يعنى او با پول‌هايش می‌توانست بستنى با شکلات بخورد امّا چون پولى براى انعام دادن برايش باقى نمی‌ماند، اين کار را نکرده بود و بستنى خالى خورده بود.
نگارش در تاريخ سه شنبه دهم اسفند 1389 توسط محمد فهیمی |

ارمان ها:

یگانه ارمان یهود دولت یهودی جهانی است .یهودیان عقیده دارند كه اگر از نیل تا فرات را بگیرند بقیه جاها نا خوداگاه تسلیم خواهند شد.

یهودیان برای رسیدن به این خواسته خود به تشكیل حزبی به نام ماسونی دست زدند.

فراماسون(ماسونییسم) امپراتوری مخفی صهیونیست هاست.

حزب ماسونیسم:

هدف حزب از زبان خودشان: نباید به یك دولت و دو دولت اكتفا كنیم بلكه تمام دولت های جهان را باید تحت خرقه كشید.و برای رسیدن به هدف اولین مرحله:

نابودی دین و علماء كه یگانه دشمن ما هستند.علماء دین میخواهند كه بر  امورات دنیوی ما چیره شوند.و این وظیفه ماست كه تز ازادی مذهب را در ذهن ها بگنجانیم و به این وسیله ان ها را از دور علما پراكنده كنیم.

راه های رسیدن به ارمان ها:

1-تشكیلاتت خانواده را به هم بزنیم ،به اصول اخلاقی لگد بزنیم و نسلی بی دین و بی ناموس تربیت كنیم.(شبكه فارسی وان به همین دلیل راه اندازی شده است.)

2-هدف تنها غالب شدن بر متدینین نیست بلكه هدف نابودی انهاست.

3-باید كاری كنیم كه در نظر مردم دین از سیاست جدا شود.(دقیقا ان چه كه در كشور ما پیش امده است.)

4-عواملی را باید در صحنه داشته باشیم تا جوان غیر یهودی بی بند و بار و بدون اخلاق تربیت شود(به این عوامل متاسفانه جامعه زنان میگویند)

5-فقر اسلحه ماست.

6-سم ازادی :اگر سم ازادی را درون یكی از بافت های دولت تزریق كنیم سم به دیگر بافت ها هم نفوذ میكند و سرانجام موجب نابودی دولت میشود(درست كه بیاندیشیم میبینیم كلمه دولت را بدون ذكر دولتی خاص بیان میكنند كه این مشخص میكند كه ان ها مشكلشان با سكان دار دولت نیست بلكه با خود دولت اسلامی است.)

7-باید اعتبار كشیشان را در هر دینی از بین ببریم (همان طور كه در كشور ما اعتبار روحانیون از بین رفته است.

فراماسون ها:

فراماسون در لغت یعنی :ازادی

علامت اصلی ان :پرگار و گونیا

  و g وسط ان :goatیعنی بز شیطان پرستان (مورد توجه اقایانی كه ریش بزی میكذارند ،این علامت شیطان پرستان است.)

یهودیان اعتقاد دارند كه شیطان شبیه بز است و عكس بز را در عدد 5  قرار میدهند.

فراماسون ها این علامت ها را از مصر باستان گرفته اند.

فراماسون ها علاقه شدیدی به مار دارند و همانطور كه در قسمت قبلی عرض كردم ان ها مار را از خداوند راستگوتر میدانند .

همانطور كه میدانید دتر اروپا به یهودیان موش كثیف میگفتند.و البته در زمان های قدیم هم در كشور ما یهودیان به این اسم شهرت یافتند ؛یهودیان هم ساكت ننشستند و در مقابل برنامه هایی را ساختند مثل:

میكی ماوس

:Mikiمخفف میكائیل: Mouse                    موش

و موش و گربه: كه برنده همیشگی موش است.

این موش زیرك و دوست داشتنی ان چنان در دل های بینندگان نفوذ میكند كه دیگر تركیب موش كثیف تركیبی ناخوشایند است.

 

جومونگ:

Jew:كه در زبان لاتین با معنای یهود است و monk كه به معنای راهب است.

جومونگ گویای ماشیح است.

جومونگ همچون موسی در خانه فرعون (امپراتور )رشد میكند .در نهایت او مردم اواره را با گذراندن از رودخانه پهناور به سرزمین خالی از سكنه چوسان قدیم میبرد.

Jew  sun: سان به معنای خورشید است و بهتر است بدانیم كه خورشید در تورات به نماد ارض موعود است.

jew

كار بزرگان در این فیلم تجارت است و همانطور كه قبلا ذكر شد یهودیان ببشتر از هر كاری به تجارت می پردازند.

كابالا: به معنای پیشگو (جالب است كه بگویم فراماسون ها قرن 21 را قرن كابالا نامیده اند )

همانطور كه در فیلم دیده ایم پیشگو ها نقش مهمی داشته اند .و این را ما به این دلیل میدانیم كه ان ها می خواهند ذهن مردم جهان را برای پیاده كردن مفاهیم دلخواه خود اماده كنند.(دقیقا مثل موسیقی سبك متال كه زمینه سازی لازم را برای شیطان پرستی اماده كرد.)

سوسانو:كه نماد گرسیا ناسی تاجرمعروف یهودی و عامل اصلی نفوذ یهودیان در دربار عثمانی.

بانو سویا: كه ابتدا اسیر میشود و پس از بازگشت زمانی كه میبیند همسرش دوباره ازدواج كرده است به خاطر اهداف عالیه قوم همسرش از معرفی خود سر باز میزند نماد هدسه (بنابر فیلمی صهیونیستی "یك شب با پادشاه"است.

جومونگ برای دفاع از خودش حق داره كه از سلاح هایی نا متعارف زمان مثل بمب های اتش زا استفاده كند تا جایی كه بیننده این برتری تسلیحاتی را حق مسلم او میداند چون حاصل هوشمندی و تخصص كارگذاران اوست.همانگونه كه باید صدها كلاهك اتمی اسرائیل به رسمیت شناخته بشه.

از دیگر علامت ها:

Menorah(هفت ستاره منقوش بر اسمان معبد سلیمان):شمعدانی است كه بنا بر تحقیقاتی كه داشته ام فكر میكنم كه قرار است زمانی كه معبد سلیمان ساخته شد ان را بر فراز ان روشن كند.(البته برای این شمعدان هم 7شعله و هم 9شعله امده است.)

دجال:

كسی است كه ادعای خدایی میكند،متولد شده در میان قوم یهود ،دارای یك چشم است و ان هم در وسط پیشانی اش قرار دارد و دارای گودی زیر چشم نیست.مرد چاق و سرخ موی ،موهایش مجعد است ،و پایش لنگ است ،دارایی قدرتی مافوق بشری است :مرده را زنده میكند و در قحطی به مردم غذا میدهد. طول حكومتش 40 روز است و در این 40 روز مردم را به كفر میكشاند.

تا این زمان بیشتر افراد معتقد بودند كه ممكن است كه منظور از دجال یك ابزار یا یك اتفاق باشد مثل خیلی ها كه میگفتند كه دلار امریكا و تلویزیون و ماهواره و...دجال است اما...

با به دنیا امدن فرزندی در یك خانواده چینی كه مشخصات دجال را دارد خیلی ها تردید كرده اند.این كودك توسط مردی صهیونستی خریده شده واگر اشتباه نكنم به كشور انگلستان یا اسرائیل برده شده لازم به ذكر است كه حال كودك انچنان خوب نیست و تحت مداوا قرار گرفته است.   

 

 از دیگر علامت هایی كه در كشور ما هم نفوذ كرده است:

طرز ژست هایی كه نشان دهنده ی مذهب فراماسون است:

]

استفاده از مثلث یك چشم كه در معماری ها و حتی در ارم های مختلف استفاده میشود:

 

 

 

 

ایا تا به حال به این موضوع فكر كرده اید كه چرا یهودیان به دین خود دعوت نمیكنن؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

چون ان ها خود را واقعا از بقیه برتر میدانند و اعتقاد دارند كه حتی اگر فرد از دین خود دست بردارد و به دین انها ایمان بیاورد اما باز هم مانند ان ها نمیشود چون ان ها جزئی از خداوند هستند و كسانی واقعا یهودی اند كه از نسل یهودیان باشند. به همین منظور ان ها دینی جدیدی را اختراع كردند كه افراد مومن به ان به پای یهودیان نمیرسند اما بهتر از مسلمانان و مسیحیان هستند و ان دین شیطان پرستی است .

اگر توجه داشته باشیم حتما دیده ایم كه خیلی از كارهایی را كه یهودیان انجام میدهند شیطان پرستان نیز انجام میدهند مثلا هر دو در بعضی از مراسم خود قربانی میكنند.هر دو در بعضی از مراسم خود خون اشامی میكنند و اینكه هر دو خیلی از كارها را كه شرع نه در دین مسیح ونه در دین اسلام اجازه نمیدهد مجاز هستند وخیلی كارهای دیگر: و  هم چنین هر دو از علامت های خاصی استفاده میكنند: مثل:

 


حال محصولات یهود را در كشور اسلامیمان ایران ببینیم و بعد از ان هم وحشی گری های ان ها را كه با پول ما انجام میشود را نظاره گر باشیم شاید كمی به خودمان بیاییم و تصمیم بگیریم كه دیگر از محصولاتشان استفاده نكنیم...

 


نگارش در تاريخ جمعه ششم اسفند 1389 توسط محمد فهیمی |

فلسفه ماده‌گراي مصر باستان پس از اضمحلال اين تمدن همچنان به حيات خود ادامه داد. بعضي يهوديان پذيراي آن شدند و در سايه اصول كابالا به ادامه حيات آن كمك نمودند. از سوي ديگر، گروهي از فلاسفه يونان همان فلسفه را اقتباس كردند و با تفسير مجدد آن مكتب «هرمتيسيسم» (Hermeticism) را به وجود آوردند. كلمه هرمتيسيسم از نام «هرمس» (Hermes)، همتاي يوناني خداي مصري «تاث» (Toth) برگرفته شده است. به عبارت ديگر اين فلسفه نسخه يوناني فلسفه مصري است.
سلامي ايشينداغ در توضيح مبدأ اين فلسفه و جايگاه آن در فراماسونري مدرن مي‌نويسد:
در مصر باستان جامعه مذهبي وجود داشت با طرز تفكري مبتني بر هرمتيسيسم  فراماسونري نيز چيزي مشابه آن اتخاذ نمود. كساني كه با گذراندن تشريفات سازمان به سطوح خاص مي‌رسيدند، افكار معنوي و احساسات خود را آشكار مي‌نمودند و به تربيت افرادي كه در سطوح پايين‌تر قرار داشتند مي‌پرداختند. فيثاغورث پيرو اين مكتب بود و در ميان آنها آموزش ديد. نظام فلسفي مكتب اسكندراني و نئوافلاطوني در مصر باستان ريشه دارد و شباهت‌هاي عمده‌اي ميان آن و تشريفات ماسوني وجود دارد.2
ايشينداغ پا را فراتر مي‌نهد و در توضيح تأثير تفكرات مصري بر مبادي فراماسونري چنين اظهار مي‌كند:
فراماسونري يك سازمان اجتماعي ـ تشريفاتي است كه نقطه آغازش مصر باستان است.3
بسياري از ديگر صاحب‌نظران ماسون همين عقيده را دربارة خواستگاه فراماسونري دارند و معتقدند اين سازمان از تخم جوامع مخفي تمدن‌هاي مشرك، همچون مصر و يونان متولد شده است. سليل لييكاتاز، يك ماسون ارشد ترك در مقاله‌اي با عنوان «اسرار ماسوني: چه چيز محرمانه است و چه چيز محرمانه نيست؟» مي‌نويسد:
«در تمدن‌هاي كهن يونان، مصر و روم مكاتب پنهاني وجود داشتند كه از مفاهيم مشتركي در زمينه علوم ماوراء‌الطبيعي و اسرارآميز برخوردار بودند. اعضاي اين مكاتب سرّي تنها پس از گذراندن دوران طولاني تحصيل و تشريفات خاص به عضويت پذيرفته مي‌شدند. پنداشته مي‌شود اولين مكتب از اين دست، مكتب «اُسيريس» (Osiris) باشد كه بر مبناي تولد اين خدا دوران جواني او، مبارزه‌اش با تاريكي، مرگ او و رستاخيزش شكل گرفته است. اين مفاهيم طي مراسمي توسط روحانيون به نمايش درمي‌آمد. با اين روش مراسم و نمادهاي به نمايش درآمده بسيار مؤثرتر واقع مي‌شدند... .
سال‌ها بعد، طي اين مراسم و تشريفات اولين محافل مجمع برادران تشكيل شدند و با عنوان فراماسونري به فعاليت پرداختند. اين انجمن‌ها آرمان‌هاي يكساني داشتند و در مواقع فشار قادر به فعاليت بودند. دليل بقاي آنان اين است كه پيوسته نام و القاب و روش خود را تغيير مي‌دادند. با اين حال به مكتب سري كهن و ويژگي‌هاي خاص آن وفادار ماندند و تفكرات خود را نسل به نسل منتقل كردند. آنها براي اجتناب از به خطر افتادن تشكيلات قوانين ويژه‌اي ميان خويش وضع نمودند. ايشان براي محافظت از خود در برابر مردم نادان به فراماسونري عملي كه دربردارندة احكام دقيق حرفه‌شان بود، پناه بردند و آن را با انديشه‌هاي خود پيوند زدند. اين روند بعدها در تشكيل فراماسونري خرد محور مؤثر واقع گشت.»
نقل قول بالا نيز مؤيد ادعاي ماست. از ميان سه تمدن باستاني مصر، يونان و روم، قديمي‌ترين تمدن، تمدن مصر مي‌باشد. مي‌توان گفت عمده‌ترين منبع فراماسونري مصر است. (پيش‌تر ديديم كه شواليه‌هاي معبد رابط اصلي فراماسونري مدرن و اين تمدن ملحد بودند.)
لازم به يادآوري است كه تمدن مصر كهن نمونه اصلي «تمدن طاغوتي» است و در قرآن از آن ياد شده است. آيه‌هاي متعددي به فرعونيان، جوامع آنها، ظلم و ستم، بي‌عدالتي، شرارت و فزوني‌طلبي آنها اشاره مي‌كند. فراماسون‌ها در نوشته‌هاي خود به ستايش اين تمدن مي‌پردازند. چنانكه در مقاله‌اي در مجلة ميمارسينان به ستايش معابد مصر به عنوان «منبع حرفه ماسوني» برمي‌خوريم:
... مصريان «هلياپليس» (شهر خورشيد) و ممفيس را برپا كردند و براساس نوشته‌هاي ماسوني اين دو شهر منبع علم و دانش و به اصطلاح ماسون‌ها «نوربزرگ» بودند. فيثاغورث كه از هلياپليس ديدن كرده بود بيش از اينها از معبد مي‌دانست. معبد ممفيس، جايي كه او در آن آموزش ديد، از اهميت تاريخي برخوردار است. در شهر صور مكاتب پيشرفته‌اي وجود داشتند. فيثاغورث، افلاطون و سيسِرو در اين شهرها به فراماسونري قدم نهادند.5
در جاي ديگر در مجله ميمار سينان چنين مي‌خوانيم:
وظيفه اصلي فرعون جستجوي نور بود؛ او بايد نور مخفي را به بهترين وجه تعالي مي‌داد... همانطور كه ما ماسون‌ها تلاش مي‌كنيم معبد سليمان را بسازيم، مصريان نيز تلاش مي‌كردند اهرام يا برج نور را بنا كنند. مراسمي كه در معابد مصريان به اجرا درمي‌آمد چندين درجه داشت. اين درجات از دو بخش كوچك و بزرگ برخوردار بودند. درجه كوچك به يك، دو و سه تقسيم مي‌شد و بعد از اينها درجات بزرگ آغاز مي‌شدند.6
روشن است كه «نور»ي كه فراعنه مصر و ماسون‌ها به دنبال آن مي‌گردند يكي است. مي‌توان چنين استنباط نمود كه فراماسونري نسخه مدرن فلسفه فراعنه مصر است. خداوند ماهيت اين فلسفه را در قرآن آشكار مي‌كند؛ در جايي كه دربارة فرعون و پيروانش چنين حكم مي‌كند:
فرعون و قوم او مردماني طغيانگر و نافرمان هستند.7
و در آيات ديگر مي‌خوانيم:
فرعون به ميان قوم آمد و گفت: «اي قوم! آيا سلطنت مصر به من تعلّق ندارد و اين نهرهايي كه در اين سرزمين در پاي قصر من جاري است تحت حاكميت من در جريان نيستند؟ آيا نمي‌انديشيد؟» ... بدينگونه فرعون قومش را فريفت و تحت تأثير قرار داد. آنها از او اطاعت كردند چرا كه قومي به واقع عصيانگر و فاسد بودند.8



نمادهاي مصر باستان در لژهاي ماسوني

نمادها از مهم‌ترين نشانه‌هاي ارتباط فرماسونري و تمدن مصر هستند. از آنجا كه ماسون‌ها در انتقال مفاهيم از علائم و نشانه‌ها بهره مي‌برند، در فراماسونري نمادها از اهميت بسياري برخوردارند. ماسوني كه مرحله به مرحله، سلسله مراتب سي و سه گانه را طي مي‌كند، در هر مرحله معناي تازه‌اي از علائم مي‌آموزد. به اين ترتيب اعضا گام به گام به عمق فلسفه ماسوني حركت مي‌كنند. در مجله ميمارسينان در نحوه عملكرد علائم چنين مي‌خوانيم:
همه مي‌دانيم فراماسونري در تفهيم آرمان‌ها و انگاره‌هاي خود از علائم، حكايات و تمثيل استفاده مي‌كند. اين حكايات به نخستين اعصار تاريخ بازمي‌گردند. حتي مي‌توان آنها را به افسانه‌هاي ماقبل تاريخ بسط داد. به اين صورت فراماسونري قدمت آرمان‌هاي خود را به اثبات رسانده و به منبع غني از علائم دست يافته است.9
درميان اين علائم و اسطوره‌ها وجود مفاهيم مصري بيش از همه برجسته است. نقوش اهرام، مجسمه‌هاي ابوالهول و همچنين نوشته‌هاي هيروگليف در سراسر لژها و نشريات ماسوني به چشم مي‌خورد.
بار ديگر در مقاله‌اي در همان نشريه دربارة منابع كهن فراماسونري چنين آورده شده است:
اگر مصر باستان را «كهن‌ترين تمدن» تصور كنيم اشتباه نكرده‌ايم. به علاوه اين حقيقت كه تشريفات، درجات و فلسفه كشف شده در مصر شبيه‌ترين نوع به فراماسونري هستند توجه ما را بيشتر جلب مي‌كند.10
و باز در مقاله‌اي با عنوان «مبادي اجتماعي و اهداف فراماسونري» مي‌خوانيم:
در دوران باستان در مصر، آيين‌هاي معبد ممفيس مدت‌ها با شكوه و توجه بسيار اجرا مي‌شد و از شباهت بي‌نظيري با فراماسونري برخوردار بود.11
بياييد چند نمونه از اشتراكات مصر كهن و فراماسونري را بررسي كنيم.

هرم و چشم (مثلث نورافشان)

شناخته‌شده‌ترين نشان ماسوني را مي‌توان در مهر ايالات متحده آمريكا و همچنين بر روي اسكناس يك‌دلاري يافت. در اين مهر يك هرم كه بالاي آن چشمي درون مثلث جاي دارد، ترسيم شده است. علامت چشم درون مثلث در همه لژ و مجلات اين گروه به چشم مي‌خورد.
اين علامت زياد مورد توجه واقع نمي‌شود، با اين حال براي درك فلسفه ماسوني بسيار معني‌دار و بااهميت است. يك نويسندة آمريكايي به نام رابرت هيرائيموس، موضوع پايان‌نامه رساله دكتري خود را به اين مهر اختصاص داد و در آن به اطلاعات مهمي اشاره نمود. عنوان پايان‌نامه وي «تجزيه و تحليل تاريخي مهر سلطنتي ايالات متحده و ارتباط آن با ايدئولوژي روانشناسي اومانيستي» است. رساله او بيانگر اين است كه بنيانگذاران آمريكا كه اين نشان را برگزيدند فراماسونر و حامي اومانيسم بودند. هرم روي مهر، تمثال «هرم چياپس» (Cheops)، بزرگ‌ترين مقبره فراعنه مي‌باشد.

ستاره شش‌گوشه

يكي ديگر از علائم مشهور فراماسونري ستاره شش‌گوشه است كه از قرار گرفتن يك مثلث روي مثلثي ديگر شكل مي‌گيرد. اين علامت نشان سنتي يهوديان نيز مي‌باشد و امروز روي پرچم اسرائيل به چشم مي‌خورد. معروف است كه سليمان نبي(ع) اولين بار از آن به عنوان مهر استفاده نمود. بنابراين اين علامت مهر يك پيامبر و در نتيجه نشاني الهي است. اما فراماسون‌ها تصور ديگري از آن دارند و آن را نه نشان سليمان نبي بلكه يادآور الحاد مصر باستان مي‌پندارند. در مقاله‌اي با عنوان «علائم و نمادها در تشريفات ما» به حقايق جالبي اشاره شده است:
مثلث متساوي‌الاضلاع نماد ارزش‌هاي برابر است و ماسون‌ها آن را با نام ستاره داوود مي‌شناسند كه از جاي گرفتن يك مثلث متساوي‌الاضلاع بر روي يك مثلث ديگر شكل مي‌گيرد. امروز آن را سمبل قوم يهود مي‌دانند كه بر پرچم اسرائيل نيز ديده مي‌شود. اما در حقيقت اصل آن مصري است. اولين بار شواليه‌هاي معبد آن را در تزيين ديوار كليساها به كار بردند، چون آنها اولين كساني بودند كه در اورشليم به حقايق مهمي دربارة مسيحيت دست يافتند. بعد از ازميان رفتن معبديان اين نشان در كنيسه‌ها به كار رفت. اما ما در فراماسونري بي‌شك با همان مفهوم كهن مصري از آن بهره مي‌گيريم و به اين صورت دو نيروي مهم را با هم تركيب مي‌كنيم. با پاك كردن قسمت بالا و پايين دو مثلث به علامت نادري مي‌رسيم كه آن را خوب مي‌شناسيد.12
در واقع بايد همه نشان‌هاي فراماسونري را در ارتباط با معبد سليمان تفسير كرد. در قرآن آمده كه بعضي مي‌خواستند به سليمان(ع) افترا بزنند و وي را ملحد معرفي كنند:
يهود از افكار و اوراد جادوگري كه شياطين در عصر سليمان براي مردم مي‌خواندند و ياد مي‌دادند، پيروي مي‌كردند [و آنها را براي پيشبرد مقاصد خود به كار مي‌گرفتند] سليمان هرگز به سحر و كفر آلوده نشد.13
ماسون‌ها به غلط اين تفكرات باطل را به سليمان(ع) نسبت مي‌دهند و آن حضرت را نماينده الحاد مصري قلمداد مي‌كنند. به همين علت نيز در تعاليم خود جايگاه خاصي براي وي قائلند. مايكل‌هاوارد، مورخ آمريكايي در كتاب خو د به نام توطئه دانش مكتوم خاطرنشان مي‌كند كه پس از قرون وسطي از سليمان نبي(ع) به عنوان جادوگر و فردي كه مفاهيم شرك‌آميز را وارد اورشليم نمود ياد مي‌شود. هاوارد در ادامه توضيحات خود مي‌افزايد ماسون‌ها معبد سليمان را «معبد مشركان» مي‌دانند.14

دو ستون

از اجزاي لاينفك لژ ماسوني وجود دو ستون در مدخل آن است كه كلمات «ياكين» و «بوعز» بر روي آنها حكاكي شده و تقليدي از دو ستون مدخل معبد سليمان مي‌باشد. اما حقيقت اين است كه اين نماد نه يادگاري از سليمان(ع) بلكه تجلي عقايد منحرف اين گروه از آن حضرت است. منشأ اين ستون‌ها بار ديگر به مصر بازمي‌گردد. مثلاً در مقاله «علائم و نمادها در تشريفات ما» مي‌خوانيم:
«در مصر «هوروس» (Horus) و «ست» (Set) معماران دوقلو و پشتيبان عالم روحاني بودند. دو ستوني كه در لژهاي ما بنا شده منشأشان مصر باستان است. يكي از ستون‌ها در جنوب مصر در شهر صور واقع بود و ديگري در شمال، در شهر هلياپليس. در مدخل معبد «امنتا» (Amenta) كه مختص خداي بزرگ مصر بود، مانند معبد سليمان دو ستون قرار داشت. در كهن‌ترين اساطير مربوط به خورشيد از اين دو ستون به عنوان نماد بينش و قدرت ياد شده كه در برابر دروازه جاودانگي بنا شده‌اند.»15

واژگان مصري لژها

از نكات جالب توجهي كه دو نويسنده كتاب كليد حيرام افشا مي‌كنند واژگاني است كه در مراسم ترفيع يك ماسون به مقام ماسون اعظم به كار مي‌رود. به اين ترتيب:
مَعَت نِب مِن آ، مَعَت بَ آ.16
براساس توضيح نايت و لوماس اين لغات كه اغلب بدون توجه به معنايشان مورد استفاده قرار مي‌گيرند مصري هستند و مفهومشان اين است:
بزرگ است استاد فراماسونري، بزرگ است روح فراماسونري.
نويسندگان توضيح مي‌دهند لغت «مَعَت» به معني مهارت در ساختن ديوار و نزديك‌ترين ترجمه براي آن فراماسونري است. اين يعني ماسون‌هاي نوين با وجود گذشت هزاران سال هنوز زبان مصر باستان را در لژهاي خود حفظ نموده‌اند.

اپراي فلوت سحرآميز موزارت

از جالب‌ترين آثار فراماسونري «اپراي فلوت سحرآميز» اثر آهنگ‌ساز معروف، موزارت است. موزارت فراماسون بود. در جاي‌جاي اين اپرا پيام‌هاي ماسوني وجود دارد كه قرابت بسياري به الحاد مصري دارند:
مهم نيست چقدر تلاش شده تا فلوت سحرآميز را «داستاني دربارة شرق دور» معرفي كنند. مهم اين است كه اساس اين داستان رسوم مصري است. اين خدايان و الهه‌هاي معابد مصر بودند كه بر خلق شخصيت‌هاي فلوت سحرآميز تأثير گذارند.17

ستون چهارپهلو با نوك هرمي  

ستون‌هاي چهارپهلو با نوك هرمي (Obelisk) كه در مصر حجاري مي‌شدند قرن‌ها زير خاك مدفون بودند تا اينكه در قرن نوزدهم كشف شدند و به شهرهاي غربي همچون نيويورك، لندن و پاريس انتقال يافتند. بزرگ‌ترين آنها به ايالات متحده فرستاده شد و انتقال آن را ماسون‌ها ترتيب دادند. چون ادعا مي‌شود اين نوع ستون‌ها، به علاوه نقوش حكاكي شده بر آنها از سمبل‌هاي ماسوني باشند. ميمارسينان اين موضوع را دربارة ستون 21 متري نيويورك با قطعيت بيان مي‌كند:
برجسته‌ترين نمونه كاربرد نمادين معماري، اثر تاريخي سوزن كلئوپاترا است كه در سال 1878 از سوي اسماعيل، حكمران مصري، به ايالات متحده هديه شد. اين اثر تاريخي در اصل در قرن شانزدهم پيش از ميلاد در مدخل معبد خداي خورشيد در هلياپليس برافراشته شده بود.18

افسانه ايزس، زن بيوه

از مهم‌ترين نمادهاي انديشه ماسوني مفهوم زن بيوه است. فراماسون‌ها خود را فرزندان زن بيوه مي‌خوانند و تصوير او بر نشريات آنها به چشم مي‌خورد. اصل اين تفكر چيست؟ و اين زن بيوه كيست؟
با بررسي منابع ماسوني درمي‌يابيم نماد زن بيوه در اصل از افسانه‌هاي مصري نشأت گرفته و از مهم‌ترين اسطوره‌هاي مصر باستان، داستان اُزيريس و ايزس مي‌باشد. «اُزيريس» يكي از خدايان حاصل‌خيزي و «ايزس» همسر او بود. براساس اسطوره‌ها اُزيريس قرباني هوي و هوس شد و درپي آن ايزس بيوه گشت. زن بيوه ماسوني ايزس است.

پرگار و گونيا

پرگار و گونيا (كه پرگار روي گونيا قرار دارد) از مشهورترين علائم فراماسونري است. اگر از ماسون‌ها دربارة مفهوم اين علامت بپرسند، خواهند گفت اين نشان نماد علم، نظم هندسي و تفكر فردگراست. با اين وجود اين علامت مفهومي كاملاً متفاوت دارد. اين موضوع را مي‌توان در كتاب يكي از بزرگ‌ترين ماسون‌ها يافت. آلبرت پايك در كتاب خود با عنوان اخلاق و تعصب مي‌نويسد: «گونيا نماد زمين است. اين شكل دوگانه (زن و مرد) نماد طبيعت دوگانه‌اي است كه از دوران باستان به خداوند اتلاق مي‌شد و مفهوم مولد توليدكننده يا همان برهما و مايا نزد آريايي‌ها و اُزيريس و ايزس نزد مصريان را دارد؛ مانند خورشيد كه مذكر است و ماه مؤنث.»19
يعني پرگار و گونيا، مشهورترين نماد فراماسونري، نماد الحاد آريايي است و به دوران پيش از مسيحيت تعلق دارد. ماه و خورشيد نيز كه پايك به آنها اشاره مي‌كند، نمادي بسيار بااهميت هستند و در لژها به وفور مورد استفاده قرار مي‌گيرند. بايد افزود اين افكار چيزي جز انعكاس عقايد باطل مشركان پيشين كه به پرستش ماه و خورشيد مي‌پرداختند نيست.

نگارش در تاريخ دوشنبه دوم اسفند 1389 توسط محمد فهیمی |

داستان درمورد یک کوهنورد است که می خواست از بلندترین کوه ها بالا برود او پس از سالهاآماده سازی ماجراجویی خود را آغاز کرد شب بلندی های کوه را تماما در بر گرفت و مردهیچ چیز را نمی دید همه چیز سیاه بود همان طور که از کوه بالا میرفت چند قدم مانده به قله کوه پایش لیز خورد ودر حالی که به سرعت سقوط می کرد . از کوه پرت شد . درحال سقوط فقط لکه های سیاهی را در مقابل چشمانش می دید. اکنون فکر می کرد مرگ چقدر به او نزدیک است نا گهان احساس کرد که طناب به دور کمرش محکم شد. بدنش میان آسمان و زمین معلق بود وفقط طناب او را نگه داشته بود ودر این لحظه سکوت برایش چاره ای نماند جز آنکه فریاد بکشد خدایا کمکم کن نا گهان صدای پر طنینی که از آسمان شنیده می شد جواب داد: از من چه می خواهی؟ ـــــای خدا نجاتم بده! ــــواقعا باورداری که من می توانم تو را نجات دهم؟ ــــالبته که باور دارم ــــاگر باور داری طنابی را که به کمرت بسته است پاره کن یک لحظه سکوت... و مرد تصمیم گرفت با تمام نیرو به طناب بچسبد. گروه نجات می گویند که روز بعد یک کوهنورد یخ زده را مرده پیداکردند بدنش از یک طناب آویزان بودو با دست هایش محکم طناب را گرفته بود.... و اوفقط یک متر از زمین فاصله داشت.

 

نگارش در تاريخ شنبه سی ام بهمن 1389 توسط محمد فهیمی |

شکم زندان باد است ای خردمند

ندارد هیچ عاقل باد در بند

چو باد اندر شکم پیچد فرو هل

که باد اندر شکم باری است بر دل

نگارش در تاريخ شنبه بیست و سوم بهمن 1389 توسط محمد فهیمی |

مرد هر روز دیر سر کار حاضر می شد، وقتی می گفتند : چرا دیر می آیی؟

جواب می داد: یک ساعت بیشتر می خوابم تا انرژی زیادتری برای کار کردن داشته باشم، برای آن یک ساعت هم که پول نمی گیرم !

یک روز رئیس او را خواست و برای آخرین بار اخطار کرد که دیگر دیر سر کار نیاید...

 

مرد هر وقت مطلب آماده برای تدریس نداشت به رئیس آموزشگاه زنگ می زد تا شاگرد ها آن روز برای کلاس نیایند و وقتشان تلف نشود !

یک روز از پچ پچ های همکارانش فهمید ممکن است برای ترم بعد دعوت به کار نشود...

مرد هر زمان نمی توانست کار مشتری را با دقت و کیفیت ، در زمانی که آنها می خواهند تحویل دهد، سفارش را قبول نمی کرد و عذر می خواست !

یک روز فهمید مشتریان ش بسیار کمتر شده اند ...

مرد نشسته بود. دستی به موهای بلند و کم پشتش می کشید .

به فکر فرو رفت ...

باید کاری می کرد. باید خودش را اصلاح می کرد !

ناگهان فکری به ذهنش رسید. او می توانست بازیگر باشد :

 از فردا صبح ، مرد هر روز به موقع سرکارش حاضر می شد، کلاسهایش را مرتب تشکیل می داد، و همه ی سفارشات مشتریانش را قبول می کرد!

او هر روز دو ساعت سر کار چرت می زد!

وقتی برای تدریس آماده نبود در کلاس راه می رفت، دستهایش را به هم می مالید و با اعتماد به نفس بالا می گفت: خوب بچه ها درس جلسه ی قبل را مرور می کنیم !!!

سفارش های مشتریانش  را قبول می کرد اما زمان تحویل بهانه های مختلفی می آورد تا کار را دیرتر تحویل دهد: تا حالا چند بار مادرش مرده بود، دو سه بار پدرش را به خاک سپرده بود و ده ها بار به خواستگاری رفته بود...

 حالا رئیس او خوشحال است که او را آدم کرده ، مدیر آموزشگاه راضی است که استاد کلاسش منظم شده  و مشتریانش مثل روزهای اول زیاد شده اند!!!

اما او دیگر  با خودش «صادق » نیست.

او الان یک بازیگر است.همانند بقيه مردم!!!
نگارش در تاريخ جمعه بیست و دوم بهمن 1389 توسط محمد فهیمی |

نور صورتي از انرژي تابشي است كه با سرعت 300000 كيلومتر بر ثانيه درفضا سير مي كند.

فرايند نور:
1- موجب ديدن اجسام مي شود.
2- موجب عمل غذاسازي گياهان مي شود.
3- باعث كاركردن كليه وسايل نوري مي شود.

4- موجب تغيير رنگ لباس و پارچه مي شود.

براي آنكه جسمي ديده شود، بايد از آن جسم نور به چشم برسد، بنابر اين جسم يا بايد از خودش نور تابش كند و يا نورهايي را كه برآن تابيده شده است، به طرف چشم بيننده بازتاب دهد.
به همين دليل اجسام به دو دسته تقسيم مي شوند.
1- اجسام منير يا چشمه ي نور: اجسامي كه از خود نور توليد مي كنند. مانند خورشيد، لامپ روشن، شمع روشن، چوب در حال سوختن
2- اجسام غير منير: اين اجسام از خود نوري تابش نمي كنند، بلكه نوري را كه از چشمه هاي نور به آن ها تابيده است به طرف چشم، باز مي گردانند، در نتيجه ما مي توانيم آن ها را ببينيم.

انواع چشمه ي نور:
1- چشمه ي گسترده نور: يك شي نوراني نظير خورشيد، چراغ روشن، شعله ي شمع را چشمه ي نور گسترده مي ناميم.


2- چشمه نور نقطه اي: اگر صفحه اي از مقوا را كه روي آن روزنه ي كوچكي ايجاد شده است، درمقابل چراغ روشني قراردهيم، نور چراغ پس از گذشتن از روزنه منتشر مي شود و روزنه مانند يك چشمه نور كوچك عمل مي كند كه به آن چشمه ي نقطه اي نور مي گويند.

تقسيم بندي اجسام غير منير از نظر عبور نور از آنها:
1- اجسام شفاف : اجسامي كه نور از آن ها عبور مي كند مانند شيشه – هوا – آب

2- اجسام نيمه شفاف : اجسامي كه نور از آن ها عبور مي كند ولي از پشت آن ها اجسام ديگر به طور واضح ديده نمي شوند. مانند شيشه هاي مات – كاغذ كالك
3- اجسام كدر اجسامي كه نور از آن ها عبور نمي كند.مانند آجر-مقوا-چوب و ....

نور به خط راست منتشر مي شود.
چند دليل مهم براي اثبات اين موضوع:
1- عبور نور از لابه لاي شاخ و برگ درختان
2- تشكيل سايه
3- خورشيد گرفتگي
4- ماه گرفتگي

سايه چگونه تشكيل مي شود؟ اگر جسم كدري در مقابل منبع نوري قرار گيرد در پشت جسم محوطه ي تاريكي بوجود مي آيد كه به آن سايه مي گويند.

راههاي تشكيل سايه :
1- تشكيل سايه به وسيله چشمه ي نقطه اي نور: در اين حالت فقط سايه كامل ايجاد مي شود و مرز مشخصي بين تاريكي و روشنايي وجود دارد.
نكته: قطر سايه به فاصله ي چشمه ي نور تا جسم كدر و پرده بستگي دارد.
نكته: هر گاه چشمه ي نور به جسم كدر نزديك شود قطر سايه بزرگتر مي شود و هرگاه چشمه ي نور را از جسم كدر دور كنيم قطر سايه كوچك تر مي شود.

2- تشكيل سايه به وسيله چشمه ي گسترده نور: در اين حالت علاوه بر سايه كامل، نيم سايه نيز ديده مي شود.
- خورشيد گرفتگي (كسوف): هر گاه در چرخش ماه به دور زمين و هر دو به دور خورشيد، مركز آن سه (ماه،زمين،خورشيد) روي يك خط راست واقع شود به طوري كه ماه در وسط باشد، ماه جلوي نور خورشيد را مي گيرد و سايه آن روي زمين مي افتد در نتيجه كساني كه در سايه ي ماه قرار دارند خورشيد را تاريك مي بينند. در اين صورت مي گوييم، خورشيد گرفتگي رخ داده است.
- ماه گرفتگي: اگر زمين بين ماه و خورشيد قرار گيرد، زمين جلوي نور خورشيد را مي گيرد و سايه آن روي ماه مي افتد و آن را تاريك مي كند. در اين صورت مي گوييم ماه گرفتگي رخ داده است.

بازتاب نور : برگشت نور از سطح يك جسم را بازتاب مي گويند.
انواع بازتاب نور:
1- بازتاب منظم: اين بازتابش در سطوح بسيار صاف صورت مي گيرد. در اين صورت پرتوهاي نور به طور موازي به سطح تابيده و به طور موازي در يك جهت بازتاب مي شوند. در اين نوع بازتاب همواره تصويري واضح و روشن ايجاد مي شود. مانند آينه

2- بازتاب نامنظم: هرگاه يك دسته پرتو موازي نور به سطح ناهمواري برخورد كند به صورت پرتوهاي غير موازي و در جهات متفاوت بازتاب مي شوند. دراين نوع بازتابش تصوير اشياء مبهم و نامشخص است.

اصل انعكاس: در بازتاب نور از سطح يك جسم، همواره زاويه تابش و بازتاب برابرند.

نكته 1: پرتو تابش: پرتو نوري كه به سطح مي تابد.(I)
نكته2: پرتو بازتابش: پرتو بازگشته از سطح را مي گويند.(R)
نكته3: زاويه تابش: زاويه بين پرتو تابش و خط عمود را مي گويند.(i)
نكته4: زاويه بازتابش: زاويه بين پرتو بازتاب و خط عمود را گويند.(r)
نكته5: زاويه آلفا α : زاويه بين پرتو تابش و سطح آينه را گويند.
نكته6: زاويه بتا α : زوايه بين پرتو بازتاب و سطح آينه را گويند.
نكته7: زاويه تابش متمم زاويه α است.
نكته8: زاويه باز تابش متمم زاويه β است.

انواع دسته اشعه (پرتو) نوراني:
1- دسته پرتو موازي: اين پرتوها همانطور كه از اسمشان پيدا است با هم موازي هستند.

2- دسته پرتو همگرا: پرتوهايي هستند كه در آن شعاع هاي نور در جهت انتشار به هم نزديك مي شوند و در يك نقطه به هم مي رسند.

3- دسته پرتو واگرا: پرتوهايي كه در آن شعاع هاي نور در جهت انتشار از هم دور مي شوند.

پرتوهاي حقيقي:
پرتوهاي تابش و بازتابش كه به چشم مي رسند را پرتوهاي حقيقي مي گويند.
پرتوهاي مجازي:
امتداد پرتوهاي واگرايي كه از سطح آينه بازتاب مي شوند(در پشت آينه) پرتوهاي مجازي گفته مي شود.
تصوير حقيقي:
زماني تشكيل مي شود كه پرتوهاي تابش شده از يك نقطه شي پس از برخورد به آينه يا عدسي در نقطه اي ديگر به هم برسند. تصوير حقيقي بر روي پرده تشكيل مي شود.

تصوير مجازي:
تصويري كه پرتوهاي مجازي در پشت آينه به وجود مي آورند را مي گويند.تصوير مجازي بر روي پرده تشكيل نمي شود.

آينه:
قطعات شيشه اي كه پشت آنها نقره اندود يا جيوه اندود شده است و مي توانند نور را بازتاب دهند بازتاب از سطح آينه منظم است.

ويژگي هاي تصوير در آينه تخت
1- تصوير مجازي
2- تصوير مستقيم
3- تصوير برگردان(وارون جانبي)
4- طول تصوير با طول جسم برابر است.
5- فاصله تصوير تا آينه با فاصله ي جسم تا آينه برابر است.

كاربرد آينه ي تخت:
1- استفاده از تصوير مستقيم آن در خانه و وسايل نقليه
2- استفاده از آينه براي ارسال علايم مخابراتي به فاصله دور
3- استفاده از آينه ي تخت براي اندازه گيري سرعت نور و وسايل نور بازتابي (تلسكوپ بازتابي)
4- پريسكوپ: اين دستگاه از لوله اي تشكيل شده كه در دو طرف آن دو آينه ي تخت موازي نصب شده كه هر يك از اين آينه ها با محور آينه زوايه 45 درجه مي سازد. هر تصويري كه در يكي از اين آينه ها ديده مي شود در ديگري نيز مشاهده مي شود.

انتقال آينه ي تخت:
هرگاه جسمي در برابر آينه ي تختي قرار گيرد، تصوير مجازي آن در آينه ديده مي شود. چنانچه آينه به اندازه d جابه جا شود. تصوير به اندازه 2d نسبت به جسم جابه جا مي شود.

اگر آينه ثابت باشد و جسم به اندازه d نسبت به آينه جا به جا شود تصوير نسبت به جسم به اندازه d جا به جا مي شود.
سرعت انتقال تصوير:
سرعت انتقال تصوير در آينه ي تخت در حالتي كه آينه ثابت باشد و جسم با سرعت V در راستاي عمود بر سطح آينه حركت كند، نسبت به مكان اوليه اش برابر V است.
در حالي كه جسم ساكن باشد و آينه در راستاي عمود بر سطح آينه با سرعت V حركت كند، سرعت انتقال تصوير در آينه نسبت به مكان اوليه اش برابر 2V خواهد بود.
در حالي كه جسم و آينه هر يك با سرعت V به طرف هم حركت كنند، سرعت انتقال تصوير در آينه نسبت به مكان اوليه اش برابر 3Vخواهد بود.
تصوير در آينه هاي متقاطع:
هر گاه جسم روشني در فضاي بين دو آينه ي متقاطع قرار گيرد پرتوهايي از جسم به هر يك از دو آينه مي تابد و دو تصوير مجازي به وجود مي آورد. اگر پرتوها پس از باز تابش هاي متوالي به آينه برخورد كنند تصويرهاي ديگري نمايان مي شود. هر چه زاويه بين دوآينه α كوچكتر باشد تعداد اين تصويرها بيش تر است.

نكته: در حالتي كه دو آينه موازي باشند 0=α تعداد تصاوير بي نهايت زياد است.

آينه هاي كروي:
الف) آينه مقعر(كاو): اگر سطح داخلي آينه بازتاب كننده باشد، به آن آينه كاو مي گويند.
نكته 1: اگر يك دسته پرتو نور موازي به آينه كاو بتابد پرتوهاي بازتابيده در يك نقطه به نام كانون حقيقي به هم مي رسند.
كانون با حرف F نمايش داده مي شود.
به فاصله كانون تا آينه، فاصله كانوني مي گويند و با حرف f نمايش مي دهند.

نكته2: آينه هاي كاو مي توانند از يك جسم هم تصوير مجازي و هم تصوير حقيقي ايجاد كنند.
تشكيل تصوير حقيقي يا مجازي، بستگي به فاصله جسم از آينه هاي كاو دارد. هر چه جسم به آينه نزديك تر باشد، تصوير در فاصله اي دورتر ايجاد مي شود و هرچه جسم را از آينه دور كنيم تصوير به آينه نزديك تر مي شود.

ب) آينه ي كوژ: اگر سطح خارجي آينه بازتاب كننده باشد، آن را آينه ي كوژ مي گويند.
نكته1: هرگاه پرتوهاي نور موازي محور اصلي به آينه محدب بتابد، طوري باز مي تابد كه امتداد پرتوهاي بازتاب از يك نقطه روي محور اصلي مي گذرند. اين نقطه را كانون اصلي آينه ي محدب مي نامند. كانون آينه محدب مجازي است.

نكته 2: تصوير در آينه ي محدب همواره مجازي، كوچك تر از جسم و مستقيم خواهد بود.

شكست نور:
وقتي نور به جسمي مي تابد، مقداري از آن نور بازتاب مي شود، مقداري نيز از جسم عبور مي كند،
اما جسم هاي شفاف مانند هوا، آب، شيشه، طلق هاي پلاستيكي شفاف نور را به خوبي از خود عبور مي دهند.

نور در يك محيط معين در مسير مستقيم حركت مي كند.
اگر در مسير نور يك قطعه جسم شفاف عمود در مسير نور قرار گيرد، مسير نور در هنگام عبور از جسم هم چنان مستقيم خواهد بود.

اما اگر نور در مسير خود، با زوايه اي ديگر به يك جسم شفاف (مثلا شيشه) برخورد كند، هنگام ورود به شيشه مسير حركتش مقداري كج مي شود. به اين پديده شكست نور مي گويند.

نور در يك محيط معين، به صورت مستقيم و با سرعت ثابت حركت مي كند، هرگاه محيط تغيير كند، سرعت نور نيز تغيير كرده و نور منحرف مي شود و در مسير جديد به خط راست حركت مي كند.
تغيير مسير پرتو نور به هنگام عبور از يك محيط شفاف به محيط شفاف ديگر را شكست نور مي گويند.
زاويه تابش: زاويه اي بين پرتو تابش و خط عمود (i)
زاويه شكست: زاويه اي بين پرتو شكست و خط عمود (r)
رابطه ي زاويه تابش و زاويه ي شكست:
1- اگر پرتو تابش عمود بر سطح مشترك بين دو محيط باشد،(يعني زاويه آن با خط عمود برابر صفر باشد) در اين صورت نور بدون شكست وارد محيط دوم شده و منحرف نمي شود.

2- اگر پرتو تابش از محيط رقيق وارد محيط غليظ شود در اين حالت پرتو شكست به خط عمود نزديك مي شود يعني زاويه شكست از زاويه ي تابش كوچك تر مي شود.

3- اگر پرتو تابش از محيط غليظ وارد محيط رقيق شود، در اين حالت پرتو شكست از خط عمود دورتر مي شود و زاويه ي شكست از زاويه ي تابش بزرگ تر مي شود.

علت شكست نور:
علت شكست نور، متفاوت بودن سرعت نور در محيط هاي مختلف است. سرعت نور در خلا يا هوا در حدود است اما وقتيكه وارد آب مي شود، سرعت آن به حدود كيلومتر بر ثانيه مي رسد. سرعت نور در شيشه(كه غليظ تر از آب است) كم تر و در حدود است. اين تفاوت سرعت نور سبب مي شود كه راستاي پرتوهاي نور هنگام عبور از يك محيط به محيط ديگر، شكسته شود و پديده شكست نور اتفاق بيفتد.

عمق ظاهري، عمق واقعي:
هنگامي كه از هوا به جسمي در داخل آب نگاه كنيم آن جسم به سطح آب نزديكتر و وقتي از داخل آب به جسمي در هوا نگاه كنيم، دورتر به نظر مي رسد. وقتي نور به طور مايل از يك محيط شفاف وارد محيط شفاف ديگر مي شود، در مرز مشترك دو محيط، تغيير مي دهد(شكسته مي شود) همين عامل سبب بالاتر ديده شدن جسم نسبت به سطح واقعي گردد.

منشور:
قطعه اي مثلثي شكل است كه از يك ماده شفاف مثل شيشه يا پلاستيك هاي بي رنگ ساخته مي شود. وقتي پرتوهاي نور به يكي از ديواره هاي منشور برخورد مي كند و به آن وارد مي شود، در اثر پديده ي شكست مسيرش تغيير مي كند. اين پرتو هنگام خروج از ديواره ي ديگر منشور نيز، دچار تغيير مي شود.

آزمايش نيوتن:
هرگاه شعاع نور سفيدي بر يك وجه منشور شيشه اي كه قاعده ي آن به شكل مثلث است بتابانيم، نور سفيد تجزيه شده و پرتوهاي خروجي از منشور بر روي پرده طيف رنگيني از هفت رنگ قرمز، نارنجي، زرد، سبز، آبي، نيلي و بنفش را تشكيل مي دهد. علت اين پديده آن است كه ميزان شكست نورهاي رنگي مختلف، با هم يكسان نيست. هرگاه نور سفيد وارد منشور شود، تغيير مسير رنگ هاي تشكيل دهنده ي نور سفيد از قرمز تا بنفش بيش تر شده و به هنگام خروج از منشور رنگ هاي مختلف نور سفيد از يكديگر جدا مي شوند.
جداسازي رنگ هاي نور سفيد به وسيله ي منشور را پاشيدگي نور (پاشيده شدن) مي گويند.

به مجموعه نورهاي رنگي كه از پاشيده شدن نور در منشور به وجود مي آيد طيف نور گفته مي شود.
عدسي ها:
اگر دو منشور را مطابق شكل هاي مقابل به هم بچسبانيم و سطح آن ها را به صورت خميده تراش دهيم، عدسي به وجود مي آيد.

عدسي ها مانند منشور مي تواند جهت پرتوهاي نور را تغيير دهد، همين امر سبب مي شود اجسام از پشت عدسي به صورتهاي مختلف ديده شوند.

انواع عدسي:
1- عدسي همگرا(محدب يا كوژ) ضخامت وسط اين عدسي بيش تر از ضخامت كناره هاي آن است.
اين نوع عدسي پرتوهاي نور موازي را شكسته و در يك نقطه متمركز مي كند يا به عبارت ديگر پرتوهاي نور را به يكديگر نزديك مي كند.
2- عدسي واگرا (مقعر يا كاو) ضخامت وسط اين عدسي كم تر از ضخامت كناره هاي آن است.
اين نوع عدسي پرتوهاي نور موازي را شكسته و آنها را واگرا مي نمايد به عبارت ديگر پرتوهاي نور را از يكديگر دور مي كند.

عدسي همگرا:

اين نقطه كانون عدسي(ذره بين)است. اگر فاصله ي بين عدسي تا صفحه ي كاغذ را اندازه بگيريد، اين فاصله را فاصله كانوني عدسي گويند.
هرگاه يك دسته پرتو نور موازي با محور اصلي به عدسي همگرا بتابد پس از عبور از عدسي شكسته شده و پرتوها در يك نقطه يكديگر را قطع مي كنند. اين نقطه كانون اصلي عدسي بوده و با F نمايش داده مي شود.

فاصله ي بين كانون و مركز نوري عدسي را فاصله ي كانوني عدسي مي گويند و با علامت (f) نمايش مي دهند.
نكته: عدسي هاي همگرا هم تصوير حقيقي و هم تصوير مجازي ايجاد مي كنند.
ويژگي هاي تصوير در عدسي همگرا بستگي به فاصله شي از عدسي و فاصله ي كانوني دارد.
عدسي واگرا:
هر گاه پرتوهايي موازي محور اصلي به عدسي واگرا بتابد پس از شكست و عبور از عدسي طوري از هم دور مي شوند كه امتداد آن ها از يك نقطه روي محور اصلي بگذرند. اين نقطه را كانون عدسي واگرا مي نامند.
نكته: عدسي ها واگرا همواره تصويري مجازي، مستقيم، كوچك تر از جسم و نزديك تر(در همان طرف شي) ايجاد مي كند.

 

نگارش در تاريخ یکشنبه هفتم تیر 1388 توسط محمد فهیمی |

نشانه های عاقل

عاقلان و خردمندان گروهی هستند که همواره مورد مباهات و افتخار یک جامعه‌اند و افراد جامعه ایشان را در امور مختلف ملاک و محور قرار می‌دهند. این گروه افرادی هستند که در تصمیم‌گیری‌های اساسی زندگی مسیر درست را انتخاب می‌کنند و از این رو راهبر و الگوی سایر مردم نیز هستند. امّا آیا آنها نشانه‌هایی دارند تا بتوان آنها را از سایرین تمیز داد و شناخت و از عقل و خرد آنها بهره‌گیری نمود؟ می‌کوشیم در این مقاله این موضوع را مورد بررسی قرار دهیم:

نشانه‌های عاقلان

شاید فرهنگ‌های مختلف تعاریف و نشانه‌های متفاوتی را برای عاقل و خردمند تعریف نمایند. فرهنگ اسلامی ما برگرفته از قرآن و روایات معصومین نشانه‌های خاصی را برای اهل عقل و خردمندان معرفی می‌نماید که در صورت یافتن این نشانه‌ها در کسی می‌توان او را خردمند نامید.

