تبليغاتX
درکلبه ما رونق اگر نیست صفا هست

قیامت

مقدمه:

عقيده به زندگى پس از مرگ و اعتقاد به كيفر و پاداش اعمال، نقش بزرگى در آرامش روانى و امنيت اجتماعى ما دارد كه آرامش روانى، اثر فردى و امنيت اثر اجتماعى آن است، اينك پيرامون آرامش روانى و آثار فردى عقيده به معاد بحث ميكنيم.

بشر هر چند در پرتو قدرت صنعت و تكنيك، درهاى فضا را به روى خود گشوده و انسانهائى را به ماه فرستاده و بازگردانيده است و از قلب و كليه‏هاى مصنوعى به جاى طبيعى آن استفاده كرده است، ولى در برابر اين پيروزى چشمگير علمى، به سكونت خاطر و آرامش روانى كه زير بناى يك زندگى سعادتمندانه را تشكيل ميدهد، نه تنها دست نيافته است، بلكه به موازات پيشرفت صنعت و دانشهاى مادى، مشكلات روانى وى افزايش يافته است.

عوامل و مشكلات روانى و ناراحتى‏هاى روحى او يكى و دو تا نيست، ولى موضوعات زير از علل چشمگير اضطراب است:

1 ـ ماديگرى بى حد و حساب.

2 ـ شدائد و مصائب.

3 ـ انديشه مرگ.

جهان سرمايه‏دارى براى فزونى كالاهاى خود، وسايل ارتباط جمعى را در تمام نقاط جهان، به استخدام خود درآورده است و در اكثر طبقات نسبت به مظاهر مادى، از ويلا و ماشين و تجملات زندگى، اشتهاى كاذبى پديد آورده است كه بهيچوجه اشباع نميگردند، اكثريت مردم روى زمين را گروهى تشكيل ميدهند كه فضاى روح و روان آنان را انديشه ماديگرى پر كرده و هدفى جز ثروت اندوزى و بهره‏گيرى مادى و لذائذ جسمانى ندارند.ناگفته پيداست كه بسيارى از آرزوهاى انسان جامه عمل نميپوشد و در نتيجه يكنوع ناراحتى و تشويش روانى بر انسان مسلط ميگردد، چه بسا در صورت شدت به صورت يك خوره خطرناك كه خورنده اعصاب و آرامش روحى است در ميآيد.

اين يك عامل براى بروز ناراحتى‏ها.

عامل دوم براى ناراحتى‏ها موضوع مصائب و شدائد است.هر فردى در طول زندگى خود، با محروميتها و شكستها و فقدان عزيزان و بلاهاى زمينى و آسمانى و...روبرو ميگردد و فشار هر يك از اين عوامل بر روح و روان انسان به اندازه‏اى است كه گاهى انسان را به فكر خودكشى و در هم شكستن قفس زندگى مياندازد.

بالاتر از آن، انديشه فنا و مرگ است كه خود عامل سومى براى بروز ناراحتيها ميباشد، زيرا هر فردى ميداند كه پس از اندى، رشته زندگى او گسسته خواهد شد و شربت تلخ و جانكاه مرگ را خواهد نوشيد.

اعتقاد به معاد، اثرات نامطلوب اين عوامل سه گانه و عوامل ديگرى را كه فعلا مجال بازگوئى آنها نيست كاملا خنثى ميسازد.زيرا:

اولا در مكتب اعتقاد به خدا و معاد، دنيا و تمام وسائل زندگى آن، ارزش وسيله‏اى دارند، نه هدفى آنها براى انسانها ساخته شده‏اند نه انسان براى آنها، بنابر اين دليل ندارد كه انسان در خود چنين اشتهاى كاذبى را پديد آورد و حرص و آز خود را روزافزون سازد سپس گرفتار اثرهاى نامطلوب و واكنش‏هاى روحى آن گردد.

به عبارت ديگر انسان با ايمان، زندگى جهان را معبر و گذرگاهى بيش نميداند، اگر در اين گذرگاه وسيله لذت بيشتر تأمين نگردد، هرگز ناراحت نميشود و پيوسته به زندگى جاودانى ميانديشد، نه زندگى موقت.

ثانيا مذهب در تعاليم خود، كيفرهاى سخت براى گروه متجاوز و اسراف‏گر و حد و مرزنشناس، تعيين كرده است و انديشه جزاهاى اخروى، ريشه هر نوع آرزوهاى باطل و گرايشهاى بيحد و حساب را در دماغ انسان ميسوزاند و دست انسان را در آلودگى بدنيا در محدوده خاصى آزاد ميگذارد و در قلمرو زندگى يك چنين انسان معتقد به معاد، عوامل آزار دهنده كمتر پيدا ميشود.

اعتقاد به معاد مشكل مصائب و شدائد را به گونه‏اى روشن حل كرده است زيرا گذشته از اينكه حوادث جهان، نتيجه تقدير خداوند حكيم است هر نوع صبر و بردبارى در برابر مصائب داراى پاداش بزرگ نيز مى‏باشد و همين پاداش بزرگ مصيبتها را در نظر انسان كوچك و سبك جلوه ميدهد.

در مكتب اعتقاد به معاد، عامل سومى، به نام (انديشه فنا) وجود ندارد و در نظر پيرو اين مكتب رشته زندگى پس از مرگ گسسته نمى‏شود، و مرگ دروازه ابديت و فرشته‏اى كه مأمور گرفتن جانها است پاسدار آن ميباشد، چيزى كه هست انسان بايد براى زندگى پس از مرگ، توشه‏اى بيندوزد و از عواملى كه مايه ناراحتى در سراى ديگر است بپرهيزد.

 

 

 

 

استدلالهاى قرآن بر امكان معاد

گرچه از آن نظر كه ايمان و اعتقاد ما به قيامت از ايمان به قرآن‏و گفتار پيامبران سرچشمه مى‏گيرد لزومى ندارد كه درباره قيامت به ذكر برهان و استدلال بپردازيم و يا شواهد و قرائن‏علمى بياوريم، ولى نظر به اينكه خود قرآن كريم - لااقل براى نزديك كردن مطلب به اذهان - به ذكر يك سلسله‏استدلالها پرداخته است و خواسته است افكار ما از راه استدلال و به طور مستقيم هم باجريان قيامت آشنا شود، ما به طور اختصار آن استدلالها را ذكر مى‏كنيم.

استدلالهاى قرآن يك سلسله جوابهاست به منكران‏قيامت.اين جوابها برخى در مقام بيان اين است كه مانعى در راه قيامت نيست و در حقيقت پاسخى است به كسانى كه‏قيامت را امر ناشدنى فرض مى‏كردند، برخى آيات ديگر يك درجه جلوتر رفته و مى‏گويد در همين جهان چيزهايى شبيه به قيامت‏وجود داشته و دارد و با ديدن چنين چيزها جاى انكار و استبعاد نيست، برخى آيات از اين هم يك درجه جلوتر رفته و وجودقيامت را يك امر ضرورى و لازم و نتيجه قطعى خلقت‏حكيمانه جهان دانسته است.بنابر اين مجموع آياتى كه در آنها درباره قيامت استدلال شده است‏سه گروه است و به ترتيب ذكر مى‏كنيم.

1.در سوره يس آيه 78 مى‏گويد: و ضرب لنا مثلا و نسى خلقه قال من يحيى العظام‏و هى رميم قل يحييها الذى انشاها اول مرة و هو بكل خلق عليم.

براى ما مثلى آورد و خلقت‏خود را فراموش كرد، گفت اين استخوانهاى‏پوسيده را كى زنده مى‏كند؟بگو همان كس كه اولين بار آن را ابداع كرد و او به هر مخلوقى آگاه است.

اين آيه پاسخ به مردى از كافران است كه استخوان‏پوسيده‏اى را در دست گرفته، آمد و آن استخوان را با دست‏خود نرم كرد و به صورت پودر در آورد و سپس آن را در هوامتفرق ساخت، آنگاه گفت چه كسى مى‏تواند اين ذرات پراكنده را زنده كند؟ قرآن جواب مى‏دهد همان كس كه اولين بار او را آفريد.

انسان گاهى با مقياس قدرت و توانايى خود، امور را به شدنى وناشدنى تقسيم مى‏كند، وقتى چيزى را ماوراء قدرت و تصور خود ديد گمان مى‏برد آن چيز در ذات خود ناشدنى‏است.قرآن مى‏گويد با قياس به توانايى بشر البته اين امر ناشدنى است، ولى با مقايسه با قدرتى كه اولين بار حيات‏را در جسم مرده آفريد چطور؟با قياس به آن قدرت امرى است ممكن و قابل انجام.

آيات زيادى در قرآن كريم آمده كه در همه آنها با تكيه به قدرت الهى‏درباره قيامت بحث مى‏كند.مفاد همه اين آيات اين است كه مشيت‏خداى عادل حكيم چنين اقتضا داردكه قيامت وجود داشته باشد و هيچ مانعى در راه اين مشيت نيست.همان طور كه اولين بار معجزه حيات و خلقت از اين مشيت‏سرزد و جهان را و انسان را و حيات را آفريد، بار ديگر در قيامت انسان را زنده مى‏كند.

2.گروه دوم آياتى است كه به‏ذكر نمونه مى‏پردازد.اين گروه به نوبه خود به دو دسته تقسيم مى‏شود: الف.آياتى كه جريان خاصى را در گذشته شرح‏مى‏دهد كه مرده‏اى از نو زنده شده است، مانند آياتى كه در داستان حضرت ابراهيم آمده است كه به خداوند گفت:

 

پروردگارا!به من چگونگى زنده كردن مردگان را بنمايان.درپاسخ او گفته شد: مگر به آن ايمان ندارى؟او گفت: چرا، اين تقاضا براى اين است كه قلبم مطمئن گردد.به او گفته‏شد: چهار مرغ را بگير و سرهاى آنها را ببر و بدنهاى اينها را تكه تكه بكن و هر قسمتى را بر كوهى قرار بده و سپس آن‏مرغها را بخوان، خواهى ديد به امر خدا آن مرغها زنده خواهند شد و به سوى تو خواهند آمد.

ب.آياتى كه به يك امر خارق العاده و استثنائى مانندداستان ابراهيم استناد نكرده است، بلكه نظام موجود و مشهود را كه همواره زمين و گياهان در فصل پاييز و زمستان‏مى‏ميرند و سپس در بهار زنده مى‏گردند مورد استناد قرار مى‏دهد، مى‏گويد همان طور كه مكرر در طول عمر خود مشاهده‏مى‏كنيد كه زمين پس از طراوت و حيات و شادابى به سوى مردگى و افسردگى مى‏رود و بار ديگر با تغيير فصل شرايط‏عوض مى‏شود و زمين و درختان و گياهان حيات خود را از سر مى‏گيرند، در نظام كل جهان، جهان رو به خاموشى و سردى‏و افسردگى خواهد رفت، خورشيد و ستارگان همه متلاشى و پراكنده خواهند شد، تمام جهان يكسره مى‏ميرد، اما اين مردن هميشگى‏نيست، بار ديگر همه موجودات جهان زندگى را در وضعى ديگر و با كيفيتى ديگر از سر مى‏گيرند.

توضيح آنكه ما انسانها اكنون در روى زمينى‏زندگى مى‏كنيم كه در ظرف سيصد و شصت و پنج روز يك دوره موت و حيات را طى مى‏كند و چون عمر ما معمولا پنجاه و شصت واحيانا تا صد سال و يا بيشتر ادامه مى‏يابد، دهها بار اين نظام موت و حيات را مشاهده مى‏كنيم و از اين رو از اينكه زمين‏مى‏ميرد و حيات خويش را از سر مى‏گيرد تعجب نمى‏كنيم، اما اگر فرض كنيم كه عمر ما انسانها برابر بود فقط با چند ماه -آنچنانكه بعضى حشرات چنين‏اند - و فرض كنيم كه سواد و خواندن هم نمى‏دانستيم و از طريق نوشته به تاريخ زمين‏و گردشهاى سالانه‏اش آگاه نبوديم، در آن صورت چون خود ما شاهد و ناظر موت زمين و تجديد حيات آن نبوديم هرگز باور نمى‏كرديم‏كه زمين مرده بار ديگر زنده شود.مسلما براى يك پشه كه در بهار پديد مى‏آيد ودر پاييز و زمستان مى‏ميرد تصور تجديد حيات يك باغ غير قابل تصور است.

آيا كرمى كه در يك درخت و پشه‏اى كه در يك باغ زندگى مى‏كندكه همه دنياى او همان درخت و همان باغ است، مى‏تواند تصور كند كه اين درخت و يا اين باغ جزء وتابع يك نظام عظيم‏تر است به نام مزرعه و سرنوشتش بسته به سرنوشت آن مزرعه

است و باز آن مزرعه به نوبه خود تابع يك نظام ديگراست به نام شهرستان و آن، جزء و تابع نظامى ديگر به نام استان و نظام استان تابع نظام كشور ونظام كشور تابع نظام كلى زمين و نظام زمين تابع نظام خورشيدى؟ ما چه مى‏دانيم، شايد همه منظومه خورشيدى‏ما و همه ستارگان و كهكشانها و هر چه ما آن را به نام نظام طبيعت مى‏شناسيم تابع يك نظام كلى‏تر باشد و همه ميليونهاو ميلياردها سالى كه از جريان طبيعت‏سراغ داريم به منزله قسمتى از يك فصل و يا به منزله يك روز از يك فصل از يك‏گردش كلى‏تر باشد و اين فصل كه فعلا فصل حيات و زندگى است تبديل به فصلى ديگر خواهد شد كه فصل خاموشى و افسردگى‏است و باز آن نظام كلى‏تر كه همه منظومه شمسى ما و ستارگان و كهكشانهاجزئى از آن است‏حيات و زندگى را به شكلى ديگر از سر خواهد گرفت.

آياتى كه به نظام موجودو مشهود موت و حيات استناد كرده زياد است، از آن جمله: و الله الذى ارسل الرياح فتثير سحابا فسقناه‏الى بلد ميت فاحيينا به الارض بعد موتها كذلك النشور (1) .

خداست آنكه بادها را فرستاد، پس ابرى را پراكنده و دگرگون كرد،سپس آن ابر را به سوى سرزمين مرده‏اى را نديم، و آنگاه زمين را كه مرده بود زنده كرديم، زنده شدن در قيامت نيز چنين است.

و نيز در سوره حج آيات 5 - 7 مى‏فرمايد: و ترى الارض هامدة فاذا انزلنا عليها الماء اهتزت و ربت وانبتت من كل زوج بهيج.ذلك بان الله هو الحق و انه يحيى الموتى و انه على كل شي‏ءقدير.و ان الساعة آتية لا ريب فيها و ان الله يبعث من فى القبور.

زمين را مى‏بينيم در حالى كه افسرده و مرده و ساكن‏است، اما همينكه باران بر آن فرود آورديم، به جنبش آيد و بر آيد و از هر نوع گياه بهجت افزا بروياند.آن بدان جهت‏است كه منحصرا ذات خدا حق است و او مرده‏ها را زنده مى‏كند و او بر همه چيز تواناست و قيامت آمدنى‏است بدون شك، و خداوند آنان را كه در قبرها خوابيده‏اند بر مى‏انگيزاند.

.............................................................. 1.فاطر/9.

آيات ديگر از اين قبيل كه قيامت را خارج از نظام موت و حيات‏عالم هستى كه نمونه كوچكش را در زمين مى‏بينيم، نمى‏داند فراوان است و ما به همين دو آيه قناعت مى‏كنيم.

 

 

آسان‌ و مشكل‌ بودن‌، نسبت‌ به‌ قدرتهاي‌ محدود است‌ نه‌ قدرت‌ نامتناهي‌ خداوند

و علَي‌ كلِّ تقديرٍ، خداوند با شواهد و امثله‌ براي‌ ما روشن‌ فرمود كه‌: قيامت‌ امر حتمي‌ است‌ و زنده‌ كردن‌ مردگان‌ كار مشكلي‌ نيست‌ و بسيار آسان‌ است‌.

 اوّلاً مشكل‌ بودن‌، و آسان‌ بودن‌ كار، نسبت‌ به‌ موجوداتي‌ است‌ كه‌ قدرتهاي‌ محدود دارند؛ اگر آن‌ كاري‌ را كه‌ متوقّعيم‌ از آنها ساخته‌ شود در حيطة‌ ظرفيّت‌ و تحمّل‌ آنها باشد، اينكار براي‌ آنان‌ آسان‌ است‌ و اگر از حيطة‌ قدرت‌ آنها خارج‌ باشد، آن‌ كار مشكل‌ است‌.

 مثلاً: انساني‌ كه‌ توانائي‌ برداشتن‌ پنجاه‌ كيلو بار را دارد ميگوئيم‌: اينكار براي‌ او آسان‌ است‌، ولي‌ چون‌ او نمي‌تواند يكصد كيلوگرم‌ بار را بردارد ميگوئيم‌: برايش‌ مشكل‌ است‌، از قدرت‌ او افزون‌ است‌.

 ستون‌هاي‌ اين‌ مسجد مثلاً مي‌توانند يكصد خروار بار را تحمّل‌ كنند، اين‌ در قدرت‌ آنهاست‌. امّا يكصد هزار خروار را نمي‌توانند تحمّل‌ كنند، اگر باري‌ را روي‌ آنها بگذاريم‌ كه‌ يكصد هزار خروار باشد مسلّماً فرو خواهند ريخت‌؛ اين‌ را ميگويند: خارج‌ از قدرت‌ آنهاست‌.

 پس‌ خارج‌ از قدرت‌ بودن‌، يا در حدود قدرت‌ بودن‌، نسبت‌ به‌ موجوداتي‌ است‌ كه‌ قدرت‌ مشخّص‌ و محدود دارند.

 امّا نسبت‌ به‌ پروردگار كه‌ قدرت‌ او لايَتناهَي‌ است‌ يعني‌ خارج‌ از حدّ و محدوده‌ است‌ و بدون‌ اندازه‌ است‌ مدّةً و عِدّةً و شدّةً و كثرةً، ديگر آسان‌ و مشكل‌ معني‌ ندارد.

 قدرتهاي‌ غير حضرت‌ حقّ جلّ و علا، از نقطة‌ نظر جهات‌ مادّي‌ يا ملكوتي‌، و ظاهري‌ و باطني‌ متفاوت‌ است‌، و اندازه‌گيري‌ و سنجش‌ و تناسب‌ بندي‌، آساني‌ و مشكلي‌، در آنها به‌ خوبي‌ راه‌ دارد.

مراحل وقوع قیامت

 

«امروز می پـرسـد: روز قـيامت دیگر چه وقت است ـــ ولی وقتی نور چشم را بگيرد ـــ و ماه ناپديد بشود ــ و خورشيد و ماه يکی شوند ـــ آنروز می گـويد: گريزگاه کجاست»! قیامت 6ــ10

 «وقتی خورشيد حجیم شود و ستارگان تيره شوند (بميرند)». تکویر 1ــ2

 «و وقتی جو کنده شود». تکویر 11

« و وقتی درياها طغـيان کنند». انفطار 3

 « و وقتی درياها به غليان آمده و تبخير شوند». تکویر 6

 « وقتیکه ستارگان کم کم تمام شوند». مرسلات 8

نکات آيات: 1ـ خورشيد حجیم خواهد شد. 2ـ چشم را برق خواهد گرفت. 3ــ درياها طغيان خواهند کرد. 4ـــ درياها  تبخير خواهند شد. 5ـــ مـاه خـواهـد گرفت.6ـــ جو کـنـده خواهد شد. 7ــ جو نسبت به زمين بمثابه پوست می ماند. 8ـ ماه و خـورشيد يکی خواهند شد. 9ـ ستارگـان تيره خواهند شد (خواهند مرد). 10ـــ ستارگان کم کم تمام خواهند شد.

آسمان (منظومه شمسی) از هم گسيخته شود، مانند "گـُلی به شکلِ روغنِ ته مانده غذای سرخ کرده" خواهـد شد (رحمن: 37)».     «روزيکه آسمان مانند چيز گداخته (يا روغن گداخته) شود ( معارج 8

.                                                                     محقق:فاطمه السادات هاشم زاده

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم آبان 1385ساعت 11:49  توسط سید روح الله طباطبایی ندوشن  | 

تهاجم فرهنگي  ريشه ها شيوه ها  و روشهاي مقابله با آن

تهاجم فرهنگي بر خلاف ظاهر ساده آن ، مفهومي عميق و پيچيده دارد و هدف نهايي آن از بين بردن خلوص يك آيين وتمدن و وارد كردن عناصر بيگانه و انحراف آن است .
تهاجم فرهنگي پديده اي برنامه ريزي شده محسوب مي شود كه متأسفانه برخي آن را توهم مي پندارند و شايد عدم آگاهي از جريانات مرموز تأثير گذار در تهاجم يا ساده انگاري ، منشأ اين تصور باشد .
تهاجم فرهنگي بنا به نگرش عميق و فرمايش دقيق مقام معظم رهبري حضرت آيت ا.. خامنه اي تهاجم فرهنگي نيست بلكه شبيخون فرهنگي است كه دشمن به رهبري آمريكا سعي مي كند با استفاده از آن از مردم و انقلاب اسلامي ايران سلب ماهيت كرده و مردم را از ارزشهاي والاي اسلامي ، انقلاب اسلامي و فرهنگ اسلامي ? دور سازد و انقلاب اسلامي و نظام جمهوري اسلامي ايران
را به زانو در آورد .

1- مفهوم تبادل فرهنگي
هيچ ملتي از فراگيري و استفاده از معارف ساير ملت ها و مليت ها در تمام زمينه ها از جمله فرهنگ و مسائلي كه عنوان فرهنگ به آن اطلاق مي شود بي نياز نيست و به همين وسيله تبادل فرهنگي ، امري لازم و ضروري به شمار مي رود .
در طول تاريخ ملت ها در ارتباطات خود يا يكديگر ، آداب ، چگونگي زندگي ، خلقيات ، علم و فن ، چگونگي لباس پوشيدن ، زبان ، آداب معاشرت ، معارف دين و ? را از يكديگر فرا گرفته اند .
اين نحوه ارتباطي و تبادلي كه تبادل فرهنگي نام دارد ، مهم ترين نوع ارتباط ملت ها در طول تاريخ تشكيل داده كه گاه از تبادل اقتصادي نيز مهم تر بوده است .
ملت ايران در طول تاريخ از ملت هاي ديگر چيزهاي بسيار آموخته است و به همين ترتيب فرهنگ بومي خود را نيز در كنار يادگيري از ديگران ، به آنها آموخته است .
اين امر براي ماندن معارف و حيات فرهنگي در سرتاسر جهان روندي ضروري و مستمر محسوب مي شود . به طور مثال تحت كوشش برخور داري از وجدان كار ، علاقه مندي و اشتياق به كار ، وقت شناسي نظم و ترتيب ، ادب و احترام به خصوصياتي است كه ملت ها بدان علاقمند بوده ، و در صدد آموختن يا آموزش آن بر آيند .

2- مفهوم تهاجم فرهنگي
تهاجم فرهنگي عبارت است از هجوم يك مجموعه سياسي يا اقتصادي به بنيادهاي فرهنگي يك ملت به منظور بي هويت كردن و سپس اسير كردن آن
ملت و اجراي مقاصد خام و مورد نظر خويش از طريق يك برنامه مشخص و از پيش تعيين شده در محيط هايي كه يك فرهنگ ملي و مدافع حيثيت خود وجود دارد .‌اولين هدف تهاجم فرهنگي ، از ميان بردن يا تضعيف فرهنگي بومي و سپس جانگزيني آن با فرهنگ وارداتي مورد نظر است .
بررسي تاريخي نشان مي دهد كه استعمار گران قبل از ورود سياستمداران ، سربازان ونظاميان خود در آسيا ، آمريكاي لاتين و آفريقا ، ابتدا ميسيون هاي مسيحي و هيأت هاي تبشيري مسيحي ، كه وظيفه شان تبليغ مسيحيت بود ، را وادار مي كردند و پس از مسيحي ساختن افراد ، طناب استعماري را به گردن آنها انداخته وبا دور كردن آنها از فرهنگ ملي وبومي ،آنها را از خانه و كاشانه آواره مي نمودند .
از طرف ديگر در تهاجم فرهنگي ، استعمار گران خصوصيات خوب و پسنديده ،خود را به ساير كشورها و ملت ها صادر نمي كنند ، بلكه به صدور خصوصياتي مي پردازند كه با ايجاد غفلت در آنها از طريق دور شدن از فرهنگ ملي و بومي ، زمينه غارت و چپاول منابع اين كشور ها را فراهم آورند . تاريخ ايران خود گواه اين مدعاست .
هنگاميكه اروپايي ها تهاجم فرهنگي را به كشور ما آغاز كردند ، صفات و روحيات پسنديده آنها چون وقت شناسي ، شجاعت ، خطر كردن ، كاوش و كنجكاوي در مسائل و موضوعات علمي ، نظم و دقت و ? به كشور ما وارد نشد ، بلكه تنها بي بند و باري اخلاقي و جنسي را وارد كشور ما كردند تا از طريق آنها به چپاول و غارت منابع فراوان ايران بپردازند .

3- ويژگيها و تفاوتهاي تبادل فرهنگي و تهاجم فرهنگي
برخي از ويژگي ها و تفاوت هاي تبادل فرهنگي و تهاجم فرهنگي به قرار زير است :
1- در تبادل فرهنگي ، هدف بارور كردن و كامل كردن فرهنگ ملي و بومي است ، ولي در تهاجم فرهنگي ، هدف متفرق كردن ، ريشه كن كردن و از بين بردن فرهنگ ملي مي باشد .
2- در تبادل فرهنگي ، ملت گيرنده _ فرهنگ ، امور مطبوع ، دلنشين ، خوب و مورد علاقه را مي گيرد ، ولي در تهاجم فرهنگي ، دشمن نقطه اي از فرهنگ خود را به ملت مقابل و گيرنده مي دهد كه از طريق آن به هدف خود دست يابد .
3- تبادل فرهنگي دو طرفه و با علاقمندي است ، در حالي كه تهاجم فرهنگي از طرف دشمن انجام مي شود تا فرهنگ مقابل را ريشه كن كند .
4- تبادل فرهنگي در هنگام قوت و توانايي يك ملت ، ولي تهاجم فرهنگي در روزگار ضعف يك ملت صورت مي گيرد .
5- تبادل فرهنگي در كمال اختيار صورت مي گيرد ، در حالي كه تهاجم فرهنگي با زور گويي همراه است .
6- تبادل فرهنگي در فضاي صفا و صدق و دوستي است ، ولي تهاجم فرهنگي در فضاي ريا و كينه توزي ودشمني است .
7- تهاجم فرهنگي ، همانند تبادل فرهنگي ، يك كار آرام و بي سر و صدا است . به عبارت ديگر ، كار فرهنگي اعم از تبادل فرهنگي يا تهاجم فرهنگي كاري بي سر و صدا بوده و نيازي به هوشياري جدي دارد.
4- ريشه هاي تاريخي تهاجم فرهنگي
تهاجم فرهنگي غربي عليه ملت و كشور ايران به طور مشخص از دوران رضا خان آغاز شد . البته قبل از آن مقدمات تهاجم فراهم شده و در كنار كارهاي فراوان ، روشنفكران وابسته را به داخل كشور گسيل كرده بودند ، زماني كه غرب مسلط و پيشرفته در علم و تكنولوژي مي خواست پايگاه نفوذ و سلطه خود را در ايران مستحكم نمايد ، ابتدا از طريق روشنفكري و عناصر خود فروخته وارد شده و اقدام كرد .
جريان روشنفكري در ايران از دوره قاجاريه به بعد ، بيمار و وابسته متولد شد . متأسفانه معدود روشنفكران سالم و خالص ميان روشنفكران وابسته فرصت ظهور و بروز نيافته و در ميان آنها گم شدند . اين جريان از ابتدا وابسته بود تا زمان رضاخان پهلوي ، جريان روشنفكري در كشور ما جايگاه و پايگاه خود را كسب نكرده و نتوانست تأثير عمده اي در كشور بگذارد .
رضاخان پس از رسيدن به قدرت ، بزرگ ترين قدم را يه نفع فرهنگ غرب و در حقيقت سلطه غرب و استعمار انگليس در ايران برداشت ، وي به دستور اربابان خود با اقداماتي از قبيل عوض كردن لباس مردم كشور ، كشف حجاب ، ممنوعيت دين و شعائر ديني و عزاداري و تعيير سنت هاي مردمي بومي ، بزرگترين خيانت را به كشور و مردم ايران و مهمترين خدمت را به كشور هاي غربي و در رأس آنها انگلستان انجام داد و به چهره محبوب غرب البته نه محبوب آحاد مردم و افكار عمومي ، بلكه محبوب سلطه گران و سياستمداران غربي ? تبديل شد .
بدين ترتيب تهاجم فرهنگي غرب عليه اسلام و ملت ايران از زمان رضاخان به صورت جدي آغاز شده شكل هاي گوناگوني را يافته و تجزيه كرد . اين تهاجم در دوران محمد رضا خان به خصوص در 20 سال آخر حكومت وي شكل خطرناك تري پيدا كرد .

شيوه هاي تهاجم فرهنگي
دشمنان انقلاب اسلامي و نظام جمهوري اسلامي و در رأس آنها آمريكا در راستاي تهاجم فرهنگي در خلال سال هاي اخير شيوه هاي مختلفي را به كار گرفته اند كه برخي از اين روش ها به قرار ذيل است :
1- اتهام ضديت نظام جمهوري اسلامي ايران با آزادي ، اين اتهام در حالي صورت مي گيرد كه به جرأت مي توان ادعا كرد كه ايران اسلامي يكي از كشورهايي است كه آزادي در چهار چوب موازين اسلامي در انواع مختلف آزادي بيان عقيده و ? وجود دارد .
2- سست كردن پايه هاي ايمان جوانان نسبت به موضوعات ديني ، اعتقادي و مذهبي است
3- سوق دادن جوانان به سمت فساد و ابتذال ، شهوتراني ، ميگساري ، استعمال مواد مخدر و.. روش هايي است كه دشمن در اين راستا به كار گرفته و از آنها استفاده مي كند .
4- تحقير و منزوي كردن جريان ادب ، هنر و فرهنگ اسلامي و انقلابي .
5- بي اعتنايي به آثار و فرآورده هاي هنري .
6- دفاع دروغين از حقوق بشر و اتهام نقض حقوق بشر به ايران .
7- عدم توجه لازم به ارزش هاي اسلام و انقلاب اسلامي در بخش هاي فرهنگي .
8- راه انداختن راديوها ، توزيع فيلمهاي ويديويي و تجهيزات ماهواره اي ارزان و به راه انداختن سايتهاي كامپيوتري مبتذل و سوء استفاده از تكنولوژي پيشرفته ارتباطات از روشهاي مؤثر تهاجم فرهنگي است .

روشهاي مقابله با تهاجم فرهنگي
1- اصلاح و تجديد نظر در ساختار نظام فرهنگي .
2- اصلاح و تجديد نظر در ساختار نظام آموزشي .
3- توجه به اسلام به عنوان دين حياتبخش و انسان ساز .
4- توجه به ارزش هاي انقلاب اسلامي .
5- گرامي داشتن و حمايت از عناصر مؤمن خودي .
6- نظارت قانونمند به محصولات فرهنگي .
7- اهتمام جدي به اجراي سياست هاي فرهنگي ، مصوب شوراي عالي انقلاب فرهنگي .
8- تكيه بر فرهنگ بومي در ايران .
9- افزايش بينش و آگاهي مردم و آشنا ساختن آنها با فرهنگ غني و ميراث مفاخر فرهنگي اسلامي ايران .
01- فراهم ساختن زمينه رشد استعدادها و ظرفيت هاي جوانان و پرورش آنها و حمايت از نيروهاي خلاق ، و متعهد در زمينه هاي فرهنگي و هنري .
11- برنامه ريزي براي استفاده بهينه نوجوانان و جوانان از اوقات فراغت .
21- بسط و گسترش كانون ها و مؤسسات فرهنگي ، هنري و ورزشي .
31- استفاده از تكنولوژيهاي پيشرفتة ارتباطي و تبليغي در معرض فرهنگ اسلامي .
41- طراحي دو نظام مطبوعاتي و رسانه اي مستقل با فرهنگ ديني و ملي .

                                                                          

 

+ نوشته شده در  شنبه ششم آبان 1385ساعت 10:36  توسط سید روح الله طباطبایی ندوشن  | 

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم آبان 1385ساعت 10:37  توسط سید روح الله طباطبایی ندوشن  | 

از ترس عقرب جراره به مار غاشيه پناه مي برد

عبارت مثلي بالا به صور و اشکال ديگر هم گفته مي شود. از قبيل: در جهنم عقربي است که از ترس آن به مار غاشيه پناه مي برند و يا: از ترس جهنم به مار غاشيه پناه برده و همچنين: از ترس مار به غاشيه پناه برده. که عبارت دومي بکلي غلط است زيرا اصولا جهنم جايگاه مار غاشيه است و پناه بردن به مار غاشيه جز در جهنم انجام پذير نيست. عبارت سوم هم بي معني است، زيرا يکي از معاني غاشيه به طوري که خواهيم ديد قيامت و رستاخيز است و از مار به قيامت پناه بردن مفهومي ندارد.

باري مراد از ضرب المثل بالا که غالباً اهل اطلاع و اصطلاح به کار مي برند اين است که آدمي گهگاه به چنان سختي و دشواري گرفتار مي شود که رنج و مصيبت سهل و ساده تر از مصيبت اولي را فوزي عظيم مي داند و يا به قول شادروان: «از ترس بدتر به بد، و از ترس شريرتر به شرير پناه مي برد.» که در اين مورد شاهد مثال زياد است و خواننده اين مقاله نظاير آنرا قطعاً شنيده و يا خود لمس کرده است.

لغت غاشيه اصولا به معني زين پوش اسب آمده که چون از اسب سواري پياده شوند بر زين اسب مي پوشانند. و همچنين به معاني مطيع و فرمانبردار، و درد بيماري شکم در لغتنامه ها نقل شده است، ولي در عبارت مثلي بالا به استناد اين آيه شريفه «هل اتيک حديث الغاشيه» از سوره 88 قرآن مجيد، معاني آتش و آتش دوزخ و به عبارت اخري قيامت و رستاخيز از آن افتاده مي شود و با اين تعريف و توصيف چنين نتيجه مي گيريم که مراد از مار غاشيه همان مار قيامت و رستاخيز، يعني ماري است که در جهنم و در کات جهنم به سر مي برد تا به فرمان خداي تعالي گناهکاران را عذاب دهد.

عقيده به معاد و رستاخيز و بهشت و جهنم از قديمترين ايام تاريخي در بين ملل و اقوام مختلفه جهان شايع بوده و هر قومي بر حسب تخيلات و اوضاع محيط و زمان خود آنرا به صورتي تصور و تصوير کرده است که در اين زمينه در قسمت چاه ويل تفصيلاً بحث خواهد شد.

راجع به جهنم و عذاب گناهکاران که در اين قسمت مورد بحث است، با استفاده از گفتار زنده ياد آيت الله سيد محمود طالقاني، در قسمت اول از جزو سي ام کتاب پرتوي از قرآن صفحه 35، و ساير کتب مذهبي يادآوري ميشود که هنديان دو محل براي عذاب گناهکاران قايل بوده اند که بعدها اين محلهاي عذاب را به بيست و يک تا چهل محل ترقي داده و هر محل را براي نوعي عذاب و درد اختصاص داده اند.

چينيان معتقد به هفده محل عذاب، با اشکال مختلفه قايل بوده اند. کنفوسيوس فيلسوف متفکر چيني و پيروانش به عذاب تناسخي يعني بازگشت به دنيا و بدن حيوانات پست درآمدن عقيده داشته اند. در ايران قديم به يک جهنم معتقد بودند که ارواح گناهکاران در آن زنداني مي شوند تا از گناهان پاک گردند و اهورامزدا پس از غلبه بر اهريمن، آن ارواح را از زندان آزاد کند. آنچنان که از گفته هاي هومر شاعر نابينا و افلاطون فيلسوف برمي آيد، يونانيان معتقد بودند که جهنم عالمي مانند دنيا مي باشد. روميان قديم به انواع عذابها و جهنم عقيده داشته اند. ژاپني ها عذاب را منحصر به تناسخ و حلول ارواح گناهکاران به بدن روباه مي پنداشتند. يهوديان نخستين عقيده اي به جهنم و عذاب گناهکاران نداشته اند و جهنم بعدها مورد توجه آنان واقع شده است. مسيحيان جهنم را سراي ابدي گناهکاران ميدانند که هر که در آن قرار گرفت، راه بازگشتي برايش وجود ندارد.

اما در دين اسلام، قرآن اين حقيقت را در بسياري از آيات با استناد به رموز نفساني و آيات خلقت و رابطه علت و معلول و مقدمات با نتايج، تصوير و تمثيل کرده است. احاديث بسيار از رسول اکرم (ص) و ائمه طاهرين (ع) درباره جهنميان و چگونگي بيرون آمدن يا خلود آنان در جهنم وارد شده است که عصاره و چکيده احاديث مزبور اين عبارت است: «کساني که به جهنم وارد شدند از آن بيرون نمي آيند، مگر آنکه زمانهاي طولاني در آن درنگ کنند». پس کسي نبايد بدين اميد متکي باشد که از آتش خارج مي شود، ولي با توجه به عبارت «زمانهاي طولاني» مي تواند اميدوار باشد که بالاخره روزي، هر قدر هم طولاني باشد از عذاب و آتش جهنم خلاصي خواهد يافت.

باري، در جهنم يا دوزخ مراتب و درجاتي به تناسب شدت و ضعف جرم گناهکاران در نظر گرفته شده است که آنرا هفت طبقه و بيشتر مي دانند، از قبيل: حجيم، جهنم، سقر، سعير، لظي، هاويه، خطمه، سکران، سجين و بالاخره ويل که چاهي عميق و بي انتهاست و در قعر جهنم قرار دارد. به روايتي طبقه هفتم جهنم را تابوت ناميده اند که در اين مورد چنين نقل شده است:

«... از اوصاف جهنم پس از گرزهاي آتشين و شعله هاي مدام آذر که معصيت کاران پيوسته در آن مي سوزند و پس از خاکستر شدن دوباره زنده مي شوند يکي هم مراتب و درجات آن است که به گناهکاران بزرگ اختصاص مي يابد. از جمله طبقه هفتمين (تابوت) جاي مخربين و بدعتگذاران است.

«در آن عقربي به نام "عقرب جراره" و ماري به اسم "مار غاشيه" مي باشد که تا هفتصد سر براي او معلوم کرده اند. اما با اين همه، عقربهاي آن چنان اليم (يعني دردناک) باشد که جهنميان از زحمت آن پناه به مار مي آورند...».

از مشخصات مار غاشيه در عبارت بالا معلوم شد که هفتصد سر دارد! آدمي که در اين دنيا از نيش زهر آلود مارهاي يک سر در عذاب است پناه بر خدا که گرفتار مارهاي غول آسا و عظيم الجثه اي شود که هفتصد سر داشته باشند و گناهکار بيچاره را از هر طرف در حيطه قدرت و اختيار خود گيرند! پيداست که نجات و خلاصي گناهکار از چنگ و دندان چنين ماري امکان پذير نيست و تا بخواهد بجنبد هفتصد نيش دندان بر هفتصد جاي بدنش فرو مي رود.

اما عقرب جراره، اين عقرب در عالم دنيوي نوعي کژدم زرد رنگ بزرگ کشنده است، که در شهر اهواز خوزستان تا چندي قبل به وفور ديده مي شد و هر کسي را که مي گزيد خون از هر بن مويش روان مي شد و گويند مسافر را نمي زد و اين از غرايب است.(لغتنامه دهخدا، به لغت عقرب جراره مراجعه شود) حالا بايد ديد عقرب جراره عالم عقبي چيست، که گناهکاران از ترس و وحشت نيش دم کج و معوجش به مار غاشيه پناه مي برند و آغوش اين مار کذايي را مأمن و ملجأ خويش قرار مي دهند.

متأسفانه در کتب تاريخي از مکانيسم بدن عقرب جراره جهنم بحثي نشده است تا خواننده از آن آگاه شود؛ ولي در هر حال اين نکته روشن است که مار غاشيه با آن هيبت و صلابت در مقابل دهشت و وحشت عقرب جراره خزنده کم اعتباري بيش نيست، و همين عبارت بالا را به صورت ضرب المثل درآورده است تا هر جا از بد به بدتر و از فاسد به افسد و از زياني اغماض پذير به ضرر فاحش مواجه مي شويم، به آن تمثل مي جوييم و استناد مي کنيم.