از جمله نشانه‌های خردمندان و اهل عقل می‌توان به ترجیح دادن زندگی آخرت بر زندگی دنیا در آنها اشاره کرد. این امر ممکن است سبب تعجب و شگفتی گردد امّا در واقع با تأمل در فلسفه و چرایی این موضوع معلوم می‌شود ترجیح آخرت بر دنیا به راستی از نشانه‌های عاقلان است!

خداوند متعال در سوره مبارکه انعام، آیه 32 می‌فرماید: «و ما الحیوةُ الدُّنیا إلاّ لعبٌ و لهوٌ و لَلدّارُ الآخرةُ خیرٌ للّذین یتَّقون أَفلا تعقلونَ»؛ زندگی دنیا جز بازیچه کودکانه و هوسرانی بی خردان هیچ نیست و همانا سرای دیگر برای پرهیزگاران نیکوترست. آیا تعقل و اندیشه در این گفتار نمی‌کنید؟!

در این آیه شریفه از نشانه تعقل و خرد آن است که زندگی پایدار و ماندگار آخرت بر زندگی گذران و فناپذیر دنیوی ترجیح داده شود، زیرا انسان عاقل، پایداری و ماندگاری آخرت را بر فنای دنیا نمی‌فروشد و به قول یک ضرب‌المثل قدیمی نقد را وِل نمی‌کند به نسیه بچسبد! عاقلان می‌دانند که دنیا و نعمات آن از سلامتی و دوران نشاط جسمانی گرفته تا مواهب و نعمات خدادادی همه و همه زوال پذیرند و روزگاری از دست می‌روند. قرآن کریم در جای دیگری آدمیان را مورد توبیخ قرار می‌دهد که خردمندانه با این موضوع روبرو نمی‌شوند که: «وَ مَن نُعَمّره نُنکّسهُ فی الخلق أفلا یعقلون»؛ و هر کس را عمر دراز دادیم در پیری از خلقتش می‌کاهیم آیا در این امر تعقل نمی‌کنند؟! (یس/68)

 

نشانه های خداوند در نظام هستی شاه کلید عاقلان

از دیگر نشانه‌هایی که خردمندان را از سایر مردمان متمایز می‌گرداند آن است که این گروه با دقت نظر به اطراف خویش توجه دارند و علامت‌های تجربی را به خوبی مورد کنکاش قرار می‌دهند و از دریچه آنها درس‌ها و عبرت‌های بزرگ را درمی‌یابند. خلقت آسمانها و زمین و رفت و آمد شب و روز و باران و سبزی و خرّمی زمین با آنها و نیز حیوانات و جانداران مختلف، باد و ابر و خلاصه همه نشانه‌های طبیعی در نظام خلقت الهی اموری هستند که خردمندان به سادگی از کنار آنها نمی‌گذرند. آنها حتی در قرار گرفتن کشتی بر روی آب دریا و فرو نرفتن در آنها و در نتیجه نفعی که مردمان از آن می‌برند تأمل می‌نمایند:

«إنّ فی خلق السموات و الأرض و اختلاف اللّیل و النّهار و الفلک الّتی تجری فی البحر بما ینفعُ النّاسَ و ما أنزلَ الله مِنَ السَّماءِ مِن مّاءٍ فأحیا به الأرض بعدَ موتها و بثَّ فیها مِن کُلِّ دابَّةٍ و تصریفِ الرّیاحِ و السّحابِ المُسَخَّرِ بین السّماء و الأرض لَایاتٍ لِقَومٍ یعقلون»؛ همانا در خلفت آسمانها و زمین و رفت و آمد شب و روز و کشتی‌ها که بر روی آب برای انتفاع خلق در حرکت است و بارانی که خدا از بالا فرو فرستاد تا به آن آب زمین را بعد از مردن و نابود شدن گیاه آن، زنده کرد و سبز و خرّم گردانید و در برانگیختن انواع حیوانات در آن و در وزیدن بادها به هر طرف و در خلقت ابر که میان زمین و آسمان به تسخیر درآمده است در همه این امور عالم برای عاقلان نشانه‌های آشکاری بر علم و قدرت آفریننده است. (بقره/164)

در واقع کشف قوانین فیزیکی و شیمیایی و توجه به عناصر زیست محیطی خود به تنهایی نشانه عقل و خرد نیست بلکه عاقل واقعی و خردمند حقیقی آن کسی است که از همه این امور و نشانه‌ها که با نظم و حکمت وجود دارند، به علم و قدرت آفریدگاری حکیم و دانا ببرد. این استدلال و برهان در علم کلام، برهان نظم نامیده می‌شود و همان استدلالی است که همه ما در کتاب‌های دینی دوران ابتدایی با آن آشنا شده‌ایم که از روی نظم عالم می‌توان پی به وجود ناظمی الهی برد. امّا این که تا چه میزان هنوز هم در زندگی روزمره خود با دیدن این نظم‌های طبیعی پی به وجود آفریدگار حکیم می‌بریم و به بیان دیگر در جریده عاقلان و خردمندان قرار می‌گیریم خود معمّایی است مشکل که البته پاسخ آن را همه می‌دانند!!

«و ما الحیوةُ الدُّنیا إلاّ لعبٌ و لهوٌ و لَلدّارُ الآخرةُ خیرٌ للّذین یتَّقون أَفلا تعقلونَ»؛ زندگی دنیا جز بازیچه کودکانه و هوسرانی بی خردان هیچ نیست و همانا سرای دیگر برای پرهیزگاران نیکوترست. آیا تعقل و اندیشه در این گفتار نمی‌کنید؟!
عبرت و پندگیری کار آدم عاقل!

مراحل تقوا

یکی دیگر از نشانه‌های آدم عاقل آن است که اهل عبرت‌گیری است و از حوادث روزگار پند می‌گیرد. او همواره می‌کوشد با راهنمایی خرد و عقل خویش خود را از مهلکه‌هایی که او را تباه می‌کنند دور نماید. فرجام هلاکت بار مخالفان و دشمنان خدا و پیامبران الهی عرصه‌ایی وسیع است که خردمند عاقل از آن درس می‌گیرد و خود را از معرض آسیب دور می‌گرداند. در آیات قرآن نیز بارها صاحبان خرد و عقل به سوی پند گرفتن از سرانجام مردمان پیش از خود فراخوانده شده‌اند: افلم یهد لهم کم أهلکنا قبلهم مِن القُرونِ یَمشونَ فی مَساکِنهم إنّ فی ذلک لایاتٍ لاُولِی النُهِی؛ آیا کفّار قریش از مشاهده حال طوایف بسیاری از گذشتگان که ما همه را هلاک کردیم و اینان در منازل و عمارت‌های ایشان قدم می‌زنند عبرت نگرفتند و هدایت نیافتند؟! آری خردمند نیستند وگرنه احوال گذشتگان برای خردمندان بسیار مایه عبرت و آیت هدایت است. (طه/128)


خردمند پرهیزگار است!

در فرهنگ اسلامی برخلاف تفکر رایج در غرب نشانه عقل و خرد آن است که انسان که انسان مطیع اوامر الهی باشد و پرهیزگاری پیشه کند! در حالی که شاید عابد و زاهد و متقّی بودن در بسیاری دیگر از فرهنگها نشانه ساده لوحی و عدم عقل شمرده شود! از نظر قرآن و روایات اسلامی، آدم عاقل و انسان خردمند که به تعبیر قرآنی صاحب لُب (جمع: اَلباب) است تقوای الهی پیشه می‌کند و اهل ایمان است و با هدایت پروردگار خویش به سر می‌برد: ... فاتّقوا لله یا اولی الالباب الذین امنوا قد أنزل الله إلیکم ذکراً؛ ... پس شما ای خردمندانی که ایمان آورده‌اید از خدا بترسید و راه اطاعت پیش گیرید که خدا برای هدایت شما قرآن را نازل کرد.(طلاق/10)


کسی که قرآن را تصدیق نکند عقل ندارد!

در همین راستا از نظر قرآنی کسی که قرآن را به عنوان کتاب که از جانب خداوند نازل شده است، تصدیق نکند و آن را نپذیرد او اهل خرد و تعقل نیست! رمز این مطلب در آن است که چنین کسی کتابی با این عظمت را ساخته و پرداخته اذهان بشری تصور می‌کند و این خیال خام و باطلی است که جز از فکر و اندیشه غیرعاقلانه سرچشمه نمی‌گیرد! «لقد انزلنا إلیکم کتاباً فیه ذکرُکم افلا تعقلون»؛ همانا به سوی شما امّت کتابی که مایه عزت و شرافت شماست فرستادیم آیا در این کتاب نمی‌اندیشید. (انبیاء /10)

بر این اساس در فرهنگ اسلامی ما نشان‌های عقل و خرد بسیار متفاوت از نشانه‌های آن در نزد سایرین شمرده شده است و عاقلان جامعه که در تصمیم‌گیری‌های مهم و سرنوشت‌ساز مرجع سایر مردمان هستند گروهی ویژه به تأییدات الهی‌اند.

نگارش در تاريخ جمعه بیست و دوم شهریور 1387 توسط محمد فهیمی |

تاریخچه ی مسأله شرّ
کهن‌ترین متن دینی که در آن مسأله شرّ مطرح شده است در آیین هندو کتاب ریگ ودا – سامهیتا است که قدمت آن به دوازده یا پانزده قرن قبل از میلاد می­رسد.
در کیش­های هندویی، آیین «بودا» و آیین «جین» به مسأله شرّ پرداخته­اند. مکاتب بودایی تأکید خاصی بر مسأله رنج آدمی، منشأ پیدایش آن و شیوه­ رهایی از آن دارند. آنها ریشه اصلی رنج را «نفس» می­دانند و می­گویند آدمی زمانی به شادمانی می­رسد که از این دنیا برود. می­گویند «من»، آفریده تخیل است و دارای هستی نیست، اگر خود را از شرّ آن خلاص کنیم از شرّ دردها و رنجهای آن رها می­شویم. آیین بودایی به چهار رنج اصلی باور دارد: ندانستن رنج؛ ندانستن مبدأ رنج؛ ندانستن لزوم مبارزه با رنج و ندانستن راه بر طرف ساختن رنج.
در آیین «جین» علت تمام بدبختی­های انسان، اتصال بین جسم مادی و پست او با روح خالص و جاودانی است. در این دیدگاه، جسم و روح انسان از دو هستی کاملاً متفاوت برخوردارند. جسم همواره شرّ است و انسان به منظور آزادسازی روحش باید جسم خویش را تحت فشار قرار دهد و هدف رستگاری، وصول به مرتبه نیروانا (خاموشی همه هستی و کائنات) است.
همچنین مسأله ی شرّ از اساسی­ترین آموزه­های آیین زردشتی است. آنها معتقدند تنها یک خدای متعال و شایسته ی پرستش وجود دارد، نام این خدا «اهورامزدا» (خدای حکیم یا خدای حکمت) است. از سوی دیگر محکوم نمودن شرّ و ناپاکی نیز از مفاهیم اساسی تعالیم زردشت است و شرور از جانب اهریمن است. از مشخّصات اصلی آیین زردشتی همین دیدگاه است که معتقد به یک خدای خیر و نيك و یک اهریمن شریر و بد هستند که این دو با یکدیگر مبارزه می­کنند. پیداست که آیین زردشتی از آنجا که برای هر یک از خیر و شرّ مبدأ مستقلّی قائل است به ظاهر مشکلی در مواجهه با این مسأله ندارد. لکن مساله ی دیگر است که زردشتیان در جواب آن فرو مانده اند. و آن اینکه اگر خالق دو خدای شرّ و خدای خیر ، خدای یگانه است باز لازم می آید که خدای یگانه فاعل شرّ باشد. گرچه او فاعل مستقیم شرور نیست ولی چه شرّی بالاتر از خلق اهریمن که خالق شرور است. امّا اگر بگویند اهریمن مخلوق خدای یگانه نیست لازم می آید که واجب الوجود باشد و این یعنی شرک در ذات.
مسیحیان پیشینه ی مساله ی شرّ را به روزهای نخست حیات بشر برگردانده­اند. آنها معتقدند نقطه ی آغازین مسأله ی شرّ به خوردن حضرت آدم(ع) از شجره ی منهیه که موجب هبوطش از بهشت شد، برمی­گردد ؛ و از آن به «شرّ بنیادی» یا «گناه نخستین» یاد می­کنند، یعنی شرّی که در بنیاد و سرشت تمامی اولاد حضرت آدم(ع) به صورت ارثی منتقل شده است.
افلاطون می­گوید: پس از تحمیل ماهیت ، شرّ ملاحظه می­شود هر آنچه ما آن را شرّ می­دانیم به «نیستی و عدم» باز می­گردد، لذا شرّ امری عدمی است و نیازی به علت یا فاعل ندارد. به نظر وی وجود عین خیر و خیر عین وجود است ؛ کما اینکه عدم عین شرّ و شرّ عین عدم است. روشن است که طبق این دیدگاه وجود محض مساوی خیر محض و عدم محض مساوی شرّ محض خواهد بود ؛ و هر آنچه بین این دو است به مقدار قرب وجودش به وجود محض ، خیر بوده و به مقدار دوری اش از وجود محض واجد شرّ خواهد بود.
دیدگاه منسوب به ارسطو این است که اوّلاً شرّ امر وجودی است و ثانیاً به عنوان احتمال منطقی ملاحظه می­شود که احوال موجودات از پنج فرض خارج نیست: 1- خیر محض 2- غلبه خیر بر شرّ 3- تساوی خیر و شرّ 4- غلبه شرّ بر خیر 5- شرّ محض. سپس استدلال می­شود که سه فرض اخیر در جهان خارج واقعیت نیافته است و تنها نوع اول و دوم به وقوع پیوسته­اند و سرانجام نوع دوم به لحاظ عقلی توجیه می­شود. البته صحت استناد این دو رأی به این دو بزرگ کاملاً ثابت نیست و بیشتر در حدّ حدس است.
رواقیون که در آغاز سده ی سوم پدیدار شدند در مواجهه با مسأله شرّ دو پاسخ دارند، یکی این که شرّ ضد خیر است و وجودِ یکی از دو ضدّ بدون دیگری ممکن نیست، لذا خیر و شرّ به نوعی متلازم­اند و اگر قرار باشد خیری در عالم باشد تحقق شرّ نیز ضروری است.پاسخ دیگر این است که شرّ دانستن برخی از امور عالم، ناشی از دیدگاه جزءنگر ما است. اگر از منظری کل‌نگر به هستی بنگریم، همه ی امور خیرند. البته اگر در جواب اوّل به جای کلمه ی ضدّ کلمه ی متضایف می گفتند بهتر بود. چون وجود دو ضدّ بدون دیگری ممکن است مثل سیاه و سفید که وجود یکی مستلزم وجود دیگری نیست. امّا دو متضایف مثل بالا و پایین یا چپ و راست همواره باهم معنی پیدا می کنند و وجود یکی بدون دیگری معنا ندارد.
مذاهب گنوستیک ، همزمان با ظهور عیسی مسیح(ع) به وجود آمدند و تا سده ی سوم میلادی دوران شکوفایی خود را ادامه بخشیدند. اینان معتقد بودند که ماده ، به خودی خود بد و شریر است و خدایی که پاک و منزه است، نمی­تواند آفریدگار این عالم مادی باشد. لذا می­گفتند جهان طبیعت، آفریده ی خدایی پایین­تر و نازل­تر بنام دمیورژ یا دمیورگوس می­باشد که خیر و نیکویی در او به کمال نرسیده است.
افلوطين از «ماده» به عنوان شرّ حقیقی و منشأ سایر شرور یاد می­کند. به باور او هر جا اثری از شرّ و بدی هست باید به دنبال ردپایی از ماده بود. او در پاسخ این سؤال که اساساً چرا باید شرّی داشته باشیم؟ می­گوید وجود شرّ، ضروری و لازمه ی وجود خیر است، چون جهان بی ماده نمی­تواند باشد. افلوطين را باید از نخستین کسانی دانست که پس از ارائه ی تحلیل دقیقی از ماهیت شرّ نتیجه می­گیرد که شرور از سنخ لاوجود و عدم هستند. گرچه نظریه ی نیستی انگارانه در باب شرّ منسوب به افلاطون است ولی بر اساس آنچه امروزه از آثار این دو فیلسوف بزرگ در دست ماست، این افلوطين است که با صراحت تمام مدعی عدمی بودن شرّ به عنوان یک نظریه ی فلسفی است. در این فلسفه مادّه ــ به اصطلاح فلسفی آن ــ در مرز عدم واقع شده و ناقصترین شکل وجود است. مادّه قابلیّت محض و فاقد هر کمالی بوده خواهان کمال است ؛ از اینرو وجود مادّی دائماً دارای نقص و خواهان کمال است. و شرّ چیزی نیست به جز ظهور همین نقص و خواهش کمال.
از ارکان نظریه ی آگوستین در مسأله شر این است که ماهیتِ شرّ امری عدمی است. مثلاً نابینایی نبود بینایی است. او معتقد است در وقایع و فرایندهای شرّ، پس از تحلیل دقیق ،معلوم می­­شود تمام جوانب وجودی، خیرند و شرّ بودن واقعه به امور سلبی و عدمی باز می­گردد. حال اگر بازگشت تمام شرور به امور سلبی باشد، شرور فاقد علت مستقیم و حقیقی خواهند بود ؛ و البته خداوند را می توان علّت غیرمستقیم یا مجازی آنها قلمداد نمود. لذا دامان کبریایی الهی از استناد حقیقی شرور به ذات مقدّسش پیراسته است. از نظر وی همه ی موجودات از حیث موجودیت خویش خیرند. عالم مجموعه­ای از موجودات عالی و دانی است که هر یک در جای خود نیکو هستند و شرّ امری عدمی است که همواره به واسطه سوء عمل موجوداتی که به خودی خود خير هستند، پدید می­آید.
اما شرّ با همان تعبیر آگوستیني چرا و چگونه پدید آمد؟ و چرا موجوداتی که به خودی خود، خیر هستند منشأ پیدایش شرّ می­شوند؟ وی می­گوید: خداوند در ابتدا جهانی با هماهنگی کامل و به دور از هر شرّی آفرید، ولی این روند با آفرینش موجودات مختار تغییر یافت. فرشتگان و سپس انسان اولین موجودات مختاری بودند که آفریده شدند و با خلقت آنها شرّ نیز زاده شد. فرشتگان به دلیل اختیار خود آزاد بودند که توجه خویش را به مراتب عالی معطوف دارند یا به مراتب سافل هستی؛ از نظر آگوستین این رویکرد موجود عالی به مراتب مادون خود است که منبع شرّ می­شود. او می­گوید: از فرشتگان، سه فرشته از خدا خواستند میان آدمیان زندگی کنند ، اینان به جای تشبّه به خداوند به انسان تشبّه جستند و نخستین شرّ از اینجا پدید آمد. یکی از این سه فرشته ی شریر، یعنی شیطان در صدد برآمد آدمیان را نیز به دامان شرّ بکشاند. او دست به کار فریفتن آدم و حوا شد و سوء استفاده آن دو (آدم و حوا) از اختیارشان به هبوط آنها انجامید. به این ترتیب سوء استفاده ی برخی از موجودات مختار، سبب پیدایش فقدان و انحراف و فساد شد که اینها ماهیت شرور را تشکیل می­دهند. از نظر آگوستین شرور عالم دو نوع هستند، يكي شرور اخلاقی و ديگري شرور طبیعی، از نظر وي ابتدا «شرّ اخلاقی» ظهور کرد، چون سقوط فرشتگان و هبوط آدم و حوا همراه با نوعی گناه و معصیت بود. اما از آنجا که گناه دارای کیفر است و کیفر گناهان در این عالم به صورت حوادثی مثل زلزله، طوفان، بیماری­های کشنده و... تجلی می­یابد شرور طبیعی نیز پدید آمدند.
آگوستین علاوه بر تحلیل کلامی – فلسفی فوق از شرور، از منظر زیبایی شناختی نیز به این مسأله می­نگرد. او در این بخش بر ضرورت وجود شرّ حتی اگر دارای ماهیت عدمی هم نباشند به علل گوناگون تأکید می­کند، از جمله:
الف: وجود شرّ برای درک خیر بودن خیرها لازم است، اگر هیچ شرّی نبود هیچگاه زیبایی و حسن عالم هستی به نحو شایسته­ای دریافت نمی­شد.
ب: فیض وجود مطلق الهی نیز مقتضی برخی شرور است، چون لازمه ی فیاض بودن خداوند آن است که از آفرینش هیچ پدیده­ای که امکان وجود دارد خود داری نکند. این امر به نوبه ی خود آفرینش موجودات نازلی را به دنبال دارد که این موجودات منشأ پیدایش شرّ می­شوند.
ج: این‌که برخی از امور شرّ دانسته می­شوند ناشی از آن است که به تنهایی مورد ملاحظه قرار می­گیرند، در حالی که اگر به امور مذکور به عنوان جزئی از کل آفرینش نظاره کنیم و آنها را در مجموعه ی نظام کل بررسی کنیم خواهیم دید وجود آنها خیر است.
نظریه ی آگوستین در مسأله ی شرور بعدها از سوی متکلمان برجسته­ای مثل آنسِلم قدّیس و توماس آکوئیناس پذیرفته شد و جایگاه بلندی در سنّت مسیحی یافت، تا آن ‌که پس از پایان قرون وسطی و طی قرون اخیر توسط فیلسوفانی همچون هیوم مورد اعتراض جدی قرار گرفت.
از دیگر فلاسفه­ای که در ضمن مسأله عدل الهی به مسأله شرّ نیز پرداخته است، لایب نیتس صاحب کتاب تئودیسه (عدل الهی) است. او معتقد است خداوند دو نوع اراده دارد: اراده ی پیشین و اراده ی پسین. اراده ی پیشین خداوند متوجه «خیر مطلق» است، لکن از آنجا که خیر مطلق همان وجود خداوند است که به حسب طبیعتِ ضروری خود، موجود است و ایجادش بی­معنا است، تنها اراده ی پسین الهی می­ماند. شایسته ی این اراده تنها یک تصمیم است و آن انتخاب بهترین جهان ممکن است و این همان کاری است که خداوند در اراده ی پسین خود انجام داده است. از اینجا لایب نیتس نتیجه می­گیرد که جهان حاضر ، بهترین جهان ممکن است. وی در جواب این سؤال که «اگر جهان موجود بهترین جهان ممکن است این همه شرّور برای چیست؟» می­گوید:شرور سه نوع­اند:
الف: شرور متافیزیکی؛ که عبارت است از نقص جسمی، روحی و اخلاقی آفریدگان. احتراز از این شرّ در جهان آفرینش مطلقاً ممنوع و ناممکن است، زیرا معنای مخلوق بودن یک شیء این است که خدا نباشد و اگر مخلوق ناقص نمی­بود، همانا تبدیل به خدا می­شد. بنابراین این نوع شرّ از لوازم اجتناب ناپذیر آفرینش است و لذا روا نیست خدا را در ايجاد چنین شرّی سرزنش کنیم. به عبارت دیگر لازمه ی مخلوق و معلول بودن این است که رتبه ی وجودی آن پایین تر از رتبه ی وجودی علّت و خالق خودش باشد. و لازمه ی نقص وجودی ، خیر محض نبودن و داشتن جنبه ی شرّی است.
ب: شرّ فیزیکی و طبیعی؛ که عبارت است از رنج با تمام شکل­های آن، که این نوع شرّ گرچه مستقیماً مورد اراده ی خدا واقع نمی­شود ولی از آن رو که برخی از این شرور، شرط لازمی برای ایجاد یک خیر عالی هستند، خداوند وجود آنها را روا داشته است. مثلاً چگونه می­توان بدون تحمّلِ رنجِ کار ، به نتایج سودمند آن دست یافت؟ علاوه بر این ، برخی از شرور طبیعی، کیفر گناهان قرار داده شده است که این امر نیز لازمه ی عدالت الهی است.
ج: شرّ اخلاقی؛ که عبارت است از گناه با تمام اقسام و درجات آن، که این نوع شرور، نه مورد خواست و اراده ی خداوند است و نه خداوند آن را روا می­دارد. وقوع این نوع شرّ لازمه ی اختیار است. خداوند بین دو گزینه قرار داشته است، یکی آفریدن جهانی با موجودات مختار، که طبعاً صحنه پدیدآمدن شرّ اخلاقی نیز هست و دیگری خودداری از آفرینش چنین جهانی. میزان بدی انتخاب دوم، از شرّ موجود در انتخاب اول بیشتر است. لذا باید بپذیریم که خداوند با آفرینش بهترین جهان ممکن که ضرورتاً حاوی پاره­ای شرور اخلاقی نیز هست، شرّ کمتر را برگزیده است.
از نظر اسپینوزا انسان­ها بر اساس یک پیش فرض باطل (اینکه خداوند در آفرینش جهان نهایتی داشته و آن غایت، انسان است) گمان می­کنند گل سرسبد آفرینش هستند و چون غالباً از شناخت حقیقی محیط پیرامون خود عاجزند، خود را مقیاس و میزان سنجش امور قرار می­دهند و در تخیل خویش، مفاهیمی را جهت تطبیق بر انحاء گوناگون مقایسه­ها می­پرورانند و از اینجاست که مفاهیمی نظیر خیر و شرّ، صلاح و فساد، زشتی و زیبایی و... زاده می­شود. اگر چنین برداشتی از مطالب وی صحیح باشد باید او را در زمره ی کسانی دانست که برای شرور هیچ واقعیتی قائل نیستند.
آرتور شوپنهاور «اراده» را اصل همه ی شرور می­داند. او معتقد است منشأ همه ی دردها و بدبختی­ها «اراده» است، هر چه از اراده و خودخواهی و جاودانگی طلبی نفس بکاهیم به همان میزان رنج کمتری را متحمل می­شویم، لذا راه چاره در بیخودی و فنا است. فنا دو گونه است؛ یکی فناء جزئی، در جایی که شخصی در هنر و صنعت یعنی مظاهر زیبایی مستغرق شود که البته این چاره ی حقیقی نیست و دیگری فناء کلی، که چاره ی واقعی است. فناء کلی آن است که به این معرفت برسیم که همه ی اشیاء به امر واحدی باز می­گردند و تمایز آنها تنها مربوط به عالم نمود است. ریشه ی تمام بدبختی­ها در تکثّر است، پراکنده شدن اراده­های کلی در اراده­های جزئی سبب شده است که هر فردی خود را حقیقت می­پندارد. انسان باید دریابد که حقیقت یکی است و اراده ی واقعی (ذات مطلق) واحد است. در این مرحله پرده ی پندار کنار می­رود و انسان به وضوح می­بیند که تمایز او و دیگران ظاهری است، لذا حس همدردی پیدا می­شود. معرفت به کل ، همه ی خواسته­ها را خاموش می­سازد و شخص به مرحله‌ای می­رسد که در هر کاری هدفش فرو شکستن اراده ی خویش است.
ویژگی این فلسفه تأکید بر اراده به عنوان اصل جهان و حقیقت مطلق است. این فلسفه هیچ راه حل تئوریکی در باب شرور نداده است، بلکه صرفاً به یکسری تعلیمات اخلاقی بسنده کرده است؛ تلاش برای رهایی از قید و بند اراده ی فردی و خواهش­های نفسانی و آزادسازی علم از بندگی اراده.
اما شیخ اشراق، شیخ شهاب الدّین سهروردی بنیانگذار حکمت اشراقی ، معتقد است شرّ هیچگونه ذات و تحققی ندارد و اگر احیاناً برخی از موجودات، شرّ محسوب می­شوند به لحاظ ارتباط آنها با دیگر موجودات است، زیرا ممکن است از موجود دیگر سلب کمال کنند و اگر موجودی باعث اختلال درهیأت کمالیه و اعتدال موجود دیگری نشود، برای خودش و دیگر موجودات منشأ شرّ نخواهد بود. او می­گوید ممکنات در ارتباط با شرور دو قسم­اند؛ برخی از ممکنات هیچ گونه شرّی در آنها نیست، مثل عقول و مجردات و برخی دیگر از ممکنات هستند که خیر در آنها غالب است و شرّ اندکی ملازم آنها است، مثل موجوداتی که در عالم جسمانی هستند مثلاً در آفرینش آتش، منفعت ، بیش از ضرر است یا مار وجودش خیر است، اما گاه موجب می­شود به دیگری ضرری وارد آید و... او در کتاب مشارع و مطارحات می­گوید وجود و نظام وجودی نمی­توانست بهتر از آنچه هست باشد و لازمه ی این نظام احسن این است که تصادمات ، وجود داشته باشند و این لوازم (شرور) به ماهيات اشیاء برمی­گردند، نه به وجود آنها.
ابن سینا و ملاصدرا گفته­اند شرّ در مقابل خیر و به معنای چیزی که منفور است می­باشد. آنها سپس به تعریف دومی از شرّ می­رسند که در واقع ویژگی شرّ است و آن اینکه شرّ، فقدان ذات کمال است و از این تعریف نتیجه می­گیرند که شرّ، امری عدمی است.
اما شهید مطهری پس از آن که ماهیت شرّ را عدمی می­داند، به تقسیم شرور پرداخته و آن را به شرّ درجه اول و درجه دوم تقسیم می­کند. شرّ درجه اول شرّی است که از نوع نیستی است، مثل نادانی که ذاتاً نیستی و عدم است و شرّ درجه دوم، هستی است که مستلزم نوعی نیستی است، یعنی موجودی که خودش از آن جهت که خودش است، خوب است و از آن جهت بد است که مستلزم یک نیستی است مثل گزندگان.
دسته بندی شرور
عده­ای شرور را چهار قسم نموده­اند:
1. شرور متافیزیکی و فلسفی؛ آن دسته از موجودات که دارای نقص وجود می­باشند، مصداق شرّ متافیزیکی هستند.
2. شرّ احساسی یا عاطفی؛ آن دسته از حالات ناخوشایندی که بر بشر عارض می­شوند. مثل درد، رنج، غم، ناکامی و... .
3. شرّ اخلاقی؛ کارهایی که به لحاظ اخلاقی ناپسندند. بسياري از محرّمات شرعي در اين حيطه‌اند.
4. شرور طبيعي؛ حوادثي كه در طبيعت اتفاق مي‌افتد. مثل زلزله، طوفان،‌ سيل و ... .
برخی نیز شرور را به دو قسم اخلاقی و طبیعی تقسیم کرده­اند و دو قسم دیگر را جزء شرور طبیعی به حساب آورده­اند.
شبهات ناظر به مسأله شرّ
مسأله شرّ تقریرهایی یافته است که به قرار ذیل است:
1. تقریر منطقی مسأله شرّ
برخی معتقدند میان شرّ و پاره­ای از مدعیات دینی درباره خداوند ناسازگاری وجود دارد. فرد دیندار از یکسو معتقد است که خدایی قادر مطلق، عالم مطلق و خیر محض وجود دارد. از سویی دیگر می­پذیرد که در جهان شرّ وجود دارد. منتقدی که بر جنبه منطقی مسأله تأکید می­کند مدعی است این باورها با هم ناسازگار و خلاف عقل است.
برای آشکار شدن این تناقض باید از پاره­ای گزاره­های دیگر مدد گرفته، بگوییم:
- یک موجود عالم مطلق می­داند که چگونه شرّ را از میان بردارد.
- یک موجود قادر مطلق می­تواند شرّ را از میان بردارد.
- یک موجود خیر محض می­خواهد شرّ را از میان بردارد، یا متعهد است شرّ را از میان بردارد.
- شرّ ضرورت منطقی ندارد.
منتقد می­گوید: اگر خداوند ، علم، تمایل و قدرت لازم برای از میان برداشتن شرّ را دارد و اگر شرّ مطلقاً ضرورت ندارد، پس نباید شرّی وجود داشته باشد. اما خود دینداران هم تصدیق می­کنند که شرّ وجود دارد به این ترتیب، تناقض مورد ادعا آشکار است.
جان مَکِّی می­گوید: «تحلیل مسأله شرّ علاوه بر این که نشان می­دهد باورهای دینی فاقد تکیه­گاهی عقلانی­اند، آشکار می­سازد که آنها مسلماً غیر عقلی­اند، به این معنا که بعضی از اجزای این نظریه ی عمده ی کلامی با اجزای دیگرش ناسازگار است.»
2. تقریر احتمالاتی یا استقرایی مسأله شرّ
برخی می­گویند: ممکن است خدای خیر مطلق، برخی از شرور را روا دارد ولی ممکن نیست، يا لااقل بسیار بعید است که خدای خیر مطلق به وجود چیزی که دامنه ی وسیع شرّ به نظر می­آید، رضایت دهد.
این تقریر از مسأله شرّ را اغلب ، تقریر احتمالاتی یا استقرایی می­نامند، زیرا بر اساس برآوردهایی از حجم کلان احتمالی شرّ و برآوردهایی از آن مقدار شرور که برای خدای خیر مطلق قابل تحمل است شکل گرفته است.
ظاهراً فراگیری شرّ پذیرفته‌ترین اشکال به خدا باوری، هم در فلسفه دین غربی و هم در فلسفه دین شرقی است.
قائلین این نظریه معتقدند وجود شرّ کوچک برای رسیدن به خیرهای برتر قابل قبول است. اما وجود شرهای عظیم که گاه بی­هدف و بی­نتیجه به نظر می­رسد مقبول نیست. حتی اگر هم چنین شروری (شرور بسیار عظیم) به خیرهای برتر منتهی شود باز هم وجود آن، با اعتقاد به خدای قادری که می­تواند از راهی ساده­تر ما را به آن خیرات برتر برساند قابل قبول نسیت.
3. تقریر مسأله شرّ به منزله ی قرینه­ای علیه وجود خداوند
به نظر اینان، مدعیات ادیان توحیدی درباره خداوند با وجود شرّ در عالم موافق نیست و مسأله شرّ به منزله قرینه­ای علیه وجود خداوند از همین امر ناشی می­شود.
در اینجا بحث بر سر ناسازگاری مدعیات دینی نیست، بلکه بر سر ناپذیرفتنی بودن آنهاست. یعنی سؤال می­شود که آیا اعتقادات دینی می­توانند برای وجود شرّ در عالم، تبیینی خودپسند فراهم آورند؟ برخی فلاسفه ی غیر دیندار مثل ادوارد مدن، پیتر هر، مایکل مارتین، ویلیام راو و وزلی سالمون هر یک به شیوه خویش این نوع اشكال را بر دینداران وارد کرده­اند.
وزلی سالمون معتقد است با توجه به وجود شرّ، وجود خداوند امری نامحتمل است. بسیاری از چیزهایی که در قلمرو تجربه ی متعارف ما قرار دارند محصول فرایندهای میکانیکی­اند نه محصول خلقت الهی؛ لذا احتمال اینکه، عالم محصول فرایندی مکانیکی باشد بالا است و احتمال اینکه محصول و تدبیر خالقی هوشمند و نیک خواه باشد اندک است.
دلیل اینان این است که اگر خدا وجود داشته باشد انتظار داریم که هیچ شرّ گزاف یا بی­معنایی در عالم وجود نداشته باشد، اما بنا بر دلایلی باید بپذیریم که شرور گزاف یا بی­معنا وجود دارند. اینان نتیجه می­گیرند که بر مبنای یک دیدگاه دینی نمی­توان وجود این قبیل شرور را به نحو قانع کننده تبیین کرد و لذا بعید است که خدا وجود داشته باشد.
ـــ راه حل­های ارائه شده برای مسأله شرّ
ادیان موجود در جهان از جهت پاسخ گویی به مسأله شرّ به سه دسته قابل تقسیم­اند:
دسته اول: ادیانی که شرّ را امری موهوم و پنداری می­دانند. گفته می­شود ریشه ی همه این ادیان به برخی مکاتب هندوئیسم باز می­گردد.
دسته دوم: ادیانی که دیدگاه ثنوی و دوانگارانه دارند. مطابق این ادیان شرّ امری واقعی و غیر پنداری است، اما دارای منبعی مستقل و کاملاً متفاوت با منبع خیر است. از شاخص­ترین مصادیق این گروه، آیین زرتشتی است.
دسته سوم: ادیانی که نه به موهوم بودن شرّ معتقدند و نه تعدد مبدأ خیر و شرّ را می­پذیرند، بلکه معتقدند شرّ واقعیت دارد و مبدأ خیر و شرّ خدای واحد است.
از این سه گروه تنها گروه سوم است که با مسأله ی شرّ به عنوان یک معضل جدی در حوزه ی جهان‌شناسی و متافیزیک درگیر است، اما دو گروه نخست بر اساس مبانی خود، مشکل چندانی ندارند. اگرچه خود آن مبانی ، دارای مشکلات جدّی هستند.
جواب­هایی که گروه سوم ارائه نموده­اند به این قرار است:
1. شرّ، لازمه ی تعالی روح انسانی
اکثریت خداپرستان قائلند سعادت و کامروایی واقعی و بدون درد و رنج برای انسان در دنیای فعلی ممکن نیست، بلکه این دنیا نردبان تکامل و نیل انسان بر بام سعادت موعود و ابدی در سرای دیگر است که با امتثال تکالیف الهی و با اعمال نیک و شایسته، نفس و روح انسانی مصفّا شده، زمینه ی تکامل و تعالی را فراهم می­کند.
اما اگر عالم کنونی عالمی بود که در آن همه ی مردم بدون درد و رنج و در راحتی مطلق زندگی می­کردند و خداوند متعال خلقت انسان را مانند خلقت ملائکه قرار می­داد که خودکار خیّر و نیکوکار باشند، دیگر زمینه رشد و تکامل برای روح انسانی پدیدار نمی­شد، زیرا اگر انسان مبتلا به سختی و مصیبت نشود خوی صبوری و بردباری در او تجلی پیدا نمی­کند. اگر انسان فقر و نیازمندی نبیند روحیه ی نوع دوستی و ایثار در او به منصه ی ظهور نمی رسد. بارور شدن ملکات حسنه­ای که خداوند در سرشت انسان به ودیعه نهاده است متوقف بر وجود مصائب و ناملایمات است. ملکاتی که انسان به واسطه ی وجود آنها لایق مقام خلیفةاللّهی شده است. این گونه است که آن گوهری که خداوند پس از خلقت آن بر ملائکه مباهات کرده و فرموده «فتبارک الله احسن الخالقین» ، پرورده و شکوفا می­شود. از غربيان «ایرنائوس» این دیدگاه را دارد.
2. نظریه ی تقسیم گرایانه
این نظریه منسوب به ارسطو معلم اول است. در این نظریه برای توجیه شرور عالم، ابتدا به تحلیل قابل تصور از عوالم خیر و شرّ پرداخته می­شود که عبارتند از عالم خیر محض؛ عالم خیر کثیر و شرّ اندک؛ عالم خیر و شرّ مساوی؛ عالم شرّ کثیر و خیر اندک و عالم شرّ محض.
طرفداران این نظريه می­گویند خداوند عالمی را که خیر محض و فاقد هر شرّی باشد، آفریده است که همان عالم مجردات است. که وجه خالي بودن آن از شرّ، در حقیقت تجرد آن است، زیرا شرّ معلول محدودیت و حرکت و فقدان است و عالم مجردات عاری از این گونه اوصاف است. اما فرض دوم یعنی عالم خیر کثیر و شرّ اندک، همین عالم کنونی و مادی ماست که خیرات آن کثیر و بی­شمار است و شرور آن در مقابل خیرات، اندک و ناچیز و قابل چشم پوشی است. از این رو صدور عالم مشتمل بر خیر کثیر و شرّ اندک از طرف خدای متعال نه تنها جایز و نیکوست، بلکه واجب و متعین است (وجوب کلامی و نه فقهی) چرا که اگر خداوند به جهت جلوگیری از تحقق شرور اندک و ناچیز، از افاضه ی خیرهای برتر و کثیر امتناع ورزد این با فیاضیت و خیرخواهی وجود مطلق الهی نمی­سازد، بلکه ترک خیر کثیر به دلیل شرّ قلیل، خود شرّ عظیم است. بنابراین آفرینش جهان مشتمل بر خیر کثیر و شرّ اندک، از هر جرح و منعی در امان است. اما فرض سوم که در آن وجودات خیر به اندازه وجودات شرّ است، آفرینش چنین عالمی غیر معقول است برای این که مستلزم ترجیح بدون مرجح است که بطلانش در فلسفه روشن است. نیز چنین آفرینشی با حکمت بالغه ی الهی ناسازگار است. اما فرض چهارم که عالم شرّ کثیر و خیر قلیل باشد، خلق چنین عالمی ناسازگار با فیض وجود و عنایت الهی است. عنایت الهی مقتضی افاضه ی فیض وجود به مخلوقات خود است نه اینکه به خاطر منافع و سعادت عده­ای قلیل، انسان­های بی­شماری مبتلا به انواع عذاب و آلام و شرور شوند. فرض پنجم هم که استحاله­اش روشن است. در این نظریّه ابتدا وجود و اوصاف خدا براهین قطعی اثبات می شود و آنگاه احسن بودن نظام خلقت از راه اوصاف خدا به اثبات می رسد.
3. شرور، مبدأ خیرات
این نظریه می­گوید شرور مبدأ خیرهای برتری در همین دنیا می­شوند. طرفداران این راه حل برای تأیید مدعای خود به نخبگان و دانشمندانی استشهاد می­کنند که نوعا بعداز پشت سر گذاشتن انواع سختی­ها و رنج­ها توانسته­اند به مقامات بلندی از فضل و دانش دست یابند.
انسان­هایی که مورد ظلم وستم واقع می­شوند یا طعم تلخ فقر و نیازمندی را چشیده باشند، بهتر می­توانند درد درماندگان را احساس و از آنها دفاع کنند. وجود انواع بیماری‌ها پزشکان را وادار به تحقیق و تفحص بیشتری در کشف علل و درمان امراض می­کند و این امر هم باعث شکوفا شدن علم پزشکی می­شود و هم سایر علوم را به تکاپو وا می دارد.
باید توجه داشت که این راه حل از توجیه شرور اخلاقی عاجز است. درباره شرور طبیعی نیز همیشه کارساز نیست. نیز این توجیه وقتی می­تواند تمام باشد که شروری که در عالم موجودات است و منشأ خیرات می­شود خیرات به وجود آمده از آن با ارزش‌تر از شرّ باشد.
4. شرور، لازمه خیرهای برتر
این دیدگاه پیشینه­ای کهن در میان فلاسفه غرب و شرق دارد. طرفداران این نظریه با پذیرش و اذعان به وجود شرور در جهان موجود، آن را لازمه عالم مادی می­دانند که متضمن خیرهای برتر و کثیری است، تا آن جا که اگر قرار بود از شرور اندک عالم مادی چشم پوشی می­شد می­بایست از آفرینش اصل عالم موجود صرف نظر شود.
قائلان این راه حل برای تبیین یا اثبات مدعای خود به مثال­هایی استشهاد می­کنند، مثلاً وجود آتش که احدی در خیر بودن آن تردیدی نمی­کند موجب ضرر و شرور کثیری می­شود، با این وجود کسی مخالف وجود داشتن آن نیست. بنابراین هدف اصلی و یا بالذات خدا از آفرینش آتش، منافع بی‌شمار است، اما مضرات و شرور حاصل از آن، مراد و مقصود بالعرض خداوند است نه مقصود بالذّات خدا.
این دیدگاه از سه رکن تشکیل یافته است:
1. کثرت خیرات و قلت شرور (نظام احسن).
2. عدم انفکاک شرور از خیرات.
3. مساوقت ترک خیر کثیر با شرّ کثیر.
برخی از عالمان غربی بر این راه حل اشکال کرده­اند که با قدرت، علم و خیر خواهی مطلق خداوند ناسازگار است و لازمه­اش این است که خدا نمی تواند خیری بیافریند مگر این که هم زمان شرّی را نیز بیافریند و این امر، قدرت خداوند را محدود می­کند. در مقابل متألهان تلاش کرده­اند به این مسأله جواب دهند و مطالبی هم گفته­اند.
5. شرّ، لازمه اختیار
مطابق این نظریه، اصل آزادی و اختیار که نعمت گرانبهای الهی برای انسان است و راه تکامل و سعادت ابدی او را هموار می­سازد، پاره­ای پیامدهای سوء و اجتناب ناپذیر دارد که می­تواند بستر تحقق شرور اخلاقی باشد، اما چنین منافع و خیراتی که از اصل آزادی نصيب انسان می­شود، بیش از زیانهاست. خداوند انسان را مختار آفرید تا با اتکا به اختیار، کسب فضایل و کمالات کند.
به بیان دیگر خدای متعال در حین آفرینش انسان فقط دو راه داشت: یکی اینکه انسان را مجبور و فاقد اختیار خلق می­کرد تا به این وسیله از او کوچکترین گناهی سر نزند و دیگری اینکه انسان را مختار و آزاد خلق می­کرد تا مراحل کمال و سعادت ابدی را با استفاده از اصل آزادی طی کند. صورت اول مستلزم از دست دادن خیرهای برتر است و با افاضه الهی ناسازگار است لذا انسان، مختار آفریده شده است.
این راه حل را می­توان به راه حل چهارم (شرور، لازمه خیرهای برتر) برگرداند، اما به دلیل اهمیتی که مسأله اختیار دارد، غالباً مستقل مطرح شده است.
معروف است اولین متفکری که این اندیشه را مطرح کرده است، قدیس ایرنائوس (102 – 125 م) است. آگوستین و لایب نیتس نیز این نظریه و راه حل را مطرح کرده­اند. فیلسوف ملحد معاصر «مکی» می­گوید شاید بتوان این راه حل را مهمترین راه حل پیشنهاد شده برای مسأله شرّ به حساب آورد. جان هاسپرز نیز می­گوید احتمالاً این راه حل، جدی‌ترین تلاشی است که برای رهایی از مسأله شرّ صورت گرفته است.
البته ناگفته پیداست که این راه حل بیشتر ناظر به شرور اخلاقی است و جواب‌گوی شرور طبیعی مثل زلزله، سیل و... نیست.
6. شرّ، معلول جهل
این نظریه می­گوید هر آنچه ابتدا برای انسان درد و رنج و ضرر تلقی می شود و انسان شتاب‌زده حکم به شرّ بودن آن می­کند، ناشی از جهل و عدم شناخت ابعاد و جوانب قضیه است. اگر پرده­های جهل کنار رود و واقعیت­ آن‌گونه که هست نمایان شود، انسان عجولانه حکم به شرّ بودن چیزی نمی­کند. مَثَل ما انسان­ها در مواجهه با شرور مَثَل آن کودکی است که با فریاد و ناله از شربت تلخی می­گریزد که در واقع بهبودی او در آن است.
اگر انسان در مواجهه با شرور از منظر الهی یا کل نگرانه به جهان می­نگریست اینگونه حکم نمی­کرد ولی ما انسان­ها ملاک خیر و شرّ را بر پایه منافع و ضررهاي زودگذر خود تفسیر می­کنیم و برآنیم که هر چه به منافع ما بالاخص منافع فعلی و ظاهریمان کوچک‌ترین صدمه­ای وارد کند شرّ است و حق حیات ندارد و لذا حیوانات را مخصوصاً حیوانی را که به آسایش ما لطمه­ای بزند در دم می­کشیم و گاه به خلقت چنین موجوداتی نیز اعتراض می­کنیم. گویا حق حیات منحصر به انسان است و دیگران از چنین حقی برخوردار نیستند.
این نظریه را می­توان کمابیش از بعضی آیات قرآن کریم استنتاج کرد. قرآن در مواضع مختلف از جهل و عدم شناخت انسان از واقعیت امور سخن می­گوید و این که اين جهل، موجب خطای انسان در حکم به خیریت شرّ یا برعکس می­شود. در سوره بقره آيه 216 می­فرماید: «عَسَى أَن تَكْرَهُواْ شَيْئًا وَهُوَ خَيْرٌ لَّكُمْ وَعَسَى أَن تُحِبُّواْ شَيْئًا وَهُوَ شَرٌّ لَّكُمْ وَاللّهُ يَعْلَمُ وَأَنتُمْ لاَ تَعْلَمُونَ؛ بسا چيزى را خوش نمى‏داريد و آن براى شما خوب است و بسا چيزى را دوست مى‏داريد و آن براى شما بد است و خدا مى‏داند و شما نمى‏دانيد.» و باز در سوره نساء آيه 19 می­فرماید: « فَعَسَى أَن تَكْرَهُواْ شَيْئًا وَيَجْعَلَ اللّهُ فِيهِ خَيْرًا كَثِيرًا؛ پس چه بسا چيزى را خوش نمى‏داريد و خدا در آن مصلحت فراوان قرار مى‏دهد.»
این دیدگاه، موافقان زیادی در بین ادیان و متفکران شرق و غرب دارد. صدرالمتألهین می­گوید: «و آنچه را جمهور، از شرور این عالم به شمار می­آورند، اگر با دیدی باز و در کنار مجموعه کائنات به آن نگریسته شود دارای مصلحت و خیر است و لذا اراده ازلیه ی الهی به آن تعلق گرفته است.
دکارت علت حکم به شرّیت را معلول جزء نگری انسان­ها می­داند و می­گوید: «وقتی درباره کامل بودن افعال خداوند تحقیق می­شود نباید مخلوق واحدی را جداگانه در نظر بگیریم، بلکه لازم است به طور کلی همه مخلوقات را با هم لحاظ کنیم، زیرا شاید همان چیزی که وقتی تنها لحاظ می­شود گونه­ای بسیار ناقص به نظر می­رسد اگر به عنوان جزئی از کل عالم ملحوظ شود بسیار کامل باشد.
7. جبران شرور در عالم دیگر
بعضی متألهان از جمله متکلمان اسلامی با اذعان به وجود آلام و مصائب و انواع ضرر و زیان­های مادی، جسمی و روحی در جهان کنونی، جهد می­کنند که سازگاری آنها را با عدل و حکمت الهی نشان دهند. متکلمان اسلامی برای اثبات مدعای خود بدون انکار وجود شرّ و با طرح اصل «عوض» و «انتصاف» در صدد گشودن معمای شرّ برآمده­اند که بیانشان چنین است:
1. آلام و ناگواری­هایی که خود انسان مسؤول به وجود آوردن آن است، مثل اینکه فردی با توجه کامل، دست خود را می­سوزاند یا جرح و ضروری به خود وارد می­کند. در این قسم شرور ظاهراً جای مناقشه بین موافقان و مخالفان نیست و حرجي بر دین و آموزه­های آن وارد نیست تا متکلم در مقام دفاع باشد.
2. آلام و ناملایمت­هایی که توسط انسان­ها در حق افراد مظلوم انجام می­گیرد. در این قسم از شرور متکلمان معتقدند که درست است که مسؤول مستقیم این آلام و مصائب، انسان است اما چون این جنایت­ها با تمکین و قدرت خداوند انجام می­گیرد، خواه ناخواه پرسش از علت شرّ متوجه خداوند نیز می­شود. بنابراین می­بایست خداوند داد مظلوم را از ظالم بستاند و حق به حقدار برسد.
خداوند متعال یا در همین دنیا از مظلوم حمایت می­نماید و ظالم را به شرّ خویش مبتلا می­کند یا این که هر دو را به روز رستاخیز حواله می­دهد. از این نگره، به اصل «انتصاف» تعبیر می­شود، اما اینکه این کار چگونه صورت می­گیرد اقوال مختلف است، مثلاً بعضی معتقدند خداوند ثواب و حسنات ظالم را به مظلوم اعطاء می­کند یا سیئات مظلوم را به ظالم منتقل می­کند یا این که خداوند خودش به مقداری به مظلوم ثواب واجد می­دهد که از ظلمی که به او وارد شده نه تنها چشم می­پوشد بلکه راضی و خشنود هم می­شود.
3. آلام و مصایبی که پیامد قوانین طبیعت و مستند به خداوند می­باشد، مثل اینکه کسی در اثر زمین‌لرزه یا سیل یا سقوط از ارتفاع، جان خود را از دست بدهد یا دچار جراحات و آلام شود یا مبتلا به بلاهای امتحانی خداوند شود در این قسم از شرور و آلام که واسطه­ای بین درد و خداوند نیست متکلمان اسلامی به طریق اولی قائل به جبران شده­اند و معتقدند خداوند می­بایست در مقابل این همه دردها که متوجه انسان­ها می­شود در این دنیا و یا آخرت به اندازه­ای جزا و پاداش اعطا می­کند که جبران آلام گردد. از این اصل در اصطلاح کلامی تعبیر به «عوض» یا «أعواض» می­شود.
8. نظریه نیستی انگارانه شرّ
بعضی متفکران بزرگ جهان مثل افلاطون، فارابی، فلوطین، ابن سینا، سنت آگوستین و ... وجود را مساوی خیر می­دانند و معتقدند هر چه جامه هستی بر تن کند خیر است. در این فرض تمام شرور از نیستی­ها و اعدام منتزع می­شوند. به عبارت دیگر، شأن و منزلت وجود و هستی، افاده خیر و برکت، بلکه نفس خیر است و وجودی یافت نمی­شود که ذاتاً شرّ باشد. بنابراین شرور عبارتند از عدم وجودات، مانند سایه که عبارت است از عدم روشنایی نه اینکه وجودی مستقل در مقابل نور داشته باشد.
با دقت در مصادیق شرّ می­توان دریافت که این جواب در برخی مصادیق شرّ کاملاً درست و منطبق است، اما موارد بسیاری از شرور نیز هست که چنین نیست و در آنها باید از جواب­های دیگر استفاده کرد، مثلاً زلزله نیز یک شرّ است و عدم السکون است، اما زلزله را نمی­توان گفت یک امر عدمی و غیر حقیقی است، بلکه بالعکس این سکون و آرامش است که عدمی است.
9. راه حل «قانون طبیعی» برای شرور طبیعی
شاید بهترین راه حلی که برای مسأله «شرّ طبیعی» ارائه شده است، تبیین مبتنی بر «قانون طبیعی» است. طبق این تبیین معقول است فرض کنیم خداوند در برنامه خلقت، نظمی طبیعی را بر عالم حکمفرما کرده است، یعنی اعیان تشکیل دهنده جهان بر طبق قوانین فیزیکی عمل می­کنند. عملکرد قوانین فیزیکی، فواید طبیعی فراوانی را به همراه دارد؛ نظیر احساس لذت، احساس دردهای هشدار دهنده و مفید، حرکات جسمانی ساده و رفتارهای پیچیده، به علاوه یک نظم طبیعی پایدار و پیش‌بینی پذیر، پشتوانه نظمی اخلاقی است که در چهارچوب آن، سنجش معقول ممکن است و در عرصه عمل نیز می­توان دست به گزینش مختارانه زد. اما احتمال بروز شرّ طبیعی، ذاتی این سیستم طبیعی است همان آبی که عطش ما را فرو می­نشاند می­تواند ما را در خود غرق کند و همان رشته­های عصبی که لذت را منتقل می­کند می­توانند دردهای شدید و تحمل ناپذیر را نیز منتقل نماید.
جمع بندی و نتیجه گیری
مسأله شرّ از مسائل پیچیده کلامی است که به صورت­های مختلف طرح شده است و جواب­های متنوعی نیز از آن داده شده است که اهم آن در این نوشتار گذشت، اما این جواب­ها هیچیک به تنهایی پاسخ گوی همه ی اقسام شرور نیست. بنابراین برای هر مصداقی می­بایست جواب متناسب با آن را جست و بسا لازم آید برای حل یک مصداق؛ از دو یا چند جواب کمک گرفته شود. اختیار انسان و ارزش آن؛ خیرهای برتری که مترتب بر برخی شرور است؛ اینکه اساساً دنیا برای خوش گذرانی و راحتی نیست بلکه مکانی است که هر کس لیاقت­های خود را ابراز کند؛ شکوفایی استعدادهای انسان­ها در مواجهه با برخی بلاها و مشکلات و اینکه بالاخره دنیا محل استقرار نیست و باید همه بروند و الا اگر بنا باشد همه وارد این عالم شوند و خروجی در کار نباشد عالم همچون ظرفی می­شود که موادی فاسد شدنی وارد آن می­شود ولی چیزی از آن خارج نمی­شود و لذا به واسطه رکود، خیلی زود به فساد و تباهی می­گراید به نظر نگارنده مهمترین نکاتی است که می­توانند انبوه سؤالاتی را که در این موضوع گاه به انسان هجوم می­آورند پاسخ دهند.

نگارش در تاريخ شنبه چهارم خرداد 1387 توسط محمد فهیمی |

پرچم ایران، از دوره ناصر الدین شاه قاجار سه رنگ و دارای رنگ‌های سبز، سفید، و قرمز می باشد. از حدود قرن ۹ هجری (پانزده میلادی) نشان شیر و خورشید نشان محبوبی درپرچمهای ایران بوده است که در دوره های مختلف با تعبیر های خاص زمان خود داشته است. این نشان در ابتدا بعنوان یک نشان ستاره بینی بوده که به تدریج تعبیری شیعی پیدا می کند. از زمان محمد شاه قاجار این نشان تعبیری ملی گرایانه پیدا می کند و شروع استفاده از تاج همراه با این نشان به این زمان بر می گردد. یک نشان هم اکنون و بعد از انقلاب ۱۳۵۷ نشانی که بیان‌گر «الله» و شعار «لا اله الا الله» است به رنگ قرمز در میان پرچم و روی رنگ سفید قرار گرفته‌است، همچنین ۲۲ «الله‌اکبر» به رنگ سفید و به نشانه پیروزی انقلاب در روز ۲۲ بهمن، در حاشیه پایین رنگ سبز و حاشیه بالای رنگ قرمز قرار گرفته‌است.

پرچم ایران


1) معنای رنگ‌های پرچم
* سبز - نشانه وفاداری به اسلام
* سپید - صلح و دوستی
* سرخ - نشان خون از دست رفتگان در راه ایران (شهیدان)

البته در بعضی موارد این سه رنگ را بصورت زیر هم معنی می کنند:

* سبز - نشانه آبادانی و جاری بودن زندگی
* سپید - نشانه صلح و دوستی و نیز پاکی و آرامش
* سرخ - نشان خشم و غرش در برابر دشمنان
2) پیش از اسلام
در اوستا به درفشی به شکل گار بالدار اشاره شده است. پرچم دوران هخامنشی به احتمال زیاد عقابی با بالهای گشوده با قرص خروشیدی در پشت سر عقاب بوده است. در زمان اشکانیان پرچمی استفاده می شد که به خورشید مزین بوده است. ارتش اشکانی نیز دارای پرچمی مزین به اژدها بود. در کتیبه های سنگی دوران ساسانی نقش چهار پرچم را می توان یافت که یکی در بیستون مربوط به شاپور دوم و بقیه درنقش رستم مربوط به هرمز دوم، بهرام دوم و شاپور دوم می باشند.
1-2) درفش کاویانی

2-1-1) در اسطوره ها
اشاره به درفش کاویانی در اساطیر ایران، به قیام کاوه آهنگر علیه ظلم و ستم آژی‌دهاک (ضحاک) برمی‌گردد. در آن هنگام، کاوه برای آن که مردم را علیه ضحاک بشوراند، پیش‌بند چرمی خود را بر سر چوبی کرد و آن را بالا گرفت تا مردم گرد او جمع شوند. سپس کاخ فرمانروای خونخوار را در هم کوبید و فریدون را بر تخت شاهی نشانید. فریدون نیز پس از آنکه فرمان داد تا پاره چرم پیش‌بند کاوه را با دیباهای زرد و سرخ و بنفش آراستند و در و گوهر به آن افزودند، آن را درفش شاهی خواند و بدین سان درفش کاویانی پدید آمد. نخستین رنگ‌های پرچم ایران زرد و سرخ و بنفش بود، بدون آنکه نشانه‌ای ویژه بر روی آن وجود داشته باشد.

درفش کاویانی


2-1-2) تاریخ
از نظر تاریخی در متون اوستایی و هیچ یک از نوشته‌های بجا مانده از دوران هخامنشی ، سلوکی و اشکانی اشاره مستقیمی به درفش کاویانی نشده‌است. پژوهشگران امروزی در مورد این مساله که آیا درفش کاویانی جدا از روایتهای اسطوره ای یک واقعیت تاریخی بوده است محتاطانه برخورد می کنند. محمد بن جریر طبری در کتاب تاریخ خود به نام الامم و الملوک می‌نویسد: درفش کاویان از پوست پلنگ درست شده، به درازای دوازده ارش که اگر هر ارش را که فاصله بین نوک انگشتان دست تا بندگاه آرنج است، ۶۰ سانتی متر به حساب آوریم، تقریباً پنج متر عرض و هفت متر طول می‌شود. ابوالحسن مسعودی نیز در مروج اهب به همین موضوع اشاره می‌کند.
به روایت بیشتر کتاب‌های تاریخی، درفش کاویان زمان ساسانیان از پوست شیر یا پلنگ ساخته شده بود، بدون آنکه نقش جانوری بر روی آن باشد. هر پادشاهی که به قدرت می‌رسید، تعدادی جواهر بر آن می‌افزود. به هنگام حمله اعراب به ایران، در جنگی که در اطراف شهر نهاوند درگرفت، درفش کاویان به دست آنان افتاد و چون آن را همراه با فرش مشهور «بهارستان» نزد عمر بن خطاب ، خلیفه مسلمانان، بردند، وی از بسیاری گوهرها، درها و جواهراتی که به درفش آویخته شده بود، دچار شگفتی شد و به نوشته فضل الله حسینی قزوینی در کتاب المعجم: «… سپس بفرمود تا آن گوهرها را برداشتند و آن پوست را سوزانیدند.

3) پرچم ایران پس از تازش تازیان تا زمان صفویه
پرچم امویان بر طبق گفته طبری سفید بوده است هرچند بلعمی این پرچم را سبز رنگ توصیف کرده است. طبری نقل می کند که ابومسلم خراسانی دو پرچم می افراشت یکی سیاه رنگ و دیگری پرچمی سفید رنگ مزین به یک آیه قرآنی. نشان عباسیون نیز سیاه رنگ بود که به عبارت محمد رسول الله مزین بود. مخالفین عباسیون نیز به نشانه اعتراض از رنگهایی دیگر استفاده می کردند. مثلا فاطمیون مصر از پرچمی به رنگ سبز و علویون و بسیاری از شورشیان ایرانی از پرچمهای سفید رنگ استفاده می کردند. پرچم بابک سرخ‌ رنگ، به همین روی بود که طرفداران او را سرخ‌جامگان می‌خواندند. [نیازمند منبع] از آنجایی که علمای اسلام تصویرپردازی و نگارگری را حرام می‌دانستند تا سال‌های مدید هیچ نقش و نگاری از جانداران بر روی درفش‌ها تصویر نمی‌شد.

1-3) پرچم ایران در زمان غزنویان
بر طبق تصویری در کتاب مصور تاریخ رشید الدین پرچم غزنویان معمولا قرمز و غزنویان اغلب از طرح شطرنجی به عنوان نشان استفاده می کردند. هر چند بعضی نوشته های موجود مربوط به آن زمان چنین می نمایاند که آنان پرچمی مزین به همای طلایی یا شیر طلایی حمل می کردند. قزوینی در قرن ششم هجری چنین نقل می کند در آن زمان پادشاهان شیعی پرچمهایی به رنگهای سبز و سفید و سایر پادشاهان کماکان به رسم عباسیون پرچمی سیاه رنگ داشتند.

پرچم محمود غزنوی


2-3) افزوده شدن نقش شیر خورشید
حجم عظیم شواهد و متون ادبی و باستان شناسی ، که احمد کسروی، مجتبی مینوی و سعید نفیسی گردآوری و بررسی کرده اند، نشان می دهد که خورشید در صورت فلکیِ اسد در منطقة البروج از قرن هفتم هجری نقشی نمادین و رایج شد. تحقیقات مینوی، نفیسی و کسروی نشان می دهد که همزمان با فرمانروایی سلسله های ترک و مغول این نشان از ستاره شناسی وارد فرهنگ عام، نشان ها و نقوش هنری شده است و از آنجا به تدریج و در حدود قرن پانزده میلادی به نقوش پرچمها وارد می شود. قدیمی ترین پرچم شیر و خورشید موجود به سال ۸۲۶ هجری قمری (حدود ۱۴۲۳ میلادی) بر می گردد. این پرچم مینیاتوری از شاهنامه شمس الدین کاشانی (یک منظومه از جهانگشایی مغولان) است. این مینیاتور که در مورد حمله مغولان به حصار شهر نیشابور می باشد. سربازان (مغول؟) را نشان می دهد که پرچمی مزین به نشان شیر و خورشید در کنار پرچمی دیگر مزین به هلال ماه حمل می کنند. با توجه به این پرچم و نمونه های مشابه آن در قرن ششم هجری قمری (پانزده میلادی) بسیاری از مراجع معتبر مانند دانشنامه های بریتانیکا و ایرانیکا زمان اولین مدارک موجود از استفاده شیر و خورشید در پرچمهای ایران را این دوران می دانند.

سكه شیر و خورشید دوران سلجوقیان روم


4) پرچم در دوران صفویان و افشار
1-4) پرچم در دوران صفویان
در میان شاهان سلسله صفویان که حدود ۲۳۰ سال بر ایران حاکم بودند، شاه اسماعیل اول بر روی پرچم خود نقش شیر و خورشید نداشت. شاه تهماسب نیز چون خود زاده ماه فروردین (برج حمل) بود، دستور داد به جای شیر و خورشید تصویر گوسفند (نماد برج حمل) را هم بر روی پرچمها و هم بر سکه‌ها ترسیم کنند. چنین می نماید که تا زمان شاه عباس کبیر پرچم شیر وخورشید پرچم اصلی صفوی می شود. در این زمان اروپاییانی که از ایران بازدید کرده اند پرچمهای ایران را سه گوش، مزین به نقشهای شیر وخورشید، ذوالفقار یا آیات قرآنی توصیف کرده اند. در این زمان این نشان تفسیری شیعی پیدا می کند. آنگونه که پیدا است صفویان شیر موجود در شیر و خورشید را مظهر امام علی، و خورشید را مظهر نور دین یا عظمت خداوندی که همان تغییر شکل یافته فر ایزدی است می دانستند.

پرچم شاه اسماعیل اول

 

پرچم شاه اسماعیل دوم


2-4) پرچم در عهد نادرشاه افشار
نادر که مردی خودساخته بود، توانست با کوششی عظیم ایران را از حکومت ملوک الطوایفی رها ساخته، بار دیگر یکپارچه و متحد کند. در درفش شاهی یا بیرق سلطنتی در دوران نادرشاه از رنگ سبز دوران صفوی که در آن زمان نشان تشیع بوده است استفاده نمی شده است. نادر شاه از دو پرچم استاندارد استفاده می کرد. درفشی سه رنگ با رنگهای قرمز، آبی و سفید و دیگری درفشی چهار رنگ که دارای رنگهای قرمز، آبی، سفید و طلایی بود. اما مهر نادر نشان شیر و خورشید با عبارت «الملک الله» بوده است. هر چند هنوز پرچمها سه گوشه بودند.

پرچم نادر شاه



5) پرچم دوره قاجار
1-5) پرچم چهار گوشه
این نقش در اوایل دورة قاجار به شکلی کاملاً ناهمسان روی سکه ها، نشانها و پرچمها ظاهر شد. فتحعلی شاه ، به تقلید از لژیون دونور فرانسه ، نشان شیروخورشید ایرانی را در 1222 ـ 1225 پدید آورد تا به دیپلماتها و مقامات اروپایی اعطا کند. به این ترتیب ایران دارای پرچمی رسمی با نشان شیروخورشید شد. بدین سان است که یک قرن بعد مؤلفی می نویسد: «ایران ، امروزه به سرزمین شیروخورشید معروف است » . گاسپارد دروویل که در 1812ـ1813 در ارتش ایران خدمت کرده بود، گزارش می دهد که پرچمها و نشانهای ایرانیان دارای نشان زرهی کشور، یعنی یک شیر خوابیده و خورشید در حال طلوع ، همراه با عبارت سلطان بن سلطان فتحعلی شاه قاجار است . پرچمها قرمز رنگ اند و در تارک آنها یک دست نقره ای به نشانة دست علی به چشم می خورد. لویی دوبو می گوید که محمدشاه قاجار (جانشین فتحعلی شاه) دو پرچم داشته است : «یکی با نقش شمشیر علی ، که دو لبه است » و دیگری «با نقش یک شیر خوابیده و خورشیدی که از پشت آن طلوع می کند». پرچم دوم پرچم اصلی کشور بود. دروویل تصاویر جالبی از پرچم ایران آورده است . در یکی از این تصاویر شیر با شمشیری در دست تصویر شده است . این نخستین باری است که با ظهور شیر شمشیر در دست روبه رو می شویم ؛ نمادی که از عصر محمدشاه قاجار به بعد به نشان متعارف ملی ایران تبدیل شد. گویا از اواخر دوران فتحعلی شاه به تدریج دو پرچم پرچم شیر وخورشید و ذولفقار با هم تلفیق می شود و شیر که مظهر علی بوده است شمشیر دریافت می کند. تغيير ديگری که در اين زمان در درفش و علامت دولت ايران رخ داد ، در وضع تصویر شير بود ، بدين معنی که قبل از اواسط سلطنت فتحعلی شاه ، هميشه شيري كه در سكه ها و دفشهاي ايران نقش مي گرديد، شير ايراني بود، زيرا «شيرهاي ايراني چه نر و چه ماده، بي يال بوده اند نه همچون شيرهاي آفريقا كه نرهايشان يالدار و ماده شان بي يالست» از این زمان با تاثیر گرفتن از اروپاییان تصویر شیر بر اساس شیرهای نر آفریقایی که دارای یال بودند ترسیم می شود. شهبازی با نقل فرمانی از زمان محمد شاه نشان می دهد که چگونه در اثر مراودات ایرانیان با اروپاییان و آشنایی مجدد شاهان ایران باعظمت ایران باستان نشان شیر وخورشید تعبیری ملی گرایانه پیدا می کند. گویا محمدشاه در سال 1252 فرمانی رسمی صادر کرد که شکل و کارکرد انواع نشانهای شیروخورشید را تعیین و تعبیری ملی گرایانه از این نشان مطرح می کرد. برای نخستین بار از زمان محمدشاه قاجار است که در بسیاری ازسکه ها و نشان ها تاجی بر بالای خورشید قرار داده شد.

پرچم فتحعلی شاه



6) پرچم سه رنگ ایران
ذکاء تصویر دو پرچم از مهمترین پرچمهای رایج در روزگار قاجار مربوط به سال 1306 هجری قمری/1886 میلادی را آورده است. اولین پرچم مربع شکل است که نوار بالایی آن سبز و پایینی قرمز است، زمینة پرچم سفید رنگ است و در مرکز آن یک شیروخورشید قرار دارد. از این پرچم برای ساختمانهای دولتی و یادمانهای سلطنتی ، قلعه ها و بنادر و هرآنچه به دولت و سلطنت مربوط بود استفاده می کردند. پرچم دیگر نیز سه رنگ است بل لین تفاوت که پهنای نوارها مساوی است . شیروخورشید چنان در میان این پرچم جای گرفته که هر سه رنگ را دربرمی گیرد. این پرچم را می توان نخستین پرچم «سه رنگ » ایران دانست .

پرچم سه رنگ ناصر الدین شاه

7) انقلاب مشروطیت و پرچم ایران
با پیروزی جنبش مشروطه خواهی در ایران و گردن نهادن مظفرالدین شاه به تشکیل مجلس، نمایندگان مردم در مجلس‌های اول و دوم به کار تدوین قانون اساسی و متمم آن می‌پردازند.
در اصل پنجم متمم قانون اساسی آمده بود: «الوان رسمی بیرق ایران، سبز و سفید و سرخ و علامت شیر و خورشید است»، کاملاً مشخص است که نمایندگان در تصویب این اصل شتابزده بوده‌اند. زیرا اشاره‌ای به ترتیب قرار گرفتن رنگها، افقی یا عمودی بودن آنها، و این که شیر و خورشید بر کدام یک از رنگها قرار گیرد، به میان نیامده بود. همچنین درباره وجود یا نبود شمشیر یا جهت روی شیر ذکری نشده بود. به نظر می‌رسد بخشی از عجله نمایندگان به دلیل وجود شماری روحانی در مجلس بوده که استفاده از تصویر را حرام می‌دانستند.
نمایندگان نواندیش در توجیه رنگهای به کار رفته در پرچم به استدلالات دینی متوسل شدند، بدین ترتیب که می‌گفتند رنگ سبز، رنگ دلخواه پیامبر اسلام و رنگ دین است، بنابراین پیشنهاد می‌شود رنگ سبز در بالای پرچم ملی ایران قرار گیرد.
در مورد رنگ سفید نیز به این حقیقت تاریخی استناد شد که رنگ سفید رنگ مورد علاقه زرتشتیان است، اقلیت دینی که هزاران سال در ایران به صلح و صفا زندگی کرده‌اند و این که سفید نماد صلح، آشتی و پاکدامنی است و لازم است در زیر رنگ سبز قرار گیرد.
در مورد رنگ سرخ نیز با اشاره به ارزش خون شهید در اسلام، به ویژه امام حسین و جان باختگان انقلاب مشروطیت، به ضرورت پاسداشت خون شهیدان اشاره شد.
وقتی نمایندگان روحانی با این استدلالات مجاب شده بودند و زمینه مساعد شده بود، نواندیشان حاضر در مجلس سخن را به موضوع نشان شیر و خورشید کشاندند و این موضوع را این گونه توجیه کردند که انقلاب مشروطیت در مرداد ۱۲۸۵ هجری شمسی (۱۹۰۶ میلادی) به پیروزی رسید یعنی در برج اسد (شیر). از سوی دیگر چون اکثر ایرانیان مسلمان شیعه و پیرو علی هستند و اسدالله از القاب حضرت علی است، بنابراین شیر هم نشانه مرداد است و هم نشانه امام اول شیعیان. در مورد خورشید نیز چون انقلاب مشروطه در میانه ماه مرداد به پیروزی رسید و خورشید در این ایام در اوج نیرومندی و گرمای خود است، پیشنهاد شد خورشید را نیز بر پشت شیر سوار کنند که این شیر و خورشید هم نشانه علی باشد هم نشانه ماه مرداد و هم نشانه چهاردهم مرداد، یعنی روز پیروزی مشروطه خواهان، و البته وقتی شیر را نشانه پیشوای امام اول بدانیم، لازم است شمشیر ذوالفقار را نیز به دستش بدهیم. بدین ترتیب برای اولین بار پرچم ملی ایران به طور رسمی در قانون اساسی به عنوان نماد استقلال و حاکمیت ملی مطرح شد.

پرچم شير و خورشيد ايران


8) پرچم دوره پهلوی
پرچم مصوبه قانون اساسی مشروطه تا دوره پادشاهی محمدرضا پهلوی استفاده می‌شد. در سال ۱۳۳۶ منوچهر اقبال، نخست وزیر وقت، به پیشنهاد هیاتی از نمایندگان وزارت خانه‌های خارجه، آموزش و پرورش و جنگ طی بخش‌نامه‌ای ابعاد و جزئیات دیگر پرچم را مشخص کرد. بخش‌نامه دیگری در سال ۱۳۳۷ در مورد تناسب طول و عرض پرچم صادر و طی آن مقرر شد طول پرچم اندکی بیش از یک برابر و نیم عرضش باشد.

پرچم شیر و خورشید نشان ایران با ابعاد استاندارد

پرچم شیر و خورشید ایران منقش به تاج شاهنشاهی


1-8) سرود پرچم شیر و خورشید
در دوره محمدرضا پهلوی سرود پرچم شیر و خورشید ایران تنظیم شد. آهنگ این سرود همان آهنگ سرود شاهنشاهی ایران است.
9) پرچم بعد از انقلاب ۵۷
در اصل هجدهم قانون اساسی جمهوری اسلامی ایران مصوب سال ۱۳۵۸ (۱۹۷۹ میلادی) در مورد پرچم گفته شده‌است که پرچم جمهوری اسلامی از سه رنگ سبز، سفید و سرخ تشکیل می‌شود و نشانه جمهوری اسلامی (تشکیل شده با حرف الله) در وسط آن قرار دارد.

پرچم ایران

نگارش در تاريخ یکشنبه بیست و هفتم آبان 1386 توسط محمد فهیمی |

قرآن و كامپيوتر
مقاله
قرآن و كامپيوتر نوشته « دكتر رشاد خليفه» دانشمند مسلمان مصري داراي درجهپي اچ دي در رشته مهندسي سيستمها و استاد دانشگاه آريزوناي آمريكاست كه
مدتي معاون سازمان توسعه صنعتي ملل متحد بوده است . وي با كمك عده اي ازمسلمين متخصص و صرف وقت بسيار تحقيقات گسترده اي را در نظم رياضي كاربرد
حروف و كلمات در قرآن شروع نموده و با الهام از آيات 11 تا 31 سوره مدثركه عدد 19 را كليد رمز اعجاز آميز قرآن و آسماني بودن آن معرفي ميكنند به
كمك عدد 19 توانست رمز نظم رياضي حيرت انگيز و اعجاز آميز حاكم بر حروفقرآني را كشف نمايد. دكتر رشاد خليفه ، نخستين بار ترجمه قرآن مجيد از
عربي به انگليسي را در 12 جلد نگاشت . اين ترجمه ها توسط مؤسسه « روح حق»واقع در شهرستان توسان ايالت آريزوناي آمريكا بچاپ رسيد. مقاله قرآن و
كامپيوتر در پايان جلد اول كتاب ترجمه قرآن درج شده است.

اينك متن مقاله :
درچهارده قرن اخير نوشته هاي بيشمار ادبي شامل كتاب ، مقاله . گزارشاتپژوهشي درباره كيفيت معجزه آساي قرآن برشته تحرير در آمده است . دراين
نوشته ها فصاحت بيان ، فضيلت ادبي، معجزات علمي، سبك و حتي جاذبه آهنگتلاوت قرآن تشريح شده است. با وجود اين، تحقيق در اعجاز قرآن بعلت
احساسات بشري، بيطرفانه صورت نگرفته و بسته به عقيده نويسنده برعليه آنقلم فرسايي شده است . چون مطالعات وپژوهش هاي قبلي به بوسيله بشر انجام
شده خواهي نخواهي تمايلات ونظرات ضد ونقيض نويسندگان در آنها به چشمميخورد ، اين نوشته ها نتوانسته اند افراد غيرمسلمان را قانع كنند كه قرآن
كتاب آسماني است و دلايل نويسندگان درايشان مؤثر نبوده است. معجزه اي كهدر اين رساله پژوهشي ارائه مي شود برمبناي اصولي بي چون و چرا و خالي از
شك و شبيه و غيرقابل تغيير استوار است بدين ترتيب كه فن كامپيوتر با كشف سيستم اعدادي اعجاز آميز قرآن مدلل مي دارد كه قرآن مجيد بدون شك ساخته
فكر بشر نمي تواند باشد. خواست خداي توانا بوده است كه اين نظم پيچ در پيچ عددي قرآن مخفي نماند تا تايپ شود كه سرچشمه غيبي قرآن از جانب خداوند
متعال است و نيز در عرض گذشت قرون بوسيله ذات او محافظت ميشده و از گزند تغيير ، افزايش يا كاهش در امان مانده است.
رمزهاي اعجاز آميز قرآن منحصراً از اين قرارند :

1-    اولين آيه قرآن « بسم الله الرحمن الرحيم » داراي 19 حرف عربي است.
2- قرآن مجيد از 114 سوره تشكيل شده است و اين عدد به 19 قسمت است. (6× 19).
3- اولين سوره اي كه نازل شده است سوره علق (شماره96) نوزدهمين سوره از آخر قرآن است.
4- سوره علق 19 آيه دارد.
5- سوره علق 285 حرف (15× 19) دارد.
6- اولين باركه جبرئيل امين با قرآن فرود آمد 5 آيه اولي سوره علق را آورد كه شامل 19 كلمه است.
7- اين 19 كلمه ، 76 حرف (4× 19) دارد كه به تعداد حروف بسم الله الرحمن الرحيم است.
8- دومين باري كه جبرئيل امين فرود آمد 9 آيه اولي سوره قلم (شماره 68) را آورده كه شامل 38 كلمه است. (2 × 19) .
9- سومين باركه جبرئيل امين فرود آمد 10 آيه اولي سوره مزمل (شماره 73) را آورد كه شامل 57 كلمه است. (3× 19).
10-
چهارمين باركه جبرئيل فرود آمد 30 آيه اولي سوره مدثر (شماره 74) را آورد
كه آخرين آيه آن « بر آن دوزخ 19 فرشته موكلند» مي باشد. (آيه 30) .
11-
پنجمين بار كه جبرئيل فرود آمد اولين سوره كامل « فاتحه الكتاب» را آورد
كه با اولين بيانيه قرآن بسم الله الرحمن الرحيم (19 حرف) اغاز مي شود .اين بيانيه 19 حرفي بالفاصله بعد از نزول آيه «برآن دوزخ 19 فرشته موكلند»
نازل شد . اين مراتب گواهي ارتباط آري از شبهه آيه 30 سوره مدثر(عدد 19) واولين بيانيه قرآن «بسم الله الرحمن الرحيم» (عدد 19) با سيستم اعداي
اعجاز آميز است كه بر عدد 19 بنا نهاده شده است.

2-    12- آفريننده
ذوالجلال و عظيم الشأن با آيه 31 سوره مدثر به ما ياد مي دهد كه چرا عدد
19 را انتخاب كرده است. پنج دليل زير را بيان مي فرمايد :
الف) بي ايمانان را آشفته سازد.
ب) به خوبان يهود و نصارا اطمينان دهد كه قرآن آسماني است.
ج) ايمان مومنان تقويت نمايد.
د) تا هر گونه اثر شك و ترديد را از دل مسلمانان و خوبان يهويت و مسيحيت بزدايد.
ه) تا منافقين و كفار را كه سيستم اعدادي قرآن را قبول ندارند رسوا سازد.
13-
آفريننده بمامي آموزدكه اين نظم اعدادي قرآن تذكري به تمام جهانيان است
(آيه 31 سوره مدثر)ويكي از معجزات عظيم قران است. (آيه 35).
14- هركلمه
از جمله آغازيه قرآنبسم الله الرحمن الرحيم در تمام قرآن بنحوي تكرار شده
كه به عدد 19 قابل تقسيم است ،بدين ترتيب كه كلمه‍‎‎‎‎‏“ اسم “ 19 باركلمه
“ الله “ 2698بار(42*19)، كلمه “ الرحمن “ 57 بار (3*19) وكلمه “ الرحيم “
114بار (6*19)ديده مي شود.
15- قرآن 114سوره دارد كه هر كدام از سوره
ها با آيه افتتاحيه “ بسم الله الرحمن الرحيم “ آغاز ميشود بجز سوره توبه
(شماره 9) كه بدون آيه معموله افتتاحيه است،لذا آيه “ بسم الله الرحمن
الرحيم“ در ابتداي سوره ها 113 بار تكرار شده است.چون اين رقم به 19 قابل
قسمت نيست وسيستم اعدادي قرآن آسماني ساخته پروردگار بايد كامل باشد يكصد
وچهاردهمين آيه بسم الله را در سوره النمل كه دوبسم الله دارد(آيه 27)
(آيه افتتاحيه وآيه 30 )بنابراين قرآن مجيد 114 بسم الله دارد.
16-
همانطور كه در بالا اشاره شد سوره توبه فاقد آيه افتتاحيه بسم الله است .
هر گاه از سوره توبه شروع كرده آنرا سوره شماره يك وسوره يونس را سوره
شماره دو فرض نموده وبه همين ترتيب جلو برويم ، ملاحظه مي شود كه سوره
النمل نوزدهمين سوره است (سوره 27) كه بسم الله تكميلي را دارد .از اين
نظم نتيجه مي گيريم كه قرآني كه اكنون در دست ماست با قرآن زمان پيامبر از
لحاظ ترتيب سوره ها يكي است .
17- تعداد كلمات موجود بين دو آيه بسم الله سوره النمل 342(18*19) ميباشد.
18-
قرآن مجيد شامل اعداد بيشماري است .مثلاً : ما موسي را براي جهل شب احضار
كرديم ،ما هفت آسمان را آفريديم .شمار اين اعداد در تمام قرآن 285(15*19)
ميباشد.
19- اگر اعداد 285 فوق را با هم جمع كنيم ، حاصل جمع 174591 (9189*19)خواهد بود .
20- حتي اگر اعداد تكراري را از عدد فوق حذف نماييم حاصل جمع 162146 (8534*19) خواهد بود.
21-
يك كيفيت مخصوص به قرآن مجيد اينست كه29 سوره با حروف رمزي شروع ميشود كه
معني ظاهري ندارند ، اين علامات در هيچ كتاب ديگري و در هيچ جايي ديده نمي
شوند .اين حروف در ابتداي سوره هاي قرآن بخش مهمي از طرح اعدادي اعجاز
آميز مي باشد كه بر عدد 19 بنا شده است.اولين نشانه اين ارتباط اينست كه29
سوره از قرآن با اين علامات شروع ميشود.تعداد حروف الفبا دراين
رموز14وتعداد خود رمزها نيز14ميباشد.هرگاه تعدادسوره ها(29) وحروف
الفبا(14)راباتعدادرمزها(14)جمع كنيم ، حاصل جمع 57(3*19) خواهد بود.
22-
خداوند توانا بما ياد ميدهدكه در هشت سوره وسوره هاي شماره(
10،12،13،15،26،27،28 ،31)دو آيه اول كه با اين رموز آغاز ميشوند حاوي
وحامل معجزه قرآن هستند،بايد توجه داشت كه قرآن كلمه “ آيه “ را بمعني
معجزه بكار برده است . بايد كلمه آيه داراي معاني متعددي باشد كه يكي از
آنها معجزه است ونيز بايد دانست كه خود كلمه معجزه در هيچ جاي قرآن بكار
برده نشده است.بدين جهت قرآن مناسب تفسير نسلهاي گوناگون بشريت است مثلاً
نسلهاي قبلي (پيش ازكشف اهميت حروف رمزي قرآن )كلمه آيه رادر اين هشت سوره
،آيه نيم بيتي مي پنداشتند ،ولي نسلهاي بعدي كه از اهميت اين رموزبا خبر
شدند آيه را به معني معجزه تفسير كرده اند. بكار بردن كلمات چند معنايي و
مناسب براي همه نسلهاي بشر در زمانهاي گوناگون خود يكي از معجزات قران است.
23- سوره قاف كه با حرف ق شروع مي شود (شماره 50 ) شامل 57(3*19) حروف ق است.
24-
سوره ديگري در قرآن“ حروف ق را در علامت رمزي خود دارد (سوره شورا شماره
42) كه اگر حروف ق را در اين سوره شمارش نمائيد، ملاحظه خواهيد كرد كه حرف
ق 57 (3 * 19) بار تكرار شده است.
25- بدين ترتيب در مييابيد كه دو
سوره قرآني فوق الذكر (شماره 50 و 42 ) به اندازه همديگر (57،57) شامل حرف
ق هستند كه مجموع آن دو با تعداد سوره هاي قرآن(114) برابر است. چون سوره
ق بدين نحو آغاز مي شود : “ق و القرآن المجيد“ تصور حرف ق به معني قرآن
مجيد مي نمايد و 114 ق مذكور گواه 114 سوره هاي قرآن است. اين احتساب
اعداد آشكار و گويا ، مدلل مي دارد كه 114 سوره قرآن ، تمام قرآن را تشكيل
مي دهند و چيزي جز قرآن نيستند.
26- آمار كامپيوتر نشان ميدهد كه فقط
اين دو سوره كه با حرف ق آغاز مي شود ، داراي تعداد معيني ق (57 مورد )
هستند ، گوئي خداوند توانا مي خواهد با اشاره و كنايه بفرمايد كه خودش
تنها از تعداد حروف الفبا در سوره هاي قرآن با خبر است.
27- يك نمونه
در آيه 13 از سوره ق مدلل مي دارد كه هر كلمه و در حقيقت هر حروف در قرآن
مجيد به دستور الهي و طبق يك سيستم اعدادي بخصوصي كه بيرون از قدرت بشر
است گنجانيده شده است اين آيه مي فرمايد “عاد ، فرعون و اخوان لوط “ در
تمام قرآن مردمي كه لوط را نپذيرفتند ، قوم ناميده مي شوند. خواننده
بلافاصله متوجه مي شود كه اگر بجاي « اخوان » در سوره ق كلمه « قوم » بكار
بدره مي شد چه اتفاقي مي افتاد . در اين صورت ذكر كلمه قوم بجاي اخوان،
حرف « ق» در اين سوره 58 بار تكرار مي شد و عدد 58 به 19 قابل قسمت نيست و
لذا با تعداد 57 «ق» كه در سوره شورا مطابقت نمي كرد و جمع آن دو با تعداد
سوره هاي قرآن برابرنمي شد ، بدين معني كه با جايگزين كردن يك كلمه بجاي
ديگري نظم قرآن از بين ميرود.
28- تنها سوره اي كه با حرف « ن » آغاز ميشود ، سوره قلم است ( شماره 6 ) اين سوره 133 « ن » دارد كه به 19 قابل قسمت است ( 7×19).
29- سه سوره اعراف (شماره 7 ) مريم ( شماره 19 ) و ص ( شماره 38) كه با حروف « ص» شروع ميشوند، جمعاً 152 حرف « ص » دارند ( 8×19).
30- در سوره طه (شماره 20 ) جمع تعداد حروف « ط » و « هـ» 344 ميباشد ( 18 × 19) .
31- در سوره « يس » تعداد حروف « ي » و « س» 285 ميباشد ( 15×19).
32-
در هفت سوره 40 تا 46 كه با رمز « حم » شروع ميشوند تكرار حروف 2166
ميباشد (14*19) بنابراين تمام حروف اختصاري كه در ابتداي سوره هاي قرآن
قرار دارند . بدون استثناء در روش اعددي اعجاز آميز قرآن شركت دارند. بايد
توجه داشت كه اين روش اعدادي قرآن ، در مواردي ساده و در خور فهم اشخاص
معمولي است ، اما در موارد ديگر ، بسيار مشكل و پيچيده بوده و براي درك
آنها اشخاص تحصيل كرده بايد از ماشينهاي الكترونيكي كمك بگيرند .
33-
در سوره هاي شماره 2و3و7و13و19و30و31و32 كه با رمز « الم » شروع ميشوند
تعداد حروف الف ، لام ، ميم جمعاً 26676 مورد و قابل قسمت به 19 ميباشند (
1404*19).
34- در سوره هاي 20و26و27و28و36و42 كه با رمز « طس » يا يكي
از دو حرف مزبور (ط ، س) آغاز ميشوند تعداد دو حرف « ط » و «س» 494 مورد
ميباشد ( 26*19).
35- در سوره هاي 10و11و12و14و15 كه با رمز « الر»
آغاز مي شوند تعدا الف ، لام ، راء به اضافه تعداد ( راء ) تنها در سوره
سيزدهم ،9،97 مورد است كه اين عدد قابل قسمت بر عدد 19 مي باشد (511*19).
36- در سوره هايي كه با رمز يكي از حروف “ط“ “س“ و “م“ آغاز مي شوند ، تعداد حروف طاء و سين و ميم 9177 مورد مي باشد (438*19).
37- در سوره رعد ( شماره 13 ) كه با حرف رمزي “المرا“ آغاز مي شود ، تعداد حروف (الف ، لام ، ميم، را ) 1501 مورد مي باشد (79*19).
38-
در سوره اعراف (شماره 7) كه با حروف رمزي “المص“ شروع مي گردد تعداد وقوع
“الف“ 2572 مورد ، حرف “لام“ 1523 مورد ، حرف “ميم“ 165 و حرف “ص“ 98 مورد
كه جمعاً عدد 5358 بدست مي آيد(282*19).
39- در سوره مريم (شماره 19) كه با حروف “كهيعص“ شروع مي شود ، تعداد حروف (كاف ، ها ، يا ، عين ، صاد) 798 مورد مي باشد (42*19).
40- در سوره شورا (شماره 42) كه با حروف “حم عسق “ شروع مي شود ، تعداد حروف (حا ، ميم ، عين، سين ، قاف ) 570 مورد مي باشد(30*19).
41-
در سيزده سوره اي كه حرف “الف“ در لغت رمزي آنهاست (سوره هاي شماره 2 ، 3
، 7 ، 10 ، 11 ، 12 ، 13 ، 14 ، 29 ، 30 ، 31 ، 32و15 ) جمع الف هاي موجود
17499 مورد مي باشد(921*19).
42- در سيزده سوره فوق الذكر جمع حروف “لام“ 1870 مورد مي باشد(620*19).
43-
در هفده سوره اي كه حروف “ميم“ در لغت رمزي آنها ست (سوره هاي شماره 2 ، 3
، 7 ، 13 ، 32 ، 26 ، 28 ، 29 ، 31 ، 30 ، 40 ، 41 ، 42 ، 43 ، 44 ، 45 ،
46 ) جمع حروف “ميم“ 8683 مورد مي باشد (457*19).
درتاريخ ، كتابي سراغ
نداريم كه مانند قرآن طبق يك سيستم عددي تنظيم شده باشد بر اين حقيقت
علاوه بر 43 بند پيشين ، موارد زير نيز گواه صادقي است:
الف: كلمه
“الله“ 2698 مرتبه در قرآن تكرار شده كه مضربي از عدد 19 است (142 * 19 )
و تعداد حروف “بسم الله الرحمن الرحيم“ نيز 19 مورد مي باشد. مسئله جالب
اينكه در سوره اخلاص بعد از “قل هو الله احد “ جمله “ الله الصمد“ آمده در
صورتي كه اگر “هو الصمد“ مي آمد ، جمله صحيح بود. از نظر دسترو زباني بايد
“هو “ مي آمد اما با اين حال “الله“ آمده است ، اگر بجاي “الله“ “هو“ مي
آمد ، سيستم رياضي قران بهم مي ريخت و اين مسئله شباهت زيادي دارد به همان
“اخوان“ و “قوم“ در سوره “ق“.
ب: مورد جالب ديگر در سوره مريم حروف
مقطعه كهيعص مي باشد كه بصورت حروف آغازين آمده است ، اين حروف در سوره
مريم ، بصورت جداگانه ، با اين تعداد بكار رفته اند: حرف “ك“ 137 مرتبه،
حرف “ه“ 168 مرتبه ، حرف “ي“ 345 مرتبه ، حرف “ع“ 122 مرتبه، حرف ص“ 26
مرتبه. جمع اين ارقام به اين صورت است:
345+ 168+137+122+26= 897 كه
مضروب عدد 19 مي باشد (42*19) يعني مجموع تكرار حروف پنجگانه (ك، ه ، ي ،
ع ، ص،) سوره مريم (سوره شماره 19) علاوه بر آنكه برعدد 19 (تعداد حروف
بسم الله الرحمن الرحيم ) قابل تقسيم است، بر عدد 14 (كه تعداد حروف مقطعه
است) نيز قابل تقسيم مي باشد(798=57*14).
پ: در قرآن بعضي از كلمات با كلمه هاي ديگر كه از نظر معني با همديگر تناسب دارند يكسان به كار رفته اند. مثلاً :
1-
كلمه “حيوه“ 145 بار با مشتقات آن در قرآن بكار رفته است و به همان تعداد
(145 بار ) كلمه “موت يا مرگ“ با مشتقاتش بكار رفته است.
2- كلمه “دنيا “ 115 بار و كلمه “آخرت“ هم 115 بار بكار رفته است.
3- كلمه “ملائكه“ 88 بار در قرآن آمده است و كلمه “شياطين“ نيز به همان تعداد 88 بار بكار برده شده اند.
4-“حر“ يعني گرما 40 بار و كلمه “ برد“ يعني سرما نيز 40 بار بكار برده شده اند.
5- كلمه “مصائب“ 75 بار و كلمه “شكر“ نيز 75 بار
6- كلمه زكات 32 بار و كلمه “بركات“ نيز 32 بار .
7- كلمه “عقل“ ومشتقات آن 49 بار و كلمه “نور“ نيز با مشتقاتش 49 بار .
8- كلمه “يوم “ به معني روز و “شهر“ به معني ماه در قرآن به ترتيب 365 بار و 12 بار بكار رفته اند.
9- كلمه “رجل“ به معني مرد 24 بار و كلمه “امرأه “ به معني زن نيز 24 بار در قرآن بكار رفته اند.
10- كلمه “امام“ بصورت مفرد و جمع 12 بار در قرآن آمده است.
آيا اينها تصادفي است؟
ت:
تفاوتهايي د رحدود يك ده هزارم. ضمن بررسي سوره مريم و زمر ديدم كه نسبت
“درصد“ مجموع حروف ( ك، ه ، ي ، ع، ص) در هردو سوره مساوي است با اينكه
بايد در سوره مريم بيش از هر سوره ديگر باشد زيرا اين حروف مقطعه فقط در
آغاز سوره مريم قرار دارد. اما هنگاميكه محاسبات مربوط به نسبت گيري حروف
دو سوره را از رقم سوم اعشار بالاتر بردم روشن شد كه نسبت مجموع اين حروف
در سوره مريم يك ده هزارم (0001/0 ) بيش از سوره زمر است . اين تفاوتهاي
جزئي راستي عجيب و حيرت آوراست.
نتيجه:
1- يك مؤلف هر قدر هم كه
توانا باشد هر گز نمي تواند د رذهن خود حروف و اعدادي به اندازه معين
بگيرد سپس از آنها مقالات و يا كتابي بنويسد كه همچون قرآن حتي شماره ها و
حروف و كلمات آن نيز به اندازه و شمرده شده در آيد مثلاً حروف مقطعه “الم“
به ترتيب “الف“ بعد “ لام“ و سپس “ميم“ از ديگر حروف در سوره هاي مربوطه
بيشتر باشد. از طرف ديگر تعداد حروف مقطعه 14 حرف باشد يعني درست نصف
تعداد حروف الفباي عربي. اگر مشاهده كرديم انساني در مدت 23 سال با آن همه
گرفتاري ؛ سخناني آورد كه نه تنها مضامين آنها حساب شده و از نظر لفظ و
معني و محتوا در عاليترين صورت ممكن بود ؛ بلكه از نسبت رياضي و عددي حروف
چنان دقيق و حساب شده بود كه نسبت هر يك از حروف الفبا در هريك از سخنان
او يك نسبت دقيق رياضي دارد. آيا نمي فهميم كه كلام او از علم بي پايان
پروردگار سرچشمه گرفته است؟
2- رسم الخط اصلي قرآن را حفظ كنيد. تمام
محاسبات فوق در صورتي صحيح خواهد بود كه به رسم الخط اصلي و قديمي قرآن
دست نزنيم مثلاً اسحق و زكوه و صلواه را به همين صورت بنويسيم نه بصورت
اسحاق و زكات و صلاه . در غير اينصورت محاسبات ما بهم خواهد ريخت.
3-
عدم تحريف قرآن. در قران مجيد حتي كلمه و حرفي كم و زياد نشده و الا بطور
مسلم محاسبات كنوني روي قرآن فعلي صحيح از آب در نمي آمد و كلمات و حروف
حساب شده نظام كنوني حروف قرآن را بكلي به هم مي ريخت. پس اين نشانه ديگري
بر عدم كوچكترين تحريف در قرآن مجيد است.
حال فرموده پيامبر اسلام را ياد آوري مي كنم كه فرمود:
«عجائب
و شگفتيهاي قرآن پايان ناپذير است و قرآن ظاهرش خوشايند و باطنش عميق است.
عجائبش را نمي توان شمرد و غرائبش هرگز كهنه نشود مؤمن هرگاه قرآن بخواند
بوي عطر مانندي از دهانش خارج شود.»
«اميدوارم خوانندگان گرامي در
انجام وظيفه ديني و كتب ثواب اخروي و خشنودي پروردگار ، تاجايي كه مي
توانند اين معجزه را نشر و گسترش دهند تا اعجاز قرآن بيش از پيش روشن گشته
و اين كتاب شريف و گرانقدر از مظلوميت خارج و قانون زندگي واقعي گردد.
در
پايان با تمام وجود و با فريادي بلند به امت اسلامي مي گويم اي ملت اسلامي
قرآن را بخوانيد و عمل كنيد كه سعادت بشر در آن نهفته است.
يا دليل المتحيرين
در
يازدهم سپتامبر 2001ميلادي چند هواپيما با برجهاي دوقلوي نيويورك در
خيابان جرف هاربا طبقه 109 آن اصابت مي كند كه اين امر موجب بوجود آمدن
تشنج هاي سياسي واقتصادي و اجتماعي شد و نشان داد بنيا نهاي چپاول و
غارتگري سست و بي پايه مي باشد ؛ كه خداوند سبحان 1400 سال پيش توسط
پيامبر خود در قرآن كريم به اين موضوع اشاره مي كند.
سوره توبه ؛ جزء 11 و سوره 9 قرآن كريم مي باشد. روز حا دثه : 11/9/2001
كلمه 2001 آن جرف هار مي باشد. محل برج : خيابان جرف هار
خداوند در آيه 109 سوره به خرابي بنا اشاره مي فرمايد. طبقه اصابت : 109

نگارش در تاريخ شنبه بیست و دوم مهر 1385 توسط محمد فهیمی |

داشتن یک پیش زمینه ی فکری مختصر در مورد فراماسونری و اعداد و اشکال مقدس آن قبل از خواندن این مطلب ، لازم و ضروریست .

اگر تا به حال مطالعه ای در مورد فراماسونری نداشته اید مطلب "فراماسونری در یک نگاه" را که خلاصه ای  است از یک مقاله ی کامل و معتبر مطالعه کنید (اینجا کلیک کنید) .

 

امروز میخوام در مورد سه بنا صحبت بکنم . یک بنای کاملاً تقلیدی ، یک بنای مشکوک به ماسونی بدون و یک بنای کاملاً ماسونی و البته معرفی بزرگترین ماسون شناخته شده ی ایران (استاد اعظم ماسونری ایران) .

اولین مورد مربوط میشه به ساختمان موسسه مالی و اعتباری مهر سمنان .

قبل از صحبت از این بنا دوست دارم دوباره تاکید بکنم که ماسونی بودن قسمتی از معماری ساختمان یک موسسه یا نهاد (و یا حتی کل اون) دلیل بر ماسون بودن سازندگان و یا صاحبان اون نیست . . .

ضمن این که یک بنای ماسونی در کوچکترن جزئیات هم ماسونیست و نه فقط در ظاهر!

از نظر من این شباهتها در بیش از نود درصد موارد فقط و فقط تقلید هستن و من سعی دارم از این به بعد برای مثالها و ساختمانها نمونه ی غربی هم قرار بدم تا موضوع روشن تر بشه .

اما ساختمان موسسه مهر :

موسسه مهر سمنان

همونطور که در تصاویر میبینید برخلاف موارد قبلی موجود در این وبلاگ ، کل این ساختمان تشکیل یک ابلیسک نمیده! بلکه ابلیسک (ستونی با سطح مقطع مربعی و راس هرمی) در یک قسمت از اون قرار داره . جالبه که بدونید اگر اون هرم کوچک به تنهایی در بالای ساختمان قرار میگرفت هیچ معنای خاصی نداشت!

اما همونطور که میبینید بصورت یک ستون از بنا جدا شده!

موسسه مهر سمنان

اما این طرح از کجا تقلید شده؟

این برج من رو به یاد برجی دردبی انداخت که البته هر چهار گوشه ی اون ابلیسک داره (درمجموع چهار ابلیسک) :

این هم مقایسه ی این دو برج در یک تصویر :

مقایسه

تصویر برج موسسه مهر سمنان توسط آقای  حمیدرضا تبریزیان از سمنان برای من ارسال شده . ایشون یک عکس بسیار جالب دیگه هم برام فرستادن که دیدنش خالی از لطف نیست .

تصویری از میدان مطهری سمنان که شباهت به هیچ چیز غیر از چشم بزرگ (چشم جهانبین) سه گانه ی ارباب حلقه ها داره . . .

من که هرچقدر سعی کردم بین شکل و اسم این میدان ارتباط برقرار بکنم نشد و در همین لحظه لازم میینم یک احسنت به طراح خوش ذوق اون بگم !!!

تصمیم گرفتم اگر بشه از این به بعد همراه معرفی معماری ماسونی یک معماری غیر ماسونی هم معرفی بکنم!

چند وقت پیش عکسی توسط آقای "محسن محمدی" از کرمان برام ارسال شده که خیلی هم رو ماسونی بودنش تاکید کرده بودن . . .

من در این تصویر که مربوط میشه به یک سقاخانه هیچ علامت ماسونی ای نمیبینم :

این بنا تشکیل شده از یک آبخوری هشت ضلعی و بنای مخروطر شکل به عنوان سایبان کاربرد داره . به نظر من حتی اگر سایبان این بنا هرمی شکل هم بود نمیشد گفت ماسونیست یا تقلیدی از یک بنای ماسونی بوده!

............

من دلیل این مساله که برخی از دوستان برخی از بناهای کاملاً غیر ماسونی رو ماسونی میبینن ، ورود افرادی عجول و بعضاً کم سن و سال به عرصه ی وبلاگنویسی با موضوع فراماسونری میدونم . من خودم عکس یک سقاخانه در یکی از شهرهای شمالی کشور رو در یکی از همین وبلاگها دیدم که به دلیل داشتن سقف سفالی هرمی شکل (بهترین و مرسوم ترین نوع سقف در شما کشور) ، ماسونی معرفی شده بود که جای تاسف داره . . .

افرادی که با این کارهای خودشون با هدف جذب بازدیدکننده حساسیت مردم رو نسبت به چیزهای بی مورد برانگیخته میکنن تعدادشون کم نیست . اینها کسانی هستن که برای بروز بودن و جذب بیننده دست به هرکاری میزنن . از نظر من متاسفانه نتیجه ی کار این افراد زدگی و دوری جوانان از مسائل مربوط به فراماسونریست . . .

..........

اما مورد بعدی ، یک مورد معروف هستش که قبلاً هم در موردش صحبت کردم!

معماری ساختمان مجلس جدید . . .

من در ابتدای کار در مطلبی برای اولین بار غیر از هرمی بودن بنا به وجود دو عدد 33 و 13 در این بنا اشاره کردم که بدلیل بازدید کمی که داشتم زیاد دیده نشد .

طبق تحقیقات من این بنا قبل از انقلاب اسلامی ایران ، توسط یک معماری که سالها در امریکا ساکن بوده (حتی در اونجا تحصیلاتش رو به پایان رسونده) طراحی شده و بعد از بیش از ده سال کار اجرای اون طول کشیده .