 تحقیق تفسیر

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم آبان 1385ساعت 10:28  توسط سید روح الله طباطبایی ندوشن  | 

تاريخ پايان پادشاهي مهرداد اول پارتي

دکتر غلامرضا فرهاد آثار
دانشگاه سنت کاترين، آکسفورد

برگردان پارسي: پوريا عليمرادي

بدون شک بايد گفت که تاريخ شاهنشاهي پارتي (اشکاني) بطور بسيار ضعيفي در منابع معاصر و کلاسيک موجود بازتاب يافته است. اين امر بالاخص بخاطر فقدان تقريبا کلي مستندات دست اول و منابع ادبيات يوناني – لاتيني درباره پارتيان است. تا آنجا که به منابع باقيمانده مربوط مي شود، سالنامه هاي بابلي و فهرست شاهنشاهان اشکاني مفقود هستند و ما تنها پاره هايي از پارتيکاي آپولودوروس آرتميتايي، تاريخ استرابو، کتابهاي 41 و 42 تروگوس پومپيوس و پارتيکاي آريان را در دست داريم. در حال حاضر، ژوستين، منبع اصلي ما درباره تاريخ اوايل اشکاني است. او تاريخ شاهنشاهان نخستين اشکاني يعني از اشک اول (211-247 پ.م.) تا اُرد دوم (38-55 پ.م.) را بطور خلاصه در جلدهاي 41 و 42 کتاب خلاصه تاريخ فيليپي از تروگوس پومپيوس آورده است. با اينحال، او نه تنها در بسياري از موارد گفته هاي خود و منبعش، تروگوس پومپيوس، را نقض مي کند، بلکه بعضي سلطنتهاي نه چندان پر حادثه اشکاني را با سلطنت هاي طولاني تر و موفق تر در هم مي آميزد و تقريبا چهل سال از دوره تاريک شاهنشاهي اشکاني (55-91 پ.م.) را بدليل پيچيدگي هايش از روايت خود حذف مي کند. ديگر منابع، شامل: پوليبيوس، ديودوروس، پلوتارک، آپيان، ژوزفيوس، تاسيتوس و موسي خورني کمتر توالي دارند و تنها تعداد انگشت شماري از روايات متمايز از دوره اشکاني را براي ما حفظ کرده اند.

بيشترين وقفه در پيشرفت، نتيجه درهم آميختگي مطالب و فقدان تاريخ هاي دقيق روي کار آمدن پادشاهان در منابع موجود است. بنابراين ما بايد خودمان منابع را به بهترين حالت ممکن به هم ربط دهيم و با استفاده از شواهدي از سکه ها، منابع ميخي بابلي و اشاراتي کوتاه در ادبيات کلاسيک تاريخ آغاز و پايان سلطنت شاهنشاهان نخستين اشکاني را مشخص کنيم. در اين نوشتار قصد من معرفي و تحليلي مختصر از منابع دست اول و ثانويه است تا نشان دهم که تاريخ مرگ مهرداد اول بين 4/3 آوريل تا 28/27 آگوست سال 132 پ.م. است و نه تاريخي که معمولا پذيرفته شده است، يعني 138-137 پ.م..

بر طبق گفته ژوستين (10-41.5.9)، اندکي پس از پيروزي بر قبايل قدرتمند ماردي در هيرکانيا، فرهاد اول (تقريبا 165-168 پ.م.)1 سلطنت را به برادرش مهرداد اول «يکپارچه کننده معروف» واگذار کرد و درگذشت.

روي کار آمدن مهرداد اول معمولا بعنوان آغاز گسترش شاهنشاهي اشکاني و نهايتا تبديل آن به يک امپراتوري جهاني شناخته مي شود. او نخست از جنگهاي ويرانگر بين دولتهاي باکتريا و هند2 بهره گرفت و مرزهاي شرقي پارت را تحکيم نمود. پس از مرگ آنتيوخوس چهارم (164-175 پ.م.)، مهرداد به اوکراتيدس اول (تقريبا 145-170 پ.م.) حمله برد و دو ساتراپي غربي باکتريا يعني توريبا و آسپينوس را به قلمرو خود ضميمه کرد.3 او سپس از درگيري ميان الکساندر بالاس (145-150 پ.م.) با بطلميوس ششم مصري و حمله دمتريوس دوم (138-145 پ.م. دوره نخست سلطنت) به الکساندر بالاس در طول سالهاي 145-148 پ.م. براي لشگرکشي به ماد استفاده کرد. پس از سلسله جنگهايي با مادها، مهرداد نهايتا در پايان سال 148 پ.م. و يا آغاز 147 پ.م. به پيروزي رسيد4. ما بوسيله ژوستين (41.6.7) مي دانيم که «تصرف ماد باعث تقويت قدرت مهرداد گرديد و او پس از انتصاب بگاسيس / وگاسيس به عنوان حاکم آن ساتراپي عازم هيرکانيا شد». من نشان داده ام که بگاسيس برادر مهرداد اول و حاکم منصوب او در ماد، مگنا و آتروپاتن بوده است5. از او بعنوان بگاياش (Bagâyâsh) در اسناد ميخي بابلي و بعنوان ولرشک، برادر مهرداد و پادشاه ارمنستان توسط موسي خورني ياد مي شود.

سقوط ماد، راه را براي تهاجم هاي بيشتر پارتيان هموار ساخت. در ژوئن/جولاي 141 پ.م.، مهرداد از شورش حاکم غاصب سلوکي، ديودوتوس تريفون (138-141 پ.م.) استفاده کرد و به بين النهرين لشکر کشيد. او ابتدا سلوکيه بر کنار دجله و سپس بابل را در 6/5 جولاي همان سال تصرف کرد. يادداشتي ناقص از قطعه اي از يک کتيبه نجومي به تاريخ 171 سلوکي بابلي6 از پيروزي مهرداد در بابل ياد مي کند7:

2: [....] .... [.... .... ....] .... پادشاهِ .... [....]
3: [....] رفت، بر روي يک چرم نوشته، نوشته شده بود .... [.... .... .... سال 107،] که سال 171 بود، آنها خوانده شدند [....]
4: [....] شهرهاي ماد [.... .... من شنيدم] که آزا[....] که از شهر هيرکانيا، يک .... [....] مشهور
5: [....] .... آن ماه، روز 22ام، چرم نوشته اي [.... .... ....] به فرماندار بابل و اين شهروندان (يوناني) .... [....]
6: [....] در مقام فرمانده سپاه در بابل [.... .... ....] در رصدخانه خوانده شد. در آنروز چنين شنيدم: تيوگي [....]
7: [....] شاه ارشک به سلوکيه [.... .... ....] .... روز 24ام، آنتيوخوس، پسر آريوبوزن شاه، .... [....]
8: [....] از آشور که پيش از شاه ارشک، [.... .... ....] منصوب شد [....] بالاتر از چهار فرمانده سپاه بين النهرين. يک .... که شبيه به با[غ] بود.
9: [....] به [سلو]کيه، شهر سلطنتي، وارد شد. آن ماه، روز 28ام، [.... .... .... ار]شک، شاه بزرگ شناخته شده، از سلوکيه وارد بابل شد [....]

مهرداد آنگاه جشني به مناسبت دست آوردهاي خود در بين النهرين برگزار کرد و يک سري سکه نقره يک و چهار درهمي ضرب کرد (S13.1-10). اين سکه ها بطور پيوسته تا سال 174 سلوکي9 (اکتبر / نوامبر 139 – سپتامبر / اکتبر 138 پ.م.) در سلوکيه بر کرانه دجله ضرب شده اند. (شکل 1)

سکه چهار درهمي مهرداد اول (مجموعه نگارنده)
شکل 1: S13.1: سکه چهار درهمي مهرداد اول (مجموعه نگارنده)

منابع ما درباره تحرکات مهرداد اول در طول سالهاي 138-141 پ.م. ناکافي و غيرقاطع اند. بر طبق يادداشت تاريخي ناقصي در يک وقايع نامه نجومي ديگر10، مهرداد احتمالا در ماه نهم سال 171 سلوکي بابلي (3/4 دسامبر 141 – 1/2 ژانويه 140 پ.م.) خود را براي اقدام بر عليه مهاجمان سکايي که شروع به دست اندازي به مرزهاي شمال شرقي پارت کرده بودند، آماده مي کرد. در اين مدت، سرداران مهرداد يکسري جنگهاي طولاني را با اليماييس آغاز کردند. بر طبق گفته اوروسيوس (5.4) با تصرف بابل و توسعه قدرت خويش به هند، مهرداد اول «فرمانرواي تمامي مردم ساکن بين هيداسپس و سند» گرديد. در همين زمان، ژوستين (3-41.6.1) گزارش مي دهد که بخت پارتيان در زمان مهرداد اول بيدار شد و آنها را به بالاترين مرتبه قدرت رساند. از سوي ديگر، باکتريايها که در نبردهايشان با سغديان، آراخوزيان، درنگياناييها، هراتي ها و هنديان ضعيف شده بودند، با فرسودگي قدرتشان، زير سلطه پارتيان درآمدند و نه تنها قلمرو، بلکه آزادي خود را نيز از دست دادند. استرابو (11.9.2) بطور خلاصه خاطر نشان مي کند که پس از شکست دادن سکاها پارتيان بخشهايي از باکتريا را ضميمه قلمرو خود کردند. سرانجام ديودوروس سيکولوس (33.18.1) توضيح مي دهد که «شاه ارشک (مهرداد اول) با تعقيب سياست مدارا و انسانيت موفق شد بر جريان پيشرفت سوار شود و در نهايت قلمرو خود را گسترش دهد. او دامنه فتوحاتش را تا هند گسترش داد و حتي بدون جنگ مناطقي را که زماني پروس بر آن حکومت مي کرد زير سلطه خويش درآورد». اين منابعِ خلاصه، قويا نشان مي دهند که پس از پيروزي در بين النهرين، مهرداد مهاجمان بيايانگرد را از شمال شرق کشورش راند و قلمرو خود را احتمالا تا رود جيحون در شرق و شهر فعلي پورالي در جنوب شرق گسترش داد.

آخرين دست آورد شناخته شده مهرداد اول در برابر حاکم سلوکي، دمتريوس دوم (138-145 پ.م. در دوره نخست سلطنت) روي داد. ژوستين (6-36.1.1) و ژوسفوس (عهد عتيق يهود، 186-13.184) تاکيد مي کنند که پس از شکست الکساندر بالاس، دمتريوس دوم از بخت خوب خود سرمست و مغلوب شرارتهاي جواني گرديد. او براي برطرف کردن اين شبهه که پادشاهي تن آساست، تصميم گرفت که به پارت حمله کند. ساکنان شرق، بعلت عدم رضايت از مهرداد، با خوشحالي اخبار مربوط به دستآوردهاي او را دنبال مي کردند. با ياري سربازان کمکي که از پارس، اليماييس و باکتريا رسيده بودند، دمتريوس توانست پارتيان را در سلسله جنگهايي شکست دهد. اما در نهايت با پيشنهاد صلح از سوي پارتيان فريب خورد و پس از اسارت، در شهرهايي که از او حمايت کرده بودند با خواري گردانده شد و نهايتا به هيرکانيا، جايي که درخور مقام شاهان بود، فرستاده شد. اما در يک متن ديگر ژوستين (3-38.9.2) خاطر نشان مي سازد که پس از پيروزي در جنگهاي بسيار، دمتريوس در يک کمين غافلگير شد، ارتش خود را از دست داد و به اسارت پارتيان درآمد. مهرداد با او با بزرگواري شاهانه اي رفتار کرد و او را به هيرکانيا فرستاد. در آنجا دختر خود را به حاکم نگونبخت سلوکي به زني داد و به او قول داد تا تختگاه سوريه را که تريفون غصب کرده بود به او بازگرداند. بنابر قول آپيان (جنگهاي سوري 11.67) دمتريوس در کاخ پادشاهي فرهاد دوم زندگي پرداخت و با خواهر او، رودگونه، ازدواج کرد.

از پيروزي مهرداد بر دمتريوس، متن خلاصه و ناقص زير از پايان ماه چهارم وقايعنامه نجومي سال 174 سلوکي بابلي (7/8 جولاي – 4/5 آگوست 138 پ.م.) بجاي مانده11:

3: .... .... آن ماه، روز 28ام، [شاه] ار[شک]
4: پيشاپيش چهار سردار وارد بابل شد. آن ماه، هنگام مرگ چهارپايان .... [....]
5: [....] اوروک و ديگر شهرهايي که بر آبراه کوتها، سورو، پيقودو و آبراه هاي [....] بودند
6: [....] .... شان .... آنها (ايشان) را گرفتند و به ايلام فرستادند. مردمان اين شهرها از ترس .... [....]
7: [....] .... و خشکسالي در شوش و ديگر شهرهاي ايلام پديد آمد. من اينگونه شنيدم: اهالي اوروک .... [....]
8: [....] تصميمي بدشگون گرفت. آن ماه، من اينگونه شنيدم: (غلط نوشتاري) شاه دمتريوس که قبلا .... سربازانش را از شهرهاي .... [....]
9: [....] از بابل [....] کرد و اين شاه ارشک از شهرهاي ماد به بابل آمد و .... [....]
10: [....] بر سپاهيان او [شکست] وارد کرد. او و نجباي او را دستگير کرد. در حاليکه مي گفت: شاه ارشک [....] براي تو صلحي خوب از .... [....]
11: [....] بي شمار، شادي و صلح خوب در شهرهاي ماد در کنار شاه ارشک .... [....]

بنابر آنچه در سطور 8 و 9 سند بالا آمده است، در طي يک ماه، مهرداد ماد را به قصد بابل ترک کرد، نيروهاي سلوکي را شکست داد، دمتريوس را به اسارت گرفت و به ماد فرستاد. اين درست بر خلاف گفته ژوستين (36.1.6) است که مي گويد مهرداد اول دمتريوس را به هيرکانيا روانه کرد.

نظريه کلي در مورد پايان دوه فرمانروايي مهرداد اول بر اين مبتني است که او به فاصله کوتاهي پس از ضرب آخرين سکه هايش (S13.10 و S13.5) پيش از اکتبر 138 پ.م. درگذشته است12 (شکل2). با اينهمه اسناد ميخي بابلي قويا نشان مي دهند که او تا اوايل سال 132 پ.م. زنده بوده است ولي در اثر ابتلا به بيماري، پس از سال 138 پ.م. کم کم رنجور شد و هوش و حواس خود را از دست داد.

چهار درهمي مهرداد اول به تاريخ 174 سلوکي (138/139 پ.م.)
شکل 2: S13.5: چهار درهمي مهرداد اول به تاريخ 174 سلوکي (138/139 پ.م.)

نخستين دليل پادشاهي طولاني تر مهرداد اول در دوقطعه وقايعنامه نجومي ناقص از بابل ديده مي شود. اينها تاريخ هاي 175 و 177 سلوکي بابلي را بر خود دارند و حاوي اشاراتي هستند به شخصي که از بيماري رنج مي برد و در نهايت دچار کسالت خطرناکي مي شود13. گرچه نقل قولهاي مشابهي در مورد مردان و زنان نه چندان برجسته در وقايعنامه هاي بابلي غير معمول نيست اما ترکيب اينها با دو سطر اطلاع از سال 179 سلوکي بابلي که از اين گواهي پشتيباني مي کنند، کفه را به سود اين نظر که پادشاهي مهرداد ديرپاتر از 138 پ.م. بوده است، سنگين مي کند.

نخستين گواه در يادداشتي تاريخي متعلق به ماه هفتم وقايعنامه سال 179 سلوکي بابلي (7/8 اکتبر – 5/6 نوامبر 133 پ.م.) مي باشد14:

21: آن ماه، من چنين شنيدم: فيلينوس، سپهسالار بابل که بالاتر از چهار سردار ديگر بود،
22: در ماه اول (نيسان) به شهرهاي ماد رفته بود، براي ديدار با بگاياش، برادر شاه .... ....

دومين سند، نشان ويژه تفال نجومي به تاريخ 10/9 دسامبر 133 پ.م. مي باشد که تابحال منتشر نشده است15:

ماه 9ام، روز 5ام، سال 100+

15 که سال 179 بود

ارشک (هست)،

شاه کشورها
 

در اينکه اشاره به بگاياش بعنوان برادر پادشاه در سند مورخ اکتبر / نوامبر 133 پ.م. اشاره اي است به پادشاهي در قيد حيات و نه فقيد، شکي نيست. همانطور که پيشتر نشان داده شد، موسي خورني گزارش مي دهد که مهرداد اول، برادرش، ولرشک، را بعنوان «پادشاه ارمنستان» منصوب کرد. اين ولرشک همان حاکم ماد است که او را در گزارش ژوستين با نام بگاسيس / وگاسيس باز مي يابيم و بنابراين ممکن است با بگاياش مذکور در سند ميخي بابلي نيز قابل تطبيق باشد.

علاوه بر آن، دادن نسبت شاه کشورها به فرهاد دوم در آخرين بند متن بالا، کمي دشوار است. چندين شاه بزرگ هخامنشي و پس از آنها اسکندر سوم مقدوني و شماري از فرمانروايان موفق سلوکي اين لقب را به خود نسبت دادند. در سراسر فرمانروايي پارتيان اين عنوان يگانه است و بنابراين بيشتر مناسب شاهي قدرتمند و پرتجربه چون مهرداد مي باشد تا فرزند جوان و جانشين کم تجربه او يعني فرهاد دوم16. مهرداد بي شک فاتحي بزرگ بود و توانست پارت را از يک پادشاهي کوچک در شرقي ترين نقطه قلمرو سلوکي به يک شاهنشاهي جهاني تبديل کند.

بهرحال، دو سند بعدي به روشني نشان مي دهند که فرهاد دوم قطعا تا پيش از آوريل 132 پ.م. نمي توانسته جانشين مهرداد اول شده باشد.

آخرين وقايعنامه نجومي از سال 179 سلوکي بابلي (132/133 پ.م.) ماه هاي 7ام تا 12ام آن سال (7/8 اکتبر 133 – 2/3 آوريل 132 پ.م.) را در بر مي گيرد17. گرچه اين سند تنها گزارشي سطحي از جنگهايي سهمگين طي ماه هاي 9-8 (7/6 نوامبر 133 – 4/3 ژانويه 132 پ.م.) در اليماييس مي دهد، اما به خوبي نشانگر آن است که دشمن اليمايي بطور قطعي شکست داده شده و ساتراپي مذکور در اوايل سال 132 پ.م. به تصرف پارتيها درآمده است. يادداشت تاريخي ناقص از ماه 10ام آن سال (5/4 ژانويه – 2/1 فوريه 132 پ.م.) چنين خوانده مي شود:

13: [آن ماه، قاصدي از جانب پادشاه با پيغامي در دست وارد بابل شد] روحاني معبد اسانگيل و بابلي ها، انجمن اسانگيل، يک گاو و 5 (گوسفند) براي قرباني [آماده کرد]
14: در «دروازه فرزند پادشاه» اسانگيل، بعنوان قرباني براي آن قاصد پادشاه، بعل و بلتيجا، خدايان بزرگ، براي زندگاني پادشاه و براي زندگي (خودش) آنها را قرباني کرد، آن ماه،
15: [چرم نوشته اي] که [به] شهروندان (يوناني) بابل نوشته شده بود، در رصدخانه خوانده شد؛ بر طبق
16: [.... اوريا فرزند ک]منشکير، دشمن ايلامي که بر ضد پدرش شوريده بود
17: [....] در بابل زندگي مي کرد، بر ضد سپاهيان آنها سازماندهي کرد و ترک کرد
18: [....]-ارّتش، رود ايلام، آنها گذشتند و در فاصله 1 برو (bêru) اتراق کردند
19: [....] بسياري [سپاه] براي جنگ [عليه] يکديگر [....] رفتند
20: [....] سپاهيان [....] آنها بر سپاهيان دشمن شکست وارد کردند. تا غروب، باقيمانده
21: [....] وارد شدند، اوريا، فرزند اين دشمن ايلامي،
22: [....] يک گاو و 5 (گوسفند) در برابر قاصد قرباني شدند
23: [....] .... و (اين) کار را براي زندگانيش انجام داد.

لبه بالايي و ناقص متن اين وقايعنامه نشان مي دهد که نشان ويژه تاريخدار آن تنها به نام شاه ارشک امضا شده است:

3: [.... سال] 179، شاه ارشک

سند بعدي، نشان ويژه ناقصي است از «انتقال هديه به خانه خدايان» از اوروک به تاريخ ماه 5ام سال 180 سلوکي بابلي (31/30 جولاي – 28/27 آگوست 132 پ.م.)18:

 

11: .... .... اوروک، ماه 5ام
12: [روز ؟، سال 116، که سال] 180 بود، ارشک و مادرش رينو،
13: شاه (هستند)

اين گواهي از سلطنت مشترک، آشکارا با تاريخ سنتي مرگ مهرداد (138-137 پ.م.) تناقض دارد. اگر فرهاد دوم در زماني بين 138-137 پ.م. بعنوان يک جوان جانشين پدرش شده بود19، مسلما 6 سال بعد، يعني در سال 132 پ.م. نيازي به شراکت مادرش در سلطنت نمي داشت. در ترکيب با فرمول زماني زير که مورخ 22/21 آوريل 131 پ.م. است20، نشان ويژه تاريخدار بالا از اوروک قويا نشان مي دهد که لوح مذکور در زماني تنظيم شده است که شاه ارشک هنوز 15 سال تمام (سن آرماني در دين زرتشت) نداشته است. بنابراين لازم بوده است که تا رسيدن به سن مطلوب و فرمانروايي مستقل، مادرش کوتاه زماني بعنوان نايب السلطنه انجام وظيفه کند21:

10: [روز نخست (از ماه اول)، ظهور کرد، گذر کرد و افول کرد] که براي سال 117 برقرار بود
11: [که سال 181 بود]، [ار]شک شاه (است).