ساخت این بنا بدون کم و کاست و بهمون شکلی که طراحی شده بود اجرا شده .

اما شخصی که نمیخواد اسمش رو ذکر بکنم ، برام چند تصویر فرستاده که باعث شد دوباره به این بنای عجیب بپردازم .

ایشون آدرس تصویر هوایی این ساختمان هرمی شکل رو در سایت "ویکی مپیا" فرستادن که دربردارنده ی یک نکته ی جالبه :

سایت ویکی مپیا چیزیه شبه ویکی مدیا با این تفاوت شما بجای دستکاری و ادیت مقالات ، نقشه ی کشور خودتون رو ادیت میکنید (مثلاً روی تصویر برج آزادی مینویسد "برج آزادی").

روی تصویر این ساختمان اسمش نوشته که بدلیل مشکلی که سیستم داشت از آخر به اول ننوشته شده . اما اگر نشانگر موس رو روی اون قرار بدید ، کلمه به شکل درست نشون داده میشه :

[ضمن این که این بنا علاوه بر هرمی شکل بودن ، از بالا بشکل هرم بدون راس دیده میشه .]

 

بله این کلمه چیزی نیست جز "لژ بزرگ ایران" . . .

البته این کار با توجه به بی درو پیکر بودن این سایت میتونه فقط یک شیطنت باشه!

اما چرا لژ بزرگ ایران؟

حتماً میدونید که افراد مورد توجه فراماسونری نخبه ها و سیاستمداران هستن . قبل از پیروزی انقلاب هم کشور داشت به سمتی پیش میرفت که اکثریت سیاستمدارانش رو بهایی ها تشکیل بدن . بهایی ها هم شرط اول ورود به فراماسونری (یعنی نداشتن تعصب مذهبی) رو دارا هستن .

جالبه که بدونید بسیاری از معماران بزرگ قرن اخیر ما هم بهایی بودن! برای مثال : حسین امانت طراح برج آزادی (شهیاد) .

حتما از خودتون میپرسید چه دلیلی داره که بنای مجلس ماسونی باشه؟!

معلومه دیگه  . . .

چون تاثیر گذارترین سیاسیون کشور قراره توش رفت و آمد داشته باشن و هدف فراماسونری هم این بوده که حدالامکان نمایندگان از بین فراماسونها انتخاب بشن .

حالا جایی که تعداد زیادی فراماسون دور هم جمع میشن چیه؟

آفرین! لژ . . .

.

اما برای این که موضوع بیشتر روشن بشه ، میخوام یکی از معروفترین فراماسونهای ایران رو معرفی بکنم .

اون کسی نیست جز "جعفر شریف امامی" .

آقای شریف امامی که در آینده بیشتر درموردش و افراد مثل اون صحبت خواهم کرد در دوران حیاتش (و البته حیات رژیم شاهنشاهی) به عالیترین مقامات فاماسونری که لازمه رسیدن به درجات بالای سیاسی بودن دست پیدا کرد .

.

ایشون در فراماسونری به درجه ی "استاداعظم" رسیدن و در سیاست به مقامات سرپرستی بنیاد پهلوی ، ریاست مجلس سنا و البته بالاترین مقام ممکن یعنی نخست وزیری رسیدن .

از اونجایی که ایشون بالاترین مقام فراماسونری ایران بود ، اثبات ماسون بودنش بسیار ساده ست!

اشاره به ماسون بودن و مقام "شریف امامی" در فراماسونری ، در سایت ویکی پدیا :

در واقع پای مدرک ماسونری تمام ماسونهای ایران باید توسط ایشون امضا میشد . برای مثال به مدرک زیر که مدرک تایید طی سه درجه ی اولیه ی یک فراماسون تازه کارهستش که توسط ایشون به امضا رسیده .

(البته اسم "شریف امامی" مخدوش بود ، من هم بدلیل منحرف نشدن بحث اسم اون ماسون تازه کار صاحب این مدرک رو هم پوشوندم)

برای دیدن تصویر این سند در اندازه ی بزرگتر ، اینجا کلیک کنید!

علامت گونیا و پرگار به وضوح در بالای این مدرک دیده میشه ، بجای حرف – هم یک کتاب قرار داره اما دوبز (نماد شیطان) در دوطرف اون دیده میشن . جالبه که در بالای اون نوشته شده "همه ی ما به خدا اعتقاد داریم" . به نظر شما منظور از خدا ، خدای یگانه "الله" بوده؟ قطعاً نه . . .

نمونه ی این جمله روی دلار آمریکا هم دیده میشه که برخی حضورش رو روی دلار از اقدامات انجام شده در جنگ سرد میدونن ، که من این حرف رو قبول ندارم و منظور از god رو خدای دیگری غیر از پروردگار یگانه است .

جالبه که بدونید بعد از انقلاب قانون ضد فراماسونری به تصویب رسید و ماسونها مجبور به ادامه ی مخفیانه به  فعالیتهاشون شدن .  

 

نگارش در تاريخ چهارشنبه بیست و دوم شهریور 1385 توسط محمد فهیمی |

 

۲۰ راز برای موفقیت در زندگی

 

 

۱ـ در خانه محیط عاطفی مناسب ایجاد كنید

برای ایجاد آرامش در خانه به هر بحرانی و پیشامدی عكس العمل نشان ندهید و از منابع استرس و اختلاف بپرهیزید .
۲ـ فقط یك همسر خوشحال ، یاری بخش است .

 همسر شما شریك زندگی شما است . مطلوب تر است كه همیشه از همسرتان قدرشناسی كنید ابتدا فقط با بیان یك كلمه متشكرم آغاز كنید، متشكرم ! بعد صادقانه آن را ادامه دهید بعد از مدتی متوجه می شوید كه شما نیز مانند همه زوج های موفق احساس خرسندی و خوشحالی می كنید و در همه كارها یاری دهندهٔ هم هستید .
۳ـ به دلیل عصبانی شدن ، خود را سرزنش نكنید .
اهمیتی ندارد كه شما چه كسی هستید و چقدر محكم و استوار می باشید ولی گاهی پیش می آید كه براحتی استحكام و استواری خود را از دست بدهید . شما ممكن است عصبانی شده و یا صدای خود را بلند كنید . و یا به چیزی مشت زده و یا شی را پرتاب كنید !!

اما جز در مواردیكه نتیجه خشم شما آسیب رساندن به خود و یا شخص دیگر است از خشم و غضب خود درگذرید و بپذیرید كه صرفاً یك انسان هستید و به روال عادی به زندگی خود ادامه داده و با خود عهد كنید كه كمتر عصبانی شوید . همچنین وقتی افراد خانواده نیز عصبانی شدند سریع آنها را ببخشید .
۴ـ به عهد خود وفا كنید
مطمئناً هیچ فردی كامل نیست . گاهی به دلایل مختلف در انجام وعده های كوتاهی نموده اید یا وعده خود را فراموش كرده اید یا كاری فوری پیش آمده كه مانع از انجام آن شده است و ما با آوردن دلایل ظاهراً منطقی مانند اینكه : سعی كردم ولی خیلی مشغول بودم و جملاتی شبیه به آن و سعی در منطقی جلوه دادن كارمان می كنیم . ولی برای شخص مقابل این جملات تسلی بخش نیست و به نظر اكثر مردم یك قول یا یك وعده تحقق نیافته دلیل بر بی اساس بودن سایر تعهدات می باشد . بیاد داشته باشیم اگر می خواهیم كاری را انجام دهید به كسی قول ندهید مگر آنكه كاملا مطمئن باشید كه می توانید آن را حتماً عملی سازید . ما با تحقق و عده های خود باعث می شویم كه مردم برای شما و صحبت های شما ارزش قائل شوند در نتیجه زندگی شما در محیط خانوادگی بسیار زیباتر می شود .
۵ـ سختی ها را آسان بگیرید .
یكی از روش های مؤثر در مقابله با مشكلات و سختی ها ، عقب نشینی از موقعیت موجود و نگریستن به موضوع به طریقی فكاهی و طنز آمیز می باشد . البته منظور این نیست كه برای حل مشكلات هیچ تلاشی و كوششی نكنید بلكه باید در ضمن تلاش بیاد داشته باشیم كه كنترل همه امور به دست ما نیست و از توان ما خارج است . پس مزاح مشكلات شما را حل نمی كند بلكه صرفاً دید و احساس بهتری به شما می دهد و به شما یادآوری می كند كه بدون كاستن از اهمیت كارها و مسئولیت های خود ، آنها را خیلی جدی نگیرید !!
۶ـ هیچ فرصتی را برای بیان دوستت دارم از دست ندهید
نمی توان تصور كرد كه بیان چیزی به اندازه گفتن دوستت دارم آسان باشد . ولی اكثر والدین یا همسران بندرت پیش آمده كه به یكدیگر بگویند دوستت دارم .
بیان عبارت دوستت دارم به اطرافیان حس خوبی می دهد و در واقع ما به آنها یادآوری می كنیم كه تنها نبود و به آنها اهمیت می دهید و اعتماد به نفس را در آنان افزایش می دهید و به خود شما نیز حس خوبی می دهد . بیان خالصانه دوستت دارم به فرزند و همسر باعث می شود بسیاری از اشتباهات را در نظر افراد مورد علاقه شما بزداید .
اوقات مناسب بسیاری برای چنین بیان عشقی وجود دارد :
ـ هنگام ورود به منزل .
ـ درست قبل از ترك منزل
ـ پیش از خواب
ـ بعنوان اولین كلمه هنگام صبح
پس این عادت را در خانواده خود پرورش دهید !! و نتیجه آن را ببینند . اگر شك دارید امتحان كنید .
۷ـ هم صحبت خوبی انتخاب كنید .
اكثر ما تحت تاثیرات مثبت یا منفی كسانی هستیم كه وقت بیشتری را با آنان می گذاریم . كودكان تحت تاثیر والدین خود هستند و همسران و خواهران و برادران تحت تاثیر یكدیگر هستند و ما تحت تاثیر همكاران ، دوستان و همسایگان خود قرار داریم . بنابراین بی اندازه اهمیت داردكه با تعقل و تفكر درست ، كسانی را كه می خواهید وقت خود را با آنها بگذرانید انتخاب نمایید .
۸ـ خود را دست كم نگیرید .
درصد بالایی از ما این عادت منفی داریم كه خود را دست كم گرفته و وضع خود را بیش از اندازه و وخیم می دانیم . به عنوان مثال تصور می كنیم كه یا خیلی چاق هستیم یا خیلی بلند قد هستیم و یا كوتاه قد هستیم و یا هیچ كاری را به خوبی نمی توان انجام دهم و ...
اشكال كار این است كه ما اهمیتی به جنبه های خارق العاده و صافت مثبت خود نمی دهیم . دست كم گرفتن سهم بسزایی در كاهش اعتماد به نفس و افزایش احساسات منفی ایفا می كند . دست كم گرفتن خود بجای آنكه كاستی شما را رفع كند بر عكس باعث تقویت آنها می شود . كسانی كه معمولاً خود را دست كم می گیرند افرادی شاكی به نظر می رسند كه ارزشی برای زندگی خود قائل نیستند و به علاوه الگوی بدی برای فرزندان ، خانواده و دوستان خود به حساب می آیند . مسلما هر كسی جنبه هایی دارد كه می تواند آن را اصلاح كند . آگاه باشید كه برای اصلاح هر موردی ، بدترین كار انتقاد و سرزنش خود است .
بهترین كار آن است كه بدانیم قابلیت بالائی برای پیشرفت در من است و تصمیم بگیریم و با خود عهد بندیم كه صبر و شكیبایی خود را افزایش دهیم و همچنین خود را در مقابل دیگران و حتی در خلوت خود دست كم نگیریم . ما باید بدانیم كه هیچ كس كامل نیست اما دست كم گرفتن درمان این واقعیت نیست پس خود را دست كم نگیریم !!
۹ـ خانه خود را انباشته از شواهد عشق و محبت كنید .
در زندگی اتفاقات پریشان كننده فراوانی روی می دهد و در كنار آن مسائلی وجود دارد كه انسان را بیاد مشكلاتی می اندازند كه با آن دست به گریبان است . شواهد عشق ممكن است شامل هر چیزی زیبا و هنری باشد كه شما را به یاد عشق ، مهربانی ، آرامش و شفقت بیندازد . كار هنری كودكان ، شاخه های گل ، شعری زیبا و فلسفی قرار گرفته بر دیوار ، كتاب های روح بخش و پر محبت روی میز یا عكس هایی از افراد دوست داشتنی هر كدام می تواند احساس خوبی به فرد بدهد .
شخصی می گفت كه من موارد تایید كننده و مثبت حاوی عشق را خوشنویسی می كنم و به دیوار اطاقم می چسبانم پس شما نیز می توانید از امروز خانه خود را از شواهد عشق و محبت لبریزتر نمایید و هر وقت وارد اتاق می شوید خوشحال شوید .
۱۰ـ اجازه ندهید كمبودهای مالی شما را شكست دهند .
با كمبودهای مالی كه یك واقعیت زندگی است چه باید كرد ؟
در جواب باید گفت طریق نگرش به این مطلب تا حد زیادی كیفیت زندگی ما را در منزل تحت تأثیر قرار می دهد . گاهی فرد بجای آنكه بیرون برود و با مبلغی ناچیز زمان خوشی را سپری كند وقت خود را صرف گله و شكایت از كمبودهای مالی می نماید ما ، در رویاهای خود به آرزوهای بزرگتر كه حتی ممكن است احتمال دسترسی به آن خیلی كم باشد می اندیشیم ولی كارهای كوچكتری كه به همان اندازه لذت بخش است و در توان ما می باشد فكر نمی كنیم .
افرادی هستند كه از امكانات محدود توانسته اند حداكثر استفاده را ببرند و حتی از سفرهای یكروزه لذت بسیاری ببرند بدون اینكه از تنگدستی گله كنند . پس ما اگر بجای آنكه راجع به آنچه داریم و قادریم انجام دهیم ، به آنچه نداریم یا قادر نیستیم انجام دهیم فكر كنیم در واقع بین آنچه داریم و آنچه می خواهیم شكافی ایجاد می كنیم و این شكاف علت اساسی استرس است كه می توانیم آنرا بطریقی محو كنیم . البته منظور این نیست كه برای آن بیشتر تلاش نكنیم بلكه باید از آنچه اكنون داریم تا آنجا كه می توانیم لذت ببریم و اگر این كار را انجام دهیم در زندگی به خوشی دست پیدا می كنیم كه ما را متعجب می كند .
۱۱ـ با اوقات تلخی نخوابید .
با اعمال این سیاست كلی كه هیچ كسی عصبانی و دلخور به رختخواب نرود ، در می یابیم كه عشق و بخشش هیچ گاه از ما دور نیست و به یاد خواهیم داشت كه افراد یك خانواده هستیم و علیرغم تمام مشكلات و عدم توافق ها باز هم به یكدیگر عشق می ورزیم و به یكدیگر احتیاج داریم و برای هم ارزشی بسیار قائل هستیم . این طرز تفكر كه با عصبانیت و دلخوری به رختخواب رفتن هیچ خوب نیست یك روش تنظیم مجدد درونی است كه خانواده را از دسترس دشمنی و تنفر به یكدیگر حفظ می كند . پس بیایید امتحان كنیم و هر شب بدون عصبانیت بخوابید و هر روز با عشقی در قلب خود و با این نگرش كه امروز روز جدیدی است از خواب بیدار شوید . مطمئناً انجام آن كار آسانی نیست ولی نتیجه بسیار عالی دارد .
۱۲ـ غیبت نكنید .
انجام این عادت زشت یعنی غیبت كردن مانند زدن فردی است كه به زمین افتاده است زیرا شخصی كه غیبت او را می كنید نمی تواند از خود دفاع كند .
البته محو كردن این عادت آسان است كافی است كه به زشتی این عادت پی ببرند ممكن است خیلی دیر متوجه زشتی این عمل شوید ولی به هر حال سخت نگیرید !!
شكر خدا را كنید كه به هر حال متوجه این عادت زشت شده اید و حالا می خواهید آن را محو كنید . كافی است كه خود را درست در زمان غیبت كردن غافلگیر نمایید و به خود بگویید :
دوباره دارم پشت سر دیگری غیبت می كنم ! بعد به آرامی حرف خود را عوض كنید .
همچنین وقتی اطرافیان شما درباره دیگران صحبت می كنند شما می توانید از درگیر شدن در آن پرهیز كنید و سعی كنید موضوع صحبت را با سكوت ، بیان مطلبی بهتر ، دفاع از شخص مورد انتقاد ، تغییر موضوع بحث را تغییر دهید . فواید كاستن از میزان غیبت مهیج است ! واحساس خوبی به شما دست می دهد ! پس بهتر است شما نیز امتحان كنید .
۱۳ ابتدا باید تصمیم بگیرید كه چه می خواهید .
ما می توانیم در زندگی مان هر چیز را كه آرزو می كنیم داشته باشیم به شرط اینكه خیال شما شفاف و آشكار باشد . زیرا مشكل اینجاست كه ما یك تصور روشن و اهداف به تعداد كافی نداریم و زمانی را برای مشخص كردن تصمیم ها و آرزوها نمی گذاریم .
۱۴ـ یك جدول زمانی برای دستیابی به اهدافتان تنظیم نمائید .
شما مجبورید برای به انجام رسانیدن اهدافتان در یك چارچوب زمانی مطمئن ، دست به یك تلاش فكری بزنید . بدون داشتن یك چارچوب زمانی ، شما هدفی ندارید بلكه فقط آرزو خواهید داشت و آرزوها فقط سبب نا امیدی می شوند پس شما می توانید با یك جدول زمان بندی به آرزو و اهدافشان خواهید رسید .
۱۵ـ اجازه ندهید انجام فعالیت ها به تعویق بیفتد .
شما همیشه می توانید برای تاخیر ما بهانه ای بیاورید . اجازه ندهید این اتفاق بیفتد . كلید شروع كار ، در حركت امروز است . تعللی نكنید . خودتان را به حركت بیندازید .
۱۶ـ هر روز در حركت باشید .
از انجام روزانه بعضی از اموری كه شما را به اهدافشان نزدیك می كند غفلت نورزید . دائماً از خودتان بپرسید : این فعالیتی را كه دارم انجام می دهم مرا به اهدافم نزدیكتر می كند یا مرا از آنها دور می سازد . وقتی شما به جلو حركت می كنید ، اهدافشان نیز ، در حركت خواهند بود . پس درنگ جایز نیست شروع كنید و سختی هایی را كه در این راه به شی وارد می شود تحمل كنید .
۱۷ـ قدرشناسی خود را بروز دهید !!!
یكی از دلایل رنجش ازدواج ها و بیشتر روابط خانوادگی احساس فقدان قدرشناسی است ! متاسفانه بسیاری از ما به این دلیل كه هر روز با اعضای خانواده خود در ارتباط مستقیم هستیم فراموش كرده ایم قدر شناسی خود را به یكدیگر نشان دهیم .
نوجوانانی كه احساس می كنند ارزشمند هستند و بیشتر مورد قدردانی قرار گرفته و در نتیجه بیشتر در دسترس بوده اند و آنها می آموزند كه قدر خود را بدانند . همسرانی كه از آنها تشكر شده است ، شوهران خود را دوست دارند و آنها را تحسین می كند و بر عكس . همین امر در مورد خواهر و برادر هم زمانی كه در یك خانه هستند و هم زمانی كه بزرگ شده و مستقل می شوند صادق است .
۱۸ـپر محبت صحبت كنید
عاداتی مانند غیبت كردن ، با لحن تند و كنایه دار صحبت كردن ، دشنام و سخنان زشت به زبان آوردن ، سخنان منفی در مورد زندگی ، حرف زشت و غیر محترمانه زیر لب زمزمه كردن و سایر انواع سخن های منفی از عاداتی به شمار می روند كه در ظاهر بی ضرر بوده ولی در واقع پیامدی دراز مدتی را به دنبال دارند .
آیا تا بحال احساس خود را هنگام صحبت تند و منفی ارزیابی كرده اید ؟ حتماً موافق هستید كه احساس خوبی را در برندارد . بیان كلمات تند معمولاً احساس استرس و خشونت رادر پی دارد و باعث می شود یك نوع بیماری ناخوشایند در قلب شما خانه كند . همچنین تند صحبت كردن باعث می شود كه آسایش روزمان را بر هم بزند و در نتیجه ناخواسته احساسات منفی و دركنار آن احساس بدگمانی را تجربه می كنیم . اما بر عكس آن هم صادق است وقتی بیشتر كلمات ما از مهربانی و عشق سرچشمه بگیرند احساس آرامش و كمال را تجربه كرده و باعث خلق دنیایی پر از مهر و محبت می شویم .
۱۹ـ اشتباهات را تكرار نكنید .
با قدری تفكر ، متوجه می شویم اشتباهات ما واقعاً آنچنان بزرگ نیستند . در حقیقت اشتباهات برای یادگیری و رشد ما لازم است ولی مشكل وقتی پیش می آید كه ما نخواهیم اشتباهات خود را پذیرا باشیم و دوباره اشتباهات تكرار شوند . اقرار به اشتباهات و تصمیم برای تغییر آنها احساس رهایی خواهید كرد و به این ترتیب هیچ وقت مجدداً آنرا تكرار نخواهید كرد .
۲۰ـ جلسات خانوادگی داشته باشید .
هدف از جلسات خانوادگی فراهم آوردن محیطی دوستانه و غیر تدافعی برای دو نفر یا تعداد بیشتری از افراد خانواده است كه یكدیگر را دوست دارند كه بتوانند آزادانه مسائل خود را مطرح كنند . جلسات خانوادگی در یادآوری وجود عشقی مشترك بین شما مؤثری می باشد . جلسات خانوادگی زندگی شما را كامل می كند و شما را بعنوان یك خانواده به هم نزدیك می سازد شما نیز این جلسات را تشكیل دهید و
نتایج آن را ببیند .

نگارش در تاريخ سه شنبه دهم مرداد 1385 توسط محمد فهیمی |

 

عوامل دگرگون ساز

عوامل دگرگون ساز شامل گرما، فشار و سيالاتي مانند آب است که از نظر شيميايي فعالند.

نقش گرما :

افزايش دما موجب تحرک مواد سيّال سنگ مي شود. همچنين افزايش دما باعث بروز واکنش هاي دگرگوني مي شود که بسياري از آنها در دماي بالا اتفاق مي افتند. سنگ ها هنگامي که گرما دريافت مي کنند، منبسط مي شوند و حالت خميري به خود مي گيرند و حتي ممکن است به آرامي جريان پيدا کنند.

 

نقش رفتار :

اگر فشار همه جانبه (در تمام جهات) به سنگ وارد شود، نتيجه آن متراکم شدن جسم و تبلور کاني هايي با وزن حجمي زيادتر است. اگر فشار، جهت دار باشد (در بعضي جهات بيش از جهات ديگر باشد) در سنگ تغييراتي به وجود مي آيد که پيدايش چين خوردگي و شکستگي از مهمترين آنهاست.

 

 

 

نقش سيالات :

با افزايش دما، آب از کاني هاي آبدار خارج شده و به انجام واکنش هاي شيميايي کمک مي کند. همچنين آب مي تواند با جابه جا کردن يون ها، ترکيب کاني ها را عوض کند. دي اکسيد کربن، اکسيژن، گوگرد و اسيدها هم در دگرگون کردن سنگ ها نقش دارند.

 

 

اقسام دگرگوني

دگرگوني مجاورتي :

دگرگوني مجاورتي، زماني رخ مي دهد که ماگما در لابه لاي سنگ هاي ديگر نفوذ کند. سنگ ها در مجاورت ماگما، از ماگما گرما مي گيرند و دچار دگرگوني مي شوند.

 

دگرگوني ناحيه اي :

اين دگرگوني، منطقه وسيعي را دربر مي گيرد و به دو صورت دفني و حرکتي : حرارتي اتفاق مي افتد.  دگرگوني دفني، زماني رخ مي دهد که سنگ ها در زير لايه اي به قطر بيش از 10 کيلومتر رسوب يا سنگ قرار بگيرند. در اين شرايط، تأثير توأم فشار و گرماي دروني زمين باعث تبلور مجدد کاني هاي موجود در سنگ مي شود. سنگ هاي حاصل از دگرگوني دفني، بدون لايه اند.

 

دگرگوني حرکتي : حرارتي :

مربوط به زماني است که سنگ ها در ميان دو نيروي جانبي که باعث ايجاد چين خوردگي ها و رشته کوه ها مي شود، به دام بيافتند. اين سنگ ها با تحمل فشار جهت دار، حالت لايه دار، به خود مي گيرند.

 

دگرگوني گرمايي (هيدروترمال) :

اين دگرگوني حاصل تأثير آب بسيار داغ بر سنگ ها و ايجاد تغييرات شيميايي در آنهاست.

 

 

بافت

الف) اندازه دانه ها:

عموماً در طي دگرگوني، کاني هاي دانه ريز با هم يکي مي شوند و کاني هاي دانه درشت را به وجود مي آورند؛ به اين عمل، تبلور دوباره مي گويند. گاهي نيز بر اثر نيروهاي وارده، سنگ ها خرد مي شوند و دانه ها شکسته مي شوند.

 

ب) شکل دانه ها:

اگر کاني هاي ورقه اي در جهت عمود بر فشار جهت دار قرار بگيرند، اندازه آنها بزرگ مي شود و سنگ، شکل ورقه ورقه يا فلس مانند پيدا مي کند که به آن شيستوزيته مي گويند. در دگرگوني شديد، کاني هاي غير ورقه اي مانند کوارتز و فلدسپات نيز تا حدي پهن مي شوند و سنگ، منظره اي نواري به خود مي گيرد. به اين جهت يافتگي، فولاسيون مي گويند.

 

 

تغيير در کاني ها

1- کاني ها بدون تغيير ترکيب شيميايي رشد مي کنند؛ مانند رشد بلورهاي کوارتز در سنگ.

2- کاني ها بدون تغيير ترکيب بر اثر شدت درجات دگرگوني به کاني ديگري تبديل مي شوند؛ مثل تبديل گرانيت به الماس.

3- کاني ها با هم واکنش مي کنند و کاني جديدي را تشکيل مي دهند؛ مانند پديد آمدن ولاستونيت از ترکيب کليست  کوارتز.

4- آب و يا سيالات وارد ترکيب کاني مي شود و يا از آن خارج مي شود.

  

طبقه بندي سنگ هاي دگرگوني

1- داراي جهت يافتگي :

از اين گروه سنگ لوح، مي توان شيست گنيس را نام برد.

 

2- فاقد جهت يافتگي :

از اين گروه مرمر، مي توان کوارتزيت و هورنفلس را نام برد.

نگارش در تاريخ شنبه دهم تیر 1385 توسط محمد فهیمی |

در میان کتب آسمانی،قرآن کریم تنها کتابی است که از روز «رستاخیز» به تفصیل سخن رانده و در عین اینکه تورات نامی از این روز به میان نیاورده و انجیل جز اشاره مختصری ننموده در قرآن کریم در صدها مورد با نام های گوناگون ، روز رستاخیز را یاد کرده و سرنوشتی را که جهان و جهانیان در این روز دارند،گاهی به اجمال و گاهی به تفصیل بیان نموده است.
روز قیامت و رستاخیز

در میان کتب آسمانی،قرآن کریم تنها کتابی است که از روز «رستاخیز» به تفصیل سخن رانده و در عین اینکه تورات نامی از این روز به میان نیاورده و انجیل جز اشاره مختصری ننموده در قرآن کریم در صدها مورد با نام های گوناگون ، روز رستاخیز را یاد کرده و سرنوشتی را که جهان و جهانیان در این روز دارند،گاهی به اجمال و گاهی به تفصیل بیان نموده است.

و بارها تذکر داده که ایمان به روز جزا (روز رستاخیز) همتراز ایمان به خدا و یکی از اصول سه گانه اسلام است که فاقد آن (منکر معاد) از آیین اسلام خارج و سرنوشتی جز هلاکت ابدی ندارد.

و حقیقت امر نیز همین است ، زیرا اگر از جانب خدا حسابی در کار و جزاء و پاداشی در پیش نباشد، دعوت دینی که مجموعه ای از فرمان ها خدا و اوامر و نواهی اوست،کمترین اثری در بر نخواهد داشت و وجود و عدم دستگاه نبوت و تبلیغ در اثر،مساوی خواهدبود بلکه عدم آن بر وجودش رجحان خواهد داشت، زیرا پذیرفتن دین و پیروی از مقررات شرع و آیین، خالی از کلفت و سلب آزادی نیست و در صورتی که متابعت آن اثری در بر نداشته باشد هرگز مردم زیر بار آن نخواهند رفت و از آزادی طبیعی دست بر نخواهند داشت.

و از اینجا روشن می شود که اهمیت تذکر و یاد آوری روز رستاخیز ، معادل با اهمیت اصل دعوت دینی است.

و هم از اینجا روشن می شود که ایمان به روز جزاء مهمترین عاملی است که انسان را به ملازمت تقوا و اجتناب اخلاق ناپسندیده و گناهان بزرگ وادار می کند چنانکه فراموش ساختن یا ایمان نداشتن به آن،ریشه اصلی هر بزه و گناهی است.

خدای متعال در کتاب خود می فرماید:

ان الذین یضلون عن سبیل الله لهم عذاب شدید بما نسوا یوم الحساب (۱)

«کسانی که از راه خدا بیرون رفته و گمراه می شوند، برای ایشان عذابی است سخت در مقابل اینکه روز حساب را فراموش کردند.»

چنانکه پیداست در آیه کریمه، فراموشی روز حساب منشا هر گمراهی گرفته شده است. تامل در آفرینش انسان و جهان و همچنین در غرض و هدف شرایع آسمانی در پیش بودن چنین روزی (روز رستاخیز) را روشن می سازد.

ما وقتی در کارهایی که در آفرینش تحقق می پذیرد،دقیق می شویم می بینیم که هیچ کاری (که به طور ضرورت به نوعی ازحرکت نیز مشتمل است) بدون غایت و هدف ثابت انجام نمی یابد و هرگز خود کار به طور اصالت و استقلال مقصود و مطلوب نیست بلکه پیوسته مقدمه هدف و غایتی است و بپاس آن مطلوب می باشد حتی در کارهایی که به نظر سطحی بی غرض شمرده می شوند مانند افعال طبیعی و بازی های بچگانه و نظایر آنها اگر به دقت نگاه کنیم غایت ها و غرض هایی مناسب نوع کار می یابیم چنانکه در کارهای طبیعی که عموما از قبیل حرکت می باشد غایتی که حرکت به سوی آن است غایت و غرض آن است و در بازی های بچگانه مناسب نوع بازی غایتی است خیالی و وهمی که مطلوب از بازی همانا رسیدن بدان است.

البته آفرینش انسان و جهان، کار خداست و خدا منزه است از اینکه کار بیهوده و بی هدف انجام دهد و دائما بیافریند و روزی دهد و بمیراند و باز بیافریند و روزی دهد و بمیراند و همچنین درست کند و به هم زند بی اینکه از این آفرینش غایت ثابتی را بخواهد و غرض پا برجایی را تعقیب کند.

پس ناچار برای آفرینش جهان و انسان،هدف و غرض ثابتی در کار است و البته سود و فائده آن به خدای بی نیاز نخواهد برگشت و هر چه باشد به سوی آفریده ها عاید خواهد شد، پس باید گفت که جهان و انسان به سوی یک آفرینش ثابت و وجود کاملتری متوجهند که فنا و زوال نپذیرد.

و نیز وقتی که از نظر تربیت دینی در حال مردم دقیق می شویم می بینیم که در اثر راهنمائی خدایی و تربیت دینی، مردم به دو گروه نیکوکاران و بدکاران منقسم می شوند،با این حال در این نشاه زندگی تمیز و امتیازی در کار نیست بلکه بالعکس و علی الاغلب پیشرفت وموفقیت از آن بدکاران و ستمکاران می باشد و نیکوکاری توام با گرفتاری و بدگذرانی و هر گونه محرومیت و ستمکشی می باشد. در این صورت، مقتضای عدل الهی آن است که نشاه دیگری وجود داشته باشد که در آن نشاه هر یک از دو دسته نامبرده جزای عمل خود را بیابند و هر کدام مناسب حال خود زندگی کنند.

خدای متعال در کتاب خود به این دو حجت اشاره نموده می فرماید:

و ما خلقنا السموات و الارض و ما بینهما لا عبین ما خلقناهما الا بالحق و لکن اکثرهم لا یعلمون (۲)

«ما آسمان و زمین و آنچه را که در میان آنهاست بیهوده نیافریدیم [آنها را جز به حق و از روی حکمت و مصلحت خلق نکردیم و لکن اکثر این مردم آگاه نیستند] (این احتمال دور از خرد، گمان کسانی است که به خدا کافر شدند،وای به حال این کافران از آتش که به کفار وعده داده شده! آیا ما کسانی را که ایمان آوردند و کارهای نیک کردند مانند کسانی قرار خواهیم داد که در زمین افساد می کنند؟یا پرهیزکاران را مانند اهل فجور قرار خواهیم داد؟) »

و در جای دیگر که هر دو حجت را در یک آیه جمع نموده،می فرماید:

ام حسب الذین اجترحوا السیئآت ان نجعلهم کالذین آمنوا و عملوا الصالحات سواء محیاهم و مماتهم ساء ما یحکمون و خلق الله السموات و الارض بالحق و لتجزی کل نفس بما کسبت و هم لا یظلمون (۳)

«آیا کسانی که به جرم و جنایتها پرداخته اند، گمان می برند که ما آنان را مانند کسانی که ایمان آورده و کارهای نیک انجام داده اند قرار خواهیم داد ؟ به طوری که زندگی و مرگشان برابر باشد، بد حکمی است که می کنند! خدا آسمانها و زمین را آفرید به حق (نه بیهوده) و برای اینکه هر نفس به آنچه با عمل خود کسب کرده جزا داده شود بی اینکه به مردم ستم شود.»

▪ بیان دیگر :

در بحث ظاهر و باطن قرآن در بخش دوم کتاب اشاره کردیم که معارف اسلامی در قرآن کریم،از راه های گوناگون بیان شده است و راه های نامبرده به طور کلی به دو طریق ظاهر و باطن منقسم می شود.

بیان از طریق ظاهر بیانی است که مناسب سطح افکار ساده عامه می باشد به خلاف طریق باطن که اختصاص به خاصه دارد و با روح حیات معنوی درک می شود.

بیانی که از طریق ظاهر سرچشمه می گیرد خدای متعال را فرمانروای علی الاطلاق جهان آفرینش معرفی می کند که سراسر جهان ملک اوست ،خداوند جهان فرشتگان بسیار بیرون از شمار آفرید که فرمانبران و مجریان اوامری هستند که به هر سوی جهان صادر می فرماید و هر بخش از آفرینش و نظام آن ارتباط به گروه خاصی از فرشتگان دارد که موکل آن بخش هستند.

نوع انسان از آفریدگان و بندگان او هستند که باید از اوامر و نواهی او پیروی و فرمانبرداری کنند و پیغمبران حاملان پیامها و آورنده شرایع و قوانین او هستند که به سوی مردم فرستاده و جریان آنها را خواسته است. خدای متعال از این روی که به ایمان و اطاعت ، وعده ثواب و پاداش نیک داده و به کفر و معصیت ، وعید عقاب و سزای بد داده و چنانکه فرموده، خلف وعده نخواهد نمود و از این روی که عادل است و مقتضای عدل او این است که در نشاه دیگری دو گروه نیکوکاران و بدکاران را که در این نشاه ، موافق خوبی و بدی خود زندگی نمی کنند از هم جدا کرده خوبان را زندگی خوب و گوارا و بدان را زندگی بد و ناگوار عطا نماید.

خدای متعال به مقتضای عدل خود و وعده ای که فرموده گروه انسان را که در این نشاه می باشند بدون استثنا پس از مرگ دوباره زنده می کند و به جزئیات اعتقادات و اعمالشان رسیدگی حقیقی می نماید و میان ایشان بحق قضاوت و داوری می فرماید و در نتیجه حق هر ذی حق را به وی می رساند و داد هر مظلومی را از ظالمش می گیرد و پاداش عمل هر کس را به خودش می دهد،گروهی به بهشت جاودان و گروهی به دوزخ جاودان محکوم می شوند.

این بیان ظاهری قرآن کریم است و البته راست و درست می باشد ولی از موادی که مولود تفکر اجتماعی انسان است تالیف و تنظیم شده تا فایده اش عمومی تر و شعاع عملش وسیعتر باشد.

کسانی که در ساحت حقایق جای پای و به زبان باطنی قرآن کریم تا اندازه ای آشنایی دارند ، از این بیانات مطالبی می فهمند که بسی بالاتر از سطح فهم ساده و همگانی است و قرآن کریم نیز در خلال بیانات روان خود گاهگاهی به آنچه مقصد باطنی این بیانات است، گوشه ای می زند.

قرآن با اشاره های گوناگون خود ، اجمالا می رساند که جهان آفرینش با همه اجزای خود که یکی از آنها انسان است، با سیر تکوینی خود (که پیوسته رو به کمال است) به سوی خدا در حرکت است و روزی خواهد رسید که به حرکت خود خاتمه داده ،در برابر عظمت و کبریای خدایی ، انیت و استقلال خود را بکلی از دست می دهد.

انسان نیز که یکی از اجزای جهان و تکامل اختصاصی وی از راه شعور و علم است،شتابان به سوی خدای خود در حرکت می باشد و روزی که حرکت خود را به آخر رسانید حقانیت و یگانگی خدای بیگانه را عیانا مشاهده خواهد نمود.

او خواهد دید که قدرت و ملک و هر صفت کمال در انحصار ذات مقدس خداوندی است و از همین راه حقیقت هر شی ء چنانکه هست بر وی مکشوف خواهد شد.

این نخستین منزل از جهان ابدیت است، اگر انسان به واسطه ایمان و عمل صالح در این جهان ارتباط و اتصال و الفت و انس با خدا و نزدیکان او داشته باشد با سعادتی که هرگز به وصف نمی آید در جوار خدای پاک و صحبت پاکان عالم بالا بسر می برد و اگر به واسطه دلبستگی و پایبندی به زندگی این جهان و لذایذ گذران و بی پایه آن از عالم بالا بریده و انس و الفتی به خدای پاک و پاکان درگاهش نداشته باشد گرفتار عذابی دردناک و بدبختی ابدی خواهد شد.

درست است که اعمال نیک و بد انسان در این نشاه گذران است و از میان می رود ولی صور اعمال نیک و بد در باطن انسان مستقر می شود و هر جا برود همراه اوست و سرمایه زندگی شیرین یا تلخ آینده او می باشد.مطالب گذشته را می توان از آیات ذیل استفاده نمود،خدای متعال می فرماید:

ان الی ربک الرجعی (۴)

«برگشت مطلقا به سوی خدای توست »

و می فرماید: الا الی الله تصیر الامور (۵)

«آگاه باشید همه امور به سوی خدا برمی گردد.»

و می فرماید: و الامر یومئذ لله (۶)

«امروز امر یکسره از آن خداست »

یا ایتها النفس المطمئنة ارجعی الی ربک راضیة مرضیة فادخلی فی عبادی و ادخلی جنتی (۷)

«ای نفس که اطمینان و آرامش یافته ای (با یاد خدا) به سوی خدای خود برگرد، در حالی که خشنودی و از تو خشنود شده ، پس داخل شو در میان بندگان من و داخل شو در بهشت من »

و در حکایت خطابی که روز قیامت به بعضی از افراد بشر می شود می فرماید:

لقد کنت فی غفلة من هذا فکشفنا عنک غطاءک فبصرک الیوم حدید (۸)

«تو از اینها که مشاهده می کنی در غفلت بوده ای اینک پرده را از پیش چشم ت و برداشتیم و در نتیجه چشم تو امروز تیزبین است .»

در مورد تاویل قرآن کریم (حقایقی که قرآن کریم از آنها سرچشمه می گیرد) می فرماید:

هل ینظرون الا تاویله یوم یاتی تاویله یقول الذین نسوه من قبل قد جاءت رسل ربنا بالحق فهل لنا من شفعاء فیشفعوا لنا او نرد فنعمل غیر الذی کنا نعمل قد خسروا انفسهم و ضل عنهم ما کانوا یفترون (۹)

«آیا کسانی که قرآن را نمی پذیرند، جز تاویل آن چیزی را منتظرند روزی که تاویلش مشهود می شود ، کسانی که قبلا آن را فراموش کرده اند خواهند گفت: پیغمبران خدای ما،به حق آمدند پس آیا برای ما نیز شفاعت کنندگانی هستند که برای ما شفاعت کنند یا اینکه برگردانده شویم (به دنیا) و عملی غیر از آن عمل که انجام می دادیم،انجام دهیم؟ اینان نفس های خود را زیان کردند و افترایی که می بستند گم نمودند.»

و می فرماید: یومئذ یوفیهم الله دینهم الحق و یعلمون ان الله هو الحق المبین (۱۰)

«در چنین روزی خدا پاداش واقعی ایشان را می دهد و می دانند که خدا واقعیتی آشکار و بی پرده است و بس »

و می فرماید: یا ایها الانسان انک کادح الی ربک کدحا فملاقیه (۱۱)

«ای انسان تو با رنج به سوی خدای خود در کوشش می باشی پس او را ملاقات خواهی کرد.»

و می فرماید: من کان یرجوا لقاء الله فان اجل الله لآت (۱۲)

«هر که ملاقات خدا را امیدوار باشد موقعی را که خدابرای ملاقات مقرر فرموده خواهد آمد.»

و می فرماید: فمن کان یرجوا لقاء ربه فلیعمل عملا صالحا و لا یشرک بعبادة ربه احدا (۱۳)

«پس هر که به ملاقت خدای خود امیدوار باشد باید عمل صالح (کار سزاوار) بکند و در پرستش خدای خود کسی را شریک ننماید.»

و می فرماید: یا ایتها النفس المطمئنة ارجعی الی ربک راضیة مرضیة فادخلی فی عبادی و ادخلی جنتی (۱۴)

و می فرماید: فاذا جاءت الطامة الکبری یوم یتذکر الانسان ما سعی و برزت الجحیم لمن یری فاما من طغی و آثار الحیوة الدنیا فان الجحیم هی الماوی و اما من خاف مقام ربه و نهی النفس عن الهوی فان الجنة هی الماوی (۱۵)

«وقتی که بزرگترین داهیه (روز رستاخیز) رسید روزی که انسان هر گونه تلاش و کوشش خود را به یاد می آورد و آتشی که برای عذاب روشن شده آشکار گردید، (مردم دو گروه می شوند) اما کسی که طغیان نموده و زندگی دنیا را برای خود انتخاب نمود ، آتش نامبرده جایگاه اوست و اما کسی که از مقام خدای خود ترسیده و نفس خود را از هوای دلخواه ناپسند نهی کرد،بهشت جایگاه اوست و بس .»

و در بیان هویت جزای اعمال می فرماید: یا ایها الذین کفروا لا تعتذروا الیوم انما تجزون ما کنتم تعملون (۱۶)

«ای کسانی که کافر شدید اعتذار مجویید ، امروز (روز رستاخیز) جزایی که به شما داده می شود همان خود اعمالی است که انجام می دادید.»

● استمرار و توالی آفرینش :

این جهان آفرینش که مشهود ماست، عمر بی پایان ندارد و روزی خواهد رسید که بساط این جهان و جهانیان برچیده شود چنانکه قرآن همین معنا را تایید می کند،خدای متعال می فرماید:

ما خلقنا السموات و الارض و ما بینهما الا بالحق و اجل مسمی (۱۷)

«نیافریدم آسمانها و زمین و آنچه را که در میان آنهاست مگر بحق و اجل معین (برای مدت محدود و معینی که نام برده شده است)»

و آیا پیش از پیدایش این جهان فعلی و نسل موجود انسانی ،جهان دیگری آفریده شده و انسانی بوده است؟ آیا پس از بر چیده شدن بساط جهان و جهانیان که قرآن کریم نیز از آن خبر می دهد، جهان دیگری به وجود خواهد آمد و انسانی آفریده خواهد شد، پرسشهایی است که پاسخ صریح آنها را در قرآن کریم نمی توان یافت، جز اشاراتی، ولی در روایاتی که از ائمه اهل بیت نقل شده ، به این پرسشها پاسخ مثبت داده شده است (۱۸)

علامه سید محمد حسین طباطبایی
شیعه در اسلام صفحه ۱۶۴
۱ سوره ص ، آیه ۲۶
۲ سوره دخان ، آیه ۳۸
۳ سوره جاثیه ، آیه ۲۱ و ۲۲
۴ سوره علق ، آیه ۸
۵ سوره شوری ، آیه ۵۳
۶ سوره انفطار ، آیه ۱۹
۷ سوره فجر ، آیه ۲۷ ۳۰
۸ سوره ق ، آیه ۲۲
۹ سوره اعراف ، آیه ۵۳
۱۰ سوره نور ، آیه ۲۵
۱۱ سوره انشقاق ، آیه ۶
۱۲ سوره عنکبوت ، آیه ۵
۱۳ سوره کهف ، آیه ۱۱۰
۱۴ سوره فجر ، آیه ۲۷ ۳۰
۱۵ سوره نازعات ، آیه ۳۴ ۴۱
۱۶ سوره تحریم ، آیه ۷
۱۷ سوره احقاف ، آیه ۳
۱۸ بحار چاپ کمپانی ، ج ۱۴، ص

نگارش در تاريخ دوشنبه بیست و دوم خرداد 1385 توسط محمد فهیمی |

 

اگر درست بفهمد معصيت، نقد نيست زيرا حرام است پس جاى مقايسه ندارد. اگر بين دو مباح كه يكى نقد است و ديگرى نسيه گزينش مىكرد وجهى داشت امّا مثال عامى چنان است كه به تب دار گويند: عسل نخور بگويد: لذت عسل نقد است و وعده سلامت نسيه. و يا اينكه از مردم عوام كسى باشد كه بگويد: خدا كريم است عفوش بسيار گسترده است و اميد به لطف الهى جزء دين است. اين آرزوى دور و دراز را اميد و رجاء نامند و هلاك گردند»

پس همه اين امور از حيلههاى شيطان است و براى نجات و رهايى از آن بايد چاره جويى كرد. در طريق نجات و آزادى از اين مكرهاى شيطانى ابن جوزى چنين پيشنهاد مىكند كه: «بايد جانب احتياط را نگهداشت و حكم احتياط اين است كه ترك امروز و فردا كنيم و از آرزوى دراز روى گردانيم كه عمر رفته باز نمىآيد و از آنچه مىترسيم يعنى مرگ امانى نداريم و در تأخير، آفتهاست بايد مرگ را جدّى گرفت و در توبه و نيكوكارى تعجيل نمود كه گفتهاند: سوف (يعنى بزودى فلان كار را خواهم كرد) بزرگترين لشكر شيطان است. كسى كه فريب امروز و فردا كردن نفس و شيطان را خورده دم مرگ، تلخابه ندامت را به سختى فرو مىبرد»

 

 

 

 

 

 

نماز چيست ؟ 


نماز سرود عشق و آهنگ آسمانى است .

نماز سرود فضليت و پاكى است.

نماز ريسمانى است كه ما را به خداوند جهان متصل مى كند.

آن نيايش و پرستش و اين راز و نياز و كمك خواهى در زبان قرآن نماز ناميده مى شود. نماز، مراسم مخصوصى براى پرستش خدا و راز و نياز با اوست كه در آن جنبه هاى ارزنده و آموزنده خاصى در نظر گرفته شده است . نماز، سرود توحيد و يكتا پرستى ، پاكى وفضيلت است كه روح و جان ما را از شرك و آلودگى شستشو داده و بايد فكر و درون ما را در برابر عوامل شرك زا وآلوده كننده يى كه در زندگى روزمره با آنها سر و كار داريم پاك و يكتاپرست نگه مى دارد.

روح ما نيز در ميدان زندگى روزانه در معرض ‍ آلودگى است ، آلودگى به هوسها خودخواهيها و صدها آلودگى هاى ديگر. بنابراين بايد همانطور كه لباس و تن خود را مى شوييم و پاكيزه مى كنيم ، دل و جان را هم شستشو دهيم و پاكيزه كنيم ، خود را به خدا كه سرچشمه پاكى و كمال است نزديك سازيم ، لحظاتى را به ياد او، به نيايش او و راز و نياز با او بگذرانيم و روح آلوده را در چشمه صاف و زلال الهى شستشو دهيم .نمازهاى پنجگانه همين كار را مى كند با پنج نماز در روز، خداوند، لغزشها را از آدمى مى زدايد و او را پاكيزه مى كند.

در ابتدای سوره اسراء می خوانیم که خداوند بنده خویش را به معراج دعوت کرد و در این دعوت آسمانی هدایایی برای وی در نظر گرفت ، که بزرگترین این هدایا نماز می باشد . خداوند کریم در 103 جای کتاب خویش تاکید بر خواندن نماز کرده است  ودر آیه ی 103 سوره نساء آنرا حکمی واجب کرده است و به قول پیامبر (ص) نماز همانند نحری است که انسان هر روز 5 بار خود را در آن شستشو می دهد . نماز یعنی شکستن نفس و خود را در مقابل خالق خویش خوار دیدن ، وتسلیم او بودن است .

بایزید بسطامی (ره) روزی از خدا خواست که ابلیس را ببیند ، ابلیس به امر خدا در جلویش ظاهر گشت و به او گفت :که کجا بودی ؟ ابلیس به او گفت: به زیارت قبر آدم 1000 رکعت نماز خواندم . بایزید به او گفت : مگر تو نماز هم می خوانی ؟ ابلیس به او گفت: من از بندگی خلع شده ام ولی او از خدایی خلع نشده است

نماز نزدیکترین و بهترین حالتی است که بنده می تواند با خدای خود گفتگو کند . البته از امام علی (ع) نقل شده است : که نماز واجب است ولی واجب تر از آن عمل به ان است .

در حد توان فکری مان نماز ،یک گزارش روزانه به خداست . حال ببین که موقع نماز چه چیزی به در گاه او می بری ...... 

نماز چيست تفسير كلي نماز؟

 

نماز چيست و چرا هر مسلمان روزانه حداقل پنج نوبت اين فريضه الهي را به‌جا مي‌آورد؟

آيا نمي‌شود مثل برخي عبادات ديگر آنرا هفتگي (مثل نماز جمعه)، ماهانه (مثل برخي نمازهاي مستحبي)،يا سالانه (مثل روزه) و يا يك بار براي هميشه (مثل حج) برگزار كرد؟

آيا بهتر نيست به جاي اين عبادات عربي كه گاه مي‌فهميم و گاه نمي‌فهميم،از مناجات‌هاي فارسي استفاده كنيم؟

 و يا اصلاً آيا صبح زود كه تازه از خواب برخاسته‌ايم بهتر مي‌توان با خدا سخن گفت و يا بعد از ظهر كه انرژي كافي داريم؟

اصلاً وقتي دستانمان تمييز است وضو گرفتن چه لزومي دارد؟

 

اين‌ها همه سؤالاتي است كه در ذهن بسياري از ما وجود دارد و اگر به درستي به پاسخ آن‌ها دست نيابيم ، در آينده‌اي نه چندان دور ، در مواجهه با چنين سؤالاتي درمانده و خداي ناكرده در اعتقاداتمان سستي به‌وجود مي‌آيد.به‌حول وقوه الهي تصميم بر آن است تا جزواتي كه حضورتان مي‌كنيم، به يكايك سؤلات فوق پاسخ داده و ذهن شما دوستان را در اين موضوع مهم واساسي روشن نمائيم.

مقدمات نماز شش چيز است: 

۱- طهارت يعني وضو ۲- پاك بودن لباس ۳- پوشش ۴- شناختن وقت نماز ۵- قبله ۶- مكان نمازگذا

◄وضو: 

به هنگام وضو گرفتن، واجب است كه صورت و دستهاي خود را بشوييم و جلوي سر و روي پاها را مسح كنيم. صورت بايد از بالاي پيشاني (جايي كه موي سر بيرون مي آيد ) تا آخر چانه را بشوييم و پهناي آن به مقداري كه بين دو انگشت شست و وسط قرار گيرد بايد شسته شود و براي آنكه يقين كنيم اين مقدار كاملاً شسته شده بايد كمي اطراف آن را هم بشوييم و اگر مقداري حتي كم از اين مقدار شسته نشده باشد وضو باطل است.

بعد از اينكه صورت را شستيم بايد دست راست و بعد از آن دست چپ را از آرنج تا سر انگشتان بشوييم و براي اينكه يقين كنيم آرنج را كاملاً شسته ايم بايد مقداري هم بالاتر از آرنج را بشوييم.

شستن داخل بيني و مقداري از لب و چشم كه در وقت بستن ديده نمي شود واجب نيست، ولي براي اينكه يقين كنيم آرنج را كاملاً شسته ايم بايد مقداري بالاتر از آرنج را هم بشوييم.

اگر احتمال داديم كه چرك يا چيز ديگري در ابروها و گوشه هاي چشم و لب و صورت و دستها هست كه نمي گذارد آب به آنها برسد، چنانچه احتمال ما در نظر مردم به جا باشد بايد قبل از وضو دقت كرده و سپس اگر مطمئن شديم آن را برطرف كنيم.

 

اگر كسي انگشتر در دست داشته باشد ، در موقع وضو گرفتن و شستن دستها بايد يا آن را از دست بيرون آورده و يا در انگشت بگرداند تا آب به زير آن برسد.