سن کم فرهاد همچنين از نمايش چهره جوان او بر روي نخستين سکه هاي سلطنتش در شوش پيداست (شکل 3). در اين سکه ها او را تنها با يک خط ريش و نه با سبيل و ريش کامل مي بينيم.

 


شکل 3: S14.1-2: چهار درهمي فرهاد دوم از شوش

همانطور که در بالا توضيح داده شده، آخرين وقايعنامه موجود از سال 179 سلوکي بابلي شامل دوره 8/7 اکتبر 133 تا 3/2 آوريل 132 پ.م. مي باشد و تنها به نام شاه ارشک امضا شده است. بنابراين، او نمي تواند همان شاه ارشکي باشد که همزمان با مادرش در جولاي / آگوست 132 پ.م. سلطنت کرده است و تنها مي تواند مهرداد اول باشد که هنوز عليرغم رنجوري ناشي از بيماري قدرت خود را بر شاهنشاهي اشکاني تا تاريخ آوريل 132 پ.م. حفظ کرده بود. اما اين قدرت محققا تا 28/27 آگوست همان سال دوام نيافت22. اين موضوع شايان توجه است که فرضيه ما درباره سلامتي مهرداد تا پايان دوره سلطنتش با گفته ژوستين (41.6.9) تطابق مي کند که گفته است: او (مهرداد اول) سپس دچار بيماري شد و با افتخار در سالخوردگي درگذشت. مردي به همان بزرگي که نياي بزرگش ارشک بود23. با بدست داشتن منابع دست اول و ثانويه، ما مي توانيم با اطمينان نقطه پايان پادشاهي مهرداد اول را در فاصله بين 4/3 آوريل تا 28/27 آگوست سال 132 پ.م. قرار دهيم.

فهرست اختصارات:

AfO    Archiv für Orientforschung
ZfA    Zeitschrift für Assyriologie

پانویسها:

1- به نقل از Assar 2005: 39-40: درباره تاريخ آغاز و پايان سلطنت فرهاد اول.

2- Bopearachchi 1991: 65-66.

3- استرابو (11.11.2). طبق نظر تارن (126-1930:122) اينها ممکن است با تپوريه شرقي و تراکسيانا تطبيق کنند. همچنين به نقل از Tarn 1932: 579; Debevoise 1938: 19; Bivar 1983: 33; Torday 1997: 350-351. Roberts 1963: 76; Roberts 1967: 283 and 291; Bivar 1983: 33

4- به نقل از Roberts 1963: 76؛ Roberts 1967: 283 and 291 و Bivar 1983: 33، در تاريخ پانموس 164 سلوکي (ژوئن/جولاي 148 پ.م.) در کتيبه اي که بر روي مجسمه خوابيده هرکول در بيستون آمده است.

5- Assar 2001a: 41; Assar 2001b: 17-22.

6- گاهشماري سلوکي بابلي (آغاز = 1 نيسان (3/2 آوريل) 311 پ.م.) به نقل از Assar 2003: 175-176.

7- Sachs and Hunger 1996: 134-135, No. -140A.

8- Sachs and Hunger 1996: 138.، پروفسور هانگر توضيح مي دهد که واژه اي که با صفت بزرگ توصيف شده است مشابه LUGAL (شاه) است ولي کاملا با آن يکي نيست. بعضي نامهايي که به –kâ ختم مي شوند، ممکن است Aråakâ باشند، مانند مهرداد اول، ولي munnû (منصوب) در شان يک شاه نمي باشد. اما به هر حال در مشورت هاي بعدي با پروفسور هانگر (مکاتبات خصوصي 2000.5.22) توافق شد که munnû (منصوب، گماشته شده، شناخته شده) مي تواند در مورد مهرداد اول صادق باشد زيرا او نخستين شاه پارتي بود که در بابل به رسميت شناخته شد. اين موضوع همچنين به ما اجازه مي دهد که علامت ميخي نامشخص پس از […. lAr-åá]-ka-a را LUGAL (شاه) بخوانيم. به کمک آقاي C.B.F. Walker، معاون دپارتمان شرق نزديک باستان در موزه بريتانيا، من متن لوحه را در فرصتهاي گوناگون مقابله و بازخواني کردم و يقين دارم که عليرغم فشردگي، نام مهرداد اول مانند بخشهايي در سطور 7 و 8، به صورت «شاه ارشک» نوشته شده است و نه «ارشک».

9- گاه شماري سلوکي مقدوني (آغاز = 1 ديوس (7/6 اکتبر) 312 پ.م.) به نقل از Assar 2003: 176.

10- Sachs and Hunger 1996: 146-147, No. -140 C.

11- Sachs and Hunger 1996: 160-161, No. -137A.

12- Debevoise 1938: 26; Sellwood 1980: 29; Bivar 1983: 38; Assar 2001a: 21.

13- Sachs and Hunger 1996: 182-183, No. -136B, سطر 16، روي کتيبه; and 194-195, No. -134B1+B2, سطر 16، روي کتيبه.

14- Sachs and Hunger 1996: 216-217, No. -132B؛ Simonetta 1978: 162, n. 9 تاريخ 165 پ.م. را براي متن مذکور پيشنهاد مي دهد؛ Torday 1997: 349 عبارت برادر پادشاه را به معناي سلطنت مشترک مي داند.

15- BM 45715 (SH 81-7-6,122); Strassmaier 1893: 111; Minns 1915: 31, Text “e”; Kugler 1924: 446 and 448, Text 8; Oelsner 1964: 269, n. 23; Oelsner 1975: 31, n. 15; Van der Spek 1997/8: 173, n. 28.

16- Assar 2001a: 23. من پيشتر اين متن را متعلق به دوران فرهاد دوم مي دانستم. صفت LUGAL KUR-KURmeå را بايد به سادگي شاه کشورها خواند و نه شاه همه کشورها. اين صفت در ترکيب با دو صفت مشابه LUGAL KUR KUR و LUGAL KURmeš در بسياري از اسناد گوناگون ميخي بابلي از دوره هخامنشي ديده مي شود. به نقل از Assar 2005: 44, n. 101.

17- Sachs and Hunger 1996: 220-235, No. -132C+D1+D2+E.

18- Clay 1913: 13, 87, pl. 48 (MLC 2153) لوحه را به حدود تاريخ 173 سلوکي بابلي تاريخگذاري مي کند؛ Oelsner 1975: 30-31, n. 14,، Doty 1977: 377,، Oelsner 1986: 275, n. “s”, and 408, n. 570,، Oelsner 1995: 147-148, و Del Monte 1997: 245, سال 180 سلوکي بابلي.

19- فرهاد دوم بدليل کم بودن سن نمي توانسته است در 138-137 پ.م. بر تخت بنشيند و لذا مادرش نيابت سلطنت را عهده دار بوده است. فرمولهاي زماني موجود در دوره 138-132 پ.م. همگي به تنهايي توسط شاه ارشک امضا شده اند که نشان مي دهد که سلطنت ارشک به تنهايي و با استقلال بوده است و نه به شکل نيابتي و يا مشارکتي.

20- Sachs 1955: 195 and 207, LBAT 1272+1345.

21- Dąbrowa 2005: 73, n. 1 هم پايان فرمانروايي مهرداد اول را سال 132 پ.م. مي داند.

22- Assar 2005: 44; Assar 2006: 95-98.

23- به نقل از Assar 2004: 84-87 در نسب نامه درست سلطنتي بين ارشک اول و مهرداد اول.

کتابنامه:

Assar, G. R. F., “Recent Studies in Parthian History: Part II”, The Celator. Journal of Ancient and Medieval Coinage, Vol. 15.1 (January), 2001a, pp. 17-27 and 41.

Assar, G. R. F., “Recent Studies in Parthian History: Part III”, The Celator. Journal of Ancient and Medieval Coinage, Vol. 15.2 (February), 2001b, pp. 17-22.

Assar, G. R. F., “Parthian Calendars at Babylon and Seleucia on the Tigris”, Iran, Vol. 41, 2003, pp. 171-191.

Assar, G. R. F., “Genealogy and Coinage of the Early Parthian Rulers. I”, Parthica, Vol. 6, 2004, pp. 69-93.

Assar, G. R. F., “Genealogy and Coinage of the Early Parthian Rulers. II. A Revised Stemma”, Parthica, Vol. 7, 2005, pp. 29-63.

Assar, G. R. F., “A Revised Parthian Chronology of the Period 165-91 BC”, Electrum, Vol. 11, 2006, pp. 87-158.

Bivar, A. D. H., “The Political History of Iran Under the Arsacids”, 21-99. In E. Yarshater (ed.), CHIr, Vol. 3.1, The Seleucid, Parthian and Sasanian Periods, Cambridge University Press, Cambridge, 1983.

Bopearachchi, O., Monnaies gréco-bactriennes et indo-grecques – Catalogue raisoneé, Bibliothèque Nationale, Paris, 1991.

Clay, A. T., Babylonian Records in the Library of J. Pierpont Morgan. Vol. 2, Legal Documents from Erech Dated in the Seleucid Era (BRM II), Privately Printed, New York, 1913.

Dąbrowa, E., “Les aspects politiques et militaires de la conquête parthe de la mésopotamie”, Electrum, Vol. 10, 2005, pp. 73-88.

Debevoise, N. C., A Political History of Parthia, The University of Chicago Press, Chicago, 1938.

Del Monte, G. F., Testi dalla Babilonia Ellenistica I: Testi Cronografici, Istituti Editoriali e Poligrafici Internazionali, Pisa, 1997.

Doty, L. T., Cuneiform Archives from Hellenistic Uruk (PhD Dissertation), Yale University, Yale, 1977.

Kugler, F. X., Sternkunde und Sterndienst in Babel. – Assyriologische, Astronomische und Astralmythologische Untersuchungen 2.2.2. Babylonische Zeitordnung und Ältere Himmelskunde, Aschendorffsche Verlagsbuchhandlung, Münster in Westfalen, 1924.

Minns, E. H., “Parchments of the Parthian Period from Avroman in Kurdistan”, The Journal of Hellenic Studies, Vol. 35, 1915, pp. 22-65.

Oelsner, J., “Ein Beitrage zu keilschriftliche Königstitulaturen in hellenistischer Zeit”, ZfA, N.F. 22 (Band 56), 1964, pp. 262-275.

Oelsner, J., “Randbemerkungen zur arsakidischen Geschichte anhand von babylonischen Keilschrifttexten”, AfO, Vol. 3, 1975, pp. 25-45.

Oelsner, J., Materialien zur Babylonischen Gesellschaft und Kultur in Hellenistischer Zeit, Assyriologia, Vol. 7. Eötvös University, Budapest, 1986.

Oelsner, J., “Recht im hellenistischen Babylonien: Tempel-Sklaven-Schuldrecht-allgemeine Charakterisierung”, pp. 106-148. In M. J. Geller and H. Maehler (eds.), in collaboration with A. D. E. Lewis, Legal Documents of the Hellenistic World, The Warburg Institute, University of London, 1995.

Roberts, L., Reviewing Samothrace, Excavations conducted by the Institute of Fine Arts, New York, ed. K. Lehmann, Vol. 2:1, The Inscriptions on Stone, by P. M. Fraser (1960), Gnomon, Vol. 35, 1963, pp. 50-79.

Roberts, L., “Encore une inscription grecque de l’Iran”, Comptes Rendus de l’Académie des Inscriptions et Belles-Lettres, 1967, pp. 281-297.

Sachs, A. J., Late Babylonian Astronomical and Related Texts, Copied by T. G. Pinches and J. N. Strassmaier, Brown Univ. Press, Providence, RI, 1955.

Sachs, A. J. and Hunger, H., Astronomical Diaries and Related Texts from Babylonia, Vol. 3, Diaries from 164 B.C. to 61 B.C., Verlag der Österreichischen Akademie der Wissenschaften, Wien, 1996.

Sellwood, D. G., An Introduction to the Coinage of Parthia, 2nd. ed. Spink and Son Ltd., London, 1980.

Simonetta, A. M., “The Chronology of the Gondopharean Dynasty”, East and West, N.S. Vol. 28, 1978, pp. 155-187.

Strassmaier, J. N., “Zur Chronology der Seleuciden”, ZfA, Vol. 8, 1893, pp. 106-113.

Tarn, W. W., “Seleucid–Parthian Studies”, Proceedings of the British Academy, British Academy, London, 1930, pp. 105-135.

Tarn, W. W., “Parthia”, In S. A. Cook, F. E. Adcock and M. P. Charlesworth (eds.), The Cambridge Ancient History, The Roman Republic, 133 – 44 B.C., Cambridge University Press, Cambridge, Vol. 9, 1932, pp. 574-613.

Torday, L., Mounted Archers – the Beginnings of Central Asian History, Durham Academic Press, Durham, 1997.

Van der Spek, R. J., “New Evidence from the Babylonian Astronomical Diaries Concerning Seleucid and Arsacid History”, AfO, Vol. 44/45, 1997-8, pp. 167-175.

 

چهار درهمي فرهاد دوم از شوش

 


THE SUCCESSORS OF CHINGIZ KHAN AND THEIR COINS

I. Hulagu AH654-663 (1256-1265AD)
1. AR dirkham,date and mint off line 2. AR dirkham,date and mint off line
3. AR dirkham,date and mint off line 4. AR dirkham,date and mint off line
II. Abaqa AH655-680 (1265-1282AD)
1. AR dirkham, Tabriz, AH679  
III. Ahmad Tekudar    AH681-683 (1282-1284AD)
1. AR dirkham, Tabriz, AH682  
IV. Arghun   AH683-690 (1284-1291AD)
1. AR dirkham, Tabriz, AH684 2. AR dirkham, Tiflis
3. AR dirkham, Merv, AH683 4. AR dirkham, Merv, AH684
5. AR dirkham, Merv, AH685 6. AR dirkham, Tus, no date
7. AR dirkham, Damgan, AH68? 8. AR dirkham, date and mint off line
9. Argun and Gazan, date and mint off line 10. AR dirkham, AH684, mint off line
11. AR dirkham, Isfarain, no date 12. AR dirkham, Isfarain, AH688
13. AR dirkham, Nishapur, AH686 14. Argun and Gazan, Nishapur, AH687
15. AR dirkham, Jurjan, no date 16. AR dirkham, Khabushan, AH68?
17. Argun and Gazan, Khabushan, AH687
V. Gaykhatu   AH690-694 (1291-1295AD)
   
VI. Baydu   AH694 (1295AD)
1. AU dinar, Tabriz mint, AH694 2.
VII. Mahmud Ghazan  AH694-703 (1295-1304AD)
 
www.hordecoins.folgat.net/e_ilkhanids_1.htm

سرامیک وسفال سرزمین اسلامی
nishapur pottery of the early islamic period

Early Islamic Ceramics

Tracey Clark

Art History 210

Professor Ruth Kolarik

__________________

 

Some early Islamic pottery wares, primarily in the eastern part of the empire, bear striking similarities to Chinese ceramics that were imported into the Islamic world. However, Islamic potters did not have access to the delicate porcelain used by the Chinese. Instead they used local earthenware clay that did not require the higher temperatures and oftentimes multiple firings of fine porcelain wares. But to achieve the look of the Chinese wares, "the potter had to hide the local clay body with an opaque white glaze" (Bloom and Blair 108). "The Chinese influence is limited to the shape of these pieces, the majority of which are small bowls with low feet, flaring sides, and everted rims. A white opaque glaze-achieved by an underfired alkaline glaze or by mixing tin oxide with a lead glaze-covers the earthenware body of these wares" (Atil 60).

The presence of inscriptions on early Islamic pottery is indicative of the wide use of Arabic writing as ornament throughout the Islamic empires. Whereas the use of inscriptions on architectural surfaces quoted the Koran, early Islamic potters used Arabic script to bear "aphorisms, proverbs, or good wishes to the owner" of the piece (Atil 70). Scholars sometimes find it difficult to translate or read the inscriptions on pottery. Oftentimes, the text applied is difficult to interpret or does not make sense. Some scholars believe that the use of lettering on Islamic ceramics could have, at times, been simply ornamental (Bloom and Blair 109). "However, it would be wrong to underrate the significance of this apparently meaningless lettering [...] The Orient has at all times considered script as something mysterious, conveying some magical virtue, hence its extensive use in all industrial arts and the seriousness and admiration with which it is universally regarded" (Flury, S.; SOPA 1748).

A particular form of script seen on early Islamic pottery in the eastern portion of the empire was Kufic, "associated with the city of Kufa in Iraq, which was a centre of Koran scholarship. Since the eighteenth century Western scholarships have conventionally [...] applied this name to all scripts in which angular letters are posed on a horizontal base line" (Bloom and Blair 69). "The shafts of its individual letters being attached to a horizontal base line, the lettering naturally assumes the shape of an ornamental border, which can be easily adapted to any surface that is to be decorated" (Flury, S.; SOPA 1743).

 

Periods Represented:

745-945: Abbasid Caliphs control Islamic empire; capital is Baghdad

932-1062: Buyid Dynasty, Iran and Iraq; took control of Baghdad in 945

819-1005: Samanid Dynasty, NE Iran; founded cities of Nishapur and Samarqand

_______________________________

 

 

BOWL

Mesopotamia; 9th Century; Abbasid Period; Diameter 9 1/2"; Staatliches Museum fur Volkerkunde, Munich; Bloom and Blair. Islamic Arts.

Description: "One example of an Islamic version of Chinese wares is a flat earthenware bowl painted in cobalt blue on an opaque white glaze. The low and open shape derives from Chinese models, but because he lacked the fine white clay of China, the potter had to hide the local clay body with an opaque white glaze. [...] On the interior of this bowl four sprays of leaves surround a central block of three lines of [Kufic] text which reads, 'Blessing to the owner; the work of Muhammed the...' (the last word is illegible)" (Bloom and Blair, 108-9).

Image courtesy of Colorado College slide library.

____________________

 

 

BOWL

Iran 10th Century; Samanid Period; Diameter 15 ½"; Freer Gallery of Art, Washington D.C.; Bloom and Blair. Islamic Arts.

Description: "Made of buff-coloured earthenware covered with a fine white slip, painted in red and dark brown slips, and covered with a transparent colourless glaze, the bowl is notable for its size and fine interior decoration. The centre is filled with an abstracted plant motif which grows from a single stem and branches out into five leaves that encircle a stylized floral image, but the major decoration is a wide band of elegant angular [Kufic] script around the sides. The Arabic text begins after a small decorative motif at about 4 o'clock: 'Blessing to its owner', and continues after a small teardrop motif at 8 o'clock with the proverb: 'It is said that he who is content with his own opinion runs into danger" (Bloom and Blair 248-9).

Image courtesy of Colorado College slide library.

____________________

 

BOWL

Mesopotamia; 9th-10th Century; Samanid Period; Diameter 14"; Freer Gallery of Art, Washington D.C.

Description: Seated figure playing stringed instrument; inscription near head of figure.

Image courtesy of Colorado College library.

____________________

 

 

PLATTER

Nishapur, Iran; 9th Century; Abbasid Period; Diameter 10 ½"; Private Collection; Tehran

Description: Floriated scrolls with Kufic inscription along outer edge

Image courtesy of Colorado College slide library.

____________________

 

 

BOWL

Mesopotamia; 9th-10th Century; Buyid Period; Treasures of Islam; Private Collection

Description: "Tin-glazed earthenware, with Kufic inscription in blue […] This bowl shows the first development of 'Islamic' ornament on a bowl which otherwise, in its shape and use of an opaque white glaze, is a close copy of an imported Chinese porcelain. The inscription, placed in startlingly dramatic position, presents problems in its reading. The first two words (mimma amilahu) read 'made by…'. The last word appears to repeat the second, making no sense. It is possibly a calligraphic conceit, with the name "Muhammed' disguised in the repetition. These wares give prominence to the name of the artist to a degree unprecedented in any other Islamic pottery, or indeed in artifacts in any other medium. Muhammed, if that be the potter's name, is known through several other surviving works" (Treasures of Islam 210).

Image courtesy of Colorado College slide library.

____________________

 

 

BOWL

Iraq; 9th Century; Abbasid Period; Diameter 7 ¾"; Atil. Islamic Art and Patronage; Kuwait National Museum

Description: Bowl with blue Kufic inscription in Arabic meaning "blessing" (Atil 60-1).

Image courtesy of Colorado College slide library.