بعد از شستن صورت و دستها واجب است كه جلوي سر را مسح بكشيم.

واجب نيست مسح سر بر پوست سر باشد، بلكه بر قسمت موي جلوي سر هم صحيح است. ولي كسي كه موي جلوي سر او به اندازه اي بلند است كه اگر شانه كند از حد جلوي سر تجاوز مي كند بايد بيخ موها را مسح كند و يا فرق سر را باز كرده پوست سر را مسح نمايد و اگر بر موهايي كه از حد جلوي سر تجاوز كرده يا بر روي جاهاي ديگر سر، كه در جلوي آن آمده مسح كند باطل مي شود.

واجب است كه جايي را كه مسح مي كشيد خشك باشد و اگر به قدري تر باشد كه رطوبت آن به كف دست تأثير بگذارد مسح باطل است.

همچنين واجب است بعد از مسح سر با تري آب وضو كه در دست مانده روي پا را از سر يكي از انگشتها تا برآمدگي روي پا مسح كند و بهتر آن است كه تا مفصل را مسح نمايد.

◄مقارنات نماز:

مقارنات نماز يازده چيز است: اول نيت، دوم قيام، سوم تكبيره الاحرام، چهارم قرائت، پنجم ركوع، ششم سجود، هفتم تشهد، هشتم سلام، نهم ذكر، دهم ترتيب، يازدهم موالات

◄مبطلات نماز: 

مبطلات نماز يازده چيز است. اول حدث، دوم دست بسته نماز خواندن، سوم پشت به قبله كردن، چهارم حرف زدن به طريق ديگران، پنجم قهقهه كردن، ششم گريه كردن براي امور دنيايي، هفتم كاري كه از صورت نمازگزار بودن بيرون برود مانند رقصيدن يا كف زدن، هشتم خوردن و آشاميدن، نهم آمين گفتن بعد از سوره حمد، دهم شك در عدد ركعات نماز دو ركعتي، يازدهم چيزي در نماز كم و زياد كردن.

 

 

◄نمازهاي واجب و فرصتهايي كه براي آنها مقرر شده است: 

۱ نمازهاي يوميه (روزانه) ۱۷ ركعت به ترتيب زير:

نماز صبح دو ركعت از اذان صبح تا طلوع خورشيد.

نماز ظهر چهار ركعت،‌از اذان ظهر تا چهار ركعت به غروب مانده.

نماز عصر چهار ركعت از بعد از نماز ظهر تا غروب.

نماز مغرب سه ركعت از غروب تا چهار ركعت به نصف شب.

نماز عشاء چهار ركعت بعد از نماز مغرب تا نيمه شب شرعي

 

سوره حمد

بسم الله الرحمن الرحيم

در تمام دنيا رسم است كه مردم سعي مي‌كنند جهت مهم جلوه دادن و پايدار ماندن برنامه‌ها و پروژه‌هاشان را باحضور افراد مهم شروع ‌كنند؛ وبا همين اسامي كارهايشان را شروع مي‌كنند.

اما ما مسلمانان براي تبرك و تيمن برنامه‌ها وكارهايمان ، همه چيز را با نام خداوند شروع مي‌كنيم؛ چرا كه مي‌دانيم اگر امور رنگ خدايي به خود بگيرد در واقع آن‌را به ماندگارترين موجود هستي متصل كرده‌ايم ، ودر نتيجه كارمان پايدارتر و آثارش ماندگارتر شود.

ـ بسم الله در رأس همة كتب آسماني است.

تفسير نماز۲

سوره حمد

بسم الله الرحمن الرحيم

در تمام دنيا رسم است كه مردم سعي مي‌كنند جهت مهم جلوه دادن و پايدار ماندن برنامه‌ها و پروژه‌هاشان را باحضور افراد مهم شروع ‌كنند؛ وبا همين اسامي كارهايشان را شروع مي‌كنند.

اما ما مسلمانان براي تبرك و تيمن برنامه‌ها وكارهايمان ، همه چيز را با نام خداوند شروع مي‌كنيم؛ چرا كه مي‌دانيم اگر امور رنگ خدايي به خود بگيرد در واقع آن‌را به ماندگارترين موجود هستي متصل كرده‌ايم ، ودر نتيجه كارمان پايدارتر و آثارش ماندگارتر شود.1

ـ بسم الله در رأس همة كتب آسماني است.2

الحمد لله رب العالمين :

ـ ستايش فقط مخصوص خداست.

ـ مداحي و ستايش‌گري يك آفت بزرگ اخلاقي است كه در طول تاريخ نتايج شومي به بار آورده است.چرا كه از طرفي شخصيت و كرامت انساني مردم عادي در مدح حاكمانشان پامال شده و از طرفي ديگر فرصت نقد شدن ، اصلاح و پيشرفت سردمداران بت‌ساخته را مي‌گيرد.

ـ مگر كسي مي‌تواند در مقابل كمال مطلق و خالق و گردانندة اين هستي عرض اندام كند؟!

ـ چون ولي‌نعمت ما خداست و ستايش و سپاس تنها شايستة اوست.

الرحمن الرحيم :

آيا تا كنون از خود پرسيده‌ايد كه تفاوت بين دو لغت «رحمن» و «رحيم» چيست؟

 

آيا اگر معني اين دو واژه يكي باشد (نعوذباالله) در قرآن حكيم تكرار بيهوده‌اي صورت نگرفته است؟

بايد گفت كه هريك از اين لغات بار مفهومي جداگانه اي دارند كه مختصراً خواهد آمد:

الرحمن: صفت رحمت الهي است كه در اين دنياست و شامل همة بندگان و حتي همة موجودات مي‌شود(مثل نعمت حيات و زندگي ويا رزق و روزي و ...)

الرحيم: رحمت خاصة خداوند است كه فقط شامل برخي افراد (مؤمنان) مي‌شود و درعوض هميشگي و ابدي است.3 ( نعمت هدايت4 يا نعمت علم و دانش5)

ملك يوم الدين :

ـ اين آيه به تأكيد و تبيين اصل معاد مي‌پردازد.

ـ مسلمان از طرفي اميد به رحمت خداوند دارد و از طرفي نگران كيفراعمالش در پيشگاه الهي نيز هست.

ـ خداوند انسان را در نماز به ياد روز قيامت مي‌اندازد.لذا نماز گزار را به سمت محاسبه خويش سوق مي‌دهد.1

ـ امام سجاد (ع) وقتي در نمازشان به اين جمله مي‌رسيدند، آنقدر تكرار مي‌كردند كه نزديك بود روح از بدنشان پرواز كند. 2

اياك نعبد و اياك نستعين :

ـ براستي كه همين يك آيه چقدر براي ما مسلمانان عزت نفس مي آورد. سربلندي در مقابل تمام موجودات.3

ـ مسلمان اگر از امكانات مادي هم براي رسيدن به اهدافش كمك بگيرد آنرا وسيله‌اي مي‌داند كه خداوند در اختيار او گذاشته و خود را اسير و مخدوم آن نمي‌داند و اين اوج عزت نفس در مقابل ماديات است.

 

ـ و از طرف ديگر اگر از فردي هم كمك بگيرد تا آن‌جائي است كه ضرورت زندگي اجتماعي ايجاب مي‌كند و اگر اين كمك منجر به زير سؤال رفتن شخصيت و ارزش‌ اجتماعي او شود هيچ‌گاه زير بار نخواهد رفت ، چرا كه تنها خداوند را عبادت مي‌كند و فقط از خود او كمك مي‌گيرد.

 

ـ افعال متكلم «مع‌الغير» ياد آور وحدت مسلمين در همه امور چه در مناسك ، عقايد، سياست ،... وحتي خوردن!4 مي‌باشد و در واقع سربلندي و سرافرازي مسلمين را طلب مي‌كند.

 

ـ پرستش در كنار بندگي آورده شده‌است. شيطان هزار سال پرستش كرد اما پاي بندگي و تعبد كه به ميان آمد، مردود شد.

 

ـ نه شرق‌گرايي نه غرب پرستي ؛ نه زور ونه زر ؛ نه تسليم شهوت و نه ثروت.

اهدناالصراط المستقيم صراط الذين انعمت عليهم غيرالمغضوب عليهم ولا الضالين :

ـ كلمه سبيل در قرآن بصورت جمع هم آمده است (سُبُل) اما واژة صراط5 به هيچ وجه جمع بسته نشده است.6

راه بر دو گونه است:

راه مستقيم : صراط الذين انعمت عليهم :راه اهل‌بيت(ع) و آن 4 دسته قرآني : انبيا صديقين شهداء صالحين7

راه غير مستقيم : خود دو گروه را شامل مي‌شوند:

1- مغضوب عليهم: در قرآن نمونه هايي از اقوامي كه به قهر الهي دچار و مورد عذاب واقع شدند ، ذكر شده است.

ـ فرعون وهمةقدرتمندان ظالم تاريخ

ـ قارون وهمةثروتمندان بي درد تاريخ

ـ دانشمندان بي دين و عالمان بي عمل و دنيا پرست مثل علماي يهود

ـ و اقوام پيامبراني چون نوح ، لوط ، صالح و....

2- ضالين :

ـ تودة گمراه مردم هستند كه در پي غضب شدگان راه افتاده و در اين گمراهي هم تعصب ورزيدند

ـ افراد بي تفاوت و بي دردي كه فقط در پي رفاه فرديشان بوده و كاري به حق و باطل ندارند.

ـ تولي و تبري :

 

اين جمله كه مي‌گويند نماز چكيده اي از كل دين است جملة بي‌ربطي نيست چرا كه تا اينجا تعدادي از فروع و اصول دين را ذيل بحث نماز بر شمرده‌ايم و اكنون به لطف خداوند، به تبيين تولي و تبري اين دو فرع مهم دين مي‌پردازيم:

در اسلام جاذبه يا دافعه ، دشمني يا دوستي ، تشويق يا تنبيه و... به تنهايي معنا ندارد ؛ بلكه دوستي و عشق واقعي به خوب‌ها وخوبي‌ها نتيجه‌اش تنفر از بدها و بدي‌ها نيز مي‌باشد.

سوره پس از سوره حمد قرائت يكي ديگر از سوره‌هاي قرآن نيز واجب است. كه تأكيد روايات بر قرائت حداقل يك‌بار سورة اخلاص درهرنماز موجب شده است كه بيشتر از اين سوره در نماز استفاده شود و ما نيز پيرامون اين سوره سخن خواهيم گفت:

ـ برخي از سورة اخلاص با عنوان شناسنامة خداوند در قرآن ياد كرده‌اند.

ـ توحيد اساسي‌ترين اصل همة اديان است.

ـ يكي از نشانه‌هاي فطري بودن توحيد در نهاد آدمي اين است كه هنگام خطر همة انسان‌ها در هر كجا و در هر فكري كه باشند، ناگهان متوجه به يك نقطه مي‌شوند وآن قدرت ماوراء طبيعي همان خداست.

ـ هماهنگي بين قسمت‌هاي متعدد عالم هستي خود نشانگر عدم وجود خدايان متعدد و حضور يك خداي واحدِ قهار جهت خلق ، اداره و هماهنگ كردن همة قسمت‌هاي عالم مي‌باشد.

ـ صمد : معناي لغوي صمد وجود بي نيازي ‌است كه همه نيازمند به اويند. از خوراك ،خواب ، تغيير ، شريك ، فساد ، غفلت ، خستگي ، زاد و ولد ، ترس و ... بي‌نياز و دور است.

ـ مسيحيان و يهوديان هريك «عيسي» و «عُزير» را فرزند خدا مي‌دانستند و مشركان دورة جاهليت فرشتگان را دختران خدا مي‌پنداشتند كه آية « لم يلد و لم يولد » مهر بطلاني بر تمام اين عقائد انحرافي مي‌زند.

ـ اساساً بايد گفت : هركه متولد مي‌شود ازلي نيست و هر كه متولد مي‌كند ، ابدي نيست.

 

ركوع

 

ـ حالت ركوع به گونه‌آيست كه گويا انسان حاضر است در راه خدا گردنش زده شود.1

ـ ركوع مظهر ادب است و سجود قرب . و كساني مي‌توانند به قرب برسند كه در ابتدا از اظهار ادب كوتاهي نكرده باشند.2

ـ حضرت امير به قدري ركوعشان به‌طول مي‌انجاميد كه عرق از ساق پا جاري و زير قدم‌هاي مباركشان تر مي‌شد.3

ـ در آداب و رسوم ملل ممكن است مردم در مقابل ديگران ـ انسان‌هاي مهم سر فرود آورند ـ (مثل تعظيم ژاپني‌ها) اما در فرهنگ اسلامي دستور داريم فقط در مقابل خداوند سر فرود آوريم.4

سجدهـ قرآن مي‌فرمايد : «همة فرشتگان به انسان سجده كردند جز شيطان و خداوند او را به خاطر همين نافرماني از درگاهش راند»5

 

واما نكات :

 

1- اي انساني كه خداوند همة فرشتگان را براي تو وتدار به سجده كرد، آيا تو نمي‌خواهي بر اين خدا سجده كني؟

 

2- اي انسان ابليس به‌خاطر ترك سجده به تو براي هميشه از درگاه خدا رانده شد،آن‌وقت تو كه بر خدايت سجده نمي‌كني چه انتظاري داري؟

 

3- ابليس سجده نكرد و گفت من از انسان بالاترم آيا تو مي‌تواني بگوئي من از خدا بالاترم؟

 

ـ سجده بهترين حالت بنده در مقابل خداست.

 

ـ همة موجودات هستي در حال سجده به خداوندند و در واقع سجده به معناي هماهنگي با هستي است.

 

ـ حكمت‌هاي سجده:

 

سجده اول : به اين معناست كه : در ابتدا خاك بودم.

 

سر بر داشتن: « « « « « از خاك به دنيا آمدم

 

سجدة دوم : «‌ «‌ «‌ « «‌ « دوباره به خاك باز مي‌گردم.

 

سر بر داشتن: « » » » » » در قيامت از خاك برمي خيزم.6

 

ـ سجده به خوردني‌ها و پوشيدني‌ها باطل است كنايه از اينكه سجده براي خدا مستلزم اين است كه از ماديات رسته باشيم؛ كه باطن سجده نيز همين است.7

 

ـ سجده بر مهر كربلا يعني نماز همراه با ولايت ، شهادت ، مبارزه با ظلم.

 

ـ سلمان فارسي مي‌گويد اگر سجده نبود، من آرزوي مرگ مي‌كردم.1

 

سخت‌ترين لحظه براي شيطان سجدة انسان بر خداست.2

 

ذكر تسبيح: سبحان‌اللهـ يكي از اذكاري كه (بعدازتكبير) بيشترين مورد تكرار را در نماز دارد، سبحان‌الله مي‌باشد.

 

ـ تسبيح در لغت‌ به معناي تنزيه و تقديس و بي عيب و نقص دانستن او از هر جهت است3؛ اما حقيقت اين ذكر، ريشة تمام عقائد اسلامي مي‌باشد كه در ذيل خواهيم خواند:

 

ـ «توحيد» بر اساس تسبيح خداست ؛ يعني منزه دانستن او از هرگونه شرك.4

 

ـ «عدل» هم بر اساس تسبيح است ؛ يعني منزه دانستن خداوند از ظلم و ستم به بندگان.

 

اينكه بدانيم مشكلات براي آزمايش و تكامل است و از طرفي هر چه سر ما مي‌ايد، عكس العمل كارهاي خود ماست5.

 

ـ «نبوت و امامت» اين است كه خداوند اولياء و انبياء را براي نجات انسن از چنگ غرايز و طاغوت‌ها فرستاده است.

 

ـ «معاد» اينكه بدون زندگي اُخروي و بازگشت انسان‌ها براي محاسبه و پاداش و كيفر حق آنها ادا نخواهد شد.6

 

و نهايتاً «عشق به خدا» ، «رضاي انسان» ، «اطاعت» و «توكل» بر مبناي تسبيح است.

 

قنوت : ربنا...

 

ـ معناي قنوت ، اطاعت ، دعا ، توجه به خدا و خشوع در نماز است.7

 

ـ امام رضا (ع) : هر دعايي كه بر زبان جاري شد خوب است 8ولي برخي ادعيه بيشتر سفارش شده است.

 

ـ قنوت طولاني سبب آساني قيامت و حسابرسي بر انسان مي‌شود.9

 

ـ دستان را به آسمان گرفتن، نشانة نشان دادن فقر و تهي‌دستي بنده در پيشگاه خداوند است.

 

ـ وخداوند به دستاني كه به‌سويش دراز شده ، عنايت مي‌كند لذاست‌كه بعد از قنوت اين دستاني كه مورد تفضل خداوند قرار گرفته است را به صورت مي‌ساييم.

 

ـ تنها قسمتي كه در نماز مي‌توان فارسي صحبت كرد و دعاهات فارسي خواند، قنوت است.10

 

تشهد و سلامـ يك بار به هنگام ورود به نماز (دراذان) شهادتين مي‌گويي و يك‌بار نيز به هنگام خروج از نماز (در تشهد) شهادتين مي‌گوئيم.

 

تهليل: شعار همة انبياست.

 

ـ تهليل دژ محكم الهي است كه هر كه در آن داخل شود ، از عذاب الهي در امان خواهد بود.1

 

ـ تنها كلمه اي كه مي تواند نجسي را پاك كند لا اله الا الله است.(كافر با اين ذكر مسلمان مي‌شود.)

 

ـ سر اينكه در تشهد پاي راست روي پاي چپ قرار مي‌گيرد، اين است كه راست سمبل ق و چپ سمبل باطل است.لذا تأويلش اين است كه خدايا باطل را در وجود من بميران و حق را زنده كن.2

 

ـ چرا در شهادتين آخر نماز دو صفت پيامبر اول «عبده» آمده و بعد «رسوله» ؟اين تقدم و تأخر بي‌جهت نيست در واقع كنايه ايست براي ما كه بدانيم راه رسيدن به مقامات بلند نزد خداوند(مثل رسالت) ، فقط در بندگي و عبوديت است و نه چيز ديگري.3

 

صلوات:

 

ـ اينكه در صلوات اول بر پيامبر درود مي‌فرستيم و بعد به خاندانش ، اتصال نبوت با امامت را مي‌رساند.

 

ـ صلوات را بايد دسته‌جمعي و بلند فرستاد تا نفاق از ميان جمع ريشه‌كن شود.4

 

ـ اولين صلوات را خداوند ، سپس فرشتگان و بعد مائيم.5

 

سلام:

 

ـ بهترين شكل سلام ، همراه با رحمت و بركت است: سلام عليكم و رحمه الله و بركاته

 

ـ ترتيب سلام‌هاي نماز را توجه كنيد:

 

اول رسول خدا : سلام اول به پيامبر نشانه قدر شناسي از زحمات اوست.

 

سپس انبيا و صلحا : سلام دوم به خود و بندگان صالح خداست ؛ با اين وسيله خود را به بندگان خوب خدا گره مي‌زنيم

 

ودرآخرمؤمنان‌وپيروان‌آنها:و سلام سوم به جميع مسلمين است.

 

نگارش در تاريخ جمعه بیست و دوم اردیبهشت 1385 توسط محمد فهیمی |

بازي با توپ تاريخچه اي چند هزار ساله دارد و گر چه به درستي معلوم نيست كه نخستين بار ورزش فوتبال در كدامين نقطه از كره زمين متداول شده و چه كساني آن را ابداع كرده اند اما مدارك تاريخي ثابت مي كند كه لگد زدن به توپ يا چيز هاي  مدور و گرد در گوشه و كنار گيتي به شكلهاي مختلف رواج داشته است .

چين :

نزديك به دو هزار سال پيش يكي از امپراطور هاي چيني به نام امپراطور هوانگ تين كه به تقويت جسم و روح سربازان خود بسيار علاقمند بود بازي جالب و سرگرم كننده اي را ابداع كرد و نظاميان را واداشت كه در اوقات فراغت به آن بپردازند .اين بازي تسو- كوه ناميده شد و ترتيب ان چنين بود كه دو گروه بدون استفاده از دست و فقط با ضربه هاي پا توپ را مي بردند تا از زمين حريف عبور دهند. تسو در زبان چيني به معني لگد زدن و كوه به معني توپ است تو پي كه براي بازي تسو- كوه بكار مي رفت از هشت قطعه چرم به هم دو خته تشكيل مي شد كه درون آن را با پر مرغ يا پشم مي انبا شتند.

ژاپن:

در اواخر قرن ششم ميلادي بازي تسو- كوه از چين به ژاپن راه يافت اما شكلي ديگر به خود گرفت. ژاپني ها فوتبال خود را گو ماري نام نها دند و آن را با آداب و تشر يفاتي با شكوه در معبد ها بر گزار كردند و رنگي مذ هبي- عبادي به گو ماري بخشيد ند.

بيش از هر مسا بقه كو ماري كاهن بزرگ توپ را به دست مي گرفت ودعا هاي مخصو صي بر آن مي خواند. آنگاه توپ به زير پاي باز يكنان دو گروه مي افتد و بازي مدتها ادامه مي يافت.

در اسپارت هم توپ بازي با پا رواج داشت كه به شكلي بسيار خشن اجرا   مي شد و قوانين و مجازات هاي سختي نيز بر آن حاكم بود فوتبال وايكتينگها نوعي توپ چرمي پر از كاه و گاه با جمجمه حيوانات صورت    مي گرفت. در نزد اقوام متمدن آزتك بازي با اجسام كروي شكل و لگد زدن به گوي متداول بوده است.

رم و يونان باستان:

انواع توپ بازي با پا در يونان و رم باستان به اجرا در مي آمد .تصور بر اين است كه رميها بازي با توپ را از يونانيها ياد گرفته باشند .اما قيصر آگوستوس امپراطور رم فوتبال  را در سرباز خانه ها ممنوع اعلام كرد. چرا كه معتقد بود اين بازي براي سربازان و جنگاوران رمي بسيار ملايم و سبك است .فوتبال يونانيها اپيگرو ناميده مي شد و در آن دو تيم در دو طرف يك زمين بزرگ صف آرايي مي كردند و با شروع بازي هر تيم مي كوشيد توپ را از ياران حريف عبور دهدو به آن سر ميدان برساند .

در ميان روميان بعدها نوعي توپ بازي با پا متداول شد. به نام هارپاستوم    به معني( من ميگيرم)  بازي هارپاستوم بسيار خشن هيجان انگيز بود به همين جهت سربازان و جنگجويان بيشتر به آن مي پرداختند تا قدرت بدني خود را افزايش دهند. توپ بازي ديگري كه رميها داشتندبا توپي از جنس چرم نرم اجرا مي شد. اين توپ فوليس نام داشت.

از روي هار پاستوم يونانيها نوعي بازي دسته جمعي پديد آوردند كه اسفروناثيا خوانده مي شد .

انگلستان:

وقتي امپراطور رم كلاوديوس اول در سال 43ميلادي انگلستان را فتح كرد سربازان رمي بازي هار پاستوم را در انگلستان رواج دادند.

اهالي دربي انگلستان ادعا مي كنند كه در سال 217ميلادي توانسته اند يك دسته از سربازان رمي را شكست دهند از آن به بعد به افتخار فراري دادن دشمن هر سال در همان روز جشن با شكوهي مي گرفتندو در اين روز به بازي فوتبال مي پرداختند.

 بازي فوتبال رفته رفته چنان در قلب جوانان انگليسي جاي گرفت كه هر چه زمان مي گذشت گروه بيشتري مايل به بازي و تماشاي آن مي شدندو به اين ترتيب چنان گسترش در اين كشور يافت كه انگلستان تبديل به مهد فوتبال شد.

قرون وسطي:

توپ بازي با پا در قرون وسطي در مناطق مختلف اروپا رواج داشت كه چون قوانين يكسان و معيني براي آن موجود نبود به شكلي پر هياهو و بسيار خشونت آميز همراه با مشت و لگد و پشت پا زدن انجام مي شد. به همين دليل حكمرانان محلي و پادشاهان تصميم گر فتند مانع از اجراي آن در شهر ها و روستاها شو ند.

در فرانسه در قرن چهاردهم ميلادي بازي فوتبال چندين بار از سوي پادشاهان كشور ممنوع اعلام شد.

پادشاهان انگلستان در قرنهاي 14و 15فوتبال را به عنوان اينكه كاري ناشايست و زيانبار استيك عمل شيطاني دانستند و اعلاميه هاي در ممنوعيت آن انتشار دادند.ممنوعيت فوتبال درانگلستان همچنان در اواخر قرن 18ادامه داشت اما اين قبيل سختگير ها هرگز نتوانست عملا مانع از توپ بازي با پا شود و فوتبال به شكلهاي گوناگون در گوشه و كنار اروپا به ويژه در انگلستان گسترش  مي يافت و حتي در مدرسه ها و دانشگا هها اجرا مي شد.

در سال 1863دانشگاه كمبريج انگلستان بازي فوتبال را رسما پذيرفت و قوانين خاصي براي آن به وجود آورد كه به مقررات كميريج معروف شد.اين قوانين را تيمهاي آزاد هم پذيرفتند و در بازيهاي خود اجرا كردند.

آغاز تحول:

در تاريخ 26اكتبر سال 1863نمايندگان هفت باشگاه و دسته آزاد در لندن جمع شدندوفدراسين فوتبال انگلستان را تاسيس كردند. از اين پس با مسابقات منظمي كه در ميان تيمها برگزار مي شد شمار طرفداران فوتبال نيز در انگلستان رو به فزوني مي نهاد و از طرف ديگر انگليسها به هر نقطه از جهان كه قدم مي نهادند بازي فوتبال را معرفي و منتشر مي كردند. در اواخر قرن نوزدهم فوتبال به قدري توسعه يافته بود كه در بسياري از كشورهاي اروپاي و برخي از كشورهاي آمريكاي لاتين مسابقات فوتبال به صورتي منظم جريان داشت. در سال 1904 فدراسيون بين المللي فوتبال {فيفا}با مشاركت هفت كشور فرانسه هلند بلژيك سوئيس اسپانيا دانمارك و سوئد تاسيس شد. انگلستان در ابتدا از پيوستن به اين هفت كشور خوداري كرد اما سر انجام در سال 1946به آنها پيوست.

در سال 1908همزمان با برگزاري چهارمين دوره بازيهاي المپيك فوتبال در برنامه المپيادها قرار گرفت و از سال 1930مسابقات جام جهاني فوتبال راه اندازي شد. در حال حاضر 165كشور جهان عضو فيفا هستند و فوتبال بي ترديد ورزش اول دنيا محسوب مي شود چرا كه فوتبال تركيب كاملي است از فن مهارت قدرت و كوشش جمعي يك تيم.

كشورهاي صاحب فوتبال جهان عبارتند از :برزيل انگلستان آلمان آرژانتين ايتاليا فرانسه هلند اسپانيا بلژيك و اروگوئه.

از ميان بهترين بازيكنان تاريخ فوتبال نيز مي توان به اين اسامي اشاره كرد:

په له {برزيل}اوزه بيو{پرتقال}كرايف {هلند}ياشين{شوروي}بكن بائر {آلمان}مارادونا{آرژانتين}و پلاتيني{فرانسه}پيدايش فوتبال در ايران

ورزش و بازيهاي نوين مانند فوتبال كه بازيهاي اروپايي خوانده مي شود در بيست سال پاياني قرن سيزدهم هجري شمسي حدود سالهاي {1280-1300}توسط اروپايها بويژه انگلستان در ايران رواج يافتند. اصطلاح فوتبال را دانشجويان اعزامي به اروپا وارد زبان فارسي كردند.

اولين بار فوتبال توسط انگليسيها مقيم ايران در تهران و ملوانان خارجي در بنادر كشور به راه انداخته شد در سال 1907{1286}هجري شمسي وزير مختار انگليس در ايران به منظور ايجاد حس رقابت در بازيكنانو جنبه رسمي دادن به بازيها يك جام {كاپ}براي فوتبال تهيه كرد و اولين دوره رسمي مسابقه فوتبال در همان سال انجام شد.در بازيهاي تيمهاي انگليسي هيچ ايراني شركت نداشت. كريم زندي اولين ايراني بود كه در سالهاي1287تادر 1295در آن تيمها بازي كرد .

طي سال 1299ه.ش فوتبال به صورتي پراكنده و كاملا ابتدايي در زمين هاي حاشيه تهران بازي مي شد.در سال 1300انجمن ترقي و ترويج فوتبال در تهران تاسيس شد و برگزاري مسابقات فوتبال را بر عهده گرفت. اولين بار مدرسه آمريكايي البرز فعلي آموزش فوتبال را به دانش آموزان آغاز كرد.

در سال 1308اولين مسابقه خارجي فوتبال با تيم باد كوبه {شوروي}در تهران برگزار شد كه در آن شكست خورد.سال 1312را به حق مي توان {سال پيشرفت تشكيلات ورزش}در مدارس و فوتبال در ايران دانست.

در سال1313{انجمن ملي تربيت بدني و پيشاهنگي}تشكيل شد تا متصدي اداره امور تربيت بدني و ورزش در خارج از مدارس باشد.

تعداد تيمها در سال 1315و 367تيم در 29استان و شهرستان بود كه در مقايسه با سال 1314كه 152تيم فوتبال وجود داشت قابل توجه مي باشد.

در سال 1316حسين صد قياني پس از بازگشت از اروپا به ايران مسئول آموزشو گسترش فوتبال شد از كارهاي صد قياني تشكيل تيم ملي و اعزام آن به افغانستان بود.سال 1318 را ميتوان يكي از نقاط عطف ورزشي بويژه فوتبال در ايران دانست.

ورزشگاه امجديه در اين سال تكميل شد و به شكلي در آمد كه امروز وجود دارد.در 12اسفند سال 1325نخستين فدراسيون فوتبال ايران به وجود آمد و سال بعد در 30دي ماه1326اين فدراسيون به عضويت فيفا پذيرفته شد.

تيم ملي ايران از ابتدا تا سال 1326:

دوره اول:1314-1305

اولين تيم ملي فوتبال ايران در سال 1305به سرپرستي مير مهدي ورزنده براي سفر به باد كوبه {شوروي}تشكيل شدو براي انجام چند مسابقه به آذر بايجان شوروي سفر كرد. از بازيكنان اين تيم كه در حقيقت ستارگان فوتبال ايران در سالهاي 1305تا1314بودند مي توان از خان سردار پل هراند شكوه رضا كلانتري حسين سردار احمد سردار حسين صد قياني علي امير اصلاني {معروف به گيوه اي}حسن مفتاح و رضا هدايتي نام برد.

دوره دوم :1320-1314

دوره دوم تشكيل تيم ملي فوتبال از سال 1314با اشغال نظامي ايران توسط ارتشهاي متفقين پايان يافت.در اين دوره تيم ملي ايران دومين سفر خارجي خود را به افغانستان انجام داد. اين تيم به سر پرستي حسين صد قياني از بازيكنان باشگاههاي معروف تهران همچون طوفان تدين نيك نام و تهران تشكيل شد. مهمترين اين بازيكنان عبارت بودند از :

مصطفي بهار مست اكبر حيدري عبدالله كوهستاني احمد خطيبي محمد بلور فروشان گلبو ناصر انشا حسن گوشه جعفر اخوان گيلانشاه و عباس فرزانگان.

دورهسوم:1330-1321

از سال 1321مقارن با اشغال ايران فوتبال شكل تازهاي به خود گرفت.در اين دوره تيم ملي ايران در مسابقه اي با تيم ارتش انگلستان كه از بازيكنان ملي پوش به نامهاي (منين،ميگر،بيك)استفاده ميكرد در امجديه مسابقه داد كه جهت تماشاي آن براي اولين بار بطور رسمي بليط فروخته شده .

بازيكنان تيم ايران در اين دوره كه توسط حسين صدقياني سرپرستي مي شدند عبارتند از : مين باشيان،حاجيان، عباس غريب،عزيز فرزانگان، ملك شاهي ،عباس تنيده گرو... كه سرپرستي تيم ملي ايران را در سه دوره گذشته بعهده داشت درباره تيم ملي ايران در دوره سوم گفته است:به عقده من در اين دوران تيم ملي ايران از نظر بنيه و قدرت در تاريخ فوتبال ايران بينظير بود

 در سالهاي 1327تا مسابقات فوتبال جام جهاني 1998فرانسه (1377)فوتبال ايران فراز و نشيب بسياري را پشت سر گذاشته است مسابقات سراسري {ليگ}در اين دوران آغاز شد و از دهه 1350با عنوان جام تخت جمشيد با نظم و انسجام تداوم يافت. با آغاز جام ملتهاي آسيا تيم ملي فوتبال ايران در اين مسابقه شركت كرد و در سالهاي 1345تا1355در اوج فوتبال آسيا قرار و دوران طلا يي خود را آغاز كرد.تيم ايران در مسابقات مقدماتي جام جهاني 1978شركت كرد و براي اولين بار به اين دوره از مسابقات راه يافت.

با پيروزي انقلاب اسلامي فوتبال ايران حدود يك دهه در اثر مشكلات ناشي از جنگ دچار ركود نسبي شد اما با پايان جنگ و آغاز عصر سازندگي فوتبال ايران بار ديگر سير صعودي خود را آغاز كرد و توانست در جام جهاني 1998 فرانسه شايسته ترين نماينده قاره آسيا باشد.

 

نگارش در تاريخ سه شنبه پانزدهم فروردین 1385 توسط محمد فهیمی |

 

       آنتی بیوتیک ها فرآورده‌های حاصل از فعالیت میکروارگانیسم ها هستند که بطور اختصاصی رشد دسته‌ای دیگر از میکروارگانیسم ها را متوقف ساخته یا آنها را از بین می‌برند. آنتی بیوتیک ها برای میزبان نسبتاً بی‌زیان می‌باشند و می‌توانند برای درمان بیماریها بکار روند. اطلاعات اولیه آنتی بیوتیکها مواد شیمیایی هستند که از میکروارگانیسمهایی مانند قارچهای میکروسکوپی و باکتریها گرفته می‌شوند و از ادامه زندگی سلولهای یوکاریوتها یا پروکاریوتها جلوگیری نموده و یا مانع تکثیر آنها می‌شوند. اجزای سازنده آنتی بیوتیکها بسته به کاری که انجام می‌دهند متفاوت است. بیشتر آنتی بیوتیکها بر روی هر دو نوع سلول پروکاریوتها و یوکاریوتها اثر می‌کنند و به همین دلیل نمی‌توان همه آنها را از نظر درمانی برای انسان مورد استفاده قرار داد.

آنتی بیوتیکها روی واکنشهای بنیادی یک سلول اثر می‌کنند. بعضی از آنها خاصیت ضد سرطانی دارند زیرا اثر آنها بیشتر روی سلولهایی است که در حال تقسیم سریع هستند و به همین دلیل باکتریها و سلولهای مغز استخوان که سازنده گویچه‌های سفید خون و گویچه‌های قرمز خون می‌باشند و همچنین سلولهای سرطانی در مقابل آنتی بیوتیکها حساسیت بیشتری دارند.

تاریخچه مدتها قبل از کشف پنی‌سیلین بشر آموخته بود بطور تجربی بعضی مواد خام را به عنوان عامل ضد میکروب مورد استفاده قرار دهد. 600 - 500 سال قبل از میلاد ، چینیها شیره کپک زده لوبیای شور را برای درمان عفونتها بکار می‌بردند. اصطلاح آنتی بیوز (Antibiosis) اولین بار در سال 1889 به‌وسیله ویلمین برای توجیه ماهیت رقابتی جوامع بیولوژیک که در آن فقط قویترین و اصلح‌ترین زنده می‌ماند بکار برده شد و چند سال بعد این اصطلاح برای آنتاگونیسم میکروارگانیسمها نیز مورد استفاده قرار گرفت. به دنبال کشف پنی‌سیلین به‌وسیله فلیمینگ در سال 1929 دوبوس در سال 1939 آنتی بیوتیک تیرو تریسین را از باکتری باسیلوس برویس بدست آورد.

آنتی بیوتیکهای مهار کننده همانند سازی DNA آنتی بیوتیکهایی که از همانند سازی DNA جلوگیری می‌کنند عبارت‌اند از:میتومیسین (Mytomycin) که به دو رشته DNA مکمل متصل شده و از جدا شدن آنها از یکدیگر جلوگیری می‌کند. آنتی بیوتیک دیگری به نام اکتینومایسین D درغلظتهای زیاد همانندسازی DNA را مهار می‌کند. این آنتی بیوتیک دارای دو حلقه مسطح با پیوندهای مضاعف است و می‌تواند خود را بین نوکلئوتیدها جای داده و بدین ترتیب همانند سازی را مختل کند.

آنتی بیوتیکهای مهار کننده سنتز RNA اکتینومایسین آنتی بیوتیکی است که به DNA (به باز گوانین) متصل شده و از سنتز RNA پیک جلوگیری می‌کند. از این آنتی بیوتیک در پژوهشهای بیوشیمی برای مطالعه اثر برخی از مواد شیمیایی بر روی سنتز RNA پیک استفاده می‌شود مثلاً برای تعیین طول عمر RNA پیک. اکتینومایسین یکی از داروهای ضد سرطانی خوب محسوب می‌شود. آنتی بیوتیک ریفامپسین با آنزیم RNA پلیمراز ترکیب شده و سنتز RNAها را متوقف می‌کند.

آنتی بیوتیکهای مهارکننده پروتئین سازی موثر در پروکاریوتها تعداد زیادی از این آنتی بیوتیکها وجود دارد که به بعضی از آنها اشاره می‌شود. یورین تری کربوکسیلیک اسید در مرحله آغازی سنتز پروتئین ، آنیزومایسین و کلرامفنیکل و تتراسایکلین در مرحله طویل شدن و تتراسایکلین و استرپتومایسین در مرحله آخر از پروتئین سازی ممانعت به عمل می‌آورند.

موثر در یوکاریوتها پورومایسین و اسپارسومایسین و استرپتومایسین از پروتئین سازی در یوکاریوتها جلوگیری می‌کنند.

منابع و اختصاصات برخی از آنتی بیوتیکهای متداول آنتی بیوتیک تاریخ کشف منبع ماهیت شیمیایی موارد مصرف اختصاصی پنی‌سیلین 1929 پنی‌سیلیوم نوتاتوم دی‌پپتید علیه باکتریهای گرم منفی ، گونوککها ، مننگوکوکها)) و اسپیروکت استرپتومایسین 1944 استرپتومیسس تری رئوس گلوکوزید بازی علیه سالمونلا و در درمان بیماری سل نئومایسین 1949 استرپتومیسس فرادی آمینو گلوکوزید علیه باکتریهای گرم مثبت و منفی و بکار رفتن آن به عنوان ضدعفونی کننده موضعی و عمومی نیستاتین 1951 استرپتومیسس نورسئی نامشخص موثر علیه قارچ کاندیدا آلبیکنس و سایر قارچها کانامایسین 1957 استرپتومیسس نیوئوس آمینو گلیکوزید موثر بر علیه استافیلوکوکوس طلایی و اغلب باکتریهای گرم منفی بجز سودوموناس و درمان عفونت مجاری ادراری

خصوصیات آنتی‌بیوتیک موفق برای درمان بیماریها یک آنتی بیوتیک وقتی می‌تواند برای درمان بیماریها با موفقیت بکار رود که دارای خصوصیات زیر باشد.

روی عامل بیماری اثر داشته باشد بدون اینکه آثار جانبی سمی قابل توجهی ایجاد نماید.

باید به حد کافی پایدار باشد بطوری که بتوان آنرا از محیط کشت جدا نمود و برای مدت معقولی ذخیره کرد بدون اینکه اثرش کاهش یابد.

سرعت دتوکسیفیکاسیون (سم زدایی) و دفع دارو از بدن به گونه‌ای باشد که غلظت کافی را برای مدت معینی در خون نگاه داشته و احتیاجی به دوزهای مکرر نباشد.

دفع دارو به حد کافی سریع و کامل باشد و پس از قطع مصرف دارو بطور کامل دفع گردد. مقاومت بر علیه آنتی بیوتیکها در هر یک میلیون تقسیم سلولی یک جهش یافته را می‌توان یافت که به یک آنتی بیوتیک مقاوم باشد. هر گاه این جهش در بیمار تحت درمان با آنتی بیوتیک رخ دهد، جهش یافته قدرت زنده ماندن بیشتر از سایر میکروارگانیسمهای میزبان را دارا بوده و در مدت کوتاهی تعداد آنها افزایش می‌یابد و از اینرو درمان با همان آنتی بیوتیک نتیجه مطلوبی بدست نمی‌دهد. و باید آنتی بیوتیک دیگری جایگزین آن شود.

چشم انداز با تکیه بر آنتی بیوتیکها جهت کنترل عفونتهای میکروبی بدون شک پزشکان به تکنیک سترونی توجه زیادی معطوف نداشته و بدون تشخیص دقیق مکان به درمان عفونتهای میکروبی پرداختند. این روش غالبا قبل از پیدایش میکروارگانیسمهای مقاوم به آنتی بیوتیکهای بدون نسخه در دسترس عموم قرار گرفت و مصرف بیش از حد آنها در درمان بیماریها موجب پیدایش حساسیت و آلرژی در بسیاری از افراد گردید.

موارد فوق تاييد كننده حساسيت اين مواد هستند و استفاده غير  صحيح از آنها آسيب هاي جبران ناپذيري در پي دارد لذا استفاده آن بدون دستور پزشك كار خطر ناكي است.

 

نگارش در تاريخ یکشنبه بیست و یکم اسفند 1384 توسط محمد فهیمی |

 

متاسفانه امروزه سرطان يکي از بيماريهاي شايع مي باشد.سرطان روده ي بزرگ سومين سرطان پرشيوع در جهان است که همه ساله قربانيان زيادي بر جاي مي گذارد. ميزان شيوع ابتلا به اين بيماري در زنان و مردان يکسان است. در ابتلا به انواع سرطان، عوامل گوناگوني از جمله عوامل ژنتيکي و عوامل محيطي نقش عمده اي ايفا مي کنند.

 تحقيقات، ثابت کرده است که، دريافت500 کيلو کالري انرژي بيش از نياز در طول روز، ميزان ابتلا به سرطان روده بزرگ را در مردان 15درصد و در زنان 11درصد افزايش مي دهد.

در بين عوامل محيطي، رژيم غذايي ارتباط تنگاتنگي در ابتلا به سرطان دارد. به طوريکه علت 60- 30درصد از انواع سرطان ها، رژيم غذايي نادرست است. در بين انواع مواد غذايي اگر چه مواد غذايي سرطان زا وجود دارد، اما مواد غذايي ضد سرطان نيز شناخته شده اند. شير و فراورده هاي آن از جمله مواد غذايي ضد سرطان هستند.

وجود موادي مانند کلسيم، ويتامين D، نوعي اسيد چرب به نام اسيد لينولئيک، اسيد بوتيريک ، کازئين، اسفنگوليپيدها و وجود برخي باکتري ها مانند لاکتوباسيلوس اسيدوفيلوس در شير و فراورده هاي آن، اين مواد غذايي را به مواد غذايي ضد سرطان معروف کرده است.

رژيم هاي غذايي که غني از چربي، و فقير از فيبر هستند، در بروز سرطان روده هاي بزرگ نقش بسياري دارند. افزايش دريافت انرژي در طول روز نيز در ابتلا به بيماري سرطان روده بزرگ تاثير بسزائي دارد. تحقيقات، ثابت کرده است که، دريافت500 کيلو کالري انرژي بيش از نياز در طول روز، ميزان ابتلا به سرطان روده بزرگ را در مردان 15درصد و در زنان 11درصد افزايش مي دهد.

 

 

 مواد موجود در مواد دفعي مانند اسيدهاي صفراوي و سموم باکتري ها اگر به طور مستقيم و دائم با مخاط روده بزرگ تماس داشته باشند، مي توانند به سلول ها آسيب رسانده و رشد تکثير سلولي را از حالت طبيعي خارج کنند.

کلسيم موجود در شير و فراورده هاي آن، رشد و تقسيم سلول هاي پوششي و همچنين پرزهاي موجود درلوله ي گوارش را تنظيم کرده و از تکثير بيش از حد سلول ها پيشگيري مي کند. مواد موجود در مواد دفعي مانند اسيدهاي صفراوي و سموم باکتري ها اگر به طور مستقيم و دائم با مخاط روده بزرگ تماس داشته باشند، مي توانند به سلول ها آسيب رسانده و رشد تکثير سلولي را از حالت طبيعي خارج کنند. کلسيم موجود در شير و فراورده هاي آن اسيديته مدفوع را افزايش مي دهد. بعلاوه دفع فسفات، چربي، اسيدهاي چرب آزاد و همچنين اسيدهاي صفراوي را افزايش مي دهند. همچنين، کلسيم از غلظت اسيدهاي چرب بلند زنجيره، اسيدهاي صفراوي ثانويه، و فسفوليپيدهاي مدفوع مي کاهد.

ماست به ماده غذايي ضد سرطان معروف شده است. علاوه بروجود مقاديرمناسبي از کلسيم در ماست، عوامل ديگري نيز در اين فراورده ي شيري وجود دارند که به آن خواص ضد سرطاني بخشيده است. باکترهاي اسيد لاکتيکي موجود در ماست از جمله عواملي هستند که از لوله ي گوارش در برابر سرطان محافظت مي کنند. مصرف فراورده هاي حاوي باکتري لاکتوباسيلوس،هم بطورمستقيم وهم بطورغيرمستقيم از لوله ي گوارش محافظت مي کند. باکتري هاي اسيد لاکتيکي، مانع از افزايش تکثير سلول هاي سرطاني در افراد مبتلا به سرطان روده ي بزرگ مي شوند.

در طول تخمير شير براي توليد ماست موادي توليد مي شوند که،خاصيت ضدسرطاني دارند. اسيد لينولئيک کنژوگه ايزومزي از اسيد لينولئيک بوده، که مقدار آن در شير و فرآورده هاي شيري بسيار بالاست. اين اسيد چرب مانع از ايجاد سلول هاي سرطاني مي شود. شير، کره، ماست و پنير منبع خوبي از اسيد لينولئيک کنژوگه هستند. برخي از تحقيقات ثابت کرده اند که، اين اسيد چرب سيستم ايمني بدن را تقويت مي کند.

اسفنگوزين موجود در شير، فعاليت آنزيم پروتئين کنياز را مهار مي کند. فعاليت اين آنزيم شکل گيري و رشد سلول هاي سرطاني را تحريک مي نمايد. به علاوه اسفنگوزين رشد سلول هاي سرطاني را متوقف کرده و ازهجوم سلول هاي سرطاني به ديگر بافت هاي بدن پيشگيري مي کند. 

اسفنگوليپيدها از ديگر ترکيبات ضدسرطان در شير و فرآورده هاي آن بوده که از ابتلا به سرطان روده ي بزرگ پيشگيري مي کنند. اسفنگوليپيدها نقش عمده اي در رشد و تمايز سلولي دارند. . اسفنگوميلين يکي از فراوان ترين اسفنگوليپيدها در شير و فراورده هاي آن است، که حدود يک سوم از اسفنگوليپيدهاي شير را به خود اختصاص مي دهد، که نقش عمده اي در رشد و تمايز سلولي دارد. ميزان اسفنگوميلين موجود در شير با تغييرات فصلي تغيير خواهد کرد. از آنجا که اسفنگوليپيدها درغشاي سلول ها قرار گرفته اند و در ذرات چربي متمرکز نشده اند، تمام انواع شير از جمله شير بدون چربي، شير کم چربي و شير پرچرب همگي منابع خوبي از اين ماده ي شيميايي هستند. اسفنگوزين موجود در شير، فعاليت آنزيم پروتئين کنياز را مهار مي کند. فعاليت اين آنزيم شکل گيري و رشد سلول هاي سرطاني را تحريک مي نمايد. به علاوه اسفنگوزين رشد سلول هاي سرطاني را متوقف کرده و ازهجوم سلول هاي سرطاني به ديگر بافت هاي بدن پيش گيري مي کند.

محققان معتقدند اسفنگوليپيدهاي موجود در شير، سلول هايي را که در مرزسرطاني شدن هستند را ، به سلول هاي طبيعي تبديل مي کنند.

 اسيد بوتيريک تکثير بيش از حد سلول هاي روده ي بزرگ را مهارمي کند. اسيدبوتيريک علاوه بر اينکه در شير وجود دارد، به دنبال تخمير فيبر، توسط باکتري هاي لوله گوارش نيز توليد مي شود.

ترکيب ضدسرطاني ديگري که در شير و فراورده هاي آن وجود دارد، اسيد بوتيريک است. اين اسيد، نوعي اسيد چرب کوتاه زنجيره است، که به مقدار مناسبي در شير وجود دارد. اسيد بوتيريک تکثير بيش از حد سلول هاي روده ي بزرگ را مهار،و در نتيجه چرخه ي سلولي را تنظيم مي کند. تحقيقات ثابت کرده اند که اين اسيد چرب از تهاجم سلول هاي سرطاني جلوگيري مي نمايند. اسيدبوتيريک علاوه بر اينکه در شير وجود دارد، به دنبال تخمير فيبر، توسط باکتري هاي لوله گوارش نيز توليد مي شود.

پروتئين هاي موجود در شير به خصوص کازئين، که حدود 80درصد از پروتئين هاي شير گاو را به خود اختصاص داده است، خاصيت ضدسرطاني به شير بخشيده است. بعلاوه اين نوع پروتئين، سيستم ايمني بدن را تقويت مي کند.

پروتئين WHEY نوعي ديگر از پروتئين هاي موجود در شير است که اين نوع پروتئين نيز خاصيت ضدسرطاني دارد. چرا که اين پروتئين غني از اسيدهاي آمينه ي گوگرددار مانند سيستئين و متيونين است. اين اسيدهاي آمينه پيش ساز گلوتاتيونين در بدن مي باشند. گلوتا تيونين خاصيت آنتي اکسيداني داشته که سلول هاي بدن را از تهاجم راديکال هاي آزاد مصون مي دارد.

 تمام افراد به ويژه آن هايي که سابقه ي خانوادگي ابتلا به اين نوع سرطان را دارند، بايد حتماً در طي روز به مقدار کافي از شير و فراورده هاي آن مصرف کنند.

به طور کلي دريافت1200 ميلي گرم کلسيم از منابع غذايي به خصوص شير، 15-10 ميکروگرم ويتامين D در طول روز، از ابتلا به سرطان روده ي بزرگ جلوگيري مي کند. تمام افراد به ويژه آن هايي که سابقه ي خانوادگي ابتلا به اين نوع سرطان را دارند، بايد حتماً در طي روز به مقدار کافي از شير و فراورده هاي آن مصرف کنند.

 

نگارش در تاريخ دوشنبه سوم بهمن 1384 توسط محمد فهیمی |

 

 افسردگي بيماري بسيار شايع عصر ماست. و در تمامي جهان روندي فزاينده دارد. اين در حالي است كه حدود نيمي از مبتلايان به افسردگي يا از بيماري خود بي خبرند يا بيماري آنها چيزي ديگر تشخيص داده شده است.

افسردگي يك بيماري اختصاصي نيست بلكه در تماما سنين و همه نژادها، هم در زنان و هم در مردان ظاهر مي شود. افسردگي بيماري ساده اي نيست بلكه انواع گوناگون دارد به طوري كه در بعضي افراد به صورت هايي ظاهر مي شود كه ما عموماً آنها را افسردگي نمي شناسيم. افسردگي پس از آنكه درمان شد غالباً باز مي گردد.

افسردگي مسائل گوناگوني به همراه دارد. غيراز مسائل پزشكي و اندوه كه بسيار شايع است، فرد مبتلا به افسردگي خود را در كارها مورد تبعيض و از نظر اجتماعي مطرود و حتي منفور خانواده خودش مي بيند. گاهي انزواي همراه افسردگي، بيماراني را كه وضعي درمان پذير دارند به دوري از مردم يا به سوي مرگ سوق مي دهد.

 افسردگي به زبان ساده عبارت است از احساس نااميدي و عدم شادي دروني بطور مداوم و بدون دليل خاص.اين بيماري در ابتدا با خلق تنگي هاي لحظه اي شروع مي شود و با تداوم  بيماري همه لحظات زندگي فرد را تحت تاثير قرار مي دهد.

در افسردگی غیر از مسائل پزشكی و اندوه كه بسیار شایع است، فرد مبتلا به افسردگی خود را در كارها مورد تبعیض و از نظر اجتماعی مطرود و حتی منفور خانواده خودش می بیند. گاهی انزوای همراه افسردگی، بیمارانی را كه وضعی درمان پذیر دارند به دوری از مردم یا به سوی مرگ سوق می دهد البته با شناخت به موقع و موارد درماني بیشتر انواع افسردگی قابل درمان اند.

Depression كه غالباً افسردگی بالینی ناميده ميشود، اختلالات خلق و خوی یا اختلالات عاطفی نامیده می شود، بیمار را دچار آشفتگی اندیشه، آشفتگی عاطفی، تغییر رفتار و بیماری های جسمانی می كند. 

افسردگی یك نشانگان يا سندروم به معناي مجموعه ای از علائم (Symptoms) مختلف است. برخي از اين علامتهاي در تمام افسردگيها ديده ميشود و برخي ديگر خاص هستند.به دوستانم يادآور ميشوم كه همواره ميبايست در تشخيص افسردگي به ريشه وقوع و همچنين قياس بين دوره تغيير رفتار پرداخت.يعني اگر بدخلق بودن را به عنوان شاخص تشخيص مطالعه ميكنيم ، مي بايست سنجيد آيا اين يك رفتار اكتسابي بوده ، يا در دوره اي خاص و بواسطه اتفاقي خاص ايجاد شده است.

ملاكهاي تشخيص عمومي افسردگي عبارتند از:

1- بد بودن خلق و خوی در بیشتر روزها، تقریباً هر روز.

2- كاهش آشكار علاقه یا میل به هر نوع فعالیت در زندگی.

3- كاهش یا افزایش قابل توجه وزن بر اثر كاهش یا افزایش اشتهای غذا خوردن.

4- بی خوابی یا پرخوابی در غالب شب ها.

5- افزایش یا كاهش اعمال روانی حركتی یا فعالیت های ذهنی.

6- خستگی یا كاهش انرژی.

8- كاهش توان اندیشیدن یا تمركز ذهن و تصمیم گیری.

9- انزواي اجتماعي و كمتر ظاهر شدن در فعاليتها يا مراسم اجتماعي

10- توجه بيش از حد و وسواس در ظاهر و فيزيك خويش. گرايش به انواع عملهاي زيبايي و گرايش به خريدهاي شخصي فراوان و پيروي افراطي از مد.

11- پرخاش و زودرنجي در اين افراد مشخصه عمومي است.و اين به دليل كم حوصلگي و يا ترس از مواجهه با مشكل يا موضوع خاص است.

12- تمايل به نشان دادن خويش بصورت افراطي به منظور جلب توجه مردم(از طريق پوشش ، اظهار نظر در هر موردي و...)

13- كاهش ميل جنسي و عدم تمايل به محبت و معاشقه

14-احساس مداوم نااميدى، بى ارزشى و احساس گناه

15-خستگى يا كمبود انرژى

16-رفتار بسيار كند و آهسته (گويى فرد خود را كشان كشان حركت مي دهد  

17-عدم رضايت يا كاهش رضايت از زندگى

18-كاهش انگيزه

19- تفكر منفى يا بدبينانه

20-عدم احساس علاقه نسبت به دوستان، فعاليت، سرگرمى يا كار

21-تغيير در عادات غذاخوردن كه به صورت پرخورى يا كم اشتهايى بروز ى كند

23-گريه هاى مداوم

24-مشكل در تمركز، يادآورى يا تصميم گيرى

25-اضطراب و نگرانى بسيار زياد

26-فكر كردن به مرگ يا خودكشي

داشتن حداقل پنج علامت یاد شده برای ابتلا به افسردگی ها كافی است. ولی علامات مرضی یك و دو باید جزء آن علامت باشند. همه افراد مبتلا به افسردگی تمام علامات مرضی این بیماری را ندارند و شدت علامات مرضی در افراد مختلف متفاوت است.

همچنين افراد در طي دوران بروز افسردگي به منظور تطابق خود با بيماري يا كم كردن فشارهاي روحي بيماري واكنشهايي از خود نشان ميدهند. مثلا ميل به مصرف نوشيدنيهاي الكلي يا داروهاي مخدر به شدت افزايش مي يابد و دليلش اين است كه فرد دوست دارد لحظاتي بدور از فشارهاي مربوطه در عالم مجازي خود بسر ببرد همچنين با توجه به روحيه خود تمايل زيادي به شنيدن موسيقيهاي لايت و غمگين و حضور در مكانهاي خاص پيدا مي نمايد.

اين افراد گاهاً براي درمان بيماري خويش نيز گامي برنميدارند.زيرا بيشتر آنان از كه قبلاً از كمبود محبت رنج برده اند، حال با دچار شدن به علائم افسردگي مي توانند محبت و توجه خيلي را بدست آورند.اين موضوع آنها را بطور ناخودآگاه تشويق مي نمايد تا در همين حالت باقي بمانند.



 

 

 

 

انواع افسردگي

    خفيف، متوسط، شديد

 

افسردگي خفيف: در افسردگي خفيف، خلق پايين ممكن است ايجاد شود وبعد از مدتي از بين برود. اين بيماري اغلب بعد از يك واقعه استرس زا بروز مي كند. شخص ممكن است به غير از احساس خلق پايين، احساس اضطراب و نگراني هم داشته باشد. تغيير در نحوه زندگي، اغلب تمام آن چيزي است كه براي درمان اين نوع افسردگي لازم است.

افسردگى خفيف يا افسردگى مزمن اغلب از دوران كودكى يا نوجوانى آغاز مى شود و در صورت عدم درمان ممكن است چندين سال تداوم يابد.

بسيارى از مبتلايان به افسردگى خفيف اصلاً به دنبال درمان نيستند زيرا نمى دانند كه مبتلا به افسردگى هستند. از آنجايى كه افسردگى خفيف به صورت مزمن است فرد مبتلا، خانواده او و دوستان او فكر مى كنند كه اين رفتارها جزيى از طبيعت و منش و شخصيت فرد است. رهايى و بهبودى از اين نوع افسردگى اغلب به طور كامل اتفاق نمى افتد و اين خطر وجود دارد كه فرد دچار افسردگى اصلى شود كه در اين صورت فرد ِ مبتلا در اصل مبتلا به دو نوع افسردگى است.

افسردگي متوسط: در افسردگي متوسط، خلق پايين طول كشيده و باقي مي ماند و شخص دچار علايم جسمي نيز مي گردد. گرچه اين علايم از فردي به فرد ديگر فرق مي كند. در چنين مواردي، فقط تغيير در نحوه زندگي به ندرت باعث بهبودي ميشود و نياز به درمان دارويي هم وجود دارد.



افسردگي شديد: افسردگي شديد يك بيماري تهديدكننده زندگي مي باشد كه داراي علايم شديدي مي باشد. بيمار دچار علايم و مشكلات جسمي، هذيان ها و توهمات شده و مراجعه به پزشك در اولين فرصت از اهميت زيادي برخوردار است.

 

ساير اصطلاحات افسردگي

ساير اصطلاحاتي كه بطور رايج در پزشكي براي توصيف انواع افسردگي بكار مي روند عبارتند از: افسردگي واكنشي، افسردگي درون زاد، افسردگي عصبي، افسردگي رواني، افسردگي دوقطبي، افسردگي يك قطبي، افسردگي تهييجي، افسردگي تاخيري، افسرده خويي، افسردگي پنهان، افسردگي عضوي و افسردگي مفصلي.

 

افسردگي دوقطبي: افسردگي دوقطبي (Bipolar Depression) نام ديگر بيماري شيدايي- افسردگي (مانيك- دپرسيو) مي باشد. افراد مبتلا به بيماري شيداني- افسردگي در بعضي مواقع دچار خلق بالا هستند و در دوره هايي نيز به خلق پايين دچار مي شوند كه مي تواند افسردگي آن خفيف ويا شديد باشد. وقتي چنين بيماراني در حالت خلق بالا (شيداني) قرار دارند آنها احتمالاً احساس خوشحالي و سرخوشي دارند، به خواب و خوراك كمتر از حد معمول نياز دارند و احساس مي كنند كه حال عمومي شان خيلي خوب است. آنها در چنين مواقعي داراي انرژي زيادي مي باشند، خيلي سريع و تند حرف مي زنند و احساس مي كنند كه انگار افكار در مغز آنها در حال مسابقه دادن هستند. قضاوت آنها مختلف و بد شده و ممكن است دچار هذيانها و يا توهمات نيز بشوند اما اين هذيانها و توهمات با آن نوعي كه در افسردگي رواني ديده ميشود فرق دارد و محتواي آنها بسيار مثبت تر است. در چنين مواقعي بعضي از بيماران فكر مي كنند كه خيلي پولدار هستند و آدم معروفي شده اند و يا اينكه از قدرت زيادي برخوردارند. اين خلق بالا نيز همانند خلق پايين مي تواند به بيمار آسيب برساند. گاهي اوقات قضاوتهاي نادرست و توهمات آنها منجر به ايجاد مسايل مالي ميشود. در بعضي موارد، اين بيماران خرجها و ولخرجي هاي زيادي انجام مي دهند.


افسردگي يك قطبي: افسردگي يك قطبي (Unipolar Depression) اصطلاحي است كه براي توصيف افسردگي اي كه در اكثريت افراد ايجاد ميشود بكار مي رود و نشان دهنده اين است كه در اين نوع افسردگي، فقط خلق پايين ديده ميشود و خلق بالا در آن رخ نمي دهد.

افسردگي تهييجي: افسردگي تاخيري (Retarded Depression) نيز توصيف علايم نوعي افسردگي است كه فرآيندهاي جسمي و ذهني بيمار، كند و آهسته شده و اشكال در تمركز حواس نيز اغلب وجود دارد. وقتي كه اين بيماري خيلي شديد ميشود، بعضي از اين افراد حتي نمي توانند حركت كرده، حرف بزنند و يا غذا بخورند.

افسرده خويي: اصطلاح افسرده خويي (Dysthymia) به افسردگي خفيف و طول كشيده اطلاق مي گردد. پزشكان در مواردي كه در يك دوره دو ساله به مدت بيش از دو ماه، افسردگي در فردي ايجاد شود، چنين تشخيصي را مطرح مي سازند. علايم اصلي اين بيماران، ترديد و بي تصميمي و كم شدن باعث طبع مي باشد. در چنين بيماراني، روان درماني ممكن است بهتر از دارو درماني جواب بدهد.

افسردگي فصلي: اصطلاح افسردگي فصلي به نوعي افسردگي گفته ميشود كه به علت كم تابيدن نور خورشيد در روزهاي كوتاه زمستان ايجاد مي گردد. اين بيماران ممكن است ميل زيادي به خوردن چيزهاي شيرين و يا شكلات داشته باشند و در طي ماههاي زمستان، نياز آنها به خوابيدن افزايش مي يابد.

افسردگي واكنشي: پزشكان از اصطلاح افسردگي واكنشي (Reactive Depression) در دو مورد استفاده مي كنند. در مورد اول، به افسردگي هايي كه به علت يك حادثه استرس زا ايجاد شده است، واكنشي اطلاق ميشود كه مدت اين افسردگي ها هم معمولاً زياد نيست. چنين افسردگي هايي را مي توان به صورت يك پاسخ طبيعي تشديد يافته در مقابل ناملايمات زندگي نيز درنظر گرفت.

انجام مشاوره، حمايت خانواده، كنترل استرس و بعضي از اقدامات عملي، ممكن است تمام آن چيزهايي باشند كه براي درمان اين بيماري لازم هستند.

با اينحال، يك حادثه استرس زا مي تواند باعث شروع افسردگي شديدي شود و افرادي كه مستعد به اين بيماري هستند مي توانند بعد از شروع بيماري شان، زندگي پراسترسي را داشته باشند. در صورت وقوع چنين وضعيتي، بسيار مشكل است كه دقيقاً بگوييم كه اين افسردگي، واقعاً واكنشي به استرس بوده است.

اصطلاح واكنش افسردگي را همچنين براي مواردي كه يك شخص هنوز مي تواند به موقعيتهاي اجتماعي واكنش نشان داده و از آن لذت ببرد نيز بكار مي برند.

افسردگي درون زاد: افسردگي درون زاد: (Endogenous Depression) بدون هيچ دليلي ايجاد ميشود. اين افسردگي معمولاً شديد بوده و بيمار احتمالاً دچار علايم جسمي افسردگي همچون از دست دادن اشتها و كاهش وزن، صبح خيلي زود از خواب بيدار شدن، بدتر شدن خلق در هنگام صبح و كاهش ميل جنسي، مي باشد. اين نوع افسردگي معمولاً فقط با درمان، بهبود مي يابد.

اشكالي كه استفاده از اين نوع روشها براي توصيف انواع افسردگي وجود دارد اين است كه همين علايم بيماري مي تواند در بعضي افراد به علت حوادث استرس زا ايجاد شود. بعلاوه، فقط بخاطر اينكه شما قادر نيستيد كه روي يك حادثه استرس زا انگشت بگذاريد و ان را مشخص نماييد كه باعث بروز افسردگي شده است به اين معني نيست كه چنين حادثه استرس زايي وجود نداشته است.

افسردگي عصبي: اصطلاح افسردگي عصبي (Neurotic Depression) براي توصيف نوع خفيفي از افسردگي بكار مي رود كه در آن، در بعضي روزها حال بيمار خوب است و در بعضي روزها حالش بد ميشود. چنين بيماراني معمولاً عصرها بيشتر احساس افسردگي مي كنند. در چنين نوعي از افسردگي، بيمار ممكن است شبها در بخواب رفتن مشكل داشته باشد و در نيمه هي شب هم از خواب بيدار ميشود، اما اين افراد صبح هاي زود بيدانمي شوند بعضي از اين بيماران بيش از حد مي خوابند و بعضي نيز احساس مي كنند كه بيشتر از معمول تحريك پذير شده اند.

افسردگي رواني: افسردگي رواني (Psychotic Depression) يك افسردگي شديد بوده و بيماراني كه به چنين افسردگي دچار ميشوند به علايم جسمي آن نيز مبتلا شده و ممكن است ارتباطشان را با واقعيت از دست بدهند. آنها ممكن است به هذيانها و يا توهمات نيز دچار شوند. بيماران مبتلا به افسردگي رواني هميشه به درمان پزشكي نياز دارند

افسردگي پنهان: افراد مبتلا به افسردگي پنهان (Masked Depression) اظهار مي دارند كه اصلاً احساس افسرده بودن ندارند (حتي با وجوديكه ساير علايم افسردگي را دارا مي باشند). در چنين افرادي ممكن است قبل از اينكه تشخيص افسردگي داده شود، آزمايشات و معاينات متعددي براي پيدا كردن مشكلشان انجام شود. علايم جسمي مثل درد سينه يا مشكلات خوابيدن ااين بيماري با مصرف داروهاي ضدافسردگي بهبود مي يابد.

 افسردگي عضوي: افسردگي عضوي يا ارگانيك (Organic Depression) نامي است كه به نوعي افسردگي داده شده است كه به علت يك بيماري جسمي و يا مصرف بعضي از داروها ايجاد شده است.

 

آنچه باعث افسردگى مى شود

علت دقيق افسردگى كاملاً شناخته شده نيست اما براساس شواهد به دست آمده مى توان چندين عامل را برشمرد:

1-وراثت 2- ساختار بيوشيميايى بدن 3- ساختار روان شناختى 4 حوادث زندگى پر استرس 5- نوسان ميزان هورمون ها 6- عوامل ديگر مانند بيمارى ها و درمان هاى خاص.

وراثت
افرادى كه يكى از بستگان نزديك آنها مبتلا به افسردگى اصلى يا اختلال خلقي دوگانه (دوقطبى) باشند دو برابر ديگران در معرضابتلا به افسردگى قرار دارند.

ساختار بيوشيميايى

هر انسانى ساختار شيميايى منحصر به فرد دارد. ابتلا يا عدم ابتلا به افسردگى، به ميزان مواد شيميايى مغز او و اين كه اين مواد شيميايى چگونه با سيستم عصب مركزى در تعامل است، بستگى دارد. ساختار بيوشيميايى هر فرد يك عمل تعادل ساز پيچيده است. اگر يكى از مواد شيميايى به درستى كار نكند كل تعادل و توازن به هم خواهد خورد.

مغز فرمانده بدن است. همانطور كه پيام هاى صادره از مغز (به شكل جريان الكتريكى) حركات ما را كنترل مى كند پيام هاى ديگر عواطف و احساسات ما را كنترل مى كنند. سلول هاى عصبى اصلى ترين واحد هاى مغز هستند. اين سلول هاى عصبى به وسيله فواصلى كه سيناپس ناميده مى شوند از هم جدا مى گردند. مواد شيميايى موسوم به ناقلان عصبى (NEURO TRANSMITTER) پيام ها يا علايم صادره از مغز را از بين اين سيناپس ها عبور داده به سلول هاى عصبى مختلف مى رساند.

اگر در يك ناقل عصبى نقص يا عدم توازن و تعادل وجود داشته باشد اختلالات گوناگون ممكن است رخ دهد.

ناقل هاى عصبى سروتونين، دوپامين و نورپين فراين پيام رسان هاى شيميايى هستند كه گفته مى شود، مسئول كنترل عواطف و روحيه هستند. مخصوصاً سروتونين كه در افسردگى نقش دارد. اعتقاد بر اين است كه وجود هرگونه نقصى در سروتونين يا اختلال در شيوه عمل آن اثرات منفى عميقى در روحيه و عواطف شخص بر جاى مى گذارد.

 

ساختار روان شناختى

گفته مى شود كه ويژگى هاى اصلى شخصيت يك فرد اغلب در سال هاى اوليه كودكى وى مشخص مى شود. يكى از اين عوامل مشخص كننده محيط زندگى فرد است. هر آنچه كه در دوران كودكى در زندگى ما رخ مى دهد به هنگام بزرگسالى اثرات ريشه اى و عميقى در نگرش و رفتار ما دارد مثلاً مورد بى مهرى و عدم توجه قرار گرفتن، منع شدن از چيزى، يا مورد سوء استفاده جنسى قرار گرفتن در دوران كودكى مى تواند بعدها در نوع نگرش فرد به جهان تأثير بگذارد.

محروميت اجتماعى مانند زندگى در خانه هاى پرجمعيت، و كمبود روابط گرم با شخص قابل اعتماد مى تواند در طول زندگى بر روابط فرد با ديگران تأثير بگذارد.

حوادث زندگى پراسترس

واكنش فرد نسبت به عوامل خارجى نيز مى تواند بر ميزان مواد شيميايى مغز و كيفيت عمل آنها تأثير گذاشته و نهايتاً بر روحيه و عواطف شخص تأثير بگذارد. يك حادثه مى تواند فرد را مبتلا به افسردگى سازد. (به ويژه آن كه فردى قبلاً در اثر عوامل ديگر در خطر افسردگى بوده باشد) اين حوادث عبارت اند از 1- بيمارى طولانى مدت 2- بيمارى يا مرگ فرد مورد علاقه 3- طلاق 4- پايان دادن به يك رابطه نزديك و صميمى 5- رفتن به يك خانه جديد 6- مشكلات مالى يا ادارى.

نوسان ميزان هورمون ها

در زنان نوسان ميزان هورمون ها مى تواند باعث افسردگى شود. اين حالات عبارت اند از سندرم پيش از قاعدگى- تقريباً 3 تا 8 درصد زنان يك هفته يا چند روز قبل از قاعدگى تحت تأثير اين سندرم قرار مى گيرند. از نشانه هاى اين حالت روحيه افسرده، نوسان روحى، اوقات تلخى، تشويش واضطراب است.

افسردگى پس از باردارى (زايمان)

اين نوع افسردگى با نوسان هورمون ها پس از حاملگى ارتباط مستقيم دارد، اما عوامل اجتماعى

نيز ممكن است در آن نقش داشته باشد. مثلاً يك زن شاغل كه مجبور است به طور ناگهاني به دور از محل كار خود در منزل بماند و روز را به تنهايى و با كودك خود سپرى كند ممكن است احساس افسردگى و انزوا به وى دست بدهد.

افسردگى در دوران يائسگى

ممكن است زنان در اين دوران به علت آنكه قدرت توليد مثل خود را دست داده اند دچار اندوه شوند و از طرف ديگر ممكن است رفتن فرزندان بزرگسال از خانه، مادر را دچار افسردگى كند.

عوامل ديگرى كه ممكن است منجر به افسردگى شوند عبارت اند از:1- مصرف مواد مخدر و الكل 2- استفاده از برخى داروها مانند استروئيد يا داروهاى مربوط به فشارخون 3- بيمارى هاى خاص مانند پركارى غده تيروئيد يا مشكلات عروقى 4- تحليل انرژى، از دست دادن انرژى ذهنى و جسمى كه معمولاً ناشى از كار طولانى مدت و يا تعهداتى است كه فرد بر روى دوش خود احساس مى كند.

 

افسردگي و روابط جنسي

اگر تغييراتي در ميل جنسي دوست يا همسر خود ديديد ، مي تواند از علائم ابتلا به افسرگي باشد. همچنين عدم نشان دادن محبت يا لذت از رابطه نيز مي تواند از نشانگان افسرگي باشد.پس هر تغييري را بي محبتي يا عدم علاقه طرف مقابل برداشت نكنيد.

در اين موارد صبور باشيد و بدانيد مي بايست تا زمان بهبودي شريكتان را همراهي كنيد و هيچگاه از محبت و گفتن سخنان اميدوار كننده دريغ ننماييد. رجوع به يك مشاور همواره بهترين و كم هزينه ترين راه حل خواهد بود.

 

 از ديگر عوامل

روانشناسان علت مبتلا شدن به افسردگي را مصرف دارو ، افزایش استرس و كاهش اشتغال و ناهنجاريهاي ارتباط گفته اند . علت دیگر افزایش افسردگی تغییرات اساسی اجتماعی است. گروهی از روان شناسان بر این باورند كه جامعه كنونی، كانونی ناسالم در درون افراد به وجود آورده و آنها را بیش از اندازه به رضایت خاطر و شكست های شخصی وابسته كرده است.

الف- عوامل استرس زا

استرس يا دل نگراني از علائم ابتلا به افسردگي است.استرس عبارت است از عدم تناسب بین تقاضاها در زندگی ما و منابعی كه برای برآوردن آنها داریم. در حقیقت استرس یك واقعه نیست. بلكه واكنش فرد نسبت به یك واقعه است.

توماس هلز در پژوهش های خود به این نتیجه رسید كه تنها عامل مشترك در ایجاد هر نوع استرس، لزوم و اجبار در ایجاد تغییر و تحول مهم در روند زندگی معمولی فرد است.

مسائلي كه سبب استرس در شما می شوند شامل وقایعی هستند كه شما را عصبانی یا دگرگون می سازند يا مسائلی كه شما را متأثر می كنند، می ترسانند، هیجان زده یا خوشحال می كنند.اين فشارهاي جسمي و روجي ، فرد را دچار تغييرات خاصي ميكند. اين تغييرات چه فيزيكي باشد يا چه روحي ، توان را كم كرده و فرد را مستعد ابتلا به انواع افسردگي مي نايد.

 

ب- خانواده:

شخصي كه در خانواده احساس مطرود شدن داشته باشد يا توانايي تطبيق با رويكرد خانواده نداشته باشد و خانواده نيز نيازها و احساسات وي را درك ننمايد به نوعي دچار كمبود ميشود و زمينه انزوا و افسردگي وي پديد مي آيد.

 

ج- آموزش يا رفتارهاي اكتسابي:

تمام رفتارها و بازخوردهاي ما به نوعي برگرفته از يادگيري است كه بطور محسوس يا نامحسوس از محيط شامل خانواده ، دوستان و اجتماع و يا رسانه و يا مذهب آموخته ايم.مثلا برخي از ما آموخته ايم دست دادن به منظور احترام ، فقط با افراد خاصي مجاز است و دست دادن با جنس مخالف گناه است. مسائلي از اين دست و تناقض آن با اجتماع و تمايل شخص كم كم وي را دچار يك نوع تناقص  و اجتماع گريزي يا اختلال شديد در تصميم گيري مي نمايد.شايد بعضا عذاب وجدان ناشي از تجميع مرتكب شدن اعمالي كه داراي تناقص در يادگيريهاي ما و ميل طبيعي ماست، ميتواند فرد را دچار استرس و انزوا نمايد.

د- نقص جسمي يا عدم توانايي در انجام مسووليتها:

 افراد در مقايسه خود با شخصيتهاي موفق يا كساني كه داراي قابليتهاي خاصي هستند يا ظاهر زيبايي دارند ، خود را يك فرد ناتوان يا نادان مي بينند.اين عدم توانايي يا نقص جسمي كه فرد دارد ،گاه بجاي اينكه فرد را به تلاش براي جبران نقيصه اش وادارد ، او را منزوي كرده و اصطلاحاً دچار خودخوري خواهد شد. در حادترين شكل اين مسئله فرد دچار پوچي شده و به فكر خودكشي خواهد افتاد.

موردي را مي شناختم كه فرد به علت مشكل افزايش شديد وزن خود، از هرگونه ارتباط با اجتماع گريزان شده بود و استرس شديدي را از بابت اين نقيصه خود وارد مي نمود. علائم افسردگي در وي مشخص بود و حتي اين موارد ،‌روند افزايش وزن وي را سرعت بخشيده بود. زيرا ثابت شده استرس بالا هرمونهايي را ترشح كرده ، كه سلولهاي چربي را در ميانه بدن تحريك و به حركت واميدارد.سرانجام پس از چند جلسه مشاوره تلفني، به علت وخامت اوضاع، وي را به استادم معرفي كردم.

ه- يك اتفاق ناگوار عاطفي

اگر چه مرگ يك عزيز يا از دست دادن محبوب و معشوق ، اگرچه خود دليل افسردگي نيست ،‌اما واكنشهاي طبيعي بدن در انكار موضوع و ترشح هرمونهاي خاص در جهت آسايش و صد البته خلاء حضور يك شخص مهم در زندگي، راه را براي فرو رفتن فرد در لاكي از توهم و غم و انزوا هموار ميسازد. عدم درك اين موضوع و عدم حضور فردي تسلا بخش ، كم كم شخص را دچار افسردگي مي نمايد.

بازگشت افسردگی در بیش از نیمی از افراد ظرف دو سال بعد از رویداد نخستین رخ می دهد. خطر افسردگی با تعداد بازگشت ها افزایش می یابد. بدین معنی كه بعد از دو بازگشت، هفتاد در صد و بعد از سه بازگشت به نود درصد می رسد.

علايم افسردگى هميشه غمگينى و گريه كردن نيست بلكه بسيار متنوع است. بسيارى از افراد مبنلا به افسردگى دچار تغييرات روحى و روانى مى شوند كه بر تفكر، خواب و يا ميزان انرژى آنها تأثير مى گذارد. علاوه بر اين، افسردگى هاى مختلف و متنوع علايم ديگرى را نيز به همراه دارند.

متخصصان معتقدند كه اگر فردى همه اين علايم يا بعضى از آنها را حداقل طى دو هفته هر روز داشته باشد آن فرد مبتلا به افسردگى بالينى است.

افسردگى مى تواند بر تمام زندگى فرد (و خانواده و دوستان نزديك او نيز) تأثير بگذارد. زيرا افسردگى روى توانايى شخص سايه مي اندازد و باعث يأس و دلسردى او مى شود. فرد افسرده اغلب از هيچ چيزى لذت نمى برد حتى از چيزهايى كه روزى از آنها لذت مى بُرد.

در طول دوره افسردگى بعضى از افراد عملاً از انجام هرگونه كارى عاجز و ناتوان هستند.

بعضى از افراد افسرده مى توانند به كار كردن ادامه دهند اما اين افراد فقط در شغل خود دوام مى آورند تا به تعهدات خود عمل كنند. اما اين كار بسيار سختى براى آنها است.

 

فرد مبتلا به افسردگى اصلى علاوه بر داشتن علايم عمومى افسردگى، ممكن است علايم زير را نيز از خود بروز بدهد:
1-سردردهاى مداوم
2-درد و رنج هاى ديگر، حتى بدون آنكه علت ظاهرى داشته باشند
3-مشكلات سوء هاضمه
4-عملكرد ضعيف جنسى.

ممكن است در كودكان و نوجوانان علايم افسردگى واضح تر باشد. اين علايم عبارت اند از:
1- افت نمرات 2- اوقات تلخى3- مشكلات اخلاقى 4- انزوا و گوشه گيرى 5- شكايت كردن از مشكلات جسمانى مانند سردرد و دل درد 6- كاهش انرژى 7- عدم تمركز 8- تغيير در الگوهاى خواب يا غذاخوردن.

 

 

لازم است بدانيد:

متخصصان تخمين مى زنند كه 20 درصد از كودكان و چهار تا هشت درصد از نوجوانان مبتلا به افسردگى هستند. بالاترين مورد افسردگى در دختران پس از سن بلوغ رخ مى دهد.
افسردگى مى تواند بر تمام زندگى فرد تأثير بگذارد. زيرا افسردگى روى توانايى شخص سايه مي اندازد و باعث يأس و دلسردى او مى شود. فرد افسرده اغلب از هيچ چيزى لذت نمى برد حتى از چيزهايى كه روزى از آنها لذت مى برد.

افراد بالاى 65 سال، چهار برابر گروه هاى سنى ديگر مبتلا به افسردگى هستند. در افراد مسن، افسردگى با علايم ديگرى همراه است؛ علايمى مانند گيجى، فراموشى، عدم توجه به بهداشت شخصى و ظاهر. علاوه بر اين، بيمارى ها نيز مى توانند باعث افسردگى شوند مانند بيمارى تيروئيد، بيمارى هاى سيستم عصبى و برخى سرطان ها.

 

راه هاي مقابله با افسردگي :

افسردگي يكي از درمان پذير ترين بيماري هاي رواني است. تقريبا 80 درصد افراد افسرده در مدت چند هفته يا چند ماه با اراده قوي و كمك متخصص بهبود پيدا مي كنند راههاي مقابله با اين اختلال عبارتند از:

1-دارو درماني:

به وسيله پزشك متخصص البته توصيه مي شود شناخت درماني را با دارو درماني تلفيق كنند

2-روان درماني:

با كمك روانشناسي با استفاده از( تلقين مثبت ،آموزش مهارت هاي اجتماعي ، استفاده از ورزش وآرميدگي ،گوش دادن به موسيقي آرام ، ديد و بازديد رفتن ، ...)

3- تركيبي از دارو درماني و روان درماني:

 اين نوع درمان معمولا براي بيماران افسرده شديد به وسيله پزشك به كار مي رود

4- خانواده درماني :

 به اين صورت كه به اعضاي خانواده آموزش داده مي شود كه چگونه با هم رابطه برقرار كنند. و چگونه به نياز ها و حقوق يكديگر توجه نموده و يكديگر را تقويت عاطفي كنند .

5

- مذهب درماني :

يعني تقويت ايمان وفعاليت هاي مذهبي فرد و توجه دادن او به خدا و قرآن و ادعيه كه بدند همه عوامل در اختيار ما نيست .

 

درمان افسردگي با داروهاي گياهي

درمان انواع افسردگي، ساليان درازي

است که از انواع داروهاي ضد افسردگي شيميايي استفاده مي شود ولي چون درمان افسردگي گاهي چندين ماه و يا چندين سال طول مي کشد، بنابراين مصرف    کنندگان اين داروها هميشه از عوارض جانبي آن ناراضي و نگران هستند، به    همين دليل در دو سه دهه گذشته تحقيقات وسيعي برروي گياهان دارويي ضدافسردگي، آرام    بخش و ضددرد صورت گرفته و تعدادي داروي گياهي موثر و داراي حداقل اثرات جانبي به بازارهاي جهاني عرضه شده است که مي تواند در بسياري از موارد، جايگزين داروهاي شيميايي ضد افسردگي شود. درحال حاضر يکي از بهترين داروهاي گياهي ضد افسردگي که داراي خاصيت دارويي و خواص ارزنده ديگري نيز مي باشد، دارويي است که از عصاره گياهي با نام علميPERFURMATUM HYPERiCUM  که در جهان با نام علميWORT NS JOH.St  مشهور است، تهيه مي شود. اين گياه در ايران با نام هاي علف چاي، گل راعي، علف هزار چشم و هوفاريقون شناخته مي شود. قدمت مصرف اين گياه، بيش از دو هزار سال است و نزد بيشتر اقوام و ملل جهان به    عنوان بهترين داروي بيماري هاي عصبي مورد استفاده بوده تا اينکه در حدود يک قرن پيش، براي اولين بار در آلمان از آن فرآورده صنعتي تهيه شده و سپس در حدود سه دهه قبل در بيشتر کشورهاي اروپايي و آمريکا محصولات زيادي از آن به بازار آمد. در حال حاضر بيش از 50 کارخانه داروسازي جهان از گياه علف چاي، داروهاي مختلف ضد افسردگي تهيه مي کنند. در ايران نيز براي اولين بار در سال 1378 از عصاره اين گياه دارويي به شکل قطره و با نام "هايپيران"  HYPIRAN  منطبق با استاندارد جهاني و با کيفيتي برابر با انواع خارجي تهيه و به عنوان داروي رسمي ايران شناخته شد. با توجه به اينکه به   طور اساسي و به   علت شرايط آب و هوايي، گياهان دارويي ايران داراي مرغوبيت خاصي مي باشند، لذا علف چاي ايران داراي بهترين کيفيت بوده و داروي ساخته شده از آن (هايپيران) نيز از کيفيت و استاندارد بالايي برخوردار استاثرات هايپيران اين دارو در افسردگي، انواع مشکلات عصبي، ميگرن، پرخوابي، مشکلات و دردهاي دوران قاعدگي، ترس و دلهره، افسردگي دوران کهولت، شب ادراري کودکان و وزوز گوش استفاده مي شود. هايپيران داراي عوارض جانبي نبوده و فقط در موارد محدودي که ممکن است تداخلاتي با داروهاي ديگر ايجاد کند در راهنماي دارو ذکر شده است. اين دارو قابل مصرف در سنين مختلف مي باشد. (از کودکان، جهت شب ادراري تا افسردگي سنين کهولت) نکاتي که درمورد اثرات ايده    آل اين دارو و اکثر داروهاي گياهي بايد در نظر داشت اين است که حداقل 2 تا 3 هفته پس از مصرف نبايد انتظار اثر داشت چون داروهاي گياهي دير اثر بوده و اثر آنها به طور اصولي پس از يک ماه ظاهر مي شود و به تدريج به حداکثر مي رسد، به علاوه مقادير مصرف نوشته شده در راهنماي داروي گياهي، بايد به دقت رعايت شود و همچنين داروهاي گياهي را بايد به طور منظم و مرتب مصرف کرد، چرا که مسئله مقدار، مدت مصرف و نظم در مصرف دارو شرط اصلي اثر بخشي داروهاي گياهي است. در حقيقت افرادي که داراي حوصله، نظم و دقت باشند به طور اصولي از داروهاي گياهي نتايج بهتري کسب مي کنند. آمارهاي تحقيقات کلينيکي نشان داده که رعايت

 مصرف صحيح هايپيران، بيش از 90 درصد اثرات ايده    آل و مثبت را برجاي گذاشته است.

 با توجه به  بي‌ضرري هايپيران و داروهاي مشابه آن در جهان، اين دارو در ليست داروهاي  OTC  (بدون احتياج به نسخه) قرار گرفته و در همه جاي دنيا مي توان آن را از داروخانه ها خريداري کرد. همچنين مصرف طولاني هايپيران بدون مشکل بوده و در صورت احتياج مي توان ماه ها و حتي سال ها از آن استفاده نمود. نکته بسيار با اهميتي که افراد داراي افسردگي بايد بدانند اين است که درمان افسردگي احتياج به زمان داشته و بايد اميدوار باشند که در صورت درمان

صحيح، افسردگي آنها برطرف شده و مي توانند زندگي شاد و خوبي را دنبال کنند.




 




 

نگارش در تاريخ پنجشنبه پانزدهم دی 1384 توسط محمد فهیمی |

دنیاى قدیم یا به زن اصلا ارث نمى‏داد و یا ارث مى‏داد اما با او مانند صغیر رفتار مى‏كرد یعنى به او استقلال و شخصیت‏حقوقى نمى‏داد.احیانا در بعضى از قوانین قدیم جهان اگر به دختر ارث مى‏دادند به فرزندان او ارث نمى‏دادند،بر خلاف پسر كه هم خودش مى‏توانست ارث ببرد و هم فرزندان او مى‏توانستند وارث مال پدربزرگ بشوند.و در بعضى از قوانین دیگر جهان كه به زن مانند مرد ارث مى‏دادند،نه به صورت سهم قطعى و به تعبیر قرآن نصیبا مفروضا بود بلكه به این صورت بود كه به مورث حق مى‏دادند كه درباره دختر خود نیز اگر بخواهد وصیت كند.

تاریخچه ارث زن طولانى است.محققین و مطلعین،بحثهاى فراوانى كرده و نوشته‏هاى زیادى در اختیار گذاشته‏اند.لزومى نمى‏بینیم به نقل گفته‏ها و نوشته‏هاى آنها بپردازم.خلاصه‏اش همین بود كه ذكر شد.
علل محرومیت زن از ارث

علت اصلى محرومیت زنان از ارث،جلوگیرى از انتقال ثروت خانواده‏اى به خانواده دیگر بوده است.طبق عقاید قدیمى نقش مادر در تولید فرزند ضعیف است; مادران فقط ظروفى هستند كه در آن ظرفها نطفه مردان پرورش مى‏یابد و فرزند به وجود مى‏آید. از این رو معتقد بودند كه فرزند زادگان پسرى یك مرد،فرزندان او و جزء خانواده او هستند و اما فرزند زادگان دخترى او فرزندان او و جزء خانواده او نیستند،بلكه جزء خانواده پدر شوهر دختر محسوب مى‏شوند.روى این حساب اگر دختر ارث ببرد و بعد ارث او به فرزندان او منتقل شود،سبب مى‏شود كه ثروت یك خانواده به یك خانواده بیگانه منتقل گردد.

در كتاب ارث در حقوق مدنى ایران تالیف مرحوم دكتر موسى عمید،صفحه 8،پس از آن كه مى‏گوید:در دوره‏هاى قدیم،مذهب اساس خانواده‏ها را تشكیل مى‏داده نه علقه طبیعى، مى‏گوید:

«ریاست مذهبى در این خانواده(پدر شاهى)با پدر بزرگ خانواده بود و پس از او اجراى مراسم و تشریفات مذهب خانوادگى فقط به واسطه اولاد ذكور از نسلى به نسل بعد منتقل مى‏شد و پیشینیان مردان را فقط وسیله ابقاى نسل مى‏دانستند و پدر خانواده چنانكه حیات بخش پسر خویش بود،همچنین عقاید و رسوم دینى خود و حق نگه داشتن آتش و خواندن ادعیه مخصوصه مذهبى را نیز بدو انتقال مى‏داد، چنانكه در وداهاى هند و قوانین یونان و رم مسطور است كه قوه تولید منحصر به مردان است و نتیجه این عقیده كهن این شد كه ادیان خانوادگى به مردان اختصاص یابد و زنان را بى‏واسطه پدر یا شوهر هیچ گونه دخالتى در امر مذهب نبوده...و چون در اجراى مراسم مذهبى سهیم نبودند از سایر مزایاى خانوادگى نیز قهرا بى‏بهره بودند، چنانكه بعدها كه وراثت ایجاد شد زنان از این حق محروم شدند.» محرومیت زن از ارث علل دیگر نیز داشته است،از آن جمله ضعف قدرت سربازى زن است.آنجا كه ارزشها بر اساس قهرمانیها و پهلوانیها بود و یكى مرد جنگى را به از صد هزار آدم ناتوان مى‏دانستند،زن را به خاطر عدم توانایى بر انجام عملیات دفاعى و سربازى از ارث محروم مى‏كردند.

عرب جاهلیت از همین نظر مخالف ارث بردن زن بود و تا پاى مردى-و لو در طبقات بعدى-در میان بود،به زن ارث نمى‏داد.لهذا وقتى كه آیه ارث نازل شد و تصریح كرد به اینكه: للرجال نصیب مما ترك الوالدان و الاقربون و للنساء نصیب مما ترك الوالدان و الاقربون مما قل منه او كثر نصیبا مفروضا (1) باعث تعجب اعراب شد.اتفاقا در آن اوقات برادر حسان بن ثابت،شاعر معروف عرب،مرد و از او زنى با چند دختر باقى ماند.پسر عموهاى او همه دارایى او را تصرف كردند و چیزى به زن و فرزندان او ندادند.زن او شكایت نزد رسول اكرم برد.رسول اكرم آنها را احضار كرد.آنها گفتند: زن كه قادر نیست‏سلاح بپوشد و در مقابل دشمن بایستد،این ما هستیم كه باید شمشیر دست‏بگیریم و از خودمان و از این زنها دفاع كنیم،پس ثروت هم باید متعلق به مردان باشد.ولى رسول اكرم حكم خدا را به آنها ابلاغ كرد.
ارث پسر خوانده

اعراب جاهلیت گاهى كسى را پسر خوانده قرار مى‏دادند و در نتیجه،آن پسر خوانده مانند یك پسر حقیقى وارث میت‏شمرده مى‏شد.رسم پسر خواندگى در میان ملتهاى دیگر و از آن جمله ایران و روم قدیم موجود بوده است.طبق این رسم یك پسر خوانده به دلیل اینكه پسر است از مزایایى برخوردار بود كه دختران نسلى برخوردار نبودند.از جمله مزایاى پسر خوانده ارث بردن بود،همچنان[كه]ممنوعیت ازدواج شخص با زن پسر خوانده یكى دیگر از این مزایا و آثار بود.قرآن كریم این رسم را نیز منسوخ كرد.
ارث هم پیمان

اعراب رسم دیگرى نیز در ارث داشتند كه آن را نیز قرآن كریم منسوخ كرد و آن رسم‏«هم پیمانى‏»بود.دو نفر بیگانه با یكدیگر پیمان مى‏بستند كه‏«خون من خون تو و تعرض به من تعرض به تو و من از تو ارث ببرم و تو از من ارث ببرى‏».به موجب این پیمان این دو نفر بیگانه در زمان حیات از یكدیگر دفاع مى‏كردند و هر كدام زودتر مى‏مرد دیگرى مال او را به ارث مى‏برد.
زن،جزء سهم الارث

اعراب گاهى زن میت را جزء اموال و دارایى او به حساب مى‏آوردند و به صورت سهم الارث او را تصاحب مى‏كردند.اگر میت پسرى از زن دیگر مى‏داشت،آن پسر مى‏توانست‏به علامت تصاحب،جامه‏اى بر روى آن زن بیندازد و او را از آن خویش بشمارد.بسته به میل او بود كه آن زن را به عقد نكاح خود درآورد و یا او را به زنى به شخص دیگرى بدهد و از مهر او استفاده كند.این رسم نیز منحصر به اعراب نبوده است و قرآن آن را منسوخ كرد.

در قوانین قدیم هندى و ژاپنى و رومى و یونانى و ایرانى تبعیضهاى ناروا در مساله ارث،زیاد وجود داشته است و اگر بخواهیم به نقل آنچه مطلعین گفته‏اند بپردازیم چندین مقاله خواهد شد.
ارث زن در ایران ساسانى

مرحوم سعید نفیسى در تاریخ اجتماعى ایران از زمان ساسانیان تا انقراض امویان صفحه 42 مى‏نویسد:

«در زمینه تشكیل خانواده نكته جالب دیگر كه در تمدن ساسانى دیده مى‏شود این است كه چون پسرى به سن رشد و بلوغ مى‏رسید،پدر یكى از زنان متعدد خود را به عقد زناشویى وى درمى‏آورده است.نكته دیگر این است كه زن در تمدن ساسانى شخصیت‏حقوقى نداشته است و پدر و شوهر اختیارات بسیار وسیعى در دارایى وى داشته‏اند.هنگامى كه دخترى به پانزده سالگى مى‏رسید و رشد كامل كرده بود، پدر یا رئیس خانواده مكلف بود او را به شوى بدهد.اما سن زناشویى پسر را بیست‏سالگى دانسته‏اند و در زناشویى رضایت پدر شرط بود.دخترى كه به شوى مى‏رفت دیگر از پدر یا كفیل خود ارث نمى‏برد و در انتخاب شوهر هیچ گونه حقى براى او قائل نبودند.اما اگر در سن بلوغ،پدر در زناشویى وى كوتاهى مى‏كرد حق داشت‏به ازدواج نامشروع اقدام بكند و در این صورت از پدر ارث نمى‏برد.

شماره زنانى كه مردى مى‏توانست‏بگیرد نامحدود بود و گاهى در اسناد یونانى دیده شده است كه مردى چند صد زن در خانه داشته است.اصول زناشویى در دوره ساسانى-چنانكه در كتابهاى دینى زردشتى آمده-بسیار پیچیده و درهم بوده و پنج قسم زناشویى رواج داشته است:

1.زنى كه به رضاى پدر و مادر،شوهر مى‏رفت فرزندانى مى‏زاد كه در این جهان و آن جهان از او بودند و او را«پادشاه زن‏»مى‏گفتند.

2.زنى كه یگانه فرزند پدر و مادرش بود،او را«اوگ زن‏»یعنى زن یگانه مى‏گفتند و نخستین فرزندى كه مى‏زاد به پدر و مادرش داده مى‏شد تا جانشین فرزندى بشود كه از خانه آنها رفته است و شوهر كرده و پس از آن این زن را هم‏«پادشاه زن‏» مى‏گفتند.

3.اگر مردى در سن بلوغ بى‏زن مى‏مرد،خانواده‏اش زن بیگانه‏اى را جهیز مى‏داد و او را به كابین مرد بیگانه‏اى درمى‏آورد و آن زن را«سذر زن‏»یعنى زن خوانده مى‏گفتند و هر چه فرزند او مى‏زاد،نیمى به آن مرد مرده تعلق مى‏گرفت و در آن جهان فرزند او مى‏شد و نیمى دیگر از آن شوهر زنده بود.

4.زن بیوه‏اى كه دوباره شوهر كرده بود«چغر زن‏»مى‏گفتند كه به معنى چاكر زن یعنى زن خادمه باشد،و اگر از شوى اول خود فرزند نداشت او را«سذر زن‏» مى‏دانستند...

5.زنى كه بى‏رضاى پدر و مادرش به شوهر مى‏رفت،در میان زنان پست‏ترین پایه را داشت و او را«خودسراى زن‏»یعنى زن خودسر مى‏گفتند و از پدر و مادر خود ارث نمى‏برد مگر پس از آن كه پسرش به سن بلوغ برسد و او را به عنوان‏«اوگ زن‏» به عقد درآورد.» در قوانین اسلام هیچ یك از ناهمواریهاى گذشته در مورد ارث وجود ندارد.چیزى كه در قوانین اسلامى مورد اعتراض مدعیان تساوى حقوق است این است كه سهم الارث زن در اسلام معادل نصف سهم الارث مرد است.از نظر اسلام پسر دو برابر دختر و برادر دو برابر خواهر و شوهر دو برابر زن ارث مى‏برد.تنها در مورد پدر و مادر است كه اگر میت فرزندانى داشته باشد و پدر و مادرش نیز زنده باشد،هر یك از پدر و مادر یك ششم از مال میت را به ارث مى‏برند.

علت اینكه اسلام سهم الارث زن را نصف سهم الارث مرد قرار داد وضع خاصى است كه زن از لحاظ مهر و نفقه و سربازى و برخى قوانین جزایى دارد;یعنى وضع خاص ارثى زن معلول وضع خاصى است كه زن از لحاظ مهر و نفقه و غیره دارد.

اسلام به موجب دلایلى كه در مقالات پیش گفتیم مهر و نفقه را امورى لازم و مؤثر در استحكام زناشویى و تامین آسایش خانوادگى و ایجاد وحدت میان زن و شوهر مى‏شناسد.از نظر اسلام الغاء مهر و نفقه و خصوصا نفقه موجب تزلزل اساس خانوادگى و كشیده شدن زن به سوى فحشاء است.و چون مهر و نفقه را لازم مى‏داند و به این سبب قهرا از بودجه زندگى زن كاسته شده است و تحمیلى از این نظر بر مرد شده است،اسلام مى‏خواهد این تحمیل از طریق ارث جبران بشود.لهذا براى مرد دو برابر زن سهم الارث قرار داده است.پس مهر و نفقه است كه سهم الارث زن را تنزل داده است.
ایراد غرب پرستان

برخى از غرب پرستان وقتى كه در این مساله داد سخن مى‏دهند و نقص سهم الارث زن را یك وسیله تبلیغ و هیاهو علیه اسلام قرار مى‏دهند،موضوع مهر و نفقه را پیش مى‏كشند. مى‏گویند چه لزومى دارد كه ما سهم زن را در ارث از سهم مرد كمتر قرار دهیم و آنگاه این كمبود را به وسیله مهر و نفقه جبران كنیم؟چرا چپ اندر قیچى كار كنیم و لقمه را از پشت گردن به دهان ببریم؟از اول سهم الارث زن را معادل سهم الارث مرد قرار مى‏دهیم تا مجبور نشویم با مهر و نفقه آن را جبران كنیم.

اولا این دایگان مهربانتر از مادر،علت را به جاى معلول و معلول را به جاى علت گرفته‏اند.اینها خیال كرده‏اند مهر و نفقه معلول وضع خاص ارثى زن است،غافل از اینكه وضع خاص ارثى زن معلول مهر و نفقه است.ثانیا گمان كرده‏اند آنچه در اینجا وجود دارد صرفا جنبه مالى و اقتصادى است.بدیهى است اگر تنها جنبه مالى و اقتصادى مطرح بود دلیلى نداشت كه مهر و نفقه‏اى در كار باشد و یا سهم الارث زن و مرد تفاوت داشته باشد.چنانكه در مقاله پیش گفتیم اسلام جهات زیادى را كه بعضى طبیعى و بعضى روانى است در نظر گرفته است.از یكى طرف احتیاجات و گرفتاریهاى زیاد زن از لحاظ تولید نسل در صورتى كه مرد طبعا از همه آنها آزاد است،از طرف دیگر قدرت كمتر او از مرد در تولید و تحصیل ثروت،و از جانب سوم استهلاك ثروت بیشتر او از مرد،بعلاوه ملاحظات روانى و روحى خاص زن و مرد و به عبارت دیگر روانشناسى زن و مرد و اینكه مرد همواره باید به صورت خرج كننده براى زن باشد و بالاخره ملاحظات دقیق روانى و اجتماعى كه سبب استحكام علقه خانوادگى مى‏شود،اسلام همه اینها را در نظر گرفته و مهر و نفقه را از این جهات لازم دانسته است.این امور ضرورى و لازم به طور غیر مستقیم سبب شده كه بر بودجه مرد تحمیل وارد شود.از این رو اسلام دستور داده كه به خاطر جبران تحمیلى كه بر مرد شده است، مرد دو برابر زن سهم الارث ببرد.پس تنها جنبه مالى و اقتصادى در میان نیست كه گفته شود چه لزومى دارد در یك جا سهم زن كسر شود و در جاى دیگر جبران گردد.
ایراد زنادقه صدر اسلام بر مساله ارث

گفتیم از نظر اسلام مهر و نفقه علت است و وضع ارثى زن معلول.این مطلبى نیست كه تازه ابراز شده باشد،از صدر اسلام مطرح بوده است.

ابن ابى العوجاء مردى است كه در قرن دوم مى‏زیسته و به خدا و مذهب اعتقاد نداشته است.این مرد از آزادى آن عصر استفاده مى‏كرد و عقاید الحادى خود را همه جا ابراز مى‏داشت.حتى گاهى در مسجد الحرام یا مسجد النبى مى‏آمد و با علماى عصر راجع به توحید و معاد و اصول اسلام به بحث مى‏پرداخت.یكى از اعتراضات او به اسلام همین بود،مى‏گفت:«ما بال المراة المسكینة الضعیفة تاخذ سهما و یاخذ الرجل سهمین؟»یعنى چرا زن بیچاره كه از مرد ناتوانتر است‏باید یك سهم ببرد و مرد كه تواناتر است دو سهم ببرد؟این خلاف عدالت و انصاف است.امام صادق فرمود:این براى این است كه اسلام سربازى را از عهده زن برداشته و بعلاوه مهر و نفقه را به نفع او بر مرد لازم شمرده است و در بعضى جنایات اشتباهى كه خویشاوندان جانى باید دیه بپردازند،زن از پرداخت دیه و شركت‏با دیگران معاف است.از این رو سهم زن در ارث از مرد كمتر شده است.امام صادق صریحا وضع خاص ارثى زن را معلول مهر و نفقه و معافیت از سربازى و دیه شمرد.

نظیر این پرسشها از سایر ائمه دین شده است و همه آنها به همین نحو پاسخ گفته‏اند.

نگارش در تاريخ دوشنبه بیست و یکم آذر 1384 توسط محمد فهیمی |

 

(Organization For The Prohibition of Chemical Weapons ) اجراي شرايط و مواد كنوانسيون سلاح‌هاي شيميايي در راستاي محقق كردن دو ديدگاه و هدف اصلي‌اش است. اين دو ديدگاه و هدف عبارتند از: عاري كردن جهان از سلاح‌هاي شيميايي و همكاري در عرصه علوم شيمي براي اهداف صلح آميز.

ماموريت سازمان منع سلاح‌هاي شيميايي (Organization For The Prohibition of Chemical Weapons ) اجراي شرايط و مواد كنوانسيون سلاح‌هاي شيميايي در راستاي محقق كردن دو ديدگاه و هدف اصلي‌اش است. اين دو ديدگاه و هدف عبارتند از: عاري كردن جهان از سلاح‌هاي شيميايي و همكاري در عرصه علوم شيمي براي اهداف صلح آميز.

براي نيل به اين اهداف، OPCW در مسايل مربوط به ثبات و امنيت بين‌المللي،‌ خلع سلاح و توسعه‌ي جهاني و اقتصادي مشاركتي فعال دارد.

براي اجراي مواد كنوانسيون، OPCW خط مشي‌هايي را وضع مي‌كند و برنامه‌هايي را در راستاي تحقق اين امر توسعه مي‌دهد. اين برنامه‌ها چهار هدف اصلي دارند كه عبارتند از:

‌١- فراهم آوردن رژيم حقوقي و سياسي معتبر و شفافي براي تاييد انهدام سلاح‌هاي شيميايي و ممانعت از ظهور مجدد آن‌ها در هر يك از دول عضو در عين اينكه از امنيت مشروع ملي حمايت كند و منافع آن كشور برآورده گردد.