____________________

 

 

PLATE

Iraq; 9th Century; Abbasid Period; Diameter 14 ½"; Atil. Islamic Art and Patronage; Kuwait National Museum

Description: "Luster-painted ceramic plate with inscription. […] The center of the plate is filled with stylized floral branches with checkered leaves, encircled by a frieze of ovals. The flattened rim contains the Arabic word for 'sovereignty,' written in Kufic, repeated three times, and separated by panels with strokes, dots, and peacock eyes, that is, small circles with central dots" (Atil 66-7).

Image courtesy of Colorado College slide library.

____________________

 

 

BOWL

Iran; 10th Century; Buyid Period; Diameter 7 ¾"; Atil. Islamic Art and Patronage; Kuwait National Museum

Description: Slip-painted bowl with brown/black Kufic inscription; proverb reads, "He who talks too much, errs much (Atil 70-1).

Image courtesy of Colorado College slide library.

____________________

 

 

PLATE

Samarqand, Transoxiana; 10th Century; Samanid Period; Diameter 36.8cm; Seven Millennia of Persian Pottery: The Gluck Collection; Tekisui Museum: Ashiya, Japan

Description: Quadrilateral layout with pomegranate and palmette leaves; Kufic inscription around border

Image taken from Seven Millennia of Persian Pottery


+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم مهر 1385ساعت 13:8  توسط سید روح الله طباطبایی ندوشن  | 

تپه مليان و توسعه شهرنشيني در سرزمين انشان / پارسه

دکتر محمدتقي ايمان پور
دانشگاه فردوسي مشهد

چکيده:

براي چندين سال سرزمين انشان / پارسه تحت نفوذ و سلطه سرزمين پست عيلام يعني خوزستان امروزي و بين النهرين از جانب غرب از يكسو و قبايل كوه نشين در شمال و شرق (بخش جنوبي زاگرس) از سوي ديگر قرار داشت. در هنگام ضعف قبايل كوه نشين، انشان / پارسه تحت سلطه و نفوذ فرهنگ و قدرت سرزمين پست عيلام (خوزستان) و بين النهرين قرار مي گرفت، و در هنگام ضعف بين النهرين مردم سرزمين عيلام و انشان و نواحي كوهستاني در كنار هم قرار مي گرفتند و زندگي مستقلي را نسبت به بين النهرين داشتند.

با در نظر گرفتن رابطه سرزمين هاي غربي عيلام (خوزستان امروزي) و سرزمين هاي كوهستاني عيلام در شمال و تأثير اين دو بر توسعه فرهنگي و تمدني سرزمين انشان، در اين مقاله تلاش بر اين است توسعه شهري در سرزمين انشان / پارسه با تأكيد بر تپه مليان به عنوان يكي از مراكز مهم شهري در اين ناحيه بررسي شود. براي اين منظور ابتدا اولين سكونتگاه ها كه به دنبال زندگي كشاورزي در اين ناحيه شكل گرفت معرفي خواهد شد و سپس تمدن عيلام مقدم Proto-Elamite و مراحل مختلف تحول از زندگي روستايي به شهري با تكيه بر تحولات در دوره بنيش (Banish) و كفتري (Kaftari) بررسي خواهد شد. (تصوير شماره 1)

شكل گيري زندگي دسته جمعي در سرزمين انشان / پارسه

هرچند تاكنون آثار زيادي از ظهور نخستين انسان ها در سرزمين ايران شناسايي نشده است، اما شواهد كافي مبني بر وجود اجتماعات اوليه انساني مربوط به دوره سنگ ميانه در بخش هاي مختلف ايران از جمله سرزمين فارس خصوصاً جلگه مرودشت ديده مي شود (Sunderland, 1968: 396, Carleton S Coon, 1951:89). به نظر مي رسد به دنبال انقلاب سنگ ميانه، اولين شكل گيري زندگي دسته جمعي و اولين سكونتگاه هاي بشري در ايران به ويژه در غرب و جنوب غربي ايران آغاز گرديد. در فاصله زماني ميان هزاره نهم و هشتم پيش از ميلاد تا هزاره چهارم پيش از ميلاد يعني به مدت پنج الي چهارهزار سال، يك دوره مهم در تاريخ ايران و به خصوص در منطقه جنوب غرب ايران شكل گرفت (Smith, 1971: 6-13 Burney, 1977: 9-49) (تصوير شماره 2). نشانه هايي از وجود تعدادي اجتماعات اوليه كه به نظر مي رسد علاوه بر استفاده از غذاهاي طبيعي از محصولات كشاورزي نيز استفاده مي كردند شناسايي شده است. بعدها اين اجتماعات اوليه و كوچك بتدريج وسعت يافته و به نواحي حاصلخيزكشاورزي نيزگسترش يافتند كه مي توان به عنوان مثال از سرزمين هاي پست نواحي آذربايجان، مركز ايران، دره هاي زاگرس مركزي و جنوبي در منطقه دهلران، خوزستان، فارس و كرمان نام برد (Hole, 1987: 29, Lamberg-Karlovsky, 1970: 111-131).

در آغاز اين دوره ما شاهد زندگي مبتني بر جمع آوري خوراك، شكار و ماهيگيري هستيم و در پايان آن شواهد باستان شناسي از وجود اشكال مختلف توليد غذا و توسعه زندگي يكجانشيني در قالب دهكده هاي بزرگ و در نهايت شكل گيري اولين شهرهاي كوچك خبر مي دهد (Smith, 1971: 6). در اين دوره همزمان با بين النهرين و غرب ايران، سرزمين انشان هم شاهد شكل گيري اولين دهكده ها و توسعه مؤثر كشاورزي و اهلي كردن حيوانات و ظهور اولين جوامع نسبتاً پيچيده مي باشد (Zagarell, 1982: 85). هر چند كه انشان دوره هاي توسعه و پيشرفت از زندگي ابتدايي و پراكنده را در اين مرحله به خوبي طي مي كرد، اما در مقايسه با بين النهرين از سرعت كمتري برخوردار بود (Egami, 1967: 2939). به ديگر سخن هرچند كه مقارن با بين النهرين، جنوب غرب ايران وارد دوره يكجانشيني شد اما از شتاب و وسعت كمتري نسبت به بين النهرين برخوردار بود.

ظهور اولين دهكده ها در انشان / پارسه

در خلال كاوش ها و بررسي ها در منطقه انشان / پارسه تپه هاي زيادي كه بعدها به عنوان تپه هاي پيش از تاريخ ناميده شدند، شناسايي گرديد كه به عنوان مثال مي توان از تپه موشكي، تپه جري A وB، تپه گپ، شمس آباد و تپه باكون كه اغلب در جنوب و جنوب شرق تخت جمشيد قرار دارند و از همه مهم تر تپه مليان كه در شمال غربي جلگه مرودشت نام برد. (تصوير شماره 3). در خلال انجام كاوش ها و در بستر رودخانه كر و ديگر نواحي در انشان قديم سفال هايي يافت گرديد كه اعتقاد بر اين است كه متعلق به دوره ميانه دهكده و يا دوره بعد آن كه مرتبط با سفال هاي قبل از سفال هاي تپه باكون است، مي باشد (Hole, 1987: 53) كه در زير به تعدادي از آنها اشاره خواهيم داشت.

تپه موشکي (Tepe Moshki) 6000-000 ق.م.

به دنبال مطالعات اوليه باستان شناسي كه هرتسفلد، مك كان و لنگ دروف در منطقه مرودشت انجام دادند، واندنبرگ در بين سال هاي 1951 تا 1954 چندين ترانشه تحقيقاتي در منطقه انجام داد كه از جمله مي‌توان به مطالعات وي بر روي تپه موشكي، تپه جري A و B و تل باكون اشاره كرد (Vanden Berghe, 1959: 41-42). آخرين تحقيقات و بررسي در تپه موشكي و جري توسط گروهي از كالج دورتموث و ميراث فرهنگي ايران در سال 2003 انجام گرديد كه اطلاعات جديدي را به مجموعه‌هاي پيشين افزود (Alden, 2004: 47-61). در اين مطالعات گونه‌هاي سفال‌هاي دست ساز و خاكستري رنگ با لبه‌هاي ساده برگشته را كه در اين مكانها يافته بود، در شش مكان ديگر در بستر رودخانه كر و دو منطقه ديگر در شيراز و سروستان و دره هاي غرب كوههاي كازرون نيز يافت (Hole, 1987: 53, Sumner, 1980: 2). شواهد نشان مي دهد كه اين سفال هاي يافته شده در تپه موشكي و مكانهاي مذكور جزء قديم ترين سفال هايي است كه در منطقه يافت شده و بيانگر قديمترين تمدن در اين منطقه است. در هرحال سفال هاي نقاشي شده و نقش حيوانات ترسيم شده بر آن بيانگر اين نكته است كه مردم اين ناحيه با شكار و حتي تربيت حيوانات و احتمالاً كشاورزي و تبادل كالاو سفال و توليد ابزار آشنا بودند (Alden, 2004: 40).

تپه جري (Tepe Jari) 5500 – 6000 ق.م.

علاوه بر تپه موشكي، تپه جري A و B و تپه گپ كه همگي تقريباً در شانزده كيلومتري جنوب تخت جمشيد قرار دارند توسط تيم دانشگاه توكيو در خلال مأموريت سال 1959 حفاري شد. طي بررسي هاي انجام شده قديمي ترين تمدن در لايه زيرين تپه جري A كشف گرديد. در ادامة بررسي‌ها حدود 64 مكان كوچك شبيه فرهنگ تپه جري A در بستر رودخانه كر و در فارس شناسايي شد. مقايسة شواهد باستان شناسي يافت شده از تپه جري A و B با سكونت گاه‌هاي اوليه كشاورزي در بين النهرين نشان مي‌دهد كه اين تمدنها عقب‌تر از تمدن‌هاي بين النهرين بوده است. عدم شناسايي استخوان حيوانات و فقدان وسايل كشاورزي مانند تبر و وسايل كندن زمين نشان مي دهد كه يا مردم اين ناحيه از ابزار ديگر براي اين منظور استفاده مي كردند و يا هنوز وابسته به زندگي شكار و پرورش حيوانات بودند تا زندگي كشاورزي (Egami, 1967: 2939).

در هر حال با توجه به مكان تپه جري كه بدور از منابع آبي است به نظر مي رسد نظر دوم درست تر باشد مگر اين كه بنا به ادعاي سامنر بپذيريم كه اين ها زندگي كشاورزي مبتني بر كشت ديم داشتند (به نقل از Hole, 1987: 53) كه البته اين نظر از حمايت ديگر محققان برخوردار نشده است.

تپه گپ (Tepe Gap) 5400-5800 ق. م.

تپه گپ در 16 كيلومتري جنوب تخت جمشيد قرار دارد بدنبال ترانشه هاي اوليه كه در اين مكان همزمان با حفاري در تپه موشكي و تپه جري A و B انجام شد و علاوه بر حفاريهاي واندنبرگ در اين مكان در فاصلة سال‌هاي 1951 تا 1954 اين مكان مجدداً توسط تيم گروه دانشگاه توكيو در سال 1959 حفاري گرديد (Sono, 1967: 2940). گزارش اين حفاري‌ها نشان مي دهد كه آثار مكشوف دراين مكان به دو لايه 14 و 15 و به دو دوره گپ 1 كه قديمي‌تر است و گپ دو تقسيم مي شود (همان، ص2944). هرچند كه تفاوت عمده اي در شكل سفال هاي اين دو لايه وجود ندارد اما نقش هاي آنها متفاوت است. با توجه به شباهت ميان سفال هاي تپه گپ و نمونه سفال هاي تل باكون خصوصاً باكون B2 و باكون A شايد بتوان چنين ادعا كرد كه اين دو دوره به لحاظ زماني همدوره اند. (نمودارهاي شماره 4، 5، 6)

شمس آباد 4800 – 5500 ق. م.

شمس آباد در جنوب تخت جمشيد در طول كوه رحمت قرار دارد و نزديكترين مكان بعد از باكون به تخت جمشيد مي باشد. بعد از تپه جري به نظر مي رسد كه مردم اين ناحيه به شكار و كمي هم كشت ديم مشغول بودند. بهرحال شواهدي دال بر رشد كشاورزي در سرزمين انشان / پارسه مي باشد و سفال هاي يافت شده در شمس‌آباد بيانگر همزماني آن با باكون B پس از جري مي‌‌باشد كه نمونة آن در بيش از 102 مكان در بستر رودخانه كر و ديگر جاها در فارس جديد نيز ديده مي‌شود (Stein, 1936: 181-188). به نظر مي‌رسد كه دورة شمس‌آباد با ظهور يك دوره سكونت جديد در سرزمين پارس كه به عنوان دوره دهكده هاي ميانه شناخته شده، همزمان باشد.

باكون (Bakun) 3900 – 4800 ق. م.

در ميان مكان هاي باستاني، تل باكون در منطقه حاصلخيز جلگه مرودشت در سرزمين فارس جديد و در بستر رودخانه كر به عنوان مكاني كه نقش مهمي در فهم تاريخ كهن سرزمين فارس به ويژه به دليل گستردگي كاوش هاي انجام شده بر روي آن و اشياي يافت شده در آن، از اهميت زيادي برخوردار است. باكون A به دليل وجود سفال هاي نقاشي شده و فرهنگ همگون آن از اهميت زيادي برخوردار است (تصوير شماره 7).

سفال‌هاي منقوش تل باكون را مي توان با سفال هاي بالاترين لايه تپه جري همزمان دانست و در تپه گپ A و B نيز سفال هاي منقوشي يافت گرديد كه شباهتي با سفال هاي باكون دارند (Hole, 1987: 54) (نمودار شماره 4). سفال هاي منقوش مشابهي نيز در پاسارگاد يافت گرديده است (Golf, 1963: 43-63, 1964: 41-50). علاوه بر آن، بيش از 150 مكان باستاني در بستر رود كر (Sumner, 1980: 3) و 67 مكان در فسا و داراب نيز سفال هاي منقوش شناسايي شده (Miroschedji, 1973: 1-7) كه به عنوان مثال مي‌توان از مكان‌هاي پيش از تاريخ مانند تپه سنگ سياه، مداوان، تپه ريگي و تپه سكاور كه پيشتر توسط اشتاين شناسايي شده بودند، نام برد (Stein, 1963: 183-188). در اين تپه ها سفال هاي غيرمنقوش و زمخت كه مشابه سفال هاي طبقه زيرين سفال هاي منقوش تل باكونB است، شناسايي شده است (McCown, 1970: 23). به طور كلي تقريباً بيش از 250 مكان در فارس كه داراي سفال‌هاي منقوش باكون باشد، شناسايي شده است. با در نظر گرفتن نقش اجتماعي اقتصادي باكون به نظر مي رسد كه مردم ساكن در آنجا به دليل محدوديت هاي منابع حياتي منطقه، ناچار به ترك آن ناحيه و سكونت در مكان هاي مجاور شدند (Fried, 1967: 225-226). در اين زمان ما شاهد اولين رشد جمعيت در دره هاي منطقه هستيم كه اوج آن را در باكون ميانه مي بينيم. بعد از چندين هزارسال توسعه و تراكم جمعيت در بستر رودخانه كر به نظر مي رسد كه بعدها سيستم آبياري به دليل تغيير در آب و هواي منطقه، موقعيتش را از دست داد و وارد دوره كم آبي گرديد (Sumner, 1986: 199). اين تحول را مي توان از طريق كاهش جمعيت در مناطق باستاني بعدي يعني در دورة فرهنگ لاپي كه در بستر رودخانه كر مي باشد مشاهده كرد.

لاپي (Lapi) 3400 – 3900 ق. م.

لاپي روستاي بزرگي است كه در نزديكي منطقه زرگان، در كنار يكي از مراتع طبيعي و در مجاورت بستر رود كر قرار دارد. در اين مرتع مجموعه اي از مكان هاي باستاني كه داراي سفال هاي قرمز رنگ صاف كه اولين بار در بالاترين لاية تل باكون A شناسايي شد، وجود دارد. بر اساس اطلاعات بدست آمده از تل باكون و لاپي و ديگر مكان هاي باستاني در سرزمين فارس امروزي و مناطق مجاور مي توان به اين نتيجه رسيد كه در اواخر هزاره پنجم و اوايل هزاره چهارم پيش از ميلاد، با افزايش جمعيت در انشان / پارسه، تقاضا براي كالاهاي جديد توسط جامعه شباني آن روز نيز افزايش يافته كه مي توان پاسخ گويي به اين نيازها را در مكان هايي چون باكون شاهد بود. همچنين با نگاهي به شواهد يافت شده از تپه باكون و ديگر مكان ها و وجود مهر و نشان هاي دادوستد آشكار مي شودكه اين مكان ها محلي براي تجارت و دادوستد بوده است (Alizadeh, 1988: 29). اما در خلال دوره ميانه لاپي، به نظر مي رسد كه جمعيت رو به كاهش يافت اما منطقه بيضا جايي كه مليان در آن قرار دارد، بدون تغيير باقي مانده است (Sumner, 1988b: 37-40). نمونه سكونتگاه لاپي ميانه دلالت بر سيستم توليدي بر اساس زندگي شباني كه از گوسفند و بز تشكيل مي شد و سيستم آبياري به شكلي محدود و نيز كشت به صورت ديم مشاهده مي شود. به دنبال اين دوره ما شاهد كاهش شديد جمعيت يكجانشين در همه مناطق هستيم. شايد بتوان چنين استدلال كرد كه دوره توسعه اجتماعي و اقتصادي و سياسي را كه در باكون آغاز گرديده بود، در اين زمان رو به افول گذاشته است.

در واقع جامعه باكون نشانگر يك موقعيت اجتماعي سياسي است كه در اين مرحله به بلوغ ساماندهي و نظم اجتماعي خود نزديك مي‌شود (Fried, 1967: 185-191) و ظهور يك مركز شهري و بزرگتر از شوش در مليان و توسعه فرهنگ ايلام مقدم كه بر سرزمين هاي پست و كوهستاني مسلط در دوره‌هاي بعد نشانگر آن است كه احتمالاً اين تمدن جديد ريشه در دوره پيش از باكون داشته باشد (Alizadeh, 1988: 32).

تپه مليان و آغاز گسترش زندگي شهري در شمال غرب دره‌هاي مرودشت‌‌‌

تپه مليان كه روزي به عنوان شهر انشان و يكي از مراكز قدرت سياسي عيلامي ها مطرح بود در پنجاه كيلومتري شمال شيراز و چهل و هشت كيلومتري شمال غرب و غرب تخت جمشيد در دشت مرودشت قرار دارد. اين شهر قديمي در شمال غربي و در انتهاي دره رودخانه كر در دشت بيضا واقع و بوسيله رودخانه كر آبياري مي شود و توسط كوههاي اطراف محاصره شده است (Sumner, 1988a: 306)، (تصوير شماره 8). اين مكان باستاني با 200 هكتار وسعت توسط ديوار احاطه گرديده و مكان هاي مورد سكونت در آن حدود 130 هكتار است (Sumner, 1985: 153)، (تصوير شماره 9). به دنبال بررسي اوليه كه در1961 توسط گروه باستان شناسي فارس در مليان انجام شد، دانشگاه پنسيلوانيا نيز پنج فصل كاوش در آن تپه را در فاصله سال هاي 1971 تا 1978 انجام داد (Sumner, 1974: 155-180, 1976: 103-116, 1977: 177-199).

در مدت كاوش‌هاي اوليه كه جمعاً 340 روز به طول انجاميد (Sumner, 1988a: 307) حدود 3300 متر مربع خاك برداري و كاوش گرديد. در اين حفاري ها، علاوه بر شناسايي چند فاز از مراحل سكونت و ساختمان هاي قديمي و ديوار شهر مليان (انشان قديم) و سفال ها، مقدار زيادي اشيا فلزي و تعدادي متن هاي نوشتاري و كتيبه هاي گلي يافت گرديد (Stolper, 1976: 89-97, 1984) كه بيانگر وجود سكونت در اين مكان مي‌باشد كه همزمان با دوره جري آغاز گرديده است. در ادامه اين مطالعات و بررسي ها، فصل ديگري از كاوش‌ و شناسايي در اكتبر 2004 به مدت شش هفته توسط تيمي از كالج دارتموث امريكا و به سرپرستي جان آلدن و كاميار عبدي و با همكاري ميراث فرهنگي ايران صورت گرفت كه تعدادي اشياي ارزشمند نظير آجرهاي كتيبه‌دار و ظروف سفالين دسته‌دار بدست آمد (تصوير شماره 10). با مطالعه اين اشيا مي توان آنها را به دو گروه اصلي تقسيم كرد و دو دوره را در آنها تشخيص داد: يك گروه از آنها كه متعلق به دوره بنيش (Banish) در حدود 2800–3400 مي باشد و گروه ديگر مربوط به دوره كفتري (1600 – 2200) است.

الف) تمدن مليان در دوره بنيش (2800 – 3400 ق.م.)

سفال هاي دوره بنيش ابتدا توسط سامنر در سال 1972 يافت گرديد. بعد از آن اين يافته ها به شكل فشرده اي مورد بررسي و آزمايش قرار گرفت (Sumner, 1973: 304). دو گونه سفال مشخص در اين دوره شناخته شده است: يك گونه از آنها زمخت با درجه پخت پايين است كه به شكل ظروف لب برگشته و سيني هاي ساده صاف ته دار و هاون هاي دسته دار مي باشد. گونه دوم از آنها با درجه حرارت بيشتر و در اشكال مختلف مزين به طرحهاي هندسي است (Nicholas, 1990: 1ff). حدود 30 الي 40 سكونتگاه متعلق به دوره بنيش در بستر رودخانه كر شناسايي شده است اما در مورد گستره اين سكونتگاه ها در خارج از حوزه فارس شناسايي چنداني صورت نگرفته است. از مكان هاي احتمالي در خارج از اين حوزه كه توسط اشتاين گزارش شده، تپه مانگ مي باشد كه ميروشوجي نيز در همين منطقه در فسا سفال هاي مشابهي را يافته است (Stein, 1936: 208-210). مشابه چنين سفال ها از نظر سبك و شكل در كوههاي بختياري (Zagarell, 1975: 145-156)، تپه ابليس (Caldwell, 1967, Sumner, 1980: 4, Ferrier, 1989: 8) و تپه يحيي نيز يافت شده است كه تا حدودي قابل مقايسه با سفال هاي دوره بنيش در تپه مليان مي باشد. از دوره بنيش يك بازار كوچك در 12 كيلومتري شرق مليان در منطقة تپه قريب و 21 مزرعه و مكان‌هاي توليد ابزار دستي در منطقه شناسايي شده است (Sumner, 1988: 317).

چنين به نظر مي رسد كه تل قريب يك مركز توزيع توليدات اين منطقه و نواحي مجاور بوده است. در دوره ميانه به نظر مي رسد كه موقعيت مليان ارتقاء يافت و تبديل به يك مركز شهري كه حدود 50 هكتار را اشغال كرده بود، رسيد. رشد بنيش در مليان آنگونه كه توسط سامنر مطرح گرديده ناشي از جذب ساكنان زيادي از دوره اوايل باكون (3900 – 4800) و لاپي (3400 – 3900) بوده است (Sumner, 1974: 156). برخلاف ادعاي وي، البته آلدن معتقد است ظهور مليان به عنوان يك شهر در اواخر دوره ميانه بنيش (2900 – 3050) انجام شد كه اين رشد ناشي از مهاجرت از نواحي پست منطقه مي باشد (Alden, 1979: 77-82).

به نظر مي رسد كه دوره اوليه بنيش (3300 – 3400) با مجموعه اي از سكونتگاه هاي كوچك كه جمعيت آنها به بيش از هزار نفر نمي رسد شكل گرفت (Carter and Stolper, 1984: 125). شباهت هاي لازم بين آثار دوره شوش II و سراميك‌هاي دوره بنيش نشان مي دهد كه احتمالاً يك ارتباط تجاري كه بعدها منجر به سكونت اين تجار در منطقه گرديد نيز انجام گرفته است Alden, 1979: 152-159)). در سال هاي بعد در دوره بنيش ميانه (3050 – 3300) به جمعيت آن افزوده شد و يافته هاي موجود در چندين مكان نشان مي دهد كه مردم ساكن در اين مكان ها هم اكنون از تخصص بيشتري در توليد سراميك برخوردار شده اند. شواهد همچنين نشان مي دهد كه بستر رودخانه كر در اين ناحيه بعنوان يك مركز واحد كه بر توليد سراميك و ظروف سنگي مي پرداخت عمل مي كرد. اما مكان دقيق آن مشخص نيست هرچند كه نقش مليان قابل انكار نيست (Alden, 1979: 159-165).

در اواخر دوره بنيش در مليان (2800 – 3050) ما شاهد رشد زياد جمعيت در اين مكان هستيم. منطقه اي كه توسط مليان اشغال شده بود از ده هكتار به چهل الي پنجاه هكتار توسعه پيدا كرد. بررسي ها نشان مي دهد كه ديوار آهكي عريض و بزرگ شهر در اين دوره ساخته شده است (Nickerson, 1977: 2-7). شهر جديد به نظر مي رسد به يك مركز جمعيتي بزرگ تبديل شد كه حتي از شهر شوش در اين زمان يعني در سال 3000 ق. م. بزرگتر بود. البته بعيد نمي نمايد كه اين افزايش جمعيت و رشد روزافزون توليد در اين منطقه ناشي از نياز و تقاضا از ناحيه بين النهرين و عيلام باشد كه بدنبال شكل گيري قدرت محلي قوت گرفت. در اواخر اين دوره در هرحال يك نوع كاهش در جمعيت منطقه ديده مي شود كه ترك ساختمان هاي A,B,C در تپه TUV بيانگر اين كاهش مي باشد (Sumner, 1976: 106). در فاصله سال‌هاي 2800 تا 2200 يعني از پايان دوره بنيش 2200 كه دوره کفتري آغاز مي گردد، اين شهر موقعيت خود را از دست داد و نمي دانيم كه بر سر جمعيت آن چه آمد و چه تحولي باعث كاهش جمعيت در اين فاصله شش ساله گرديد. سامنر معتقد است كه اين تحول شايد ناشي از ييلاق و قشلاق چادر نشينان در منطقه كه بدنبال چراگاهها در حركت بودند صورت گرفته باشد (Sumner, 1988a: 317). شايد هم آن‌طور كه ادعا شده است و شواهد تاريخي نشان مي‌دهد، اين مسئله ناشي از تحولات سياسي در بين‌النهرين باشد كه باعث كاهش جمعيت و اين تحولات شد. چنان كه مي‌دانيم، در خلال دوره فرمانروايي سارگون و جانشينانش كه بر بين النهرين فرمانروايي داشتند توانستند نه تنها بر سرزمين پست عيلام كه با لشگركشي بر نواحي كوهستاني آن بعضي از نواحي چون آوان Awan و بارهاشي Barhashi را تحت سلطه خود درآورند (Brentjes, 1995: 1004). بعد از آن هم پادشاه اكدي مانيشتوسو (2255 – 2269) ادعاي شكست انشان را دارد. گوداي لاگاش (2124 – 2143) نيز چنين ادعايي را مطرح مي كند (ibid) كه اين شواهد بيانگر تحولات و تغييرات در اين منطقه و مليان مي باشد. بدنبال چنين شرايط و تحولاتي در منطقه كه ابتدا شاهد كاهش رونق زندگي در مليان و بعدها شاهد ظهور مجدد انشان و شكل‌گيري دوره تمدن کفتري در مليان بعد از 2200 مي باشيم. در هر حال اين كاهش جمعيت و تحولات به معني از بين رفتن تمدن و كاهش همة فعاليتها در انشان نمي‌باشد؛ زيرا آن‌گونه كه كاوشهاي جديد در تپه‌ها و مكان‌هاي H1s, G9/H9/19 انجام گرديد، (تصوير شماره 11) ادامة حيات و زندگي در اين فاصله يعني از 2800 يا 2700 تا دورة كفتري 2200 مي‌باشد (Alden, 2005: 42, Miller and William Sumner, 2003: 7) مي‌باشد به طوري كه دانيل پاتز تمدن عيلام را ادامة همان تمدن ايلام مقدم از دورة تمدن بنيش مي‌داند (Potts, 1999: 79).

تمدن مليان در دوره كفتري (1600 – 2200 ق.م.)

علاوه بر گونه هاي مختلف از سفال هاي منقوش با طرح هاي هندسي، نقوش طبيعي و پرندگان كه ويژه اين دوره مي باشد تعداد زيادي از اشيا ديگر چون ظروف سنگي و زينت آلات كوچك نيز در آن يافت شده است. گستردگي وجود كوزه هاي سفالين همراه با تعداد محدودي چرم و مس بيانگر توليد اين مواد در منطقه است و نيز كشف مهرها همراه با استوانه هاي سنگي كه به تعداد زيادي در آنجا يافت شده همگي نشانگر وجود فعاليت هاي اقتصادي و در نتيجه نفوذ و جايگاه اقتصادي و سياسي اين شهر دراين دوره مي باشد (Sumner, 1988b: 318).

در دوره كفتري مساحتي حدود 130 هكتار در داخل يك حصار 2000 هكتاري مسكون بود و جمعيت آن به حدود بيست الي سي هزار نفر مي رسيد. علاوه بر آن در طول اين دوره خانه هايي هم خارج از حصار شهر و در جهت شمال غربي و شهر ساخته مي شود. در اطراف اين شهر در اين منطقه سه شهر به مساحت ده تا شانزده هكتار و هشت دهكده بزرگ حدود چهار الي هشت هكتار و حدود شصت وسه دهكده كوچك حدود چهار هكتار شناسايي شده است (Sumner, 1988b: 317). تاكنون حدود 83 مكان مرتبط با دوره كفتري در بستر رود كر شناسايي شده است (Sumner, 1980: 5)، (تصوير شماره 12). سفالينه هاي مشابه در خارج از محدوده بستر رود كر نيز يافت شده است كه مي توان به عنوان مثال به تپه نخودي در پاسارگاد (Goff, 1963: 43-63, 1964: 41-50) و بوشهر و ديلمان و مگان در حوزه خليج فارس اشاره كرد كه بيانگر ارتباطات وسيع و اهميت انشان در دوره كفتري مي باشد (Maurice Pezard, 1914 cf.: Hansman, 1972: 122, Petrie, 2005: 76).

بطور كلي آثار باستاني مكشوف از تپه مليان دوره كفتري نشانگر اهميت و نقش مهم اين شهر در اين دوره مي باشد. شكل سكونتگاه ها و اطلاعات كشف شده در مليان نشان مي دهد كه اين شهر بعنوان يك مركز منطقه اي و مركز تجاري و سياسي در آن ناحيه عمل مي كرد، (تصوير شماره 13). مهرها و استوانه هاي سنگي و ديگر اشيا مكشوفه در مليان و شوش و در شرق ايران (Sumner, 1974: 173) نشانگر وجود ارتباط تجاري ميان شرق و غرب بوده است كه بعنوان مثال در اين دوره فيروزه از افغانستان به طرف غرب آورده مي شد و در مقابل صدف از خليج فارس به شرق ارسال مي شد (Nickerson, 1991: 5cf., Amiet, 1996: 650) و يا به تجارت بين انشان و سواحل خليج فارس اشاره كرد (Petrie, 2005: 49). حداقل يكي از اين راههاي تجاري از انشان مي گذشت. بعلاوه شواهد باستاني و تاريخي دلالت بر وجود يك نظام سياسي متمركز در منطقه به مركزيت انشان دارند. هرچند كه اين مركزيت قابل مقايسه با شهرهاي بين النهرين نبوده اما نمي توان انكار كرد كه انشان نقش مهمي در بعد سياسي و اقتصادي در منطقه شرق نزديك در اواخر هزاره سوم و اوايل هزاره دوم داشت (Nickerson, 1991: 31).

بررسي هاي انجام شده و شواهد موجود نشان مي دهد كه دوره كفتري و رونق آن در حدود 1600 ق.م. آسيب مي بيند و جمعيت آن بشدت كاهش مي يابد و انشان ديگر مركزيت و رونق خود را از دست مي دهد و اين دوره به پايان خود مي رسد. اما سفال هاي دوره كفتري در حد محدودي در جانب شرقي رودخانه كر چون تمدن قلعه (1000- 1600)، تمدن شرق تيموران و دروازه تپه تا حدود سال هاي 900 ق.م. به حيات خود ادامه مي دهد. اما در هرحال مليان ديگر رونق و مركزيت خود را بتدريج از دست مي دهد و ديگر حتي با حضورحاكميت پارسيان در منطقه حداقل از اوايل هزاره اول ديگر اين شهر نتوانست بعنوان يك شهر از اهميت سياسي و اقتصادي برخوردار گردد، بلكه به عكس با حضور پارسيان در منطقه اين بار جانب شرقي دره رود كر بود كه رونق گرفت و با بنيانگذاري تخت جمشيد توسط داريوش در جانب شرقي جلگه مرودشت، مليان براي هميشه مركزيت خود را از دست داد.

مي توان گفت شواهد باستان شناسي نشان مي دهد كه سرزمين فارس امروز كه در دوره عيلامي انشان ناميده شد و با حضور پارسيان پارسه نام گرفت، يكي از مراكز مهم تمدني ايران مي باشد كه به سرعت و تا حدودي همزمان با بين النهرين وارد زندگي يكجانشيني گرديد كه دهكده هايي چون موشكي، جري و باكون نشانگر اولين حضور دسته جمعي و شكل گيري دهكده از هزاره نهم يا هشتم تا ششم در اين ناحيه مي باشد كه مقارن با سرزمين خوزستان، بين النهرين و غرب ايران مي باشد.

اين توسعه و گسترش بتدريج در بستر رود كر تمركز بيشتري يافته و اين سرزمين بعنوان يكي از مناطق مهم عيلام گرديد به طوري‌كه دومين پايتخت عيلاميان بتدريج در اين ناحيه يعني سرزمين مليان و در جانب غربي بستر رود خانه كر ساخته شد. بطوري كه اين شهر در دوره عيلام مقدم و دوره بنيش بعنوان يك مركز اداري مطرح گرديد و دهكده هاي بسيار در حاشيه آن جاي گرفتند و بعد از يك وقفه در اين شهر حدود سال هاي 2200 – 2800 دومين توسعه در اين شهر انجام گرديد و شهر انشان/مليان يكي از مراكز مهم سياسي در جنوب غرب ايران در دوره كفتري گرديد و جمعيت آن به حداكثر خود يعني حدود 20 الي 30 هزار نفر رسيد.

بدنبال اين دوره كه در سال 1600 به پايان مي رسد جمعيت انشان كاهش يافت و در دوره عيلام ميانه شهر متروك گرديد و وحدت فرهنگي منطقه از بين رفت و ادامه اين تمدن و فرهنگ در حد ابتدايي تري به جانب شرق دره منتقل گرديد كه تمدن شرق، تيموران و دروازه تا حدي بيانگر اين انتقال مي باشد كه البته بعد با حضور گسترده تر پارسيان و تشكيل امپراتوري، جانب شرقي دره منطقه تخت جمشيد از رونق فراوان برخودار گرديد.

سامنر اين تحول و ترك شهر انشان را ناشي از حضور پارسيان در منطقه در اواسط هزاره دوم مي داند. هرچند كه اين نظر به دليل عدم وجود شواهد كافي هنوز مورد بحث و سؤال مي باشد و نمي توان با قاطعيت آن را تأييد كرد اما با توجه به ظهور تمدن هاي شرق، تيموران و دروازه كه در جانب شرقي دره وجود دارند و از تمدن مليان ابتدايي تر است و مجاورت اين تمدن ها با پاسارگاد كه يكي از مكان هاي حضور اوليه پارسيان مي باشد به نظر مي رسد كه اين نظر قابل تأمل مي باشد اما پيش از كاوش هاي بيشتر در منطقه و شناسايي شواهد جديدتر نمي توان دراين مورد نظر نهايي را داد.


تصوير شماره 1: موقعيت سرزمين انشان / پارسه در جنوب غربي ايران


تصوير شماره 2: مراکز تمدني جنوب غرب ايران


تصوير شماره 3: موقعيت تپه جري و تپه مشکي در جنوب تخت جمشيد


نمودار شماره 6: توالي زماني پيشنهادي توسط آلدن براي تپه جري و تپه موشکي


تصوير شماره 7: سفالهاي منقوش تل باکون


تصوير شماره 8: موقعيت تپه مليان در سرزمين انشان


تصوير شماره 9: عمليات حفاري در تپه مليان


تصوير شماره 12: سکونتگاه هاي اطراف مليان


منابع:

Alden, J. R., “Excavation at Tal-i Malyan: Part I, A Sasanian Kiln”, Iran, Vol. 16, 1978, pp. 79-92.

Alden, J. R., Regional Economic Organization in Banesh Period Iran, a Ph.D. dissertation at the University of Michigan, 1979.

Alden, J. R., Abdi, K., Azadi, A., Biglari, F. and Heydari, S., “Kush-e Hezar: A Mushli/Jari Period Site in the Kur River Basin, Fars, Iran”, Iran, Vol. 42, 2004, pp. 47-61

Alden, J. R., Abdi, K., Azadi, A., Beckmen, G. and Pittman, H., “Fars Archaeological Project 2004: excavation at Tale Malyan”, Iran, Vol. 43, 2005, pp. 39-49.

Alden, J. R., “Banesh period settlement”, Regional Archaeological Research:The Malyan Project, A Symposium Presented at the Annual Meeting of the Society for American Archaeology, Philadelphia, 1980, no pagination.

Alizadeh, A., “Socio-economic Complexity in South-western Iran During the Fifth and Fourth Millennium BC.: the Evidence from Tall-i Bakun A”, Iran, Vol. 26, 1988, pp. 17-34.

Amiet, A., “Iran, Ancient: Chronology: Chalcolithic”, J. Turner (ed.), The Dictionary of Art, Vol. 15, 1996, pp. 650-651.

Brentjes, B., “The History of Elam and Achaemenid Persia: An Overview”, in J. M. Sasson (ed.), Civilization of the Ancient Near East II, New York, 1995, pp. 1001-1021.

Burny, C., From Village to Empire: An Introduction to Near Eastern Archaeology, Oxford, 1977.

Caldwell, J. R. (ed.), Investigations at Tal-i Iblis, Illinois State Museum Preliminary Report 9, Illinois, 1967.

Carter, E. and Stolper, M. W., Elam: Surveys of Political History and Archaeology,University of California, Berkeley, 1984.

Coon, C. S., Cave Explorations in Iran, Museum Monographs, Philadelphia, 1951.

Egmai, N., “Excavation at two Prehistoric Sites: Tepe Djari A and B in the Marv-Dasht Basin”, in Arthur U. Pope (ed.), A Survey of Persian Art: from Per-historic Times to the Present, Oxford, Vol. 14, 1967, pp. 2936-2946.

Ferrier, R. W. (ed.), The Art of Persia, New Haven and London, 1989.

Fried, M. H., The Evolution of Political Societies, New York, 1967.

Goff, C., “Excavation at Tall-i Nokhodi”, Iran, Vol. 1, 1963, pp. 41-64.

Goff, C., “Excavation at Tall-i Nokhodi”, Iran, Vol. 2, 1964, pp. 41-50.

Hansman, J., “Elamites, Achaemenids and Anshan”, Iran, Vol. 10, 1972, pp. 101-125.

Hole, F., “The archaeology of the village period”, in F. Hole (ed.), The Archaeology of Western Iran: Settlement and Society from Prehistory to the Islamic Conquest, London, 1987, pp. 29-79.

Lamberg-Karlovsky, C. C., Excavation at Tepe Yahya Iran, 1967-1969: Progress Report I, American School of Prehistoric Research (Bulletin 27), Cambridge, Massachusetts, 1970.

McCown, D. E., The Comparative Stratigraphy of Early Iran (OIP), third edition, Chicago, 1970.

Miller, N. F. and Sumner, William M., “The Banish- Kaftari interface: the view from perations H5, Malyan” Iran, Vol. 41, 2003, pp. 7-19.

Miroschedji, P. de., “Prospections archéologiques dans les vallées de Fasa et de Darrab”, in Firuz Bagherzadeh (ed.), Proceedings of the 1st Annual Symposium of Archaeological Research in Iran in November 1972, Tehran, 1973, pp. 1-7.

Nicholas, M., The Proto-Elamite Settlement at TUV, W. Sumner (ed.), Malyan Excavation Reports, Philadelphia, 1990.

Nikerson, J. W., “Malyan wall paintings”, Expedition, Vol. 19/3, 1977, pp. 2-6.

Nikerson J. L. Jr., “Investigating intersite variability at Tal-e Malyan (Anshan), Iran”, IrAnt, Vol. 26, 1991, pp. 1-32.

Petire C. A., Asgari Chaverdi, A. and Seyedin, M., “From Anshan to Dilmun and Magan: the Spatial and Temporal Distribution of Kaftari and Kaftari-related Ceramic Vessels” Iran, Vol. 43, 2005, pp. 49-87.

Pezard, M., “Mission à Bander-Bouchier”, MDP, Vol. 15, 1914, pp. 1-103.

Potts. D. T., The Archaeology of Elam: Formation and Transformation of an Ancient Iranian State, Cambridge, 1999.

Smith, P. E. L., “Iran, 9000-4000 BC: The Neolithic”, Expedition, Vol. 13 (3-4), 1971, pp. 6-13.

Sono. T., “Recent excavation at Tepe Gap, Marvdasht”, in Arthur U. Pope (ed.), A Survey of Persian Art: from Prehistoric Times to the Present, Oxford, Vol. 14, 1967, pp. 2940-2946.

Stein, Sir A., “An archaeological tour in the ancient Persis”, Iraq, Vol. 3, 1936, pp. 111-227.

Stolper, M. W., “Preliminary Report on Texts from Tal-e Malyan (1971-1974)”, in F. Bagherzadeh (ed.), Proceedings of the IVth Annual Symposium on Archaeological Research in Iran, Tehran, 1976, pp. 89-100.

Stolper, M. W., Texts from Tall-i Malyan, I: Elamite administrative texts (1972-1974), Philadelphia, 1984.

Sumner, W., “Excavation at ancient Anshan”, Archaeology, Vol. 26/4, 1973, p. 304.

Sumner, W., “Excavation at Tall-i Malyan, 1971-1972”, Iran, Vol. 12, 1974, pp. 155-180.

Sumner, W., “Excavation at Tall-i Malyan (Anshan)”, 1974-76, Iran, Vol. 14, 1976, pp. 103-116.

Sumner, W., “Tal-e Malyan (Anshan)”, Iran, Vol. 15, 1977, pp. 177-179.

Sumner, W., “Malyan Project: Introduction”, in Regional Archaeological Research: The Malyan Project, A Symposium presented at the annual meeting of The Society for American Archaeology, Philadelphia, 1980, pp. 1-14.

Sumner, W., “The Proto-Elamite city wall at Tall-i Malyan”, Iran, Vol. 23, 1985, pp. 153-160.

Sumner, W., “Proto-Elamite civilization in Fars”, in U. Finkbeiner and W. Rolling (eds.), Gamdat Nasr Period or Regional Style, Beihefte Zum Tübinger Atlas des Vorderen Orients, Vol. 62, 1986.

Sumner, W., “Malian, Tall-e (Anšan)”, RIA, Vol. 7 (3-4), 1988a, pp. 306-320.

Sumner, W., “Prelude to Proto-Elamite Anshan: the Lapui phase”, IrAnt, Vol. 23, 1988b, pp. 23-43.

Sumner, W. M., Malyan Excavation Reports. Volume III. Early Urban Life in the Land of Anshan: Excavation at Tale Malyan in Highland of Iran, Philadelphia, 2003.

Sunderland, E., “Early Man in Iran”, CHI, Vol. I, 1968, pp. 395-409.

Vanden Berghe, L., Archéologie de l’ Iran ancien, Leiden, 1959.

Zagarell, A, The Prehistory of the Northeast Bakhtiyárí Mountain, Iran: The Rise of the Highland Way of Life, Beihefte zum Tübinger Atlas des Vorderen Orients, Vol. 42, Wiesbaden, 1982.

 

 

منطقه تهران در هزاره دوم پيش از ميلاد:

يادداشتي درباره معضلات و رهيافتها

دکتر علي موسوي
دانشگاه کاليفرنيا، برکلي

بيش از يك قرن از كشف نخستين شواهد از آثار هزاره دوم ق. م. در تهران مي گذرد. از آن تاريخ تا به حال نقاط مختلف اين منطقه آثار متعدد و متنوع ديگري را از فرهنگهاي عصر مزبور آشكار كرده اند كه همگي آنها با نام عاميانه فرهنگ سفال سياه–خاكستري يا فرهنگ سفال خاكستري شناسايي شده اند. حاصل يك سده كاوش و تحقيق در اين منطقه هنوز چهره روشني از مكانيزم تحولات فرهنگي در حوزه تهران و مركز فلات ايران به دست نداده است. دانسته هاي ما به دو دليل ناقص و ناهماهنگ هستند: اولين مشكل طبيعت مواد فرهنگي موجود است كه تقريباً فقط به يك نوع، يعني قبور ساده خاكي، محدود مي شود؛ بديهيست مواد فرهنگي قبور بيشتر از ديگر انواع شواهد باستان شناختي حفظ شده و دسترسي به آنها آسان تر است. دوم اين كه تقريباً انگيزه تمامي تحقيقات، مثل كاوشهاي باستان شناسي در دامنه هاي شمالي البرز و منطقه درياي خزر، كشف اتفاقي اشياء‌ يافت شده از گورستانها بوده است. علاوه بر اين بيشتر مواد فرهنگي حاصل از تحقيقات در منطقه تهران ظروف متنوع سفالي است كه تقريباً تمام فرضيات و نتيجه گيريهاي بعدي بر آن استوار است حال آن كه شواهد ديگري چون فلزات، معماري قبور و بافت گورستانها، آثار معماري مسكوني و غيره ناديده گرفته شده است. معضل ديگر در پژوهشهاي منطقه‌ تهران، نارسايي كاوشهاي قديمي و عدم اطلاع از نتايج آنهاست (مثلاً حفريات ري).

منطقه تهران به دو دليل اهميت ويژه اي در مطالعه‌ باستان شناسي هزاره دوم ق. م. دارد: 1. اين منطقه در تلاقي دو تكه شمالي فلات در جنوب رشته البرز قرار گرفته است. تهران از آبهاي سرازير شده از البرز مركزي بسيار بهره مي برد و از جمله نواحي حاصلخيز جنوب البرز است. 2. غناي مواد فرهنگي هزاره‌دوم ق. م. در تهران به حديست كه خود مي تواند اساس پژوهشها در باستان شناسي اين دوره در ايران را فراهم سازد. در هيچ منطقه ديگري از نيمه شمالي فلات چنين كثرت آثاري از اين دوره در يك محدوده جغرافيايي نسبتاً يكنواخت ديده نمي شود.

معضلات باستان شناختي در مطالعه منطقه تهران در هزاره دوم ق. م. متعدد است اما اين معضلات بيش از آن كه شامل مسائل برون منطقه اي باشد متاثر از پيچيدگيهاي ناشي از فرضيات فرامنطقه اي بوده كه سعي به يافتن ارتباط ميان فرهنگهاي شرق و غرب نيمه شمالي فلات داشته اند. نخستين معضل يافتن خاستگاه فرهنگ معروف به عصر آهن متقدم است كه امروزه با گذشت حدود 40 سال از تحقيقات در اين باره هنوز معلوم نيست كه آيا ريشه در شمالشرق ايران دارد يا از شمالغرب فلات وارد منطقه تهران شده است. مشكل ديگر وجود انبوهي از قبور بدون مساكن مربوطه است. اين امر مولد فرضيات ديگري درباره خاستگاه فرهنگ مشهور به سفال سياه-خاكستري شده است.

پژوهشهاي سالهاي اخير در منطقه‌ تهران همراه با مرور نتايج كاوشهاي قديم نماي نويني از مطالعه درباره اين منطقه به دست داده است. با اين كه اهميت يافتن خاستگاه فرهنگهاي باستاني منطقه تهران به قوت خود باقيست اما بازبيني شواهد باستان شناختي حاكي از آن است كه مهمترين مسئله شناختن مكانيزم فرهنگي در منطقه تهران است. ما هنوز از تحولات باستان شناختي هزاره دوم ق. م. در خود منطقه تهران آگاهي زيادي نداريم. هنوز گاهنگاري اين منطقه ناقص است. هرچند كه مطالعات گذشته با تمركز بر عصر نوسنگي و فرهنگهاي آن تصويري از اهميت اين منطقه در هزاره هاي چهارم و پنجم ق.م. ارائه كرده است اما سير تكامل يا افول فرهنگي اعصار متاخرتر بسيار كم شناخته مانده است. با اين كه مدارك موجود ما از هزاره دوم ق. م. در حال حاضر هنوز اجازه ارائه فرضيات بزرگ و تصوير روشني از آن عصر را نمي دهد اما محرك تاملات و پيشنهاداتي هستند كه نهايتاً مي تواند پايه اي براي جهتگيري روشهاي تحقيق و پژوهشهاي آينده باشد

 

پارس و پاسارگاد:

اسطوره و تاريخ پارسيان قبل از شاهنشاهي هخامنشي

دکتر تورج دريايي
دانشگاه ايالتي کاليفرنيا، فولرتن

به ياد شاپور شهبازي*
يکي از پارسيان ‘Αρταĩοι

تاريخ قبايل پارسي قبل از پيروزي کورش کبير بر استياگيس، شاهنشاه ماد در سال 550 قبل از ميلاد در پرده ابهام است و نظريه هاي متفاوتي درباره ورود آنها به فلات ايران و چگونگي پيروزي آنان بر عيلامي ها ارائه شده است.1 در ميان آنها نظريه ميرشودجي درباره پيدايش، کوچ، حرکت، سکونت و سرانجام حکومت پارسيان بر فلات ايران قابل تامل است. نظريه او اين است که پارسيان در حدود سال 1000 قبل از ميلاد وارد فلات ايران شدند و از طريق شرق کوههاي زاگرس (کاشان)2 و همينطور از غرب کوههاي زاگرس به جنوب آمده و در پارس سکني گزيدند.3 در سال 646 ق.م. آشوربانيپال، شاه آشوريان به فلات ايران حمله کرد. شاه عيلام، خومبان خلتاش سوم4 در اين حمله شکست خورد و به کوهستان فرار کرده بود اما توسط جنگجويان آن ناحيه به دست آشوريان سپرده شد و بسياري از مردم آن شهر به سماره5 فرستاده شدند.6 پس از آن بنظر مي رسد که کورش اول، شاه پارسيان شهر انشان7 را تحت کنترل خود درآورد و دست عيلاميان براي هميشه از آنجا کوتاه شد.8

پس از آن شاهان پارسي بر اين منطقه از فلات ايران حکومت کرده و در کتيبه ها آنان ترتيب حکومت خود را قبل از کورش اول و بعد از آن چنين ثبت کرده اند: نخست چشپش مابين سالهاي 675 و 645 (ق.م.) حکومت کرده و توانسته شهر انشان را از آن خود کند. پس از او کورش يکم بين سالهاي 645 و 600 (ق.م.) و سپس کمبوجه يکم بين سالهاي 600 و 559 (ق.م.) و آنگاه کورش کبير بين سالهاي 559 و 530 (ق.م.) به پادشاهي رسيد.9 در سال 550 (ق.م.) کورش کبير توانست استياگيس، پادشاه مادها را شکست دهد و سپس در سال 540 (ق.م.) او توانست عيلامي ها را نيز شکست داده و پارسيان را فرمانروايان نوين فلات ايران کند.10

پرسش اينجاست که آيا ما مي توانيم بدانيم که قبل از ورود پارسيان به فلات ايران بر آنها چه مي گذشته و اين موضوع چه اثري بر انگيزه ورود آنها به فلات ايران داشته است؟ اين نکته بدان سبب اهميت مي يابد که به تازگي بحث درباره پارسي بودن و يا نبودن کورش کبير و يا عيلامي بودن يا نبودن او مطرح شده و چند تن از باستانشناسان معروف ايران او را عيلامي دانسته اند.11 به نظر نگارنده، پذيرفتن اين نظر که پارسيان پس از ورود به پارس زير نفوذ فرهنگ و تمدن غني عيلام در آمده باشند، دشوار نيست. اما اين مسئله بر پارسي و يا ايراني نبودن خاندان کورش کبير دلالت نمي کند. البته باز اينجا لازم است بگويم که منظور از "ايراني" بودن چيست؟ و اگر منظور فرهنگ" ايراني" است دانستن اين نکته مهم است که آن فرهنگ زاييده فرهنگهاي بومي و ايراني مهاجر به فلات ايران بوده و عيلام نقش مهمي در آن ايفا کرده است. نبايد از ياد ببريم که يکي از خصوصيات پارسيان فراگيري سنن ديگران و ادغام آن با فرهنگ و آداب و رسوم خود بوده است. هرودوت درباره پارسيان مي گويد که آنها کساني هستند که براحتي سنن ديگران را پذيرا مي شوند. اين موضوع را نبايد به اشتباه تعبير کرد، بلکه بايد پنداشت که اين نشانه انعطاف پذيري پارسيان است که حاصل آنرا در بردباري کورش کبير در باورها و اعتقادات اقوام مختلف مي بينيم. حاصل اين بردباري اين بود که حکومتي کاملا متفاوت از آني که در خاورميانه قبل از کورش کبير وجود داشت توسط پارسيان بوجود آمد و الگويي براي فرهنگ هلني پس از آن شد.

محققان بدان دليل کورش کبير و پارسيان را عيلامي دانسته اند که او در کتيبه استوانه اش، پدر خود و جدش را شاه انشان ناميده.12 همچنين در کتيبه اي که به تازگي در شهر اور پيدا شده کورش خود و جدش را به بدين سان معرفي مي کند: "کورش، شاه همه جهان، شاه سرزمين انشان، پسر کمبوجيه، شاه سرزمين انشان." اما شايسته است اين نکته خاطر نشان شود که به دليل فرمانروايي پارسيان بر بخشهايي از عيلام، آنان را نمي توان عيلامي ناميد. اگر قرار بود که اين پارسيان همان سنت عيلام را دنبال کنند خود را "شاه انشان و شوش" مي خواندند، اما چنين کاري را نکردند، زيرا با شکست عيلاميان به دست آشوربانيپال در سال 646 (ق.م.) پادشاهي عيلام چنان درهم شکست که کورش اول و پارسيان که در انشان بودند مجبور به شناسايي آشوريان به عنوان قدرت مسلم بين النهرين و غرب فلات ايران شدند و کورش اول يکي از فرزندان خود را بنام آروکو (پارسي باستان ٭آرياوکا) به نينوا فرستاد.13 در اين زمان است که کورش و پارسيان توانستند خودمختاري نسبي خود را به عنوان شاهان انشان اعلام کنند. براي همين است که گل مهري که از زمان کورش اول يافت شده او را بدين سان معرفي کرده است:

مهر کورش اول انشانی

[K]u(?)-raš
an-ir(?)-
ra šak
Še-iš-be-
iš-na
کورش انشاني، پسر چشپش14

نمي توان انکار کرد که فرهنگ عيلام اثر مهمي بر همه قبايلي که در غرب فلات ايران زندگي مي کرده اند داشته است و به خاطر همين موضوع القاب عيلاميان الگويي بود براي طوايف ديگري که به آن مکان چشم دوخته بودند. پارسيان آنگاه که انشان را به تصرف در آوردند، از همان الگوي رايج عيلاميان استفاده کردند. با اين همه کورش اول لقب معمول عيلامي "شاه انشان و شوش" را اتخاذ نکرد، بلکه لقبي را برگزيد که به واقع از آن برخوردار بود (شاه انشان) و براي مدت کوتاهي شکافي بين انشان و شوش بوقوع پيوست تا اينکه در زمان کورش کبير هر دو منطقه زير کنترل پارسيان در آيد. بنابراين چون کورش اول توانست شاه انشان شود و خود را انشاني خطاب کند دليل آن نيست که اجداد او پارسي نباشند.

همچنين کورش کبير در سال 539 ق.م. بابل و بين النهرين را تسخير کرد و خود را با اين القاب معرفي کرد: "شاه جهان، شاه بزرگ، شاه قدرتمند، شاه بابل، شاه سومر و آکاد، شاه چهار گوشه جهان."15 چون کورش کبير القاب سنتي بين النهرين را به کار برده، بر بابلي بودن و يا آشوري بودن او دلالت ندارد، بلکه حاکي از پيروي او از سنت آن منطقه و واقعيت سياسي آن دوره است.16 برخي حدس مي زنند که در کتيبه نبونيد، از کورش به عنوان شاه پارس نام رفته است. اگر قرائت متن درست باشد ديگر نمي توان در پارسي بودن کورش کبير ترديد روا داشت، ولي متاسفانه اين قسمت متن ناخوانا است.17 دليل ديگري که اين سوء تفاهم را پيش آورده اين است که داريوش در بازسازي جد خود خاندان کورش را با خاندان خود به صورت نادرستي ادغام کرده است، به احتمال زياد او از خانواده ديگري از پارسيان بوده که خود را به هخامنش مي رساندند، در صورتي که خاندان پارسي کورش کبير به چشپش مي رسيده.18 اگر اين فرضيه را بپذيريم، پيروزي داريوش را بايد غلبه يک خاندان پارسي بر خاندان پارسي ديگر به شمار آورد.

آيا نام کورش يک نام ايراني است؟ اين پرسشي است که به تازگي اوستاشناس نامي ﮋان کلنز جواب منفي به آن داده.19 اما من هيچ شاهدي نمي بينم که نام او را همسان کلمه سانسکريت کورو20 که در فارسي "کرّه" يعني "جوان" يا "بچه" معني مي دهد، ندانم.21 در حماسه بزرگ هندي کوراوا ها از خاندان کورو هستند که نام يکي از خاندان حکام در هند محسوب مي شود و با خاندان ديگري يعني پانداوا ها که از خاندان پاندو در پايان در دشت کوروکشترا به نبرد مي پردازند. اين موضوع به اين دليل جالب است که مي توان در متون مذهبي هندي نيز ارتباطي با کلمه پارس و پارسيان يافت کرد.

نبايد از ياد برد که پارسيان قبل از ورود قبايل ايراني به فلات ايران همراه هنديان زندگي مي کرده اند و يافتن شواهد و اسنادي در اين مورد در متون هندي مي تواند بر پيشينه تاريک تاريخ پارسيان پرتوهاي جديدي افکند. دستوردان بزرگ هندي، پانيني که شايد در قرن ششم قبل از ميلاد مي زيست اطلاع مي دهد که در شمال غربي هند يک قبيله جنگجو به نام پارشو زندگي مي کرد.22 آنچه جالب تر به نظر من مي رسد اين است که پانيني اين پارشوها را کساني مي داند که "زندگي خود را با ساختن اسلحه" مي گذرانند.23 اين موضوع مرا به ياد نام قبيله پاسارگاد24 مي اندازد که بنا به کتاب تاريخ هرودوت يکي از ده قبيله پارسي/ايراني هستند.25 درباره معني کلمه پاسارگاد پيشنهادهاي گوناگوني شده، اما يکي از آنها به نظر من از همه پذيرفتني تر است و آن اين است که کلمه را به صورت پارسي باستان آن يعني پاسرا-گادا26 "کساني که گرز گران" يا "کساني که گرز قوي" دارند معني کنيم.27 در متون عيلامي نيز کلمه پاسارگاد را مي توان به صورت باتراکشتش28 يافت که گرشويچ صورت پارسي باستان آنرا بازسازي کرده بود.29 آيا اين گرز همان اسلحه اي نيست که پانيني درباره آن سخن مي گويد؟

در اينجا شايسته است بر نظريه پيرار که بخشهايي از ريگ ودا را بسيار نو تر از آنچه قبلا تصور مي شده دانسته است، تامل بيشتري کرد چون او در ريگ ودا کلمه پارشو را يافته است. در ودا در ماندالاي هشتم اسطوره مهمي است که ندا مي دهد که پارشو ماناويي30 بيست فرزند به دنيا آورد.31 آيا اين بيست فرزند همان بيست قبيله پارسي نيست که در زمانهاي دور مي زيسته اند؟ همان پارسيان باستان که قبل از رسيدن به فلات ايران قطعا در کنار هنديان مي زيسته اند و از ديرباز با کورو، نام خاندان قهرمان حماسه هند رابطه داشته اند.32 همينطور نکته قابل توجه ديگر نام کمبوجيه33 که در کتيبه داريوش پديدار مي گردد، در دنياي هند نيز ديده مي شود و آن قبيله اي در شمال غربي هند که به ياسکا معروف بودند. در دنياي هند به يک قهرمان هندي به نام کونتي بهوجا34 بر مي خوريم که با کمبوجيه همخواني مي کند.35 پس هم نام پارس و هم نام کورش و هم نام کمبوجيه درمتون هندي وجود دارد و بر ارتباط ميان پارسيان و هنديان دلالت مي کنند.

حاصل سخن اينکه کورش را نه بدان سبب که در کتيبه اي خود را شاه انشان ناميده، مي توان از اصل عيلامي دانست (نظر پاتس) و نه اينکه چون نامهاي کورش کبير و کمبوجيه در متون هندي به کار رفته، مي توان پارسيان را هندي الاصل ناميد (پيرار؟).36 به نظر من کورش و کمبوجيه متعلق به يکي از قبايل ايراني (پارسي) بوده اند که در کنار هنديان مي زيستند و سپس به فلات ايران مهاجرت کرده اند و ما در قرن نهم (ق.م) با آنها در فلات ايران روبرو مي شويم. در آن زمان پادشاه آشوري شلمناصر از پارسوماش يا پارسواش ها ياد مي کند. دوباره در کتيبه آشورباني پال از آنها ياد شده (پارسوماش) که نام شاه آنها "کورش شاه سرزمين پارسوماش" بوده که پسر خود را بنام آروکو را به نينوا همراه با باج و خراج فرستاده است.

آيا نمي توان تشابهي ميان پارشو دنياي هند که پانيني ذکر کرده با کلمه پارس مشاهده کرد؟ به نظر من جواب اين پرسش آري است. در وداي هندي ما مي توانيم تاريخ اسطوره اي پارسيان را دريابيم که در مطالعات ايرانشناسي کمتر به آن توجه شده است. از آنجا که نامهاي پارس، کورش و کمبوجيه در متون هندي ديده مي شوند مي توان گفت که پارسيان چنانکه منابع باستانشناسي و زبانشناسي گواهي مي دهند در زمانهاي دور در کنار هنديان مي زيسته اند.

بنابراين، متون هندي آگاهي هاي ارزشمندي درباره پيشينه پارسيان به صورت اسطوره و تاريخ به دست مي دهند و آگاهي ما را از اين قوم به پيش از هزاره اول قبل از ميلاد مي رسانند و گذشته از اين، همين متون درباره مذهب پارسيان اطلاعات خوبي به دست مي دهند. به خوبي مي دانيم که از زمان داريوش دين حاکم در ميان پارسيان دين مزديسنا بوده و پرستش اين بغ (اهورامزدا) رواج داشته است. داريوش فقط اهورامزدا را بنام بغ بزرگ37 مي نامد و با اينکه از بغان ديگر38 نيز ياد مي کند، پيروزي هاي خود را مديون اهورامزدا، سرور خدايان مي داند. سنگتراش آرامگاه او در نقش رستم، شاهنشاه را در برابر آتش و اهورامزدا قرار مي دهد. همچنين نوشته ها بر روي هاون هايي که در تخت جمشيد يافت شده، حاکي از آن است که آنها را براي مراسم هوم استفاده مي کردند. اين شواهد از وجود اصول دين زرتشتي/مزديسنا نشان دارد (اهورامزدا، آتش و هوم).

اما مذهب کورش کبير و فرزند او کمبوجيه کاملا نامعلوم است. در استوانه کورش او برگزيده مردوک خداي بزرگ بين النهرين است و در تورات او برگزيده يهوه، خداي يکتاي يهوديان است. در حقيقت هيچ يک از اين متون مذهب کورش را نشان نمي دهند، بلکه بردباري و تسامح کورش را در برابر اديان ديگر مي نمايانند. به نظر من شايد مذهب کورش کبير مذهب سنتي هند و ايراني بوده باشد که در آن ميترا و اناهيتا و بهرام نقش مهمي را ايفا مي کردند.39 يعني ما مي توانيم شباهت زيادي بين مذهب هنديان و پارسيان بيابيم و پرستش دو گروه خدايان هند و ايراني، يعني دئوها/ديوها و اسوره ها/اهوراها در ميان خاندان کورش ديده مي شود. هر چند کورش کبير به اصطلاحات اشو زرتشت در دين هند و ايراني بي توجه نبوده.40

با آمدن داريوش، دين کورش و کمبوجيه و برادرش برديا/ﮔﺌوماته که در آن ميترا و اناهيتا نقش مهمي ايفا مي کردند کنار گذاشته شد و خاندان مزداپرست (و پيرو دين اشو زرتشت) داريوش فصل جديدي از تاريخ مذهبي ايران را آغاز کردند.41 اما در نيمه دوم حکومت هخامنشي بغان کنار گذاشته شده مانند ميترا و اناهيتا دوباره مطرح شدند. مغان که هرودوت آنها را از قبيله مادها مي داند، توانستند بين دو طرف آشتي برقرار کنند که به موجب آن در کنار اهوره مزدا که بخاطر طرفداري داريوش از مذهب اشو زرتشت اکنون بغ بزرگ شده بود، ايزدان ديگر نيز پرستش مي شد و نام آنها در اوستا جاي گرفت.

در حقيقت دين مغان آشتي ميان دو ديد مذهبي کورش/کمبوجيه از يک سو و داريوش از سوي ديگر بود که مباني قديمي هند و ايراني و اصلاحات ايراني با مباني اصلاحات اشو زرتشت در کنار هم قرار گرفتند. اوستاي بازمانده نمونه بارز دين و باورهاي هند و ايراني و به خصوص هخامنشي است که همچنين متعلق به باورهاي کورش کبير و شاهنشاهان بعدي هخامنشي نيز هست. با اينکه اهورامزدا بغ/ ايزد بزرگ است، ايزدان ديگر بويژه بغان/ايزدان باقي هستند و بغاني که کورش به آنها احترام مي گذاشته، مانند ميترا بلندترين يشت اوستا را بخود اختصاص داده اند. پلوتارک گزارش مي دهد که در پاسارگاد آرامگاه ايزدبانويي که کارکرد جنگي داشت بر پا بود و مغان از آن مواظبت مي کردند. هر شاه هخامنشي قبل از تاج گذاري بايد بدانجا مي رفت و بالاپوش کورش کبير را در آنجا پوشيده و هوم مي نوشيد.42 ما امروزه مي دانيم که نام اين ايزدبانو اناهيتا بود.43

پانویسها:

* بنده ارادت خاصي به دکتر شهبازي دارم زيرا در ميان تاريخ دانان پارسي ايران باستان پيشکسوت همه آنها بودند و الگويي براي همه ما در اين رشته. جايشان در ميان تمام دوست داران تاريخ و فرهنگ ايران باستان خالي است. عشق او به سرزمين پارس و تاريخ ايران باستان را در کمتر کسي در عمر خود ديده ام. هرودوت(7.61) مي گويد که پارسيان خود را آرتيوي مي خواندند، يعني "پرستنده ارتا" يا "پرستنده راستي."

1- بنگريد به مقاله محمدتقي ايمان پور با عنوان: "تپه مليان و توسعه شهرنشيني در سرزمين انشان/پارسه" فصلنامه تاريخ ايران باستان، جلد دوم، 1385.

2- اين نظريه را بنده اولين بار در سخنراني دکتر کاميار عبدي در کنفرانس دنياي هخامنشي در دانشگاه فولرتن شنيدم.

3- P. Miroschejdi, “La fin du royaume d’Anšan ed de Suse et la naissance de l’empire Perse,” Zeitschrift für Assyriologie und vorderasiatische Archäologie, Vol. 75, 1985, p. 304.

4- Khumban-Khaltaš III

5- Samaria

6- B. Brentjes, “The History of Elam and Achaemenid Persia: An Overview,” Civilization of Ancient Near East, ed. J. M. Sasson, Vol. II, New York, 1995, p. 1015.

7- Anšan

8- P. Briant, From Cyrus to Alexander: A History of the Persian Empire, Winona Lake, Eisenbrauns, 2002, p. 6; Miroschejdi, op. cit., p. 304; Brentjes, op. cit., p. 1016.

9- Miroschejdi, op. cit., pp. 283-284.

دکتر شهبازي تاريخ تولد اين شاهان را به اين ترتيب تاريخگذاري مي کند: کورش کبير در سال 600 به دنيا آمد، کمبوجيه اول در سال 630 (ق.م)، کورش اول در سال 660 (ق.م.)، و چشپش در سال 690 (ق.م.)


 

A. Sh. Shahbazi, “Cyrus I,” Encyclopedia Iranica, ed. E. Yarshater, Vol. VI, Mazda Publishers, 1993, p. 516.

10- Ibid., p. 304-305.

11- براي جديدترين مقاله دراين باره بنگريد به:

D. Potts, “Cyrus the Great and the Kingdom of Anshan,” Birth of the Persian Empire, I. B. Tauris, New York, 2005, pp. 123-124.

12- W. Eilers, “Le texte cunéforme du cylinder de Cyrus,” Acta Iranica 2, E. J. Brill, Leiden, 1974, line21.

13- E. F. Weidner, “Die älteste Nachricht über das persische Königshaus. Kyros I. ein Zeitgenosse of Aššurbānipal,” Archiv für Orientforschung, Vol. 7, 1931, p. 4; M. Brosius, The Persians: An Introduction, Routledge, London and New York, 2006, p. 7.

14- W. Hinz, Darius und die Perser, Baden-Baden, 1976, p. 16, fig. 53; Mireschodji, op. cit., p. 285.

15- J. B. Pritchard, Ancient Near Eastern Texts relating to the Old Testament, Princeton, 1950, Cyrus Cylinder 11.20-21.

16- کمبوجيه فرزند کورش کبير نيز در زمان شاهي او بر بابل در مراسمي از نبو خداي محلي تقاضاي آمرزش و قبولي بعنوان شاه حاکم کرد. بنگريد به:

E. Kuhrt, “Babylonia from Cyrus to Xerxes,” Cambridge Ancient History, ed. J. Boardman et al., Vol. IV, Cambridge, 1988, p. 122.

17- Pa[r-su(?) …] à, Grayson, ABC TCS 5 (1975) III 3, Mirschodji, op. cit., p. 298, 133ff.

18- R. Rollinger, “Der Stammbau der achaimenidischen Königshauses oder die Frage der Legitimität der herrschaft des Dareios,” Archäologische Mitteilungen aus Iran und Turan, Vol. 30, 1998, pp. 184-186.

19- J. Kellens, “L’Idéologie religieuse des inscriptions Achaéménides,” Journal Asiatique, Vol. 290, No. 2, 2002, p. 422.

20- Kúru-

21- O. Szemerenyi, “Indo-European Kinship,” Acta Iranica, Vol. 17, 1977, 13ff.

نکته مهم ديگر اينست که هانتس پيتر اشميت تمام نظريات داده شده را مطالعه کرده است.


 

H. P. Schmidt, “An Indo-Iranian Etymological Kaleidoscope,” Festschrift for Henry Hoenigswald, Tübingen, eds. G. Cardona and N. H. Zide, 1987, pp. 357-359


 

يکي از اين نظريات که اشميت با آن مخالف است نظريه والتر ووست است که بر اين باور بود که کلمه کورو را "سگ جوان" يا "کره سگ" بايد معني کرد. به گفته اشميت دليل نامعلوم بودن اين معني آنست که ما در هيچ جا برخورد نمي کنيم که کورش کبير توسط سگي بزرگ شده باشد (ص. 358). اما ما دراين باره منبعي داريم که بر اساس آن کورش کبير در جنگل توسط سگ (گرگ؟) بزرگ شده و به همين دليل لقب اسپکس را داشته است. اين موضوع به بن مايه اي جهاني مربوط مي شود که به بنيانگذاران پادشاهي يا تمدنها در دنياي هند و اروپايي نسبت داده اند.


 

W. Wüst, Altpersiche Studien, Kitzinger, Müchen, 1966, p. 77.

22- Astādhyāyī 5.3.117, L. Renou, La Grammaire de Panini. Texte Sanskrit, traduction française avec extraits des commentaries, Bibliothèque de l’École Française d’Extrême-Orient, Paris, 1966, Vol. II, II 82.

23- yaudheyah

24- Πασαργάδαι

25- Herodotus 1,125,3 Πασαργάδαι, Μαράфίοι, Μάσπιοι, Πανθιαλαîοι, Δηρουσιαîοι, Γερμάνιοι, Δάοι, Μάρδοι, Δροπικοì, Σαγάρτιοι.

استرابو (727) نيز هخامنش و مغ را به اسامي قبايل اضافه مي کند که با اينکه بنظر مي رسد بعدها اينکار انجام شده و گزنفن نيز از آن پيروي کرده ولي احتمالا اشتباه است. براي اطلاعات بيشتر بنگريد به:


 

W. W. Howe and J. Wells, Commentary on Herodotus, Oxford University Press, p. 109.


 

هرودت نام سه قبيله آخر را بعنوان قبايل بدوي پارسي ذکر مي کند. آيا اين موضوع احتمال نمي دهد که قبايل پارسي از مسيرهاي مختلفي به فلات ايران کوچ کرده باشند؟ يعني گروهي با برخورد با عيلاميان شهرنشين شده و گروهي ديگر به زندگي گذشته خود ادامه دادند.

26- Old Persian *Pasra-gada-

27- I. Gershevitch, “Iranian Names in Elamite Garb,” Transaction of the Philological Society, 1969, p. 168.

مرحوم دکتر شهبازي نيز از اين نظريه حمايت مي کرد، اما بتازگي اين باور به زير سوال کشيده شده. بنگريد به:


 

H. Humbach, “Pasargadai,” Iranica Selecta, Studies in honour of Professor Wojecieh Skalmowski on the occasion of his seventieth birthday, ed. A van Tongerloo, Silk Road Studies VIII, Brepols, 2003, pp. 109-114.

28- Bat-ra-qa-taš

29- J. Wiesehöfer, “Pasargadai,” Der neue Pauly, Vol. 9, München, 2000, p. 382.

30- Párśu mānavī

31- E. Pirart, “Les noms des Perses,” Journal Asiatique, Vol. 283, No. 1, 1995, pp. 62-68.

32- E. Pirart, “Historicité des forces du mal dans la Rgvedasamhitā,” Journal Asiatique, Vol. 282, No. 2, 1988, p. 528.

33- kambaujiyah

34- Kuntibhoja

35- E. Pirart, “Le Sacrifice Humain: Réflexions sur la philosophie religieuse Indo-Iranienne ancienne,” Journal Asiatique, Vol. 284, No. 1, 1996, p. 16, n.61.

36- E. Pirart, “Historicité des forces du mal dans la Rgvedasamhitā,” Journal Asiatique, Vol. 286, No. 2, 1998, p. 528.

37- baga vazrka

38- DB IV.61 aniyāha bagāha

39- به دليل پايبندي داريوش به اصلاحات زرتشت، او از ايزدان که در گاتها نيز نامي از آنها نرفته است، نامي نمي برد.

40- يکي از دليل زرتشتي بودن کورش اين است که نام دختر خود را آتوسا که ملکه کي گشتاسپ نيز بدان نام ناميده مي شد گذاشته بود.

41- نبايد از ياد ببريم که داريوش بنابر شواهد تاريخي بسياري از مغان را کشت.

42- Plutarch, Artaxerxes, 3.1-2.

43- در اين ميان بايد از ماريا بروسيوس ياد کرد که مخالف اين موضوع مي باشد. بنگريد به:

M. Brosius, “Investiture I. Achaemenid Period,” Encyclopedia Iranica, ed. E. Yarshater, Vol. XIII, Fasc. 2, 2005, p. 181.

منابع:

Brentjes, B., “The History of Elam and Achaemenid Persia: An Overview,” Civilization of Ancient Near East, ed. J.M. Sasson, Vol. II, New York, 1995, pp. 1001-1022.

Briant, P., From Cyrus to Alexander: A History of the Persian Empire, Eisenbrauns, Winona Lake, 2002.

Brosius, M., “Investiture I. Achaemenid Period,” Encyclopedia Iranica, ed. E. Yarshater, Vol. XIII, Fasc. 2, 2005, pp. 180-182.

Brosius, M., The Persians: An Introduction, Routledge, London and New York, 2006.

Eilers, W., “Le texte cunéforme du cylinder de Cyrus,” Acta Iranica 2, E.J. Brill, Leiden, 1974, pp. 25-34.

Gershevitch, I., “Iranian Names in Elamite Garb,” Transaction of the Philological Society, 1969, pp. 165-200.

Herodotus, The Persian Wars, Harvard University Press, 2004.

Hinz, W., Darius und die Perser, Baden-Baden, 1976.

Howe, W. W. and Wells, J., Commentary on Herodotus, Oxford University Press, n.d.

Humbach, H., “Pasargadai,” Iranica Selecta, Studies in honour of Professor Wojecieh Skalmowski on the occasion of his seventieth birthday, ed. A van Tongerloo, Silk Road Studies VIII, Brepols, 2003, pp. 109-114.

Kellens, J., “L’Idéologie religieuse des inscriptions Achaéménides,” Journal Asiatique, Vol. 290, No. 2, 2002, pp. 417-464.

Kuhrt, E., “Babylonia from Cyrus to Xerxes,” Cambridge Ancient History, ed. J. Boardman et al., Vol. IV, Cambridge, 1988, pp. 112-138.

Miroschejdi, P., “La fin du royaume d’Anšan ed de Suse et la naissance de l’empire Perse,” Zeitschrift für Assyriologie und vorderasiatische Archäologie, Vol. 75, 1985, pp. 265-306.

Pirart, E., “Les noms des Perses,” Journal Asiatique, Vol. 283, No. 1, 1995, pp. 57-68.

Pirart, E., “Le Sacrifice Humain: Réflexions sur la philosophie religieuse Indo-Iranienne ancienne,” Journal Asiatique, Vol. 284, No. 1, 1996, pp. 1-35.

Pirart, E., “Historicité des forces du mal dans la Rgvedasamhitā,” Journal Asiatique, Vol. 282, No. 2, 1988, pp. 521-569.

Potts, D., “Cyrus the Great and the Kingdom of Anshan,” Birth of the Persian Empire, I.B. Tauris, New York, 2005, pp. 7-28.

Renou, L., La Grammaire de Panini. Texte Sanskrit, traduction française avec extraits des commentaries, Bibliothèque de l’École Française d’Extrême-Orient, Paris, 1966.

Rollinger, R., “Der Stammbau der achaimenidischen Königshauses oder die Frage der Legitimität der herrschaft des Dareios,” Archäologische Mitteilungen aus Iran und Turan, Vol. 30, 1998, pp. 156-209.

Schmidt, H. P., “An Indo-Iranian Etymological Kaleidoscope,” Festschrift for Henry Hoenigswald, Tübingen, eds. G. Cardona and N.H. Zide, 1987, pp. 355-362.

Shahbazi, A. Sh., “Cyrus I,” Encyclopedia Iranica, ed. E. Yarshater, Vol. VI, Mazda Publishers, 1993, p. 516.

Szemerenyi, O., “Indo-European Kinship,” Acta Iranica, Vol. 17, 1977, pp. 1-240.

Weidner, E. F., “Die älteste Nachricht über das persische Königshaus. Kyros I. ein Zeitgenosse of Aššurbānipal,”

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم مهر 1385ساعت 12:59  توسط سید روح الله طباطبایی ندوشن  | 
دوباره سلام

امروز هم یه شعر جدید منتها خودم سرودم:

نگاه می کند اما نگاه او سرد است

                                              و زمهریر نگاهش جهانی از درد است

سکوت ممتد او داستان دلتنگیست

                                                   حکایت ستم مردمان نامرد است

حماسه ای که درآن قهرمان نامی ما

                                            هماره در پی یک دشمن هماورد است

وبغض راه گلو را دوباره بسته ومن

                                           نگاه می کنم اورا که چهره اش زرد است

نشسته روی صندلی چرخ دار ومی نگرد

                                              به سمت جاده ودر انتظار یک مرد است.

 

              

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم مهر 1385ساعت 9:31  توسط سید روح الله طباطبایی ندوشن  | 
سلام

امید وارم که حالتون خوب باشه

این دوبیت شعر را به در خواست دوست خوبم آقای عظیم شریفی براتون می نویسم  شعرش که خیلی جالبه امید وارم که شما هم خوشتون بیاد:

پای من و تو هر دو به دام است غریبه

لبخند بزن اخم کدام است غریبه

بامن گهری است که شاید بپذیری

این تحفه  ناچیز سلام است غریبه

اگه گفتید شعرش از کیه جایزه میگیرین یه جایزه ی خوب

مهلت ارسال جواب تا۵مهر ماه

جواب را در نظر گاه ها بنویسیدآدرس الکترونیکی وپستی یادتون نره

فعلا خدانگهدار  

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم مهر 1385ساعت 12:15  توسط سید روح الله طباطبایی ندوشن  | 
جهان در انتظار توست
+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام شهریور 1385ساعت 10:1  توسط سید روح الله طباطبایی ندوشن  | 
بسم الله الرحمن الرحیم

ونرید ان نمن الذین استضعفوا فی الارض ونجعلهم ائمه ونجعلهم الوارثین

انتظاربر باب انفعال کلمه ای است که ریشه در زبان عربی داردکلمه ای که بوی نعناع میدهدباآوردن اسمش دهان خوشبو میشوددرک آن علاوه بر شیرینی تردی خاصی نیز داردآیا این حس به شما دست داده است؟

دوست من سلام ضمن خوش آمدگویی به شما لطفا نظرات خودتون روبرام بنویسید

این هم یه شعر برای شما ازآقای سید فضل الله طباطبایی ندوشن  :

درحال و هوای باغ پژمرده شدیم               مامیوه کالیم ولی خورده شدیم

ای عشق مگر سراغی از سایه ما         آن وقت بگیری که دل افسرده شدیم

راستی

به یه فضول میگن نصف دنیا رو بهت می دیم به شرطی که دیگه فضولی نکنی

بعداز مدتی فکر کردن میگه باشه ولی اون نصف دیگه رو به کی می دین؟!!!!

فعلا خداحافظ تا بعد

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم شهریور 1385ساعت 11:14  توسط سید روح الله طباطبایی ندوشن  | 
Iran Java Script