‌٢- فراهم آوردن حمايت و مساعدت لازم براي مبارزه با سلاح‌هاي شيميايي

‌٣ - تشويق به همكاري بين‌المللي در استفاده صلح آميز از شيمي

‌٤ - تسهيل عضويت جهاني در سازمان از طريق تسهيل همكاري بين‌المللي و ظرفيت سازي ملي

سازمان منع سلاح‌هاي شيميايي (OPCW ) سازماني بين‌المللي است كه در سال ‌١٩٩٧ به وسيله‌ي كشورهايي كه به كنوانسيون سلاح‌هاي شيميايي پيوسته بودند پايه‌گذاري شد تا تضميني باشد براي اعمال موثر مواد كنوانسيون و پي‌گيري اهداف آن. تحت لواي كنوانسيون، OPCW
چند وظيفه دارد:

‌١- فعاليت در راستاي متقاعد كردن كشورهايي كه تاكنون به كنوانسيون نپيوسته‌اند براي اينكه به آن بپيوندند.


‌٢ - كنترل و تاييد انهدام سلاح‌هاي شيميايي موجود .

‌٣ - نظارت بر بعضي فعاليت‌ها در صنايع شيميايي با هدف تقليل دادن ريسك سوء استفاده از مواد شيميايي تجارتي در راستاي ساخت سلاح‌هاي شيميايي .

‌٤ - فراهم آوردن مساعدت و حمايت لازم از دولت‌هاي عضو در صورتي كه آن‌ها مورد حمله يا تهديد به حمله به وسيله‌ي سلاح‌هاي شيميايي قرار گيرند، از جمله حمله به وسيله تروريستها .

‌٥ - ارتقا بخشيدن به همكاري بين‌المللي براي مصارف صلح آميز شيمي


OPCW سازماني مستقل اما درارتباط با سازمان ملل متحد است كه در راستاي منافع اعضاي خود گام بر مي‌دارد. اين سازمان حدود ‌٥٠٠ كارمند دارد كه داراي ‌٦٦ مليت مختلف هستند. به مانند سازمان ملل، سازمان منع سلاح‌هاي شيميايي نيز شش زبان رسمي دارد كه عبارتند از: عربي، چيني، انگليسي، فرانسوي ، روسي و اسپانيايي.


در حال حاضر
OPCW ، سالانه بيش از ‌٦٠ ميليون يورو هزينه مي‌كند. تمامي ‌١٦٤ دولت عضو اين سازمان هر ساله در تامين بودجه آن مشاركت مي‌كنند. ميزان پرداخت‌هاي هر دولت بستگي به حجم اقتصاديش دارد. يعني در حالي كه كشورهاي توسعه يافته هزينه‌هاي عمده سازمان را تامين مي‌كنند، بعضي از كشورهاي فقير فقط در تامين يك هزارم از يك درصد بودجه سازمان مشاركت دارند.

سازمان منع سلاح‌هاي شيميايي سه ارگان اصلي دارد كه عبارتند از: ‌١ - كنفرانس دولت‌هاي عضو ‌٢ - شوراي اجرايي
‌٣ – دبيرخانه كنفرانس، ارگان اصلي OPCW است كه ناظر بر اجراي مواد كنوانسيون مي‌باشد. اين كنفرانس متشكل از تمامي ‌١٦٤ دولت عضو است كه حداقل سالي يك بار تشكيل جلسه مي‌دهد. شوراي اجرايي، ارگان مجريه OPCW مي‌باشد كه نمايندگان ‌٤١ دولت عضو در آن حضور دارند. اين ‌٤١ عضو به وسيله همه اعضا براي مدت دو سال انتخاب مي‌شوند. شوراي اجرايي معمولا سالي چهار بار تشكيل جلسه مي‌دهد و تصميم‌هايي را براي كاركرد درست و اصولي سازمان اتخاذ مي‌كند. دبيرخانه نيز مساعدت كننده كنفرانس و شورا در ايفاي وظايفشان مي‌باشد و حدود ‌٥٠٠ كارمند دارد. دبيرخانه به صورت روزانه كارهايي براي فراهم آوردن شرايط اجراي مواد كنوانسيون به اجرا مي‌رساند، از جمله شرايط بازرسي‌ها را كه به وسيله حدود ‌٢٠٠ بازرس انجام مي‌شوند، فراهم مي‌آورد. همچنين به دولت‌هاي عضو كمك مي‌كند تا مفاد كنوانسيون را در سطوح ملي به مرحله اجرا درآورند.

كنوانسيون‌ سلاح‌هاي شيميايي (Chemical Weapons Convention-CWC ) معاهده‌اي بين‌المللي است كه استفاده از سلاح‌هاي شيمايي را منع مي‌كند و هدف آن انهدام سلاح‌هاي شيميايي در هر نقطه‌اي از جهان مي‌باشد.

بر اساس مفاد كنوانسيون، هر كشوري كه عضو OPCW است هرگز نبايد:


‌١ - از سلاح‌هاي شيميايي استفاده كند.

‌٢ - سلاح‌هاي شيميايي را توسعه دهد، توليد كند،‌كسب كند يا نگهداري نمايد يا اينگونه سلاح‌ها را به هر كس در هر نقطه‌اي از جهان انتقال دهد.

‌٣ - به هر طريق ممكن هر چيزي را كه به وسيله كنوانسيون منع شده است تشويق كند يا در اعمال آن مساعدت لازم را به عمل آورد.

كنوانسيون سلاح‌هاي شيميايي در ‌١٣ ژانويه ‌١٩٩٣ براي امضاي دولت‌ها مفتوح شد و در ‌٢٩ آوريل ‌١٩٩٧ به مرحله اجرا درآمد. تا كنون ‌١88 كشور از كشورهايي كه كنوانسيون را امضا كرده‌اند آن را به تصويب مجالس مقننه خود نيز رسانده‌اند.

بحث و تبادل نظر و تصميم گيري براي منع سلاح‌هاي شيميايي، تاريخي بيش از صد سال دارد. در سال ‌١٨٩٩ كنفرانس صلح بين‌المللي در لاهه برگزار شد كه نتيجه آن تصويب موافقتنامه منع استفاده از موشك‌ها و بمب‌هاي حامل گازهاي سمي بود.

تا سال ‌١٩١٨ كه سال آخر جنگ جهاني اول بود طي چهار سال جنگ حدود ‌١٠٠ هزار تن سلاح حامل گازها و مواد سمي استفاده شده بود كه همين امر منجر به مرگ حدود ‌٩٠ هزار سرباز و مصدوميت حدود يك ميليون نفر شد. در سال ‌١٩٢٥ پروتكل ژنو تصويب شد.


اين پروتكل استفاده از سلاح‌هاي ميكروبي و شيميايي را منع كرد اما براي متوقف كردن توليد، استفاده و نگهداري سلاح‌هاي شيميايي و ميكروبي به وسيله كشورها ضمانت اجرايي لازم را نداشت. در طول جنگ عراق عليه ايران بارها صدام از سلاح‌هاي شيميايي و ميكروبي از جمله در حلبچه واقع در كردستان عراق استفاده كرد.

در سال ‌١٩٩٢ مذاكرات در ژنو منجر به موافقت بر سر متن كنوانسيون منع، توسعه، توليد، نگهداري و استفاده از سلاح‌هاي شيميايي و انهدام اينگونه سلاح‌ها شد.در سال ‌١٩٩٣ اين كنوانسيون براي امضا كشورها در مراسمي در پاريس مفتوح شد.


در سال ‌١٩٩٥ فرقه آئوم شينريكو در ژاپن از گاز شيميايي سارين در مترو توكيو استفاده كرد كه منجر به مرگ ‌١٢ نفر و مصدوميت حدود ‌٥٠٠٠ نفر شد. در سال ‌١٩٩٧ پس از اينكه ‌٨٧ دولت كنوانسيون را امضا كردند اين كنوانسيون اجرايي شد و به تبع آن سازمان منع سلاح‌هاي شيميايي (
OPCW ) در لاهه آغاز به كار كرد.



OPCW تاكنون بر انهدام ‌40 درصد از سلاح‌هاي شيميايي نظارت داشته و آن را اعلام كرده است. تاكنون چندين كشور در اختيار داشتن سلاح‌هاي شيميايي خود را اعلام كرده‌اند كه اين ميزان اعلام شده بالغ بر ‌٧٠ هزار تن مواد سمي در ‌٦/٨ ميليون قطعه مهمات و مخزن مي‌باشد.


بزرگترين زرادخانه سلاح‌هاي شيميايي كه بايد منهدم شود متعلق به دو كشور روسيه و آمريكا است. كنوانسيون مقرر داشته است كه كشورهاي عضو، طي ‌١٠ سال يعني از ‌١٩٩٧ تا ‌٢٠٠12 همه سلاح‌هاي شيميايي خود را منهدم كنند.

البته انهدام اين سلاح‌ها نبايد بر اساس روش‌ها و سلايق هر دولت باشد، بلكه بايد تحت نظارت OPCW طوري صورت پذيرد كه به مردم و محيط زيست آسيب نرساند.

همه دولت‌هاي عضو بايد فعاليت‌هاي مرتبط با مواد شيميايي خود را به OPCW اعلام كنند. كنوانسيون سه ليست از مواد شيميايي نگران كننده را اعلام داشته كه عبارتند از:


‌١ - مواد شيميايي‌اي كه يا مستقيم در ساخت سلاح‌هاي شيميايي به كار مي‌روند و يا رابطه بسيار نزديكي با سلاح‌هاي شيميايي دارند. از جمله اين مواد مي توان به گاز سارين و گاز خردل اشاره كرد .
‌٢- مواد شيميايي‌اي كه مي‌توانند در ساخت سلاح هاي شيميايي مورد استفاده قرار گيرند اما مي‌توانند مصارف صلح آميز نيز داشته باشند.

‌٣ - مواد شيميايي‌اي كه جزو مواد سمي هستند و مي‌توانند در ساخت سلاح‌هاي شيميايي به كار روند اما در حجم عظيمي نيز براي مصارف بسيار عمومي مورد استفاده هستند نظير نفت، سيمان، پارچه و كاغذ.
بعلاوه، كارخانه‌ها و يا تاسيساتي كه حجم عظيمي از مواد شيميايي را كه در سه ليست بالا نيامده‌اند، اما كنوانسيون آن‌ها را با عنوان «مواد شيميايي‌اي كه به لحاظ ارگانيك چند ساختاري» معرفي كرده‌ است، توليد مي‌كنند نيز جزو مواد شيميايي نگران كننده مي‌باشند.

بر اساس كنوانسيون‌، تمامي مراحل و مكان‌هاي توليد اينگونه مواد بايد تحت نظارت و بازرسي قرار داشته باشد.
حجم و اندازه تيم بازرسي
OPCW از تاسيسات هر كشور و مدت بازرسي، بر اساس نوع بازرسي و مكان مورد بازرسي متفاوت است. مثلا بازرسي از ليست دوم مواد شيميايي بايد توسط تيمي متشكل از ‌٢ تا ‌٦ بازرس انجام شود و نبايد مدت بازرسي نيز بيش از ‌٩٦ ساعت طول بكشد. از طرف ديگر،‌بازرسي از تاسيسات انبار و نگهداري سلاح‌هاي شيميايي (CWSF ) توسط تيم بازرسي‌اي متشكل از ‌٨ بازرس صورت مي‌گيرد و مدت بازرسي مي‌تواند دو هفته نيز طول بكشد.



OPCW درصدد منع تكثير سلاح‌هاي شيميايي با كاربرد سه روش است كه عبارتند از:


‌١- انهدام همه سلاح‌هاي شيميايي موجود

‌٢ - بازرسي از صنايع شيميايي براي تضمين اينكه مواد شيميايي سمي در ساخت سلاح‌هاي شيميايي به كار نروند.

‌٣ - جهاني كردن كنوانسيون كه از اين طريق ساخت و تكثير سلاح‌هاي شيميايي در سراسر جهان منع مي‌شود و هرگونه نقض مفاد كنوانسيون در هر نقطه از جهان غيرقانوني محسوب شده و عواقب تنبيهي در پي خواهد داشت.
منبع : ( www.iranian3.blogfa.com.)است

نگارش در تاريخ دوشنبه چهاردهم آذر 1384 توسط محمد فهیمی |

تهران – خبرگزاری ایسکانیوز : اعلام رسمی خبر بازداشت 80 زن و مرد شیطان پرست در یک محفل جهنمی در کرج ، بازتاب گسترده ای داشته و این معضل با واکنش های فراوانی رو به رو شده است.
به گزارش روز یکشنبه گروه حوادث ایسکانیوز : در شرایطی که شبیخون فرهنگی و اعتقادی ، قلب جامعه (جوانان) را نشانه رفته و هجمه تبلیغات بیگانگان برای نابودی اندیشه های پاک نسل جوان ایرانی از در و دیوار می بارد باید بیش از پیش هوشیار بود.
در این وادی ، آن دسته از رسانه های خبری که همواره دلسوزانه در خدمت جامعه بوده اند می توانند با تنویر افکار عمومی ، گامی کلیدی برای مبارزه با دسیسه های شوم ؛ نظیر شیطان پرستی بردارند.
شیطان پرستی یکی از اعتقادات پوچ است که برخی به آن پیشینه هزاران ساله می‌دهند. دلیل آن را هم پرستش هر موجود دارای قدرت از سوی مردمان هزاران سال پیش و یا در نظر گرفتن دو خدای ضد هم یعنی خیر و شر می‌دانند.
«ستوان مجید ملک زاده» جمعی فرماندهی پلیس تهران بزرگ با جمع آوری اطلاعاتی مستند ، توضیح می دهد : شیطان پرستی دنیایی را ترسیم می کند که هیچ روزنه امیدی برای آن متصور نیست. به همین دلیل شیطان پرستی را جهان تاریک می‌گویند. شیطان پرستی ، چیزی را جست و جو می کند که در این جهان یافت نمی شود.
وی ادامه می دهد ، شیطان پرستان برای خودکشی توجیهی این گونه دارند: اگر بپرسی چرا خودت را می کشی؟ پاسخ می‌دهد می خواهم به حقیقت برسم و حقیقت در این دنیا به دست نمی آید.عمده ترین نشانه شیطان پرستی را در تجاوز و قتل به ویژه درمورد کودکان و نوجوانان باید دید.
شیطـان‌پرستـی به چه معنـاست؟
شیطان پرستی به معنی پرستش شیطان به عنوان قدرتی فوق العاده قوی و بسیار قوی تر و موثرتر از نیروهای خوب دنیوی همچون خداست.
در شیطان پرستی شیطان به عنوان نماد قدرت و حاکمیت بر روی زمین، قدرتی به عنوان برترین قدرت دو جهان مورد توجه و پرستش قرار دارد و این دنیایی را که به عنوان دوزخ برشمرده می‌شود قانونمند می‌کند.
در شیطان پرستی، غیر از استفاده از شیطان به عنوان قدرت تاریکی و قدرت مطلق از نیروها و اجنه و روح های پلید و شیطانی نیز برای رسیدن به اهداف خود استفاده می‌شود؛ و در نهایت معنای شیطان پرستی؛ پرستش قدرت پلیدی است.
به طور کلی دو تعریف برای گروه‌های شیطان پرستی در نظر افراد وجود دارد؛
تعریف اول : هر گروهی که شیطان را (مشابه شیطان تعریف شده در دین مسیحیت که عاری از مفاهیم غیرطبیعی مربوط به پلیدی و زشتی است یا یک شیطان انتزاعی) به عنوان خدا قبول داشته باشد و آن را عبادت کند که معمولا از آن به عنوان الهه سیاه نیز یاد می‌کنند و منتسب به طبیعت حقیقی انسان می‌نامند.
تعریف دوم : گروه‌هایی که از دین مسیحیت تبعیت نکرده و یا عیسی را با خصوصیاتی که در دین مسیح تعریف شده است قبول ندارند. این تعریف معمولاً توسط بنیادگرایان مسیحی مورد استفاده قرار می‌گیرد و بر مبنای این تعریف بسیاری از گروه‌ها را شیطان پرست می‌نامند. ضرورت انتخاب این موضوع
روزگار عجیبی است ؛ هر گوشه ، در هر خیابان یا بین دوستان را که نگاه می‌کنی درباره این کلمه می‌شنوی مخصوصا بین کسانی که ادعای متال‌بازی و گوش دادن به موسیقی متال به خصوص سبک بلک‌متال را یدک می‌کشند.
چیزی که الان در جامعه مشاهده می‌شود باب شدن شیطان پرستی و انداختن پنتاگرام در گردن است.
*بلک‌متال Darkthrone ، مریلین مانسن ، نیرو انا ، آنتون لاوی، کلیسای شیطان ، satanic bible ، آدم خواری ، skull-n-bone .... احتمالا دست کم یکی از این کلمات را تاکنون شنیده‌ و آدم های زیادی را هم دیده‌اید که خودشان را طرفدار این نامها و گروهها می‌دانند.
موسیقی های آنها را گوش می‌دهند ، گاه‌ لباس‌های عجیب و غریب می‌پوشند، نشانه های خاصی دارند و به قول خودشان تیریپ خفن می زنند!
از اینها که بگذریم حتما زیاد هم شنیده‌اید که در فلان کشور یک عده شیطان پرست یک آدم را تیکه تیکه کردند یا خوردند یا فلان جنایت را انجام دادند. لذا بر آن شدیم تا در مورد شیطان‌پرستی و شیطان‌پرستان تحقیقی اجمالی به عمل آوریم.
* تاریخچـه شیطان پرستـی
شاید عده ای شیطان پرستی را آئینی مدرن و نهایتا مربوط به قرن های گذشته می دانند اما واقعیت چیز دیگریست. شاید بتوان تاریخچه شیطان پرستی را به قرون اولیه پیدایش آدمی نسبت داد.
البته شواهد به دست آمده این حرف را تصدیق می‌کند که شیطان پرستی در نواحی امریکای لاتین، امریکای جنوبی و آفریقای مرکزی به قرنها پیش از میلاد مسیح برمی‌گردد.
در اکتشافات امریکای جنوبی یکی از قبایل این قاره که اعتقاد بسیاری به خوب و بد داشتند شیطان را می پرستیدند و حتی انسان هایی را برای شیطان قربانی می‌کردند.
مکان های انجام مراسم قربانی هنوز وجود دارد و اجساد مومیایی به دست آمده و نوع کشته شدن ها نشانگر قربانی شدن این انسانها (که در آنها بیشتر زنان به چشم می‌خورند) است.
در آفریقای مرکزی و در دشتها و کویرهای سوزان این قاره نیز در قبایلی که معروفترین آن قبیله اوکاچاست،
شیطان به عنوان قدرت مطلق زمین و آسمان و پدید آورنده آن و خدای خشم و نفرت پرستش می‌شد و حتی قربانی هایی نیز در مواقع خاص به آن اهداء می‌شد.
بیان این نکته ضروری است که زمان قربانی کردن انسانها در برابر شیطان لحظه های خاصی بوده است.
تاریخچه شیطان پرستی به سالهای بسیار دور بر می‌گردد که بعدها این آیین و سنت به صورتهای دیگر نمود پیدا کرد که چیزهایی از گذشته چه با تحریف و چه بدون تحریف دست به دست در حال عبور همراه با زمان است.
البته شیطان پرستی به هنگام پیدایش زبان و خط و زمان مادها ، سومریان، بابلیان و ... نیز ادامه داشت تا این که شکل نوین آن به وجود آمد.
*مبدا شیطان پرستـی
مبدا شیطان پرستی قدیمی همانطور که گفته شد به قرون اولیه آدمی بر می گردد. در زمانهای قدیم انسانها در برابر هر چیزی که قدرت مقابله با آن را نداشتند و از درک آن عاجز بودند، تسلیم می‌شدند و سجده می‌کردند.
شیطان پرستی قدیمی بر اساس سنتهـای خداپرستــی و شیطان پرستی واقع نشده است و نمی‌تواند اینگونه باشد که آنها برای اینکه در مقابل قدرتی بزرگ سجده کنند.
مسلما این قدرت در شب از عظمت مخصوصی برخوردار بوده است و به ستایش و پرستش موجودی فوق طبیعی و دهشتناک که قدرت فوق العاده ای دارد می‌پرداختند که مبدا شیطان پرستی قدیمی را به وجود آورد.
شیطان پرستی جدید را پاره ای از انگلیسیان که گفته می‌شود از نجیب زادگان بودند به راه انداختند برای اینکه از قدرت شیطان و قدرت تاریکی بهره ببرند و پس از آن مراسم شیطان پرستی نوین برگزار می‌شود.
تغییرات بسیاری نسبت به شیطان پرستی قدیمی و قرون وسطایی وجود داشت؛ اما به هر حال استفاده از قدرت شیطان همچنان باقی مانده است و این چیزیست که نمی‌توان خط بطلانی بر روی آن کشید.
*سیر تاریخی شیطان پرستی:
شیطان پرستی قدیمی : شیطان پرستی قدیمی شیطان پرستی ای است که به قرون وسطا برمی‌گردد،؛ با اینکه همانطور که در تاریخچه شیطان پرستی ذکر گردید شیطان پرستی به قبل از میلاد مسیح برمی‌گردد اما اصولا شیطان پرستی قدیمی را مربوط به قرون وسطا می‌دانند.
موضوعی که امروزه درباره شیطان پرستی قدیمی وجود دارد و در برخی کتابها دیده می‌شود به این مطلب برمی‌گردد که اصولا شیطان را کلیسا به وجود آورد تا تمام بدیها و پلیدیها را به آن نسبت دهد تا به نوعی خدمتی به بشریت کرده باشد ! این ، البته نظریه ای است که آن چنان نمی‌تواند درست باشد و انسان را حداقل از لحاظ فکری ارضا کند زیرا پیش از مسیحیت و در زمان های حضرت ابراهیم (ع) و حضرت موسی (ع) و حتی پیش تر شیطان پرستی وجود داشته است.باید اذعان داشت چیزی به عنوان شیطان مسلما وجود دارد چون اگر نبود هیچ وقت آدم و حوا به زمین سقوط نمی‌کردند. پس نظریه فوق را می‌توان نسبت به مسیحیت و کلیسا مغرضانه خواند.
شیطان پرستی قدیمی از لحاظ معنی و از لحاظ اعمال مسلما با شیطان پرستی کنونی بسیار تفاوت دارد. شاید بتوان گفت چیزی که به عنوان شیطان پرستی امروزه در جوامع گوناگون قرار دارد شیطان پرستی قدیمی یا قرون وسطایی است که این شیطان پرستی به طور کلی محکوم شده است.
شیطان پرستی جدید با آن به مبارزه برخاسته است اما خوب هنوز عده زیادی آن را قبول دارند و به آن احترام می‌گذارند و قوانین آن را اجرا می‌کنند.
شیطان پرستی قدیمی استفاده از کمک شیطان در کارهای زیان آور و کمک به برخی پادشاهان در جنگها بوده است و حتی همسر پادشاه فرانسه برای نجات شوهر خود از مرگ مراسم شیطان پرستی قرون وسطایی را انجام داد.
شیطان پرستی قدیمی اعتقاد دارد که شیطان وجود دارد و قدرت او عظیم ترین قدرت بر روی جهان است.
اصل شهوترانی و ارضای جنسی اصل لاینفک این مراسم است. شیطان پرستی قدیمی مخالف با مسیحیت و کلیسا است و دقیقا در مراسم خود اعمال ضد مسیحیت را انجام می‌دهد.
آنها به مسیحیت و کلیسا اعتقادی ندارند و آنها را عامل بدبختی مردم می‌دانند. آنها می‌گویند مسیح پیامبری بود که باید زمین را آباد می‌کرد و مردم را به راه راست می‌برد اما تنها کاری که انجیل انجام داده دروغگویی و رواج بدی در جامعه است ! آنان قربانی کردن انسان را امری ضروری برای آرامش و احترام به شیطان می‌دانند.
در این میان دختر بچه ها بهترین قربانی برای شیطان هستند. ریختن خون در این مراسم نشانه تقدس این مراسم است ( همانند نوشیدن شراب در عشای ربانی مسیحیت که به عنوان نشانه تقدس و خون مسیح است.
شهوترانی در این مراسم از کارهایی است که باید بدان پرداخته شود چون در شیطان پرستی قدیمی ارضای حس جنسی یکی از مهم ترین عوامل است.البته با توجه به اینکه شیطان پرستان قدیمی بدترین اعمال را برای مبارزه با خدا و مسیح انجام می‌دادند لذا امور جنسی نیز به بدترین و فجیع ترین نوع انجام می‌گرفت.
آنان به جهنم اعتقادی نداشتند و می‌گفتند جهنم همین دنیایی است که در آن زندگی می‌کنیم ؛ بر همین اساس بدترین گناهان را در مراسم خود انجام می‌دادند. شیطان پرستان قدیمی شیطان را موجودی با هویت خارجی می‌دانند.
*شیطان پرستی جدید
شیطان پرستی جدید در انگلستان به وجود آمد و البته زیاد نیز تعجب برانگیز نیست زیرا انگلیس یکی از کشورهایی است که جادوگرانی بسیاری داشته است و البته وجود اهالی باستانی آسیای میانی و خاورمیانه و همچنین اهالی یونان باستان در انگلیس ثابت شده است.از اکتشافات در برخی محل های برگزاری مراسم شیطان پرستی و جادوگری در انگلیس نظیر محل استون هنج آثاری از تمدن ایران و یونان پیدا شده است.
همچنین در کتب شیطان پرستی و جادوگری ، کلمات عبری ، یونانی و فارسی وجود دارد البته نه به صورت کنونی.
شیطان پرستی جدید بر خلاف شیطان پرستی قدیمی اعتقادی به وجود شیطان خارجی ندارد بلکه شیطان پرستی جدید شیطان را در طبیعت و در وجود هر انسانی می‌داند و این باطن هر کسی است که شیطان در آن وجود دارد و مراسم شیطان پرستی جدید مراسمی است برای دعوت از شیطان باطنی و حس اهریمنی درونی است که با اعمال جنسی آرام و ارضا می‌شود.
آنان جسم پرست هستند و اعتقاد دارند هر آنچه وجود دارد مدیون آدم است.دیگر این که انسان باید کامل ترین لذت جسمانی و جنسی را در این دنیا ببرد.گزارش ایسکانیوز می افزاید، آنان معتقدند بعد از مرگ ، روح کسانی که لذت جسمانی لازم را نبرده اند به این دنیا برمی‌گردد و لذت جنسی خود را کامل می‌کند.
*انواع شیطان پرستی از نظر ایدئولـوژی
شیطان پرستی جدید آیینی است دارای شباهت هایی به اومانیسم که انسان را برترین موجود می داند و او را تنها در برابر خود مسئول می داند:
«آنتون لاوی» می گوید : خدای باعظمت و با شکوهی وجود ندارد، و جهنمی که در آن گناهکاران کباب می شوند هم نیست.اینجا و حالا روز شکنجه و سختی ماست ! حالا و اینجا روز خوشی ماست ! اینجا و حالا فرصت ماست ! این روز، این ساعت را انتخاب کن که زندگی رهایی بخشی نیست !"
شیطان پرستی جدید به خدایی اعتقاد ندارد و شیطان را تنها نوعی کهن نماد ( archetype ) می داند و انسانها را تنها در برابر خود مسئول می‌داند و اعتقاد دارد که انسان به تنهایی می تواند راه درست و غلط را تشخیص دهد به همین دلیل هم این اعتقاد بیشتر به عنوان یک اعتقاد فلسفی شناخته می شود .
شیطان در این اعتقاد نماد نیروی تاریکی طبیعت ، طبیعت شهوانی ، مرگ ، بهترین نشانه قدرت و ضدمذهب بودن است. این اعتقاد دارای شاخه های متعددی است اما می توان گفت جز یکی دو نوع آن همگی دارای این اصول هستند:
Atheism (خدایی در شیطان پرستی وجود ندارد)
Not dualistic (روح و جسم غیرقابل دیدن هستند و هیچ جنگی بین عالم خیر و شر وجود ندارد)
Autodeists (خود پرستی ، خدایی جز خود انسان وجود ندارد و هر انسانی خود یک خداست)
Materialistic ( اعتقاد به اصالت ماده)
وابسته به راه چپ بودن در برابر راه راست که راه خدایی هست.
ضد مذهب بودن خصوصا مذاهبی که اعتقاد به زندگی پس از مرگ دارند.
اعتقاد به لذت اعلای دنیوی ، زیرا تمامی خوشی دنیایی است و این خوشی ها خصوصا لذات جنسی پتانسیل لازم را برای کارهای روزانه آماده می کنند و به هر شکلی انجام آنها لازم و ضروری است./525

نگارش در تاريخ چهارشنبه چهارم آبان 1384 توسط محمد فهیمی |

عاقلان و خردمندان گروهی هستند که همواره مورد مباهات و افتخار یک جامعه‌اند و افراد جامعه ایشان را در امور مختلف ملاک و محور قرار می‌دهند. این گروه افرادی هستند که در تصمیم‌گیری‌های اساسی زندگی مسیر درست را انتخاب می‌کنند و از این رو راهبر و الگوی سایر مردم نیز هستند. امّا آیا آنها نشانه‌هایی دارند تا بتوان آنها را از سایرین تمیز داد و شناخت و از عقل و خرد آنها بهره‌گیری نمود؟ می‌کوشیم در این مقاله این موضوع را مورد بررسی قرار دهیم:

نشانه‌های عاقلان

شاید فرهنگ‌های مختلف تعاریف و نشانه‌های متفاوتی را برای عاقل و خردمند تعریف نمایند. فرهنگ اسلامی ما برگرفته از قرآن و روایات معصومین نشانه‌های خاصی را برای اهل عقل و خردمندان معرفی می‌نماید که در صورت یافتن این نشانه‌ها در کسی می‌توان او را خردمند نامید.

از جمله نشانه‌های خردمندان و اهل عقل می‌توان به ترجیح دادن زندگی آخرت بر زندگی دنیا در آنها اشاره کرد. این امر ممکن است سبب تعجب و شگفتی گردد امّا در واقع با تأمل در فلسفه و چرایی این موضوع معلوم می‌شود ترجیح آخرت بر دنیا به راستی از نشانه‌های عاقلان است!

خداوند متعال در سوره مبارکه انعام، آیه 32 می‌فرماید: «و ما الحیوةُ الدُّنیا إلاّ لعبٌ و لهوٌ و لَلدّارُ الآخرةُ خیرٌ للّذین یتَّقون أَفلا تعقلونَ»؛ زندگی دنیا جز بازیچه کودکانه و هوسرانی بی خردان هیچ نیست و همانا سرای دیگر برای پرهیزگاران نیکوترست. آیا تعقل و اندیشه در این گفتار نمی‌کنید؟!

در این آیه شریفه از نشانه تعقل و خرد آن است که زندگی پایدار و ماندگار آخرت بر زندگی گذران و فناپذیر دنیوی ترجیح داده شود، زیرا انسان عاقل، پایداری و ماندگاری آخرت را بر فنای دنیا نمی‌فروشد و به قول یک ضرب‌المثل قدیمی نقد را وِل نمی‌کند به نسیه بچسبد! عاقلان می‌دانند که دنیا و نعمات آن از سلامتی و دوران نشاط جسمانی گرفته تا مواهب و نعمات خدادادی همه و همه زوال پذیرند و روزگاری از دست می‌روند. قرآن کریم در جای دیگری آدمیان را مورد توبیخ قرار می‌دهد که خردمندانه با این موضوع روبرو نمی‌شوند که: «وَ مَن نُعَمّره نُنکّسهُ فی الخلق أفلا یعقلون»؛ و هر کس را عمر دراز دادیم در پیری از خلقتش می‌کاهیم آیا در این امر تعقل نمی‌کنند؟! (یس/68)

 

نشانه های خداوند در نظام هستی شاه کلید عاقلان

از دیگر نشانه‌هایی که خردمندان را از سایر مردمان متمایز می‌گرداند آن است که این گروه با دقت نظر به اطراف خویش توجه دارند و علامت‌های تجربی را به خوبی مورد کنکاش قرار می‌دهند و از دریچه آنها درس‌ها و عبرت‌های بزرگ را درمی‌یابند. خلقت آسمانها و زمین و رفت و آمد شب و روز و باران و سبزی و خرّمی زمین با آنها و نیز حیوانات و جانداران مختلف، باد و ابر و خلاصه همه نشانه‌های طبیعی در نظام خلقت الهی اموری هستند که خردمندان به سادگی از کنار آنها نمی‌گذرند. آنها حتی در قرار گرفتن کشتی بر روی آب دریا و فرو نرفتن در آنها و در نتیجه نفعی که مردمان از آن می‌برند تأمل می‌نمایند:

«إنّ فی خلق السموات و الأرض و اختلاف اللّیل و النّهار و الفلک الّتی تجری فی البحر بما ینفعُ النّاسَ و ما أنزلَ الله مِنَ السَّماءِ مِن مّاءٍ فأحیا به الأرض بعدَ موتها و بثَّ فیها مِن کُلِّ دابَّةٍ و تصریفِ الرّیاحِ و السّحابِ المُسَخَّرِ بین السّماء و الأرض لَایاتٍ لِقَومٍ یعقلون»؛ همانا در خلفت آسمانها و زمین و رفت و آمد شب و روز و کشتی‌ها که بر روی آب برای انتفاع خلق در حرکت است و بارانی که خدا از بالا فرو فرستاد تا به آن آب زمین را بعد از مردن و نابود شدن گیاه آن، زنده کرد و سبز و خرّم گردانید و در برانگیختن انواع حیوانات در آن و در وزیدن بادها به هر طرف و در خلقت ابر که میان زمین و آسمان به تسخیر درآمده است در همه این امور عالم برای عاقلان نشانه‌های آشکاری بر علم و قدرت آفریننده است. (بقره/164)

در واقع کشف قوانین فیزیکی و شیمیایی و توجه به عناصر زیست محیطی خود به تنهایی نشانه عقل و خرد نیست بلکه عاقل واقعی و خردمند حقیقی آن کسی است که از همه این امور و نشانه‌ها که با نظم و حکمت وجود دارند، به علم و قدرت آفریدگاری حکیم و دانا ببرد. این استدلال و برهان در علم کلام، برهان نظم نامیده می‌شود و همان استدلالی است که همه ما در کتاب‌های دینی دوران ابتدایی با آن آشنا شده‌ایم که از روی نظم عالم می‌توان پی به وجود ناظمی الهی برد. امّا این که تا چه میزان هنوز هم در زندگی روزمره خود با دیدن این نظم‌های طبیعی پی به وجود آفریدگار حکیم می‌بریم و به بیان دیگر در جریده عاقلان و خردمندان قرار می‌گیریم خود معمّایی است مشکل که البته پاسخ آن را همه می‌دانند!!

«و ما الحیوةُ الدُّنیا إلاّ لعبٌ و لهوٌ و لَلدّارُ الآخرةُ خیرٌ للّذین یتَّقون أَفلا تعقلونَ»؛ زندگی دنیا جز بازیچه کودکانه و هوسرانی بی خردان هیچ نیست و همانا سرای دیگر برای پرهیزگاران نیکوترست. آیا تعقل و اندیشه در این گفتار نمی‌کنید؟!
عبرت و پندگیری کار آدم عاقل!

مراحل تقوا

یکی دیگر از نشانه‌های آدم عاقل آن است که اهل عبرت‌گیری است و از حوادث روزگار پند می‌گیرد. او همواره می‌کوشد با راهنمایی خرد و عقل خویش خود را از مهلکه‌هایی که او را تباه می‌کنند دور نماید. فرجام هلاکت بار مخالفان و دشمنان خدا و پیامبران الهی عرصه‌ایی وسیع است که خردمند عاقل از آن درس می‌گیرد و خود را از معرض آسیب دور می‌گرداند. در آیات قرآن نیز بارها صاحبان خرد و عقل به سوی پند گرفتن از سرانجام مردمان پیش از خود فراخوانده شده‌اند: افلم یهد لهم کم أهلکنا قبلهم مِن القُرونِ یَمشونَ فی مَساکِنهم إنّ فی ذلک لایاتٍ لاُولِی النُهِی؛ آیا کفّار قریش از مشاهده حال طوایف بسیاری از گذشتگان که ما همه را هلاک کردیم و اینان در منازل و عمارت‌های ایشان قدم می‌زنند عبرت نگرفتند و هدایت نیافتند؟! آری خردمند نیستند وگرنه احوال گذشتگان برای خردمندان بسیار مایه عبرت و آیت هدایت است. (طه/128)


خردمند پرهیزگار است!

در فرهنگ اسلامی برخلاف تفکر رایج در غرب نشانه عقل و خرد آن است که انسان که انسان مطیع اوامر الهی باشد و پرهیزگاری پیشه کند! در حالی که شاید عابد و زاهد و متقّی بودن در بسیاری دیگر از فرهنگها نشانه ساده لوحی و عدم عقل شمرده شود! از نظر قرآن و روایات اسلامی، آدم عاقل و انسان خردمند که به تعبیر قرآنی صاحب لُب (جمع: اَلباب) است تقوای الهی پیشه می‌کند و اهل ایمان است و با هدایت پروردگار خویش به سر می‌برد: ... فاتّقوا لله یا اولی الالباب الذین امنوا قد أنزل الله إلیکم ذکراً؛ ... پس شما ای خردمندانی که ایمان آورده‌اید از خدا بترسید و راه اطاعت پیش گیرید که خدا برای هدایت شما قرآن را نازل کرد.(طلاق/10)


کسی که قرآن را تصدیق نکند عقل ندارد!

در همین راستا از نظر قرآنی کسی که قرآن را به عنوان کتاب که از جانب خداوند نازل شده است، تصدیق نکند و آن را نپذیرد او اهل خرد و تعقل نیست! رمز این مطلب در آن است که چنین کسی کتابی با این عظمت را ساخته و پرداخته اذهان بشری تصور می‌کند و این خیال خام و باطلی است که جز از فکر و اندیشه غیرعاقلانه سرچشمه نمی‌گیرد! «لقد انزلنا إلیکم کتاباً فیه ذکرُکم افلا تعقلون»؛ همانا به سوی شما امّت کتابی که مایه عزت و شرافت شماست فرستادیم آیا در این کتاب نمی‌اندیشید. (انبیاء /10)

بر این اساس در فرهنگ اسلامی ما نشان‌های عقل و خرد بسیار متفاوت از نشانه‌های آن در نزد سایرین شمرده شده است و عاقلان جامعه که در تصمیم‌گیری‌های مهم و سرنوشت‌ساز مرجع سایر مردمان هستند گروهی ویژه به تأییدات الهی‌اند.

نگارش در تاريخ دوشنبه بیست و پنجم مهر 1384 توسط محمد فهیمی |

قرآن و كامپيوتر نوشته « دكتر رشاد خليفه» دانشمند مسلمان مصري داراي درجهپي اچ دي در رشته مهندسي سيستمها و استاد دانشگاه آريزوناي آمريكاست كه
مدتي معاون سازمان توسعه صنعتي ملل متحد بوده است . وي با كمك عده اي ازمسلمين متخصص و صرف وقت بسيار تحقيقات گسترده اي را در نظم رياضي كاربرد
حروف و كلمات در قرآن شروع نموده و با الهام از آيات 11 تا 31 سوره مدثركه عدد 19 را كليد رمز اعجاز آميز قرآن و آسماني بودن آن معرفي ميكنند به
كمك عدد 19 توانست رمز نظم رياضي حيرت انگيز و اعجاز آميز حاكم بر حروفقرآني را كشف نمايد. دكتر رشاد خليفه ، نخستين بار ترجمه قرآن مجيد از
عربي به انگليسي را در 12 جلد نگاشت . اين ترجمه ها توسط مؤسسه « روح حق»واقع در شهرستان توسان ايالت آريزوناي آمريكا بچاپ رسيد. مقاله قرآن و
كامپيوتر در پايان جلد اول كتاب ترجمه قرآن درج شده است.

اينك متن مقاله :
درچهارده قرن اخير نوشته هاي بيشمار ادبي شامل كتاب ، مقاله . گزارشاتپژوهشي درباره كيفيت معجزه آساي قرآن برشته تحرير در آمده است . دراين
نوشته ها فصاحت بيان ، فضيلت ادبي، معجزات علمي، سبك و حتي جاذبه آهنگتلاوت قرآن تشريح شده است. با وجود اين، تحقيق در اعجاز قرآن بعلت
احساسات بشري، بيطرفانه صورت نگرفته و بسته به عقيده نويسنده برعليه آنقلم فرسايي شده است . چون مطالعات وپژوهش هاي قبلي به بوسيله بشر انجام
شده خواهي نخواهي تمايلات ونظرات ضد ونقيض نويسندگان در آنها به چشمميخورد ، اين نوشته ها نتوانسته اند افراد غيرمسلمان را قانع كنند كه قرآن
كتاب آسماني است و دلايل نويسندگان درايشان مؤثر نبوده است. معجزه اي كهدر اين رساله پژوهشي ارائه مي شود برمبناي اصولي بي چون و چرا و خالي از
شك و شبيه و غيرقابل تغيير استوار است بدين ترتيب كه فن كامپيوتر با كشف سيستم اعدادي اعجاز آميز قرآن مدلل مي دارد كه قرآن مجيد بدون شك ساخته
فكر بشر نمي تواند باشد. خواست خداي توانا بوده است كه اين نظم پيچ در پيچ عددي قرآن مخفي نماند تا تايپ شود كه سرچشمه غيبي قرآن از جانب خداوند
متعال است و نيز در عرض گذشت قرون بوسيله ذات او محافظت ميشده و از گزند تغيير ، افزايش يا كاهش در امان مانده است.
رمزهاي اعجاز آميز قرآن منحصراً از اين قرارند :

1-      اولين آيه قرآن « بسم الله الرحمن الرحيم » داراي 19 حرف عربي است.
2- قرآن مجيد از 114 سوره تشكيل شده است و اين عدد به 19 قسمت است. (6× 19).
3- اولين سوره اي كه نازل شده است سوره علق (شماره96) نوزدهمين سوره از آخر قرآن است.
4- سوره علق 19 آيه دارد.
5- سوره علق 285 حرف (15× 19) دارد.
6- اولين باركه جبرئيل امين با قرآن فرود آمد 5 آيه اولي سوره علق را آورد كه شامل 19 كلمه است.
7- اين 19 كلمه ، 76 حرف (4× 19) دارد كه به تعداد حروف بسم الله الرحمن الرحيم است.
8- دومين باري كه جبرئيل امين فرود آمد 9 آيه اولي سوره قلم (شماره 68) را آورده كه شامل 38 كلمه است. (2 × 19) .
9- سومين باركه جبرئيل امين فرود آمد 10 آيه اولي سوره مزمل (شماره 73) را آورد كه شامل 57 كلمه است. (3× 19).
10-
چهارمين باركه جبرئيل فرود آمد 30 آيه اولي سوره مدثر (شماره 74) را آورد
كه آخرين آيه آن « بر آن دوزخ 19 فرشته موكلند» مي باشد. (آيه 30) .
11-
پنجمين بار كه جبرئيل فرود آمد اولين سوره كامل « فاتحه الكتاب» را آورد
كه با اولين بيانيه قرآن بسم الله الرحمن الرحيم (19 حرف) اغاز مي شود .اين بيانيه 19 حرفي بالفاصله بعد از نزول آيه «برآن دوزخ 19 فرشته موكلند»
نازل شد . اين مراتب گواهي ارتباط آري از شبهه آيه 30 سوره مدثر(عدد 19) واولين بيانيه قرآن «بسم الله الرحمن الرحيم» (عدد 19) با سيستم اعداي
اعجاز آميز است كه بر عدد 19 بنا نهاده شده است.

2-      12- آفريننده
ذوالجلال و عظيم الشأن با آيه 31 سوره مدثر به ما ياد مي دهد كه چرا عدد
19 را انتخاب كرده است. پنج دليل زير را بيان مي فرمايد :
الف) بي ايمانان را آشفته سازد.
ب) به خوبان يهود و نصارا اطمينان دهد كه قرآن آسماني است.
ج) ايمان مومنان تقويت نمايد.
د) تا هر گونه اثر شك و ترديد را از دل مسلمانان و خوبان يهويت و مسيحيت بزدايد.
ه) تا منافقين و كفار را كه سيستم اعدادي قرآن را قبول ندارند رسوا سازد.
13-
آفريننده بمامي آموزدكه اين نظم اعدادي قرآن تذكري به تمام جهانيان است
(آيه 31 سوره مدثر)ويكي از معجزات عظيم قران است. (آيه 35).
14- هركلمه
از جمله آغازيه قرآنبسم الله الرحمن الرحيم در تمام قرآن بنحوي تكرار شده
كه به عدد 19 قابل تقسيم است ،بدين ترتيب كه كلمه‍‎‎‎‎‏“ اسم “ 19 باركلمه
“ الله “ 2698بار(42*19)، كلمه “ الرحمن “ 57 بار (3*19) وكلمه “ الرحيم “
114بار (6*19)ديده مي شود.
15- قرآن 114سوره دارد كه هر كدام از سوره
ها با آيه افتتاحيه “ بسم الله الرحمن الرحيم “ آغاز ميشود بجز سوره توبه
(شماره 9) كه بدون آيه معموله افتتاحيه است،لذا آيه “ بسم الله الرحمن
الرحيم“ در ابتداي سوره ها 113 بار تكرار شده است.چون اين رقم به 19 قابل
قسمت نيست وسيستم اعدادي قرآن آسماني ساخته پروردگار بايد كامل باشد يكصد
وچهاردهمين آيه بسم الله را در سوره النمل كه دوبسم الله دارد(آيه 27)
(آيه افتتاحيه وآيه 30 )بنابراين قرآن مجيد 114 بسم الله دارد.
16-
همانطور كه در بالا اشاره شد سوره توبه فاقد آيه افتتاحيه بسم الله است .
هر گاه از سوره توبه شروع كرده آنرا سوره شماره يك وسوره يونس را سوره
شماره دو فرض نموده وبه همين ترتيب جلو برويم ، ملاحظه مي شود كه سوره
النمل نوزدهمين سوره است (سوره 27) كه بسم الله تكميلي را دارد .از اين
نظم نتيجه مي گيريم كه قرآني كه اكنون در دست ماست با قرآن زمان پيامبر از
لحاظ ترتيب سوره ها يكي است .
17- تعداد كلمات موجود بين دو آيه بسم الله سوره النمل 342(18*19) ميباشد.
18-
قرآن مجيد شامل اعداد بيشماري است .مثلاً : ما موسي را براي جهل شب احضار
كرديم ،ما هفت آسمان را آفريديم .شمار اين اعداد در تمام قرآن 285(15*19)
ميباشد.
19- اگر اعداد 285 فوق را با هم جمع كنيم ، حاصل جمع 174591 (9189*19)خواهد بود .
20- حتي اگر اعداد تكراري را از عدد فوق حذف نماييم حاصل جمع 162146 (8534*19) خواهد بود.
21-
يك كيفيت مخصوص به قرآن مجيد اينست كه29 سوره با حروف رمزي شروع ميشود كه
معني ظاهري ندارند ، اين علامات در هيچ كتاب ديگري و در هيچ جايي ديده نمي
شوند .اين حروف در ابتداي سوره هاي قرآن بخش مهمي از طرح اعدادي اعجاز
آميز مي باشد كه بر عدد 19 بنا شده است.اولين نشانه اين ارتباط اينست كه29
سوره از قرآن با اين علامات شروع ميشود.تعداد حروف الفبا دراين
رموز14وتعداد خود رمزها نيز14ميباشد.هرگاه تعدادسوره ها(29) وحروف
الفبا(14)راباتعدادرمزها(14)جمع كنيم ، حاصل جمع 57(3*19) خواهد بود.
22-
خداوند توانا بما ياد ميدهدكه در هشت سوره وسوره هاي شماره(
10،12،13،15،26،27،28 ،31)دو آيه اول كه با اين رموز آغاز ميشوند حاوي
وحامل معجزه قرآن هستند،بايد توجه داشت كه قرآن كلمه “ آيه “ را بمعني
معجزه بكار برده است . بايد كلمه آيه داراي معاني متعددي باشد كه يكي از
آنها معجزه است ونيز بايد دانست كه خود كلمه معجزه در هيچ جاي قرآن بكار
برده نشده است.بدين جهت قرآن مناسب تفسير نسلهاي گوناگون بشريت است مثلاً
نسلهاي قبلي (پيش ازكشف اهميت حروف رمزي قرآن )كلمه آيه رادر اين هشت سوره
،آيه نيم بيتي مي پنداشتند ،ولي نسلهاي بعدي كه از اهميت اين رموزبا خبر
شدند آيه را به معني معجزه تفسير كرده اند. بكار بردن كلمات چند معنايي و
مناسب براي همه نسلهاي بشر در زمانهاي گوناگون خود يكي از معجزات قران است.
23- سوره قاف كه با حرف ق شروع مي شود (شماره 50 ) شامل 57(3*19) حروف ق است.
24-
سوره ديگري در قرآن“ حروف ق را در علامت رمزي خود دارد (سوره شورا شماره
42) كه اگر حروف ق را در اين سوره شمارش نمائيد، ملاحظه خواهيد كرد كه حرف
ق 57 (3 * 19) بار تكرار شده است.
25- بدين ترتيب در مييابيد كه دو
سوره قرآني فوق الذكر (شماره 50 و 42 ) به اندازه همديگر (57،57) شامل حرف
ق هستند كه مجموع آن دو با تعداد سوره هاي قرآن(114) برابر است. چون سوره
ق بدين نحو آغاز مي شود : “ق و القرآن المجيد“ تصور حرف ق به معني قرآن
مجيد مي نمايد و 114 ق مذكور گواه 114 سوره هاي قرآن است. اين احتساب
اعداد آشكار و گويا ، مدلل مي دارد كه 114 سوره قرآن ، تمام قرآن را تشكيل
مي دهند و چيزي جز قرآن نيستند.
26- آمار كامپيوتر نشان ميدهد كه فقط
اين دو سوره كه با حرف ق آغاز مي شود ، داراي تعداد معيني ق (57 مورد )
هستند ، گوئي خداوند توانا مي خواهد با اشاره و كنايه بفرمايد كه خودش
تنها از تعداد حروف الفبا در سوره هاي قرآن با خبر است.
27- يك نمونه
در آيه 13 از سوره ق مدلل مي دارد كه هر كلمه و در حقيقت هر حروف در قرآن
مجيد به دستور الهي و طبق يك سيستم اعدادي بخصوصي كه بيرون از قدرت بشر
است گنجانيده شده است اين آيه مي فرمايد “عاد ، فرعون و اخوان لوط “ در
تمام قرآن مردمي كه لوط را نپذيرفتند ، قوم ناميده مي شوند. خواننده
بلافاصله متوجه مي شود كه اگر بجاي « اخوان » در سوره ق كلمه « قوم » بكار
بدره مي شد چه اتفاقي مي افتاد . در اين صورت ذكر كلمه قوم بجاي اخوان،
حرف « ق» در اين سوره 58 بار تكرار مي شد و عدد 58 به 19 قابل قسمت نيست و
لذا با تعداد 57 «ق» كه در سوره شورا مطابقت نمي كرد و جمع آن دو با تعداد
سوره هاي قرآن برابرنمي شد ، بدين معني كه با جايگزين كردن يك كلمه بجاي
ديگري نظم قرآن از بين ميرود.
28- تنها سوره اي كه با حرف « ن » آغاز ميشود ، سوره قلم است ( شماره 6 ) اين سوره 133 « ن » دارد كه به 19 قابل قسمت است ( 7×19).
29- سه سوره اعراف (شماره 7 ) مريم ( شماره 19 ) و ص ( شماره 38) كه با حروف « ص» شروع ميشوند، جمعاً 152 حرف « ص » دارند ( 8×19).
30- در سوره طه (شماره 20 ) جمع تعداد حروف « ط » و « هـ» 344 ميباشد ( 18 × 19) .
31- در سوره « يس » تعداد حروف « ي » و « س» 285 ميباشد ( 15×19).
32-
در هفت سوره 40 تا 46 كه با رمز « حم » شروع ميشوند تكرار حروف 2166
ميباشد (14*19) بنابراين تمام حروف اختصاري كه در ابتداي سوره هاي قرآن
قرار دارند . بدون استثناء در روش اعددي اعجاز آميز قرآن شركت دارند. بايد
توجه داشت كه اين روش اعدادي قرآن ، در مواردي ساده و در خور فهم اشخاص
معمولي است ، اما در موارد ديگر ، بسيار مشكل و پيچيده بوده و براي درك
آنها اشخاص تحصيل كرده بايد از ماشينهاي الكترونيكي كمك بگيرند .
33-
در سوره هاي شماره 2و3و7و13و19و30و31و32 كه با رمز « الم » شروع ميشوند
تعداد حروف الف ، لام ، ميم جمعاً 26676 مورد و قابل قسمت به 19 ميباشند (
1404*19).
34- در سوره هاي 20و26و27و28و36و42 كه با رمز « طس » يا يكي
از دو حرف مزبور (ط ، س) آغاز ميشوند تعداد دو حرف « ط » و «س» 494 مورد
ميباشد ( 26*19).
35- در سوره هاي 10و11و12و14و15 كه با رمز « الر»
آغاز مي شوند تعدا الف ، لام ، راء به اضافه تعداد ( راء ) تنها در سوره
سيزدهم ،9،97 مورد است كه اين عدد قابل قسمت بر عدد 19 مي باشد (511*19).
36- در سوره هايي كه با رمز يكي از حروف “ط“ “س“ و “م“ آغاز مي شوند ، تعداد حروف طاء و سين و ميم 9177 مورد مي باشد (438*19).
37- در سوره رعد ( شماره 13 ) كه با حرف رمزي “المرا“ آغاز مي شود ، تعداد حروف (الف ، لام ، ميم، را ) 1501 مورد مي باشد (79*19).
38-
در سوره اعراف (شماره 7) كه با حروف رمزي “المص“ شروع مي گردد تعداد وقوع
“الف“ 2572 مورد ، حرف “لام“ 1523 مورد ، حرف “ميم“ 165 و حرف “ص“ 98 مورد
كه جمعاً عدد 5358 بدست مي آيد(282*19).
39- در سوره مريم (شماره 19) كه با حروف “كهيعص“ شروع مي شود ، تعداد حروف (كاف ، ها ، يا ، عين ، صاد) 798 مورد مي باشد (42*19).
40- در سوره شورا (شماره 42) كه با حروف “حم عسق “ شروع مي شود ، تعداد حروف (حا ، ميم ، عين، سين ، قاف ) 570 مورد مي باشد(30*19).
41-
در سيزده سوره اي كه حرف “الف“ در لغت رمزي آنهاست (سوره هاي شماره 2 ، 3
، 7 ، 10 ، 11 ، 12 ، 13 ، 14 ، 29 ، 30 ، 31 ، 32و15 ) جمع الف هاي موجود
17499 مورد مي باشد(921*19).
42- در سيزده سوره فوق الذكر جمع حروف “لام“ 1870 مورد مي باشد(620*19).
43-
در هفده سوره اي كه حروف “ميم“ در لغت رمزي آنها ست (سوره هاي شماره 2 ، 3
، 7 ، 13 ، 32 ، 26 ، 28 ، 29 ، 31 ، 30 ، 40 ، 41 ، 42 ، 43 ، 44 ، 45 ،
46 ) جمع حروف “ميم“ 8683 مورد مي باشد (457*19).
درتاريخ ، كتابي سراغ
نداريم كه مانند قرآن طبق يك سيستم عددي تنظيم شده باشد بر اين حقيقت
علاوه بر 43 بند پيشين ، موارد زير نيز گواه صادقي است:
الف: كلمه
“الله“ 2698 مرتبه در قرآن تكرار شده كه مضربي از عدد 19 است (142 * 19 )
و تعداد حروف “بسم الله الرحمن الرحيم“ نيز 19 مورد مي باشد. مسئله جالب
اينكه در سوره اخلاص بعد از “قل هو الله احد “ جمله “ الله الصمد“ آمده در
صورتي كه اگر “هو الصمد“ مي آمد ، جمله صحيح بود. از نظر دسترو زباني بايد
“هو “ مي آمد اما با اين حال “الله“ آمده است ، اگر بجاي “الله“ “هو“ مي
آمد ، سيستم رياضي قران بهم مي ريخت و اين مسئله شباهت زيادي دارد به همان
“اخوان“ و “قوم“ در سوره “ق“.
ب: مورد جالب ديگر در سوره مريم حروف
مقطعه كهيعص مي باشد كه بصورت حروف آغازين آمده است ، اين حروف در سوره
مريم ، بصورت جداگانه ، با اين تعداد بكار رفته اند: حرف “ك“ 137 مرتبه،
حرف “ه“ 168 مرتبه ، حرف “ي“ 345 مرتبه ، حرف “ع“ 122 مرتبه، حرف ص“ 26
مرتبه. جمع اين ارقام به اين صورت است:
345+ 168+137+122+26= 897 كه
مضروب عدد 19 مي باشد (42*19) يعني مجموع تكرار حروف پنجگانه (ك، ه ، ي ،
ع ، ص،) سوره مريم (سوره شماره 19) علاوه بر آنكه برعدد 19 (تعداد حروف
بسم الله الرحمن الرحيم ) قابل تقسيم است، بر عدد 14 (كه تعداد حروف مقطعه
است) نيز قابل تقسيم مي باشد(798=57*14).
پ: در قرآن بعضي از كلمات با كلمه هاي ديگر كه از نظر معني با همديگر تناسب دارند يكسان به كار رفته اند. مثلاً :
1-
كلمه “حيوه“ 145 بار با مشتقات آن در قرآن بكار رفته است و به همان تعداد
(145 بار ) كلمه “موت يا مرگ“ با مشتقاتش بكار رفته است.
2- كلمه “دنيا “ 115 بار و كلمه “آخرت“ هم 115 بار بكار رفته است.
3- كلمه “ملائكه“ 88 بار در قرآن آمده است و كلمه “شياطين“ نيز به همان تعداد 88 بار بكار برده شده اند.
4-“حر“ يعني گرما 40 بار و كلمه “ برد“ يعني سرما نيز 40 بار بكار برده شده اند.
5- كلمه “مصائب“ 75 بار و كلمه “شكر“ نيز 75 بار
6- كلمه زكات 32 بار و كلمه “بركات“ نيز 32 بار .
7- كلمه “عقل“ ومشتقات آن 49 بار و كلمه “نور“ نيز با مشتقاتش 49 بار .
8- كلمه “يوم “ به معني روز و “شهر“ به معني ماه در قرآن به ترتيب 365 بار و 12 بار بكار رفته اند.
9- كلمه “رجل“ به معني مرد 24 بار و كلمه “امرأه “ به معني زن نيز 24 بار در قرآن بكار رفته اند.
10- كلمه “امام“ بصورت مفرد و جمع 12 بار در قرآن آمده است.
آيا اينها تصادفي است؟
ت:
تفاوتهايي د رحدود يك ده هزارم. ضمن بررسي سوره مريم و زمر ديدم كه نسبت
“درصد“ مجموع حروف ( ك، ه ، ي ، ع، ص) در هردو سوره مساوي است با اينكه
بايد در سوره مريم بيش از هر سوره ديگر باشد زيرا اين حروف مقطعه فقط در
آغاز سوره مريم قرار دارد. اما هنگاميكه محاسبات مربوط به نسبت گيري حروف
دو سوره را از رقم سوم اعشار بالاتر بردم روشن شد كه نسبت مجموع اين حروف
در سوره مريم يك ده هزارم (0001/0 ) بيش از سوره زمر است . اين تفاوتهاي
جزئي راستي عجيب و حيرت آوراست.
نتيجه:
1- يك مؤلف هر قدر هم كه
توانا باشد هر گز نمي تواند د رذهن خود حروف و اعدادي به اندازه معين
بگيرد سپس از آنها مقالات و يا كتابي بنويسد كه همچون قرآن حتي شماره ها و
حروف و كلمات آن نيز به اندازه و شمرده شده در آيد مثلاً حروف مقطعه “الم“
به ترتيب “الف“ بعد “ لام“ و سپس “ميم“ از ديگر حروف در سوره هاي مربوطه
بيشتر باشد. از طرف ديگر تعداد حروف مقطعه 14 حرف باشد يعني درست نصف
تعداد حروف الفباي عربي. اگر مشاهده كرديم انساني در مدت 23 سال با آن همه
گرفتاري ؛ سخناني آورد كه نه تنها مضامين آنها حساب شده و از نظر لفظ و
معني و محتوا در عاليترين صورت ممكن بود ؛ بلكه از نسبت رياضي و عددي حروف
چنان دقيق و حساب شده بود كه نسبت هر يك از حروف الفبا در هريك از سخنان
او يك نسبت دقيق رياضي دارد. آيا نمي فهميم كه كلام او از علم بي پايان
پروردگار سرچشمه گرفته است؟
2- رسم الخط اصلي قرآن را حفظ كنيد. تمام
محاسبات فوق در صورتي صحيح خواهد بود كه به رسم الخط اصلي و قديمي قرآن
دست نزنيم مثلاً اسحق و زكوه و صلواه را به همين صورت بنويسيم نه بصورت
اسحاق و زكات و صلاه . در غير اينصورت محاسبات ما بهم خواهد ريخت.
3-
عدم تحريف قرآن. در قران مجيد حتي كلمه و حرفي كم و زياد نشده و الا بطور
مسلم محاسبات كنوني روي قرآن فعلي صحيح از آب در نمي آمد و كلمات و حروف
حساب شده نظام كنوني حروف قرآن را بكلي به هم مي ريخت. پس اين نشانه ديگري
بر عدم كوچكترين تحريف در قرآن مجيد است.
حال فرموده پيامبر اسلام را ياد آوري مي كنم كه فرمود:
«عجائب
و شگفتيهاي قرآن پايان ناپذير است و قرآن ظاهرش خوشايند و باطنش عميق است.
عجائبش را نمي توان شمرد و غرائبش هرگز كهنه نشود مؤمن هرگاه قرآن بخواند
بوي عطر مانندي از دهانش خارج شود.»
«اميدوارم خوانندگان گرامي در
انجام وظيفه ديني و كتب ثواب اخروي و خشنودي پروردگار ، تاجايي كه مي
توانند اين معجزه را نشر و گسترش دهند تا اعجاز قرآن بيش از پيش روشن گشته
و اين كتاب شريف و گرانقدر از مظلوميت خارج و قانون زندگي واقعي گردد.
در
پايان با تمام وجود و با فريادي بلند به امت اسلامي مي گويم اي ملت اسلامي
قرآن را بخوانيد و عمل كنيد كه سعادت بشر در آن نهفته است.
يا دليل المتحيرين
در
يازدهم سپتامبر 2001ميلادي چند هواپيما با برجهاي دوقلوي نيويورك در
خيابان جرف هاربا طبقه 109 آن اصابت مي كند كه اين امر موجب بوجود آمدن
تشنج هاي سياسي واقتصادي و اجتماعي شد و نشان داد بنيا نهاي چپاول و
غارتگري سست و بي پايه مي باشد ؛ كه خداوند سبحان 1400 سال پيش توسط
پيامبر خود در قرآن كريم به اين موضوع اشاره مي كند.
سوره توبه ؛ جزء 11 و سوره 9 قرآن كريم مي باشد. روز حا دثه : 11/9/2001
كلمه 2001 آن جرف هار مي باشد. محل برج : خيابان جرف هار
خداوند در آيه 109 سوره به خرابي بنا اشاره مي فرمايد. طبقه اصابت : 109

نگارش در تاريخ جمعه بیست و پنجم شهریور 1384 توسط محمد فهیمی |

نوجواني يكي از مهمترين و پُر ارزش ترين دوره هاي زندگي هر فرد محسوب مي شود زيرا سرآغاز تحولات و دگرگوني هاي جسمي و رواني در اوست و « بلوغ » نقطه عطفي در گذر زندگي او از مرحله كودكي به بزرگسالي است. دوره نوجواني به گروه سني 10 تا 19 سالگي اطلاق مي شود و در اكثر كشورهاي جهان به خصوص كشورهاي در حال توسعه، بخش قابل توجهي از جمعيت را نوجوانان تشكيل مي دهند. با توجه به اين واقعيت كه نوجوانان، پدران و مادران فردا هستند پرداختن به مسائل بهداشتي شان (به خصوص بهداشت روان آنان) نه فقط براي خود آنها بلكه براي خانواده ها، جامعه و نسل آينده سودمند است و در برنامه توسعه هر كشوري مي بايست به مسائل آنها توجه خاص شود.نوجوان مي خواهد از قيد و بندهاي دوران كودكي كه او را به خانواده اش متصل كرده است، جدا شود ، لذا حس استقلال طلبي خود را با مخالفت ، مقاومت كردن و لجبازي با والدين و مربيان نشان مي دهد . براي برخورد با اين رفتار نوجوان، بهتر است هميشه با او به لحني صحبت كنيد كه احساس نكند برايش تصميم گيري مي كنيد.

آزادي را به تدريج و متناسب با سني كه دارد به او عطا كنيد و نظارت غيرمستقيم داشته باشيد و اگر زماني دريافتيد كه از اين آزادي، سوء استفاده كرده به او تذكر دهيد و وي را متوجه اعمالش بكنيد. بدانيد كه حذف آزادي، براي يك مدت كوتاه مي تواند برايش آموزنده باشد.آشنا شدن با پديده هاي جديد در زندگي، انسان را از بار هيجاني همراه آن پديده كه غالباً اضطراب و آشفتگي است مي رهاند، مطالعات روان شناختي نشان داده است كه تأثير منفي عوامل استرس زا كه همراه با آگاهي قبلي است بسيار كمتر از زماني است كه عوامل استرس زا ناگهان و بدون مقدمه به انسان وارد مي شوند. در زمينه برخورد با پديده بلوغ جنسي و تغييرات جسماني و رواني متعاقب آن هر اندازه آگاهي نوجوانان ما بيشتر باشد نتايج مبحث اين مرحله از زندگي در مسير آينده نوجوان بيشتر است. آگاهي نداشتن و يا عدم آگاهي كامل و صحيح، نوجوانان را گيج و سردرگم مي كند و اين حالات نتايج منفي و زيانباري به دنبال خواهد داشت. والدين و مربيان وظيفه دارند اطلاعات كافي در خصوص تغييراتي كه در طول و به دنبال بلوغ جنسي در نوجوان اتفاق مي افتد به تدريج و با استمرار ارائه كنند
عدم ارائه اطلاعات كافي و صحيح در مورد بلوغ باعث مي شود كه نوجوان از منابع ديگر كه معمولاً انحرافي است، اطلاعات كسب كند و اين اطلاعات غلط مي تواند او را به انحراف كشاند.والدين و مربيان از يك تا دو سال قبل از بلوغ كامل نوجوان مي بايستي اقدامات زير را انجام دهند.
او را آماده كنند كه به زودي و به تدريج تغييراتي را در جسم و روان خود احساس خواهد كرد.
 به طرق مختلف او را مطمئن كنند كه تغييرات ايجاد شده طبيعي است

 از اين كه اين تغييرات در او شروع شده به او تبريك بگويند و خاطر نشان كنند كه دوره ي جديدي در زندگي او آغاز شده است.

به او يادآوري نمايند كه اين تغييرات در جهت تكامل فردي و قدمي به سوي اجتماعي شدن اوست به همين دليل وظايف فردي و اجتماعي جديدي براي او منظور شده است.
 خاطر نشان كنند كه اين تغييرات قطعاً شروع مي شود اما زمان دقيق و مشخصي ندارد؛ بنابراين اگر ديرتر از ديگران هم شروع شود يك امر طبيعي است

نگارش در تاريخ دوشنبه بیست و چهارم مرداد 1384 توسط محمد فهیمی |

چوب سخت
عموماً چوبهاي سخت به خوبي و به آرامي ميسوزند و ذغالهاي بادوامي را به جا ميگذارند. درختهاي آنها پهن برگ هستند. برگ اکثر آنها در پاييز مي ريزد. چوبهاي سخت لزوماً هميشه محکمتر و مقاومتر از چوبهاي نرم نيستند.

چوب نرم
آتش توليد شده آنها داراي حرارت زيادي است ولي عمر کوتاه دارد. اين درختها برگهاي سوزني دارند. اکثراً هميشه سبز هستند (در پاييز برگهايشان نمي ريزد)، البته غير از انواع کاج اروپايي، سرو و سياه کاج با ميوه هاي مخروطي شکل.

چوب مناسب آتش
بايد از موارد زير اطلاع حاصل کنيد:
حرارت توليدي انواع مختلفي از چوبها هر چوب سبز و تازه چگونه ميسوزد؟
ذغال کداميک بادوام بوده و چه چوبي سريعاً به خاکستر تبديل ميشود؟
آتش گرفتن چه چوبي با جرقه همراه است؟
اين امر ميتواند باعث سوراخ شدن کيسه خواب، لباسها و چادر شده و يا منجر به آتش سوزي در جنگل شود.
درجه سختي انواع چوب در ايجاد برش درجه سهولت و سرعت در آتش گرفتن.

خشکاندن چوب
از قطعه قطعه کردن يک درخت سبز و زنده چوب سبز بدست مي آيد. يعني هنوز شيره گياهي در سلولهاي آنها وجود دارد. و وقتي که اين چوبها خشک ميشوند به آنها کنده گفته ميشود که اين نوع چوب معمولاً آتش بهتري ايجاد ميکند. زمان خشک شدن چوب هر درخت به سن درخت هنگام قطع شدن (درختان پيرتر شيره کمتري دارند)، فصل بريده شدن و آب و هواي منطقه رشد درخت بستگي دارد. مدت زمان متوسط براي خشکاندن چوب درختان سيب، بلوط و گردوي آمريکايي تقريباً يک سال و (زير تابش نور خورشيد تنها چند ماه) ميباشد.
چوب سبز: اين چوبها هنوز خشک نشده اند. همه چوبها خاصيت خشک شدن را ندارند پس نميتوان از آنها به عنوان سوخت استفاده کرد. از چوبهاي سبز ميتوان به عنوان بازتابنده و يا محافظ ظروف استفاده کرد.
چوب خشک: انقباض سبب ميشود اين چوبها از مرکز دچار ترک خوردگي شوند ولي اين مسئله به اين معني نيست که الزاماً راحت تر تکه تکه ميشوند. خاصيت تکه تکه شدن هر چوب به مشخصات آن برمي گردد.

چرا چوب مي‌سوزد؟ ... تغييرات شيميايي
براي اينکه مقادير مختلف چوب بسوزد به ميزان کافي اکسيژن و حرارت کافي نياز هست. درصورت فقدان يکي از اين عوامل چوب آتش نخواهد گرفت. ميزان اکسيژن مورد نياز و دماي مورد نياز بنا به نوع چوب متغير است. تغيير و تحولات شيميايي در داخل چوب، در غياب اکسيژن و با درجه حرارت بالا اتفاق مي افتد که درنتيجه چوب شکسته شده، گازهايي آزاد ميشوند که باعث آتش گرفتن بيشتر چوب ميشود. هرچه درجه حرارت بيشتر باشد ميزان گازهاي توليدي بيشتر است.
چوبهايي که به آتش اضافه ميشوند، قبل از آتش گرفتن به دماي 282 سانتي‌گراد مي‌رسند. درعين حال تحولات دروني شيميايي گازهاي ذکر شده را آزاد کرده و درنتيجه چوبها آتش ميگيرند. گازها براي سوختن اکسيژن کافي و درجه حرارت 537 درجه سانتي‌گراد. يک جرقه براي شعله ور شدن اين گازها کافيست.

ذغال سنگ
ذغال سنگ انباشته اي از باقيمانده گياهان است که هزاران سال در باتلاقها و لجنزارها روي هم جمع شده اند. کمبود اکسيژن مانع تجزيه کامل باقيمانده گياهان ميشود. ذغال سنگ را ميتوان با تراشيدن، مانند قالبهاي برفي، از زمين جدا نمود. در طول زمان استخراج (برداشت ذغال سنگ) به سرعت خشک شده و قابل استفاده ميشود. در مناطق مختلف دردسترس است. از آن براي ساختن آتش، به خصوص در زمانهاي گذشته، استفاده ميکردند.

انتخاب صحيح چوب
مشخصات درختان مختلف جهت درست کردن آتش
نوع مثال مشخصات ويژه
چوبهاي نرم وقتي که خوب خشک شوند به عنوان سوخت براي پخت و پز استفاده ميشوند. به راحتي مي شکنند و خراش برميدارند و زود آتش ميگيرند. چوبهايي که کنار نهرها و رودها ميرويند از اين دسته هستند. پس از چوبهاي شناوري که از آب ميگيريم ميتوان به عنوان سوخت استفاده کرد.
چوبهاي نرم کاج سفيد، به سرعت آتش گرفته و سريع خاموش ميشوند.
صنوبر، لاله درختي
کاجها به خاطر چوب سختي که دارند به عنوان سوخت مورد استفاده قرار ميگيرند درصورت خشک بودن مناسب اند.
سياه کاج
انواع کاج ميلاد يک سوخت ضعيف است و از آن به عنوان آتش گير استفاده ميشود، شعله اوليه آن براي درست کردن آتش مناسب است.
انواع کاج سياه وقتي که خشک هستند بسيار زود آتش ميگيرند، ولي موقعي که خيس هستند به سختي آتش ميگيرند.
انواع کاج زرد خوب ميسوزند چون شيره داخلي آنها به جاي اينکه مايع باشد حالت صمغي دارد.
بلوط قرمز براي سوخت بايد از تکه هاي کوچک آن استفاده کرد.

مشخصات درختان مختلف جهت درست کردن آتش
نوع مثال مشخصات ويژه
چوب سخت گردوي آمريکايي آتش با حرارت بالا و ماندگاري زياد،
بهترين چوب (چه سبز و چه خشک)، که ذغال سنگ سخت با گرماي بالا
شاه بلوط، درخت آهن، به جا ميگذارد.
مانگويي، لاله درختي.
ذغال اخته، سيب جنگلي ميسوزد و خاکستري سفيد رنگ از
بلوط سياه خود به جاي ميگذارد.
شاه بلوط خشک و آتشي با حرارت بالا دارند، جرقه هاي
سپيدار زرد زيادي ايجاد ميکنند، از خود ذغال به
نميگذارند مانند بالا آتش با حرارت زياد، جرقه زياد، بدون ذغال
افراي شکري زود آتش ميگيرند، شعله خوب ذغال
خوب دارد.
نگارش در تاريخ پنجشنبه بیست و سوم تیر 1384 توسط محمد فهیمی |

استفاده از شیشه در معماري ايران

 

_ در قرن 19، در اروپا و به لحاظ نياز شديد معماري به ساخت فضاهاي گسترده مثل نمايشگاه ها ديگر استفاده از مواد و مصالح سنگي يا آجري پاسخگو نبود بنابراين ضرورت ساخت سقف ها و سازه هاي فلزي از سوي معماران مورد توجه قرار گرفت كه به منظور استفاده از پوشش هاي سبك براي پوشاندن اين سازه هاي فلزي، شيشه به عنوان ماده اي مقاوم از سوي معماران اروپايي مورد استقبال قرار گرفت. در اوايل قرن 19، توليد شيشه به شكل انبوه و صنعتي آن در اروپا آغاز شد و پس از مدتي رضاخان، به منظور استفاده از شيشه در ساخت بناهاي جديد، كارخانه شيشه و بلور كرج را احداث كرد. در همين دوران استفاده از سنگ نيز از سوي معماران مورد توجه قرار گرفت.

در دوره پهلوي اول، بهره گيري از برخي مواد و مصالح ساختماني كه از گذشته نيز معمول بود، بار ديگر از سوي معماران و استادكاران مورد توجه قرار گرفت به ويژه در دوره پهلوي اول و بازگشت به سبك معماري دوران هخامنشي و ساساني، استفاده از سنگ در بناهاي اين دوره مشهود است، ساختمان سينگر كه در امتداد خيابان سعدي به سمت ميدان امام خميني قرار گرفته است به عنوان يكي از بناهاي شاخص كه در احداث آن به استفاده از سنگ توجه شده، مطرح است.

جايگاه شيشه‌گري در معماري مساجد هنر و معماري مساجد

 هنر از تجليات فرهنگ محسوب مي‌شود و هنرهاي اسلامي، ايراني در خانه‌هاي خدا، مساجد، حفظ شده است. هنرمندان مسلمان ايراني كه علم، معنويت و هنر را يكجا دارا بودند با كمال اخلاص شاهكارهاي خويش را به خانه خدا هديه كرده‌اند.

خبرگزاري شبستان: در معماري اسلامي، شيشه به عنوان يكي از تزيينات با رنگهاي مختلف در تزيينات در و پنجره‌هاي سنتي كاربرد داشته است. شيشه‌گري بعد از صنعت حصيربافي و سفالگري قدمت ديرينه‌اي دارد شيشه از قديم تا به امروز نقش مهمي در تزيين مساجد داشته و پيشرفتهاي علمي نيز در كيفيت آن تاثيرگذار بوده است.در ايران نيز شيشه‌گري سابقه ديرينه‌اي دارد و از اين هنر در مراحل مختلف براي ساخت اشياء و لوازم ساده از ظرف گرفته تا شمعدانها و چراغها از شيشه استفاده شده است. از زماني كه اسلام در ايران رواج يافت، ساخت شيشه‌هاي رنگي در ايران متداول شد، پس از حمله مغول رونق اين هنر از بين رفت و در عوض كاشيكاري رونق گرفت.در زمان تيمور رواج شيشه‌گري قابل توجه است و تعدادي از شيشه‌گران نيز براي تزيين مساجد در بخشهاي شيشه خور به مصر و سوريه عزيمت كردند. در عصر صفويه نيز شيشه‌گري در اصفهان رونق گرفت و در اصفهان و شيراز مراكزي براي توليد انبوه شيشه به وجود آمد. شيشه‌هاي ايراني ابتدا مات و نيمه شفاف و يا سفيد رنگ بود و سپس ايرانيان توانستند شيشه‌هاي بلورين و شفاف بسازند و در نيشابور به انواع شيشه‌هاي رنگي كه كاربرد تزييني معماري داشته، برخورد مي‌كنيم.شيشه از طريق قالب شني، موزاييكي، تراشيدن و ساييدن، فشردن در قالب و يا دميدن شيشه ساخته مي‌شود. در مساجد ايراني شيشه‌هاي رنگي، آبي، قرمز، سفيد مات، شيشه سبز، زرد مات و بي‌رنگ و شفاف به كار رفته است. در اغلب مساجد ايراني بعد از ساخت از درها و پنجره‌هاي چوبي با شيشه‌هاي رنگين استفاده كرده‌اند. مايع گداخته‌اي كه با روشهاي گوناگون به اشياي شيشه‌اي زيبا تبديل مي‌شود عنصر تشكيل دهنده شيشه است. يكي از جوانب شيشه مساله زيبايي‌شناسي اين شي است. اين نكته در برخورد با شيشه‌هاي رنگي مساجد ايراني، تجلي تلاش انسانهايي است كه با كمترين امكانات توانسته‌اند، اين چنين هنري را ارائه دهند.

آشنايي با انواع شيشه ها

 

شيشه سودا-لايم-سيليكا :

شيشه ، جامد بي شكلي است كه در دماي تقريبي 650 درجه سانتيگراد به نقطه نرمي مي رسد و در دماي 1450 درجه سانتيگراد ذوب مي گردد. از ميان انواع گوناگون شيشه كه با تكنولوژي متفاوت و به منظور استفاده هاي گوناگون تهيه مي شوند ، انواعي كه توسط اين گروه توليد و به بازار عرضه مي شوند عبارتند از:

1- شيشه سكوريت:

روش و ماشين آلات شيشه هاي نشكن سازي شده (tempered) اولين بار توسط شركت فرانسوي سنت گوبين طراحي و ابداع شد و اين نوع شيشه با نام تجاري سكوريت وارد بازار گرديد. از اين زمان به بعد شيشه هاي سكوريت مصارف بسياري از جمله در صنايع خودرو سازي ، ساختمان ، قطار ها، هواپيماها ، ... پيدا كرد. شيشه هاي سكوريت داراي استحكام 5 الي 8 برابر شيشه هاي معمولي هستند . بنابر پس از شكستن به تكه ها و ذرات كوچك و ريزي تبديل مي شوند كه داراي لبه هاي تيز و خطرناك نمي باشند. اين شيشه ها همچنين در مقابل تغييرات دمائي DT=175°C درجه سانتيگراد نيز مقاومت مي كنند ، در صورتي كه شيشه هاي معمولي در اثر اين اختلاف دما ترك مي خورند. در اين قسمت ، شيشه هاي سكوريت را در دو طبقه بندي شامل اتومبيل و ساختماني بطور جداگانه بررسي مي كنيم:

الف- شيشه سكوريت اتومبيل:

استفاده از اين نوع شيشه براي قسمت عقب (backlite) و جانبي (sidelite) اتومبيل مي باشد و متناسب با حالت آيروديناميكي ، خم مناسب نيز به آن داده مي شود. اين نوع شيشه در كوره هاي مخصوص در دماي حدود 700 درجه خم مي شود و با عمليات دمش ناگهاني هوا ،‌تنش سطحي بالائي در شيشه ايجاد مي گردد كه سبب افزايش استحكام سكوريت شدن مي شود.

ب- شيشه سكوريت ساختماني


استفاده از شيشه معمولي (غير سكوريت) در ساختمانهاي بلند مرتبه در صورت بروز حادثه اعم از طبيعي مانند زلزله يا حوادث ناشي از دخالت بشر ، خطر آسيب ديدگي جدي و حتي مرگ به همراه دارد، چرا كه شيشه شكسته شده به صورت قطعات بزرگ در هوا شناور مي شود و شعاع زيادي را در معرض خطر قرار مي دهد . بكار گيري شيشه هاي سكوريت بعلت شدن شيشه در صورت شكست و ريزش پاي ساختمان خطرات احتمالي را به حداقل ممكن كاهش مي دهد.

 

2- شيشه طلقي

اين نوع شيشه شامل دو نوع اصلي مي شود :

الف – شيشه طلقي اتومبيل :

براي تهيه شيشه جلوي اتومبيل ، از دو لايه شيشه و يك لايه طلق مياني (PVB) استفاده مي گردد كه علت اين عمل پايدار ماندن شيشه پس از شكستن مي باشد. با استفاده از طلق هاي رنگي مي توان سايه باني در شيشه جلو ايجاد كرد كه از آزار چشم راننده توسط تابش خورشيد جلوگيري مي كند.

ب- شيشه طلقي ساختمان:

شيشه طلقي ساختمان به دو روش : 1- استفاده از طلق هاي PVB (پلي وينيل بوتيرال) و 2- رزيني تهيه مي شود. اين نوع محصول از دو لايه شيشه و يك لايه طلق يا رزين تشكيل شده است. از خواص اين شيشه مقاومت در برابر عبور اجسام و عدم ريزش آن پس از شكست مي باشد و همچنين مي تواند به عنوان عايقي مناسب در برابر نور و صوت بكار رود.

3- شيشه هاي دو جداره (double glazing)

شيشه دوجداره از تركيب دو لايه شيشه و يك لايه جدا كننده آلومينيومي كه با رطوبت گير (سيليكاژل) پر شده است ساخته مي شود . بين دو لايه شيشه را مي توان با گاز آرگون (عايق حرارتي) يا SF6 (عايق صوتي) يا تركيبي از آن دو پر نمود.

از مزاياي اين نوع شيشه در در پنجره هاي ساختمانها :

· - صرفه جوئي در مصرف انرژي

 

· - كاهش توليد گازهاي آلاينده تا حدود 70%

· - جلوگيري از توليد گازهاي زيان آور و حفاظت از محيط زيست


· - كاهش آلودگي صوتي و ...

4- شيشه هاي رفلكتيو

 

به شيشه هائي گفته مي شود كه داراي پوششهائي به رنگهاي متفاوت مي باشند و باعث انعكاس نور مي گردند. اين نوع شيشه ها هم به لحاظ زيبائي و هم از جهت انعكاس نورهاي مزاحم به كار برده مي شوند.

5- شيشه هاي Low-E

به شيشه هائي گفته مي شود كه داراي پوشش خاصي باشند. اين پوشش بيرنگ است و باعث مي گردد كه پرتوهاي نوري با طول موج پايين (يا اشعه با انرژي بالا) وارد ساختمان شوند، اما اجازه خروج اين اشعه را كه پس از برخورد با اسباب و اثاثيه داخل منزل طول موجش افزايش مي يابد نمي دهد. بنابر اين انرژي گرمائي در داخل ساختمان ذخيره مي گردد.

6- شيشه هاي سيمي (wired glass)

به شيشه هائي گفته مي شود كه هنگام توليد بعد از مرحله ذوب و هنگام شكل دهي ، يك لايه تور سيمي داخل شيشه قرار مي گيرد. كاربرد اين شيشه ها براي جلوگيري از حريق مي باشد و غالبا در آسانسورها بكار مي رود.

نگارش در تاريخ یکشنبه بیست و دوم خرداد 1384 توسط محمد فهیمی |

توصیه های مربوط به نگهداری نوزاد :
نوزاد را در تابستان بايد با آب معتدل، شستشو داد . در زمستان، آب شستشو بايد كمي گرم باشد ولي نه به آن اندازه اي كه آزار دهنده باشد . بهترين موقع شستشوي نوزاد بعد از خواب طولاني است . رواست كه نوزاد را روزي دو تا سه بار شست و زياني ندارد كه در تابستان آب شستشوي نوزاد، ولرم و تا اندازه اي خنك باشد ولي در زمستان حتما بايد معتدل الحراره باشد . گرمي آب شستشو بايد به حدي باشد كه تن نوزاد را گرم كند . موقع استحمام نوزاد بايد مواظب بود كه آب در سوراخ گوش هايش نفوذ نكند.


شير مادر براي نوزاد از هر شير ديگري بهتر است، زيرا بيشتر از هر غذاي ديگر، به گوهر غذايي نوزاد كه در زندگي جنيني به او مي رسد شباهت دارد . حتي به تجربه، ثابت شده است كه در دهان گرفتن نوك پستان ، در دفع آزار شيرخواران، بسيار سودمند است . جهت اعتدال مزاج و پرورش صحيح و سالم نوزاد، علاوه بر شير ، مراعات دو نكته بسيار مهم ديگر نيز ضروري است : يكي از آن دو نكته جنبانيدن نوزاد به آهستگي و ملايمت و ديگري موسيقي و آوازي است كه برحسب عادت، براي خوابانيدن نوزاد مي خوانند . نوزاد به هر نسبتي كه براي جنبانيدن و گوش دادن به موسيقي آمادگي بيشتري پيداكند، تن و روانش براي ورزش هاي بدني و رواني، آمادگي بيشتري مي يابد.

توصیه های مربوط به تربیت کودک :

وقتي بچه را از شير باز داشتند، غذايش بايد با شوربا (سوپ) و گوشت هاي سبك شروع شود . از شير باز داشتن بچه بايد به طور تدريجي صورت گيرد . بايد بچه را با قرص هايي كه از نان و شكر ساخته شده است مشغول کرد تا پستان را فراموش كند .

بچه را تا وقتي كه خود به طور طبيعي ياراي نشستن و راه رفتن ندارد، نبايد به زور به اين كارها وادار كرد، زيرا ممكن است به پشت و ساق هايش آسيبي برسد . در نخستين مراحلي كه طفل نشستن و يا خزيدن بر روي زمين را شروع مي كند، بايد زيراندازش نرم باشد تا از زبري زمين خراش برندارد . بايد چوب و كارد و هر چيزي كه آزار مي رساند ويا مي برد از مسير راهش جمع شود و نگذارند كه طفل از جاهاي بلند پر ت شود . وقتي دندان هاي نيش طفل سر بر مي آورند نبايد چيز سخت را بجود تا ماده اي كه نيش از آن تكوين مي يابد از بين نرود.

"بايد بسيار مراقب بود كه در اوان انتقال كودك به مرحله خردسالي، اخلاق و رفتار وي پسنديده و معتدل گردد. براي اين منظور نبايد كاري كرد كه كودك به خشم زياد ، ترس زياد، اندوه و شب بيداري زياد برخورد كند و يا دچار شود . هرچه را طفل آرزو كرد بايد زود برآورده شود و از هر چيز نفرت داشت از وي دور گردد . در اين دستور دو نفع وجود دارد : يكي نفع نفساني است زيرا بچه از همان طفوليت به اخلاق و رفتار نيكو خوي مي گيرد و نيكي در او سرشتي مي شود و از او جدا نمي گردد . ديگر آنكه براي بهبود تنش مطلوب است، زيرا همانطور كه از سوء مزاج، بدخلقي و بدرفتاري سر مي زند، از عادت به بدخويي نيز سوء مزاج پيدا مي شود . مثلا خشم، مزاج را بيشتر از حالت اعتدال گرم مي كند، اندوه ، خشك مزاجي ببار م ي آورد، پژمردگي و كم ارادگي نيروي رواني را سستي مي بخشد و سلامت مزاج رابه سوي بلغمي بودن گرايش مي دهد. پس معلوم مي شود كه در خوش خلقي دي تن و روان نيز هست.

وقتي كودك از خواب بيدار شد، بهتر آن است كه استحمام شود و بعد به مدت يك ساعت با اسباب بازي هايش و يا به منظور بازي كردن تنها گذاشته شود، سپس كمي غذا بخورد و از آن به بعد زياد تر از پيش به بازي بپردازد، باز استحمام كند و غذا بخورد و تا حد ممكن نگذارند در وقت غذا خوردن آب بنوشد، زيرا آب غذاي خام را قبل از هضم شدن به درون مي راند.

"وقتي كودك به شش سالگي رسيد، بايد او را به معلم و شخص ادب آموز سپرد و به تدريج به كسب تحصيلش واداشت. نبايد او را به زور وادار كرد كه يك دفعه كتاب را بگيرد و از خود دور نسازد.

اين بود دستور پرورش خردسالان تا زمان چهارده سالگي آنها . در اين مدت همواره بايد مراقب حال و مزاج آنها بود كه آيا تري يا خشكي در مزاج آنها و يا سختي در جسمشان در ا فزايش يا در كاهش و يا در حال اعتدال است .

بايد در كاهش دادن ورزش به تدريج عمل كنند، حتي در ورزش سخت و دشوار هم كه نمي خواهند ديگر انجام دهند بايد ترك آن تدريجي باشد. ورزش در بين سن خردسالي و نوجواني بايد به صورت معتدل انجام گيرد

نگارش در تاريخ شنبه بیست و یکم خرداد 1384 توسط محمد فهیمی |


علت واقعی این بیماری هنوز ناشناخته است. سابقه خانوادگی در یک سوم بیماران دیده می‌شود. در حدود ۱۰ تا ۲۰ درصد بیماران اختلالاتی مانند کمبود آهن یا فولیک اسید یا ویتامین B12 دارند. عواملی مانند هیجانات روحی، ضربه، قاعدگی، حساسیتهای غذایی نیز در ایجاد این بیماری مؤثرند. این بیماری همچنین در ایدز و بندرت در کودکان همراه با گلودرد و تب و در بعضی از بیماریهای دیگر دیده می‌شود. با گذشت سن شدت بیماری کاهش و یا بهبود می‌یابد و تاکنون عامل عفونی برای این بیماری کشف نشده است. اما علل‌ زیر محتمل‌تر به‌ نظر می‌رسند:
استرس عاطفی‌ یا جسمانی‌، اضطراب‌، یا ناراحتی‌ و عصبی‌ بودن‌ پیش‌ از عادت‌ ماهانه‌
آسیب‌ به‌ مخاط‌ دهان‌ در اثر خشن‌ بودن‌ دندانهای‌ مصنوعی‌، غذای‌ داغ‌
مسواک‌ زدن‌، یا کار دندانپزشکی‌
آزردگی‌ و تحریک‌ ناشی‌ از غذاهایی‌ مثل‌ شکلات‌، غذاهای‌ ترش‌ و اسیدی‌ (سرکه‌، غذاهای‌ دودی‌)، آجیل‌ها یا چیس‌های‌ نمک‌ زده‌ شده‌
عفونتهای‌ ویروسی
علایم‌ شایع‌ آفت دهان‌
کوچک‌، بسیار دردناک‌، و کم‌ عمق‌ هستند و توسط‌ یک‌ غشای‌ خاکستری‌ پوشیده‌ شده‌اند. حاشیه‌ آنها توسط‌ یک‌ هاله‌ قرمز پررنگ‌ احاطه‌ شده‌ است‌.
این‌ زخمها می‌توانند روی‌ لب‌ها، لثه‌ها، داخل‌ گونه‌ها، زبان‌، کام‌ و گلو ظاهر شوند. به‌ هنگام‌ حمله‌ آفت‌ معمولاً 3-2 زخم‌ به‌ وجود می‌آیند، اما ظهور یک‌ باره‌ 15-10 زخم‌ با هم‌ دیگر خیلی‌ بعید نیست‌.
زخمها ممکن‌ است‌ در 3-2 روز اول‌ بسیار دردناک‌ باشند به‌ نحوی‌ که‌ فرد موقع‌ خوردن‌ یا صحبت‌ کردن‌ دچار ناراحتی‌ می‌شوند.
گاهی‌ قبل‌ از بروز زخم‌، برای‌ 24 ساعت‌ احساس‌ مورمور یا سوزش‌ وجود دارد.

تبخال

از عوامل پيشگيري تبخال: ورزش و کاهش فشار عصبي
...
عامل بروز تبخال ويروسی به نام هريس است که از طريق تماس فرد با فرد، تماس با ترشحات بزاقي و چشمي منتقل مي شود .
استرس و اضطراب، زياد قرار گرفتن در معرض نور آفتاب و مصرف داروهاي سرکوب کننده ايمني بدن از عوامل ايجاد تبخال است
ورزش کردن و کاهش فشار عصبى و استرس در درمان و پيشگيري از تبخال موثر است .

ديس هيدروز
عبارت است از يك مشكل پوستي كه مشخصه آن تاول هاي كوچك روي دست ها و پاها است كه بروز آنها ظاهراً با استرس روحي ارتباط دارد. اين تاول ها را مي توان روي نوك و كناره هاي انگشتان دست و پا، و نيز روي كف دست و پا پيدا كرد.
علايم شايع
تاول هاي كوچك با خصوصيات زير:
تاول ها بسيار كوچكند (1 ميلي متر يا كوچكتر). اين تاول ها بر روي نوك و كناره هاي انگشتان دست و پا، و نيز روي كف دست و پا ظاهر مي شوند.
تاول ها غير شفاف هستند و در عمق پوست قرار گرفته اند به طوري كه هم سطح با پوست يا تنها مختصري برآمده به نظر مي رسند. اين تاول ها به سادگي نمي تركند. نهايتاً، تاول هاي كوچك در هم ادغام شده و تاول هاي بزرگتري را تشكيل مي دهند.
تاول ها ممكن است خارش داشته باشند يا درد ايجاد كنند، يا اينكه اصلاً علامتي نداشته باشند. تاول ها در برخورد با صابون ، آب ، يا مواد تحريك كننده بدتر مي شوند.
عوامل افزايش دهنده خطر
استرس ، و سرماخوردگي يا آزردگي فرو خورده شده
شخصيت وسواسي
پيشگيري
كنترل كردن استرس عاطفي
اجتناب از تعريق زياد
عواقب مورد انتظار

سينوزيت
سينوزيت التهاب سينوس هاي (حفره هاي پر از هوا) اطراف بيني . سينوزيت معمولاً سينوس هاي اتموييد كه بين دو چشم واقعند، و سينوس هاي آرواره بالا كه در استخوان گونه قرار دارند را درگير مي سازد. ميكروب هاي ايجادكننده سينوزيت مسري هستند.
علايم شايع
در مراحل اوليه :
- احتقان بيني با ترشح سبز متمايل به زرد (و گاهي حاوي رگه هاي خوني )
احساس فشار در داخل سر
- درد چشم ها
- سردرد كه هنگام صبح يا هنگام خم شدن به جلو بدتر مي شود.
- درد گونه ها كه ممكن است شبيه دندان درد باشد
- ترشح پشت بيني
سرفه (گاهي ) كه معمولاً بدون خلط است .
- مختل شدن خواب (گاهي )
تب (گاهي )
در مراحل پيشرفته :
- انسداد كامل مجراي سينوس ، انباشته شدن ترشحات در داخل سينوس و درد پيشرونده
علل
عفونت كه معمولاً با يك سرماخوردگي يا ساير عفونت هاي مجاري تنفسي فوقاني شروع مي شود. اين عفونت ممكن است با تهاجم باكتريايي كه به طور طبيعي در بيني يا گلو زندگي مي كنند، عارضه دار گردد.
تحريك مجاري هوايي بيني در اثر آلرژي ، استعمال دخانيات ، عطسه شديد با دهان بسته ، قرار گرفتن در معرض سرما، شنا كردن (به ويژه پريدن به داخل آب بدون گرفتن بيني ) و خستگي

نگارش در تاريخ جمعه بیستم آذر 1383 توسط محمد فهیمی |

دجال انسانی است که احادیث با بیان برخی از صفاتش او را به مردم معرفی می کنند. تا هنگام خارج شدن مردم او را بشناسند وخود را از شرّ او برحذر دارند و گمراه نشوند. این صفات او را از سایر مردم متمایز می سازد به طوریکه با علم به آنها او شناسایی می شود و جز جاهل وشقی کسی مفتون او نمی گردد.
صفات مذکور عبارتند از: او مردی جوان، قرمزرنگ، کوتاه قدف سینه پاهایش به هم نزدیک و پاشنه هایش از هم دور است، موی سر او فِردار است پیشانی او باز و گودی زیر گلویش عریض است، چشم راستش کور و خاموش مانند دانه انگور برجسته است. روی پلک چشم چپش تکه گوشتی بیرون آمده است.
و بین دو چشمش با حروف مقطعه کلمه کفر (ک ف ر) یا کافر نوشته شده است و هر مسلمان با سواد و بی سوادی می تواند آنرا بخواند. او عقیم است و بچه دار نمی شود.
تعدادی از احادیث دالّ

بر صفات فوق را توضیح می دهیم.
1- ابن عمر -رضی الله عنهما- می گوید: پیامبر خدا -صلى الله علیه وسلم- فرمودند: «بینا أنا نائم أطوف بالبیت... (یادآوری کرد اوعیسى بن مریم ودجال را دیده است پس اوصافش را چنین بیان کرد) فإذا رجل جسیم، أحمر، جعد الرأس، أعور العین، کأن عینه عنبة طافئة قالوا: هذا الدجال أقرب الناس به شبهاً ابن قطن رجل من خزاعة»(1).
«من در خواب دیدم کعبه را طواف می کنم ناگهان مردی درشت اندام، قرمز رنگ با موی فر، یک چشم که چشم کورش بیرون آمده بودرا دیدم. گفتند:این دجال است. شبیهترین شخص به او ابن قطن خزاعی است.
2- ابن عمر -رضی الله عنهما- می گوید: پیامبر خدا در بین مردم بحث دجال را کرد و گفت:
«إن الله تعالى لیس بأعور، ألا و إن المسیح الدجال أعور العین الیمنى، کأن عینه عنبة طافئة»(2).
«خداوند متعال کور نیست بلکه مسیح دجال چشم راستش کور و مانند دانه انگور برجسته و از حدقه جدا شده است».
3- در حدیث نواس بن سمعان آمده است. پیامبر خدا -صلى الله علیه وسلم- در وصف دجال فرمودند: «إنه شاب قطط عینه طافیة کأنی أشبهه بعبد العزى بن قطن»(3).
«او جوانی دارای موی فر و یک چشم کور است من او را مانند عبدالعزی بن قطن می بینم».
4- در حدیث عباده بن صامت آمده است. پیامبر خدا فرمودند: «إن مسیح الدجال، رجل قصیر، أفحج، جعد، أعور، مطموس العین، لیس بناتئة ولا حجراء، فإن ألبس علیکم فاعلموا أن ربکم لیس بأعور»(1).
«مسیح دجال مردی کوتاه، مصیبت زده، دارای موی فر و یک چشم است و چشم کورش بارز و برجسته است اگر در شناخت او اشتباه کردید بدانید پروردگار شما کور نیست.
5- در حدیث ابوهریره آمده است پیامبر خدا فرمودند: «و أما مسیح الضلالة فإنه أعور العین، أجلى الجبهة، عریض النحر، فیه دفأ»(2).
«اما مسیح گمراه، او یک چشم است و پیشانی باز دارد و گودی زیر گلویش عریض و دارای انحنا است.
6- و در حدیث حذیفه -رضی الله عنه- آمده است پیامبر خدا -صلى الله علیه وسلم- فرمودند «الدجال أعور العین الیسرى، جفال الشعر»(3).
«دجال چشم چپش کور است و موی زیاد دارد».
7- در حدیث انس -رضی الله عنه- آمده است پیامبر خدا -صلى الله علیه وسلم- فرمودند «و إن بین عینیه مکتوب کافر»(4).
«همانا بین دو چشمش کلمه کافر نوشته شده است و در روایتی دیگر می گوید کلمه کافر به صورت مقطع (ک ف ر) نوشته شده است(5).
و در روایتی از حذیفه آمده است «هر مؤمن با سواد و بی سوادی آنرا می خواند»(1).
این کلمه درست و بطور آشکار نوشته شده است و اینکه برخی آنرا رؤیت کنند و تعدادی دیگر آنرا رؤیت نکنند و یا چگونه بی سواد آنرا می خواند و... اشکالی وارد نمی کند «زیرا خداوند قوة ادراک را در بصر انسان طبق مشیئت خود خلق می کند پس مؤمن با چشم آنرا می بیند گرچه امّی باشد و کافر آنرا نمی بیند گرچه با سواد باشد. همانطور که مؤمن آیات و ادله را با عین بصیرتش می بیند ولی کافر نمی بیند. پس خداوند قوة ادراک را بدون تعلم به مؤمن می دهد ویا واقعاً در آن زمان عادات خرق می گردند»(2).
نووی می گوید: «رأی صحیح محققین بر این است که کلمه (کفر) حقیقی است و مجازی در آن نیست و خداوند مانند دیگر آیات و نشانه ها آنرا علامت کذب و کفر و باطل بودنش قرار داده است و خداوند آنرا به هر مؤمن با سواد یا بی سواد نشان می دهد. و بدون مانع آنرا بر کافر و فاجر پوشیده می کند تا به فتنه و شقاوت دچار گردند»(3).
8- یکی دیگر از صفات او در حدیث فاطمه بنت قیس در قصه جساسه آمده است. در آن تمیم -رضی الله عنه- می گوید: «به سرعت رفتیم تا به دیری رسیدیم. در آن دیر بزرگترین و محکم ترین انسان را دیدم. (منظور دجال است)»(4).
9- در حدیثی عمران بن حصین -رضی الله عنه- می گوید از پیامبر خدا -صلى الله علیه وسلم- شنیدم فرمودند: «ما بین خلق آدم إلى قیام الساعة خلق أکبر من دجال»(5) «ما بین خلق آدم تا برپایی قیامت مخلوقی بزرگتر از دجال (از نظر فتنه و قدرت) آفریده نشده است».
10- و اما در مورد عقیم بودن دجال، در حدیث ابوسعید خدری -رضی الله عنه- در داستانش با ابن صیاد چنین آمده است. او به ابوسعید گفت: «آیا از پیامبر خدا -صلى الله علیه وسلم- نشنیده ای فرمودند: او (دجال بچه دار نمی شود ابوسعید گفت، گفتم: بلی»(1).
برخی از روایات چشم راست و برخی دیگر چشم چپش را کور دانسته اند در عین حال همه روایات صحیح و بدون اشکال هستند بدینترتیب در این زمینه ایراد وارد است.
حافظ ابن حجر می گوید: حدیث عبدالله بن عمر مذکور در صحیحن که می گوید چشم راستش کور است راجحتر از روایت مسلم است که چشم چپش را کور می داند. زیرا حدیث متفق علیه بوده واز روایات دیگر قویتر است(2).
قاضی عیاض می گوید براساس روایات صحیح دو چشم دجال عیبدارند ولی چشمی که روشنائیش را از دست داده است چشم راست اوست.
به نحوی که در حدیث ابن عمر نقل شده است و چشم چپ او نیز که تکه گوشتی اضافه دارد عیبدار است پس هر دو چشم دجال معیوب هستند چون صفت اعور در هر چیزی دلالت بر نقص آن چیز دارد. بویژه در چشم، بنابراین هر دو چشم دجال اعور یعنی معیوب هستند اما یکی از آنها کاملاً نمی بیند و دیگری گرچه بیناییش را از دست نداده ولی معیوب است.
نووی دربارة جمع واتفاق بین احادیث می گوید کاملاً زیبا و متین است(3) و ابوعبدالله قرطبی نیز آنرا ترجیح داده است(4).

(1) «صحیح بخاری» کتاب الفتن باب ذکر الدجال (13/90- با شرح فتح الباری) و «صحیح مسلم» کتاب الإیمان باب ذکر المسیح بن مریم -علیهما السلام- و المسیح الدجال (2/237 - با شرح نووی).
(2) «صحیح بخاری» کتاب الفتن باب ذکر الدجال (13/90 - با شرح فتح الباری) و «صحیح مسلم» کتاب الفتن و أشراط الساعة باب ذکر الدجال (18/59 - با شرح نووی).
(3) «صحیح مسلم» کتاب الفتن و أشراط الساعة، باب ذکر الدجال (18/65 - با شرح نووی).
(1) «سنن ابوداود» (11/443 - با شرح عون المعبود).
حدیث صحیح است «صحیح جامع الصغیر» (2/317 - 318) (حدیث 2455).
(2) «مسند احمد» (15/28 - 30) شرح احمد شاکر او می گوید اسنادش صحیح است و ابن کثیر آن را حسن دانسته است «النهایة / الفتن و الملاحم» (1/130) د. طه زینی.
(3) «صحیح مسلم» کتاب الفتن و أشراط الساعة باب ذکر الدجال (18/60 - 61 - با شرح نووی).
(4) «صحیح بخاری» کتاب الفتن با ذکر الدجال (13/91 - با شرح فتح الباری) و «صحیح مسلم» کتاب الفتن و أشراط الساعة باب ذکر الدجال (18/59 - با شرح نووی).
(5) «صحیح مسلم» کتاب الفتن باب ذکر الدجال (18/59 - با شرح نووی).
(1) «صحیح مسلم» (18/61 - با شرح نووی).
(2) «فتح الباری» (13/100).
(3) «شرح نووی بر مسلم» (18/60).
(4) «صحیح مسلم» کتاب الفتن و أشراط الساعة باب قصة الجساسة (18/81 - با شرح نووی).
(5) «صحیح مسلم کتاب الفتن باب فی بقیة من أحادیث الدجال (18/ 86 - 87 - با شرح نووی).
(1) «صحیح مسلم» کتاب الفتن باب ذکر ابن صیاد (18/50 - با شرح نووی).
(2) «فتح الباری» (13/97).
(3) «شرح نووی بر مسلم» (2/235).
(4) «التذكرة» (ص 663).

نگارش در تاريخ یکشنبه دهم آبان 1383 توسط محمد فهیمی